
ازآنجاکه با معرفی مفهوم پسرانش نظریهپردازی فروید به طور مشخص روانکاوانه شد، قابل درک است که فروید(1914) پسرانش را سنگبنای[3] روانکاوی میداند. مفهوم پسرانش خطی جداکننده میان نوشتههای پیشاروانکاوانه و روانکاوانۀ فروید بوجود میآورد. پیش از معرفی پسرانش توسط او، شرح فروید از هیستری[4] اساساً با توضیح ژانه[5] (۱۸۸۹) و سایر نمایندگانِ «روانپزشکی پویا[6]» (به اِلِنبرگر[7]، ۱۹۷۰ مراجعه کنید) تمایزی نداشت.در واقع، در مقدمۀ مطالعاتی بر هیستری، در پاورقی، ویراستار به پیشگامی ژانه در مورد تعدادی از مفاهیم و فرمولبندیهایی که بروئر و فروید در آن اثر به کار میبرند، اذعان میکند. بدون شک اصطلاحاتی مانند «وضعیت ثانویه[8]»، «حالات خوابواره[9]»، «غیابها[10]» و «وجدان مضاعف[11]»( آگاهی دوگانه [12]) و «انشقاق آگاهی[13]» که همگی مفهوم گسستگی[14] را بازنمایی میکنند، تاحدی متاثر از بروئر برای توصیف و شرح پدیده هیستری بکار برده شدهاند. برای مثال در پیام مقدماتی بروئر و فروید (1893-1895) چنین مینویسند:
هر چه بیشتر به این پدیده پرداختیم، بیشتر متقاعد شدهایم که انشقاق آگاهی- که در چنین مواردی تحت عنوان وجدان مضاعف (آگاهی دوگانه) بسیار برجسته است- درجه اولیهای را در هر هیستریک دارد و گرایش به چنین گسستگی و به تبعِ آن ظهور حالات غیرمعمول آگاهی (که همه آنها را تحت عنوان خوابواره توصیف میکنیم) تجلی اساسی این رواننژندی[15] است.
در این دیدگاهها، ما با بینه و برادران ژانه موافقیم (صفحه ۱۲، متن اصلی). اگرچه هیچ تجربهای از یافتههای قابل توجه آنها در مورد بیماران در حالت بیهوشی نداشتهایم. در نقاط دیگری از مطالعاتی بر هیستری نیز بروئر و فروید توافق کلی خود را با ژانه نشان میدهند. به عنوان مثال بروئر مینویسد: «به هر حال، قلمرویی از زندگی ذهنی پدیدار شده که دانش ما در مورد آن، بیش از همه، مدیون بینه و ژانه است. انشقاق ذهن، فرجامِ هیستری است» (ص، ۲۴۹).با این حال، در یک نقطه بروئر و فروید با ژانه اختلاف نظر دارند. فروید بیان میکند که «ژانه که نظریۀ هیستری بسیار مدیون اوست و ما در اکثر موارد با او موافقیم، در این مورد نظری ابراز کرده است که قادر به پذیرش آن نیستیم» (ص، ۲۳۰). دیدگاهی که طبق آن ژانه اذعان میکند در هستۀ هیستری ضعف ساختاری[16] وجود دارد. بنابراین، فروید استدلال میکند که «انشقاق آگاهی به دلیل ضعف ذهنی[17] بیماران رخ نمیدهد؛ آنها به دلیل انقسامِ کنشِ ذهنیشان و دسترسی به فقط بخشی از ظرفیت آن برای تفکر آگاهانه، ضعیفذهن به نظر میرسند.ما نمیتوانیم ضعف ذهنی را به عنوان جوهر گرایش به هیستری در نظر بگیریم» (ص، ۲۳۱). فروید در مطالعه موردیاش از خانوم اِمی فون اِن. نیز مخالفت خود را با ژانه پیش میبرد: «هیچ نشانهای در بیمار دال بر بیکفایتی روانی[18] نیست». همانطور که دیدیم بروئر و فروید ایده ضعف ساختاری ژانه را رد میکنند؛ با این حال، آنها در تقریباً تمام جنبههای دیگر، از جمله تمایل به گسست به عنوان مکانیسم اصلی ذهنی برای توضیح پدیدههای هیستریک، با او موافقاند. در واقع، توصیف آنا اُ. از وضعیت خودش و بحث بروئر و فروید در مورد وضعیت او، شخصیت چندگانه[19] را بیش از هر تشخیص دیگری نشان میدهد. به عنوان مثال، بروئر به توصیف آنا اُ. از خودش به عنوان «دو خود، یکی واقعی و دیگری شیطانی که او را مجبور میکرد بد رفتار کند» اشاره میکند (ص، ۲۱۱). بروئر در جمعبندی مورد او مینویسد: «دشوار است از توصیفی بدین صورت که بیمار به دو شخصیت منشق شده است که یکی از آنها از نظر ذهنی طبیعی و دیگری دیوانه است، اجتناب کنم» ( ص، ۴۵).
علیرغم توافق کلی ظاهری با ژانه در پیام مقدماتی، زمانی که فروید بیماران خود را در مطالعاتی بر هیستری ارائه میکند، مفهوم پسرانش در توضیحات او به وضوح مطرح میشود. به عنوان مثال، در مورد خانم لوسی آر.، فروید اعلام میکند: «اکنون من از تجزیه و تحلیل موارد مشابه میدانم که قبل از ابتلا به هیستری برای اولین بار، باید یک شرط اساسی برآورده شود: یک ایده باید عمداً از آگاهی پسرانده شود و از تصرف تداعی بیرون نگهداشته شود» (ص، ۱۱۶). بعداً، در بحث در همین مورد، او جسورانه ادعا میکند: «مشخص شد که برای هیستریک شدن، ناسازگاری بین ایگو و برخی ایدههای ارائه شده به آن یک شرط ضروری است[20]»( ص، ۱۲۲).او در ادامه مزیت علائم تبدیل[21] را باچنین استدلالی توصیف میکند که «ایده ناسازگار از آگاهی ایگو پسرانده میشود»(ص، ۱۲۲). در مورد الیزابت فون آر. ، فروید به تعارض او بین احساس گناهش برای ترک پدر بیمارش به منظور ملاقات با یک مرد جوان در یک بعد از ظهر و اجازه به لذت بردن از احساسات خشنودکننده در آن بعد از ظهر، اشاره میکند و مینویسد: «نتیجه این تعارض این بود که ایدۀ اروتیک پس رانده شد» (ص، ۱۴۶). در بخش نظری مطالعاتی بر هیستری با عنوان «رواندرمانی هیستری[22]»، فروید بیان میکند که: «من نشان دادم که چگونه در جریان کار درمانی، به این دیدگاه رسیدیم که هیستری بواسطه پسراندن یک ایدۀ ناسازگار از انگیزه دفاعی سرچشمه میگیرد (ص، ۲۸۵). هرچند به نظر میرسد در ادعای مطرحشده ارجاع فروید به تمام موارد هیستری هست، با این حال فروید اظهار میکند که: «من و بروئر بارها در مورد دو نوع دیگر هیستری صحبت کردیم که با اصطلاحات «هیستری خوابواره[23]» و «هیستری بازدارنده[24]» آنها را معرفی کردهایم (ص، ۲۸۵). در مورد هیستری خوابواره، فروید به دیدگاه بروئر اشاره میکند که: «هیچ نیروی روانی برای جدا نگه داشتن یک ایده از ایگو مورد نیاز نیست و اگر آن را به ایگو معرفی کنیم، مقاومتی برانگیخته نمیشود(ص، ۲۸۵) و بیان میکند که: «تاریخچۀ مورد آنا اُ. در واقع هیچ نشانهای از چنین مقاومتی را نشان نمیدهد» (ص، ۲۸۶).با وجود پذیرش ظاهری فروید از دسته هیستری خوابواره (فروید:«من با این فرضیه در مورد وجود هیستری خوابواره با میل و رغبت پایبند هستم» [ص، ۲۸۶])؛ او میگویدکه: «هر [موردی از هیستری خوابواره] که من به عهده گرفتم، مبدل به یک هیستری دفاعی[25] شده است (ص، ۲۸۶). او در نهایت نتیجه میگیرد که: «تردیدی دارم که نمیتوانم سرکوبش کنم، اینکه در نقطهای، ریشههای هیستری هیپنویید و هیستری دفاعی به هم گره خوردهاند و آن عامل اصلی دفاع است». سپس فروید جملهای نسبتاً فریبکارانه[26]را به انتهای پاراگراف اضافه میکند: «اما من نمیتوانم چیزی در این باره بگویم»(ص، 286).
در مورد هیستری بازدارنده نیز فروید مینویسد:« هرچند به خاطرِ دانش ناکافیمان لازم است محتاط باشیم اما من گمان میکنم که در بنیاد هیستری بازدارنده نیز عنصری از دفاع وجود دارد که تمام فرآیند را به سمت هیستری سوق داده است(ص، 286). آخرین نظر او در مورد این موضوع یک امید ظاهراً بدون جانبداری است: «امیدوارم که مشاهدات تازه به زودی مشخص کنند که آیا من با تمایل به گسترش مفهوم دفاع به تمامی انواع هیستری در معرض خطر یکجانبهنگری و اشتباه هستم؟[27]» (ص، 286).
در مقالۀ نوروسایکوزهای دفاع[28] (1894) فروید مفهوم پسرانش را برجسته میکند و در مورد حداقل یکی از اَشکال هیستری به صراحت مخالفتش را با ژانه مطرح میکند. با این حال، در اینجا نیز عدمتوافق جزئی است. فروید در راستای فهم ماهیت کلی هیستری، همچنان به «انشقاق آگاهی» همراه با «شکلگیری گروههای روانی مجزا[29]» اشاره میکند. با این حال او در مخالفت با ژانه، این انشقاق را نه اولیه بلکه در نسبت با حالات خوابوارهای، ثانویه میداند. این مورد آخر به عنوان شرط اساسی در هیستری توصیف میشد. بر مبنای این دیدگاه متاخر، ازآنجاکه ارتباط تداعیگونۀ ایدههایی که در وضعیت خوابواره ظهور پیدا میکنند با مابقی محتوای آگاهی قطع شده است، انشقاق آگاهی رخ میدهد (ص، 46).
فروید دو شکل شدید دیگر هیستری را مطرح میکند که برخلاف منطق ژانه نمیتوان انشقاق آگاهی را در آنها اولیه پنداشت. فروید یکی را هیستری دفاعی مینامد و ادعا میکند که در این شکل از هیستری توانسته مکرراً نشان دهد که انشقاق آگاهی محصول عمل ارادی[30] بیمار بوده است. او تأکید میکند که هیچ مدرکی دال بر صفات ارثی در این بیماران وجود ندارد و در نتیجه، بار دیگر نسبت دادن برخی ضعفهای ساختاری به همۀ بیماران مبتلا به هیستری توسط ژانه را رد میکند. فروید مینویسد که بیماران مبتلا به هیستری دفاعی «تا پیش از لحظهای که رویدادی ناسازگار در زندگی ذهنیشان پیش آمد، از سلامت خوبی برخوردار بودند» یا به عبارت دیگر، «تا زمانی که ایگو آنها با تجربه، ایده، یا احساسی روبرو شد که چنین تأثیرات رنجآوری به وجود آورد که فرد تصمیم گرفت آن را فراموش کند »(ص، ۴۷). در اینجا ما توصیفی از ماهیت پسرانش داریم: کنارگذاشتن محتوای ذهنی از آگاهی به جهت اجتناب از تأثیر آزاردهندهای که دارد.
فروید در این نقطه از نوشتههای خود، پسرانش را بهعنوان یک فرایند ارادی و آگاهانه در نظر میگیرد. به عنوان مثال، او به توانایی بیماران در یادآوری قصد خود برای «دور کردنِ آن چیز[31]» (ص، 47) اشاره میکند. هرچند «دور کردن آن چیز» در رهایی ایگو از تضادها موفق است، اما با یک نماد یادیار[32]که مانند یک انگل در آگاهی جای گرفته است، بار سنگینی بر دوش خودش میگذارد؛ چه به صورت یک تحریک حرکتی حلنشدنی و چه به صورت احساس توهمی دائما تکرارشونده (ص، ۴۹). نتیجۀ آن این است که «رد یادِ[33] ایده پسراندهشده... هسته یک گروه روانی دوم را شکل میدهد» (ص، ۴۹). توصیف فروید از پیامدهای پسرانش و حتی زبانی که بکار میگیرد بسیار شبیه به کلام و مفهومبندی ژانه از اثرات بیماریزای محتوای ذهنی جدا شده[34] از آگاهی و مابقی شخصیت است. ارجاع فروید به «یک نوع انگل» معادل توصیف ژانه است: «یک ایده که از آگاهی شخصی بیرون نگهداشته شده است همچون ویروسی که در گوشهای از شخصیت رشد میکند که فرد به آن دسترسی ندارد، ، بهطور ناآگاه عمل میکند و تمام اختلالات هیستری را به وجود میآورد» (ژانه، ۱۸۸۹، نقل شده در اِلنبرگر، ۱۹۷۰؛ ص، ۱۴۹). اشارۀ فروید به یک «گروه روانی دوم» نشاندهندة نوعی فرآیند گسستگی است که ژانه بر آن تأکید میکند.
بنابراین، اگرچه فروید و ژانه در مورد شیوهای که از طریق آن محتویات ذهنی از آگاهی شخصی جدا میشوند اختلاف نظر دارند، اما در مورد پتانسیل بیماریزای[35] این محتویات ذهنی توافق دارند. در حقیقت، من فکر میکنم که میتوان بهطور دقیق گفت که این ایده- اثرات بیماریزای محتویات ذهنی جدا شده از آگاهی شخصی- مهمترین ایدهای است که از نظریهپردازیهای پیشروانکاوی تا روانکاوی کلاسیک و نظریهپردازیهای روانکاوی معاصر به طور پیوسته وجود دارد. دررابطهبا نظریههای روانکاوی معاصر، به فرمولبندی فیربرن (1952) در مورد تأثیرات آسیبزا[36] ابژههای درونیشده[37] و ساختارهای ایگو که توسط ایگو مرکزی[38] جذب نشدهاند، توجه کنید. همچنین، بحث کوهات (1984) دربارۀ ماهیت آسیبزای بزرگمنشی بدوی[39] که در ساختار خودِ بالغ یکپارچه نشده، قابل توجه است.
ژانه در مورد شیوههایی که از طریق آن جداسازی محتویات ذهنی رخ میدهد، عمدتاً عاملیت را به «ضعف ذهنی ذاتی» نسبت میدهد (نقل شده در اِلنبرگر، ۱۹۷۰؛ ص، ۳۶۶). درحالیکه برای فروید، پس از فرمولبندی مفهوم پسرانش، جداسازی یک محتوای ذهنی از «بقیه محتویات آگاهی» یک عمل ارادی[40] است که با هدف اجتناب از عواطف ناخوشایند انجام میپذیرد. علاوه بر این، عواطف ناخوشایندی که نیاز به پسرانش را برمیانگیزند، تابعی هستند از «ناسازگاری روانی» (ص، ۵۱) بین ایگو و محتوای ذهنی که نیاز است پسرانده شود. فروید سپس بحث خود را به فراتر از هیستری نیز گسترش میدهد و نقش مرکزی ایدههای ناسازگار در علائم وسواسی و فوبیا را بررسی و اضافه میکند که این زندگی جنسی بیمار است که به طور اجتنابناپذیر منبع ایدههای ناسازگار است؛ هرچند به نظر میرسد که او برای نقش عوامل دیگر نیز، مانند «ترسهای عمومی بشر» (مثلاً حیوانات، رعد و برق) که در فوبیاها برجسته اند و احساسات از دست دادن در «روانپریشی توهمی[41]»، فضا باقی میگذارد (ص، ۵۹). دررابطهبا مورد اخیر، فروید در یک اظهارنظر اولیه به تمایز بین انکار[42] و پسرانش (اگرچه فروید این موضوع را به طور صریح بیان نمیکند) اشاره میکند و مینویسد در انکار، ایگو نه تنها ایده و احساس ناسازگار را رد میکند بلکه آن بخش از واقعیتی را که ایده به آن مرتبط است نیز رد میکند. مثال تکاندهنده او مادری است که پس از مرگ فرزندش قطعهای چوب را تکان میدهد، گویی فرزندش است.
برای جمعبندی، در نوروسایکوزهای دفاع، شکل اولیهای از برخی از مهمترین و مرکزیترین ایدهها و مفاهیم فروید یافت میشود:ردِ تأکید ژانه بر ضعف سرشتی؛ تعریف پسرانش به عنوان فراموشی ایدههای ناسازگار که با نیاز به اجتناب از عواطف ناخوشایندِ ناشی از این ایدهها برانگیخته میشود؛ حالت دائما فعالِ محتویات پسرانده (به عنوان مثال، آنها گروههای روانی مجزا را به وجود میآورند [ص، ۴۶])؛ پتانسیل بیماریزای پسرانش (به عنوان مثال، پس رانده در آگاهی ساکن میماند و مانند یک نوع انگل عمل میکنند)؛ و به شکلی ضمنی، ایده تعارض درونی (بین ایگو و ایده ناسازگار).
فرمولبندیهای فروید در مورد نقش و تأثیر پسرانش در نوشتههایش بسیار متنوع و بعضاً دارای ناهمخوانی است. منبع اصلی این ناهماهنگی در تناقض ظاهری بین این ایده است که پسرانش ذاتاً آسیبزا است و از طرف دیگر، ایدهای که میگوید خودِ پسرانش آسیبزا نیست بلکه بازگشت پسرانده- که نتیجۀ شکست پسرانش است- آسیبزاست.در واقع، فروید در اثر متاخر خود (1930) اشاره میکند که چشمپوشی[43] از غریزه بواسطۀ پسرانش یا «برخی دیگر از روشها» برای زندگی سازگارانه در جامعه ضروری است (ص، 97).
پرسش نخست این است که چرا و چگونه پسرانش بیماریزا است؟ دلایل مختلفی وجود دارد که فروید برای آنها توضیحات متعددی ارائه میدهد.
انشقاق آگاهی. همانطور که در نوشتههای اولیة فروید مشاهده کردیم، پسرانش به عنوان یک عامل بیماریزا در نظر گرفته میشود زیرا محتویات ذهنی را از آگاهی جدا میکند و به پیامدهایی چون انشقاق آگاهی و تشکیل یک گروه روانی دوم منجر میشود. بر اساس این فرمول، ماهیت بیماریزای پسرانش در ظرفیت آن برای ایجاد گسستگی در شخصیت است؛ ایدهای که مغایرت اساسی با فرمولبندی ژانه از اثرات بیماریزای محتویات ذهنی که از آگاهی شخصی خارج شده ندارد؛ یا چیزی که فیربرن(1952) تحت عنوان «انشقاقها در ایگو[44]» به آن اشاره کرده است. فروید (1938)، در یکی از آخرین مقالاتش، به انشقاقی که توسط دفاع ایجاد میشود با عنوان «انشقاق ایگو در فرآیند دفاع[45]» اشاره کرده است.
بازداری از تخلیۀ عاطفه و تهییج[46]. دلیل دیگری که فروید در نوشتههای اولیة خودش برای پتانسیل بیماریزای فرآیندهای پسرانش مطرح میکند، مبنی بر این فرض است که هر تجربهای با یک «سهم عاطفه[47]» همراه است که نیاز به تخلیه دارد و به طور معمول از طریق به عمل درآوردن، که صحبت کردن نیز جزئی از آن است، تخلیه میشود (بروئر و فروید، 1893-1895؛ ص، 166). در برخی افراد و در شرایط خاص، به ویژه به هنگامی که تجربهای با میزان زیادی عاطفه همراه است، عاطفه تخلیه نمیشود و در حالت «خفهشده» باقی میماند. عدم تخلیۀ عاطفه به این جهت است که تجربه در حالی رخ داده که فرد در وضع خوابواره قرار داشته یا تجربه با ایگوی فرد «ناسازگار» بوده است. همانطور که استراچی در مقدمۀ ویراستار در مطالعاتی بر هیستری میپرسد: «چرا باید عاطفه نیاز به تخلیه داشته باشد؟» و چرا عواقب عدم تخلیۀ آن اینقدر جدی است؟ (ص، xix). همانطور که استراچی اشاره میکند، پاسخ این سوالات در «اصل ثبات» فروید یافت میشود که نخستین بار در یک سخنرانی در سال 1893 توسط فروید عنوان شد و در ورای اصل لذت (فروید، 1920) به طور کاملتری شرح گردید. در سخنرانی نخست فروید (1893) مینویسد:«اگر فردی یک تأثر[48] روانی را تجربه کند، چیزی در سیستم عصبی او که به طور موقت آن را انباشتِ تهییج[49] مینامیم، افزایش مییابد. اکنون در هر فرد تمایلی وجود دارد که این مجموع تهییج را دوباره کاهش دهد تا سلامتش حفظ شود» (ص، 36). فروید ادامه میدهد: «اما اگر هیچ واکنشی به تروما[50] نشان داده نشود، خاطرهاش عاطفهای را که در آغاز به همراه داشت حفظ میکند» (ص، 36-37). به عبارت دیگر، زمانی که واکنش مناسب صورت نگیرد، همچون زمانی که خاطرۀ تروما پسرانده میشود، انباشت تهییچ کاهش نمییابد و با بهرهگیری از اَشکال مختلف بیماریزا، راهی برای ابراز خود خواهد یافت( مانند علائم تبدیل[51]).
در نوشتههای بعدی فروید، زمانی که نظریۀ رانه را فرمولبندی کرد، خواستهها و تکانههای غریزی، به جای تروما، منابع اصلی افزایشهای بالقوه زیاد در انباشت تهییج را میسازند و بنابراین تهدید اصلی برای یکپارچگی سیستم عصبی (ساحت روانی) به شمار میآیند. میتوانیم ارتباط مستقیمی مشاهده کنیم بین فرمول بندی اولیۀ «اصل ثبات» در سال 1893 و نقش مرکزی که بعداً به خواستهها و انگیزههای غریزی داده شده است. آنچه تغییر نمیکند این ایده است که فزونی «انباشت تهییج» - صرف نظر از منبع آن - و نیاز به کاهش تهییج به نوعی نقش مرکزی در شکلگیری علائم رواننژندی ایفا میکنند. پتانسیل بیماریزای پسرانش در جلوگیری از تخلیه و کاهش کافیِ «انباشت تهییج» نهفته است.
دلیل دیگری که پتانسیل بیماریزای پسرانش را توضیح میدهد و به آن توجه کافی نشده، این است که مانع از ورود محتویات ذهنی به «مجموعة بزرگ تداعیها[53]» میشود (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۹) و در نتیجه جلوگیری میکند از این که آنها پردازش شوند و تحت فرایند «محو شدن[54]» (فروید، ۱۸۹۳؛ ص، ۳۷) قرار گیرند.به طور معمول، زمانی که یک ایده وارد «مجموعة بزرگ تداعیها» میشود، با سایر تجربیات همراه میشود که ممکن است با آن تناقض داشته باشند و تحت تأثیر اصلاح توسط ایدههای دیگر قرار گیرد (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۹).ازآنجاکه پسرانش از این فرایند محو شدن و اصلاح جلوگیری میکند، یک ایدۀ پسراندهشده (برای مثال، خاطرۀ یک تروما) تازگی و شدت عاطفی خود را حفظ میکند (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۱۱). به این ترتیب، تروماهای روانی که توسط واکنش [فروید در اینجا به واکنش مناسب یا تخلیه هیجانی اشاره دارد] از بین نرفتهاند، نمیتوانند با پردازش از طریق تداعیها نیز از بین بروند (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵، ص، ۱۱).اگرچه تخلیه عاطفی و فرایند محو شدن تداعیوار به یکدیگر مرتبط هستند (برای مثال، فرایند محو شدن تداعیوار نیز شدت عاطفی یک ایده را کاهش میدهد) و نتایج مشابهی دارند، فروید به وضوح آنها را فرایندهایی نسبتاً جدا از هم میبیند و بارها بین آنها تمایز قائل میشود. برای مثال، در یک نقطه او چنین مینویسد: «حتی اگر [یک ترومای روانی] تخلیۀ هیجانی نشده باشد، روشهای دیگری برای برخورد با وضعیت در دسترس یک فرد طبیعی وجود دارد» (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۹). روشی که او شناسایی میکند، فرایند محو شدن تداعیوار و اصلاح است.
در بیشتر گزارشها از فرمولبندیهای اولیه فروید، معمولاً توجه اصلی او به مفاهیم «عاطفۀ خفه شده [55]» و «تخلیۀ هیجانی» معطوف است. با این حال، همانطور که تلاش کردهام نشان دهم، فروید به عملکرد اصلاحی و محو شدن یک محتوای ذهنی که به صورت تداعی به سایر محتوای ذهنی مرتبط میشود و بخشی از یک «مجموعۀ بزرگ تداعیها» را تشکیل میدهد و به عواقب بیماریزای ناشی از شکست یک ایده در ایجاد «ارتباط گسترده تداعی» با ایدههای دیگر، به یک اندازه اهمیت میدهد (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۱۱). به طور خلاصه، فروید به عواقب بیماریزای جداشدن یک محتوای ذهنی از «هشیاری شخصی» توجه میکند (در اینجا نیز، ما شاهد شباهت بین فرمولبندی فروید و ژانه در مورد عواقب بیماریزای محتوای ذهنی «جداشده» از هشیاری و از ایگو هستیم).
فروید دو مؤلفۀ تطبیقی از فرآیند محو شدن تداعیوار را شناسایی میکند، هرچند این موضوع را بهطور کامل روشن نمیکند. یکی ظرفیت آن در کاهش شدت عاطفی یک ایده است، خصوصا زمانی که تخلیه هیجانی رخ نمیدهد. مؤلفه سازگارانۀ دیگر چیزی است که میتوان آن را عملکرد اصلاح شناختی[56] نامید. فروید به وضوح این عملکرد دوم را زمانی که دربارة یادآوری یک تروما روانی صحبت میکند در نظر دارد: «در کنار سایر تجربیات قرار میگیرد، تجربیاتی که ممکن است با آن تضاد داشته باشند و تحتتأثیر اصلاح توسط ایدههای دیگر قرار گیرد» (بروئر و فروید، ۱۸۹۳-۱۸۹۵؛ ص، ۹). در واقع، فروید به چیزی اشاره میکند که ما معمولاً آن را قرار دادن یک تجربه یا محتوای ذهنی در دورنما[57] مینامیم. همانطور که ذکر شد، یکی از پیامدهای اصلاح و محو شدن، یعنی قرار دادن یک تجربه در دورنما، این است که شدت عاطفی تجربه یا خاطره را نیز کاهش میدهد، اگرچه از طریق فرآیندی که با تخلیۀ مستقیم عواطف متفاوت است. میتوان گفت درحالیکه تخلیه هیجانی مستقیماً به عامل «کمّی» پرداخته و به عبارت دیگر، «انباشت تهییج» یا «سهم عاطفه» را از طریق ابراز مستقیم عاطفه کاهش میدهد، فرآیند اصلاح و محو شدن بیشتر بر جنبههای شناختی و معنایی محتوای ذهنی تمرکز دارد و از طریق روشهای شناختی، «وزن عاطفی[58]» یک تجربه را تغییر میدهد.
همانطور که اشاره شد، تعجبآور است که در تاریخنگاریهای رایج روانکاوی اولیه، عمدۀ توجهات منحصراً به مفاهیمی مانند «عواطف خفه شده» و «تخلیۀ هیجانی» معطوف شده است و به فرآیند اصلاح تداعی و محو شدن توجه کمی شده است.درحالیکه مفهوم تخلیۀ هیجانی به سرعت کنار گذاشته شد (تا حد زیادی به دلیل شکست تخلیۀ هیجانی در ایجاد تغییرات درمانی ماندگار)، مفهوم تصحیح[59] تداعیوار نه تنها حاوی بذرهایی از مفاهیم بعدی بود بلکه در نظریههای بعدی در مورد ارزش درمانی بینش و آگاه کردنِ ناآگاه نیز تلفیق شد و از این نظر، تأثیر مهمتر و ماندگارتری بر روانکاوی داشت.
یکی از پیامدهای «انشقاق آگاهی» و «تشکیل گروههای روانی دوم» این است که آنها شخصیت را به حدی «تضعیف» میکنند که منجر به حضور مجموعهای از محتوای ذهنی، از جمله اهداف و انگیزهها، میشود که در بهترین حالت، بیارتباط با اهداف آگاهانه اساسی فرد هستند و در بدترین حالت، با این اهداف [آگاهانه] در تضاد بوده و آنها را تضعیف میکنند. در مورد اخیر، ساختار شخصیت به واسطۀ تقسیمات و شکافهای درونی تضعیف میشود. مسلماً این همان چیزی است که فروید وقتی که از اصطلاحاتی مانند «گروههای روانی مجزا» و «انگل» که «در آگاهی لانه کرده است» برای توصیف محتوای ذهنی استفاده میکند، در ذهن داشته است. یا زمانی که ژانه «ایدهای که از آگاهی شخصی کنار گذاشته شده است» را به «ویروسی که تمام اختلالات هیستری را ایجاد میکند» تشبیه میکند (ژانه، ۱۸۸۹، نقلشده در اِلنبرگر، ۱۹۷۰؛ ص، ۱۴۹[61]).همانطور که پیشتر اشاره شد، نسخهای از این ایدۀ اساسی را در اظهار نظر فیربرن (۱۹۵۲) میتوان یافت که بیان میکند اگرچه پسرانشِ ابژۀ بد فرد را از تجربۀ وضعیت اصلی ابژۀ بد (یعنی از تجربه تروما اصلی) محافظت میکند اما منجر به تقسیمات در ایگو و حضور یک «خرابکار درونی[62]» در ذهن میشود که بخشی از ساختار شخصیت فرد میگردد. بنابراین، باز هم میتوان ایدۀ اساسی وجود یک «عنصر بیگانه[63]» که یکپارچگی ندارد و شخصیت را تضعیف و تخریب میکند، مشاهده کرد. باید توجه داشت که پتانسیل بیماریزای پسرانش که در اینجا مورد بحث قرار گرفته، مستقل از پیامد احتمالی آن در بازداری از تخلیه یا کاهش انباشته تهییج وجود دارد. یعنی حتی اگر پسرانش (بهطور فرضی) با کاهش طبیعی انباشت تهییج یا «سهم عاطفه» همراه با یک تجربه تداخل نمیکرد، تاجاییکه منجر به «انشقاق در آگاهی» ناشی از انفکاک و جدا شدن محتوای ذهنی میشود، همچنان پتانسیل بیماریزا خواهد داشت. (توجه داشته باشید که فیربرن (۱۹۵۲) در مورد ماهیت بیماریزای «انشقاقها در ایگو » ارجاعی به موضوعاتی مانند افزایش انباشت تهییج یا سهم عاطفه نمیکند[64].)
تا اینجا، دلایل پتانسیل بیماریزای پسرانش به خود فرآیند پسرانش یا حداقل پیامدهای آن مربوط میشود. با این حال، در نقطهای بعدتر در نوشتههایش، فروید(۱۹۵۰) بیان میکند که نه خودِ پسرانش، بلکه بازگشت پسرانده، یعنی شکست سرکوب (و همچنین دیگر دفاعها) بیماریزاست[65]. اکنون به این موضوع میپردازم.
منطق حرکتِ فروید از دیدگاهش مبنی بر آسیبزا بودنِ ذاتی پسرانش به دیدگاهی که آن را فرآیندی طبیعی میداند و معتقد است که اساساً این بازگشت پسرانده است که آسیبزاست، چیست؟ آیا در این تغییر تناقضات یا ناسازگاریهایی وجود دارد؟ پاسخ به این سوالات مسائلی پیچیده را شامل میشود. با این حال، میتوان تلاش کرد که حداقل برخی از آنها را روشن کرد. حتی در بحثهای اولیة فروید در مورد پیامدهای پسرانش، جاییکه پسرانش بهعنوان فرآیندی ذاتاً بیماریزا در نظر گرفته میشود (برای مثال، محتوای پسرانده «در آگاهی لانه میکند» و «مثل یک نوع انگل عمل میکند»)، او اشاره میکند که خودِ پسرانش لزوماً بیماریزا نیست بلکه تنها در افرادی که مستعد هیستری هستند بیماری زاست. او همچنین عنوان میکند که وقتی کسی تصمیم میگیرد که یک ایده ناسازگار را فراموش کند، هیجانِ ناخوشایندی که توسط «وقوع ناسازگاری» برانگیخته شده (فروید، ۱۸۹۴؛ ص، ۴۷)، دیگر تجربه نمیشود؛ اشاره فروید در اینجا به عملکرد انطباقی پسرانش است.
خیلی زود فروید(۱۸۹۲-۱۸۹۹) در تالیفاتش متوجه میشود که خودِ پسرانش بیماریزا نیست بلکه بازگشت پسرانده است که بیماریزا است (ص، ۲۲۲). این ایده در نوشتههای بعدی فروید بهطور اساسی پایدار میماند و سپس به نظریۀ متأخر اضطراب و مفهومسازی او از شکلگیری علائم رواننژندی پیوند میخورد.
همانطور که میدانیم طبق نظر فروید، علائم رواننژندی تشکلهایی هستند که نمایانگر مصالحهای بین محتوای پسرانده -که تهدید میکنند به آگاهی برسند و دسترسی به حرکت(عمل) پیدا کنند- و نیروهای پسرانش (همچنین دفاعهای دیگر) میباشند. فروید از همان سال ۱۸۹۶ مینویسد که افکار و احساسات وسواسی «یک مصالحه بین افکار پسرانده و افکار پسرانندهاند» (ص، ۱۷۰). بنابراین، توسعه علائم رواننژندی بیانگر شکست جزئی در دفاع و بازگشت جزئی و پنهان پسرانده است. میتوان علائم رواننژندی را بهعنوان نوعی خط دوم دفاعی در نظر گرفت، زیرا اگرچه این علائم شامل ارضای جزئی آرزوی پسرانده هستند، محتوای پسرانده همچنان پنهان میماند و به شکل بدون پرده در آگاهی ظاهر نمیشود. به عبارت دیگر، میتوان گفت زمانی که پسرانش(و دیگر دفاعها) نمیتوانند مانع از ظهور هر گونه ردی از محتوای پسرانده به آگاهی شوند، علائم رواننژندی تضمین میکنند که بیان چنین محتوایی محدود (جزئی) و همچنین پنهان باقی بماند. همانطور که قبلاً ذکر شد، در مطالعاتی بر هیستری، بروئر و فروید (۱۸۹۳-۱۸۹۵) در مورد مزیت علائم تبدیلی در خلاص شدنِ آگاهی از ایدۀ ناسازگار نوشتهاند. ایدۀ ناسازگار با تبدیل شدن انباشت تهییج آن به چیزی بدنی[66](یعنی علائم تبدیل)، بیضرر میشود (ص، ۴۹). متناوباً، عاطفۀ ایدۀ ناسازگار جابجا میشود یا به ایدههای دیگری که خودشان ناسازگار نیستند متصل میشود (ص، ۵۲) و شکل یک علامت وسواسی را به خود میگیرد.همانطور که مشاهده میشود، فروید در اینجا به عملکرد تطبیقی پسرانش و شکلگیری علائم اشاره دارد. با این حال، فروید همچنین جنبههای ناسازگار پسرانش و شکلگیری علائم را نیز مورد توجه قرار میدهد. طبیعت ناسازگار علائم واضح است و نیازی به بحث بیشتر ندارد. اما در مورد طبیعت ناسازگار پسرانش، من پیشتر به بحث فروید در این خصوص اشاره کردهام. به عنوان مثال، فروید مشاهده میکند که اگرچه پسرانش در خلاصکردنِ ایگو از عاطفۀ ناخوشایند موفق است، ردیادِ ایدۀ پسرانده، هستۀ گروه روانی دوم را تشکیل میدهد (فروید، ۱۸۹۴؛ ص، ۴۹). فروید (۱۸۹۴) در جای دیگری، در اشاره به ترکیب پسرانش و تبدیل مینویسد که اگرچه ایگو خودش را از تناقض رها کرده است، اما خودش را با یک نمادِ یادآور که در هشیاری (همچون نوعی انگل) جای گرفته است تحت فشار قرار داده است (ص، ۴۹). به عنوان یک مثال نهایی، در مورد لوسی آر.، بروئر و فروید (۱۸۹۳-۱۸۹۵) مینویسند:
ایدة ناسازگار... با رد کردن به این شکل(یعنی با پسرانش) نابود نمیشود، بلکه تنها به ناآگاه پسرانده میشود. وقتی این فرایند برای اولین بار رخ میدهد، هسته و مرکزی برای تشکیل یک گروه روانی که از خودِ ایگو جداست به وجود میآید؛ گروهی که هرچیزی که دلالت بر پذیرش ایدهی ناسازگار دارد، متعاقباً گردآوری میکند. بنابراین، این انشقاق آگاهی در این موارد از هیستری اکتسابی در حقیقت یک عمل تعمدی است (ص، ۱۲۳).
فروید (۱۹۱۵) در کارهای بعدی خود، حین بحث دربارۀ سایکونوروزها، نکتهای مشابه دربارۀ بیماریزا بودن پسرانش- اما اینبار در بستر نظریۀ غرایز - مطرح میکند. او مینویسد که: «بازنمایانگر غریزه[67] اگر از نفوذ آگاهی توسط پسرانش بیرون کشیده شود با دخالت کمتر و به طور فزایندهای رشد میکند.آن [بازنمایانگر] در تاریکی تکثیر میشود... و اَشکال افراطی از بروز به خود میگیردکه برای فرد بیگانه است و او را میترساند زیرا با تصویرِ قدرت فوقالعاده و خطرناک غریزه مواجه میشود. قدرت فریبندۀ غریزه، محصول رشدِ مهارشدۀ آن در خیال[68] و انسدادِ[69] ناشی از ارضای ناکامشده است[70](ص، ۱۴۹).
اجازه دهید دوباره به ایدۀ متأخر فروید- بیماریزابودنِ بازگشت پسرانده- بازگردیم. چگونه میتوان ناسازگاری ظاهری یا حتی تضاد بین بیماریزا بودنِ پسرانش و طبیعی بودنِ آن، و نیز بین این دو ایده که یکی پسرانش را بیماریزا میداند و دیگری بازگشت پسرانده را بیماریزا میشمارد، حل کرد؟
پاسخ کوتاه به این سوال این است که پسرانش هم طبیعی است و هم بیماریزاست. برمبنای ساختار منطقی نظریۀ فرویدی، شکی نیست که پسرانش از این نظر که بهعنوان عاملی برای افزایش انباشت تهییج در هر دو نظریه- پیش از رانه و پس از آن- درک شود و در نتیجه خطر انسداد تهییج و ایجاد آسیبدیدگی را به همراه داشته باشد، پتانسیل بیماریزا بودن را داراست. فروید هیچگاه اصل ثبات را رها نکرد و محصول واضح این اصل این است که هر عاملی، از جمله پسرانش، که در فرآیند تخلیۀ تهییج مداخله کند، ازآنجاکه خطر ایجاد سطحی تروماتیک از تهییج را دارد، پتانسیل بیماریزا بودن را دارد. بر این مبنا، عوامل دیگری نظیر تشدیدِ رانه که تهییج را به فراتر از سطح قابل تحمل افزایش میدهند نیز به طور بالقوه بیماریزا هستند.
اگر پسرانش هم بیماریزاست و هم طبیعی، در چه جنبهای فرآیندی طبیعی به شمار میرود؟ به طور مشابه، چرا و به چه شکل بازگشت پسرانده یک پدیده بیماریزاست؟ برای پاسخ دادن به سؤال اول، باید دو عامل مرتبط را در نظر گرفت: (1) نقش ممنوعیتهای اجتماعی، تنبیه و تهدیدِ تنبیه شدن دررابطهبا برخی آرزوها، افکار، امیال و رفتارها؛ و (2) حرکتِ فروید از نظریۀ اول اضطراب سمی[73]، به نظریۀ دوم اضطراب علامتی[74]. افزایش نقش عوامل اجتماعی- بین فردی در دفاع و توسعه نظریۀ «علامتی» اضطراب به این شکل به هم مرتبط هستند: برخی از آرزوها، ایدهها و اعمال به موقعیتهای خطرناکِ مورد انتظار (یعنی از دست دادن ابژه، از دست دادن عشق ابژه، خطر اختگی و بعداً اضطراب سوپرایگو) مرتبط میشوند؛ به عبارت دیگر، اینها در ارتباط با اضطراباند. تجارب اولیه و تجلیاتِ این محتوای ذهنی ممنوعه، مقادیر کمی از اضطراب (انتظارِ خطر) ایجاد میکنند که بهعنوان «علامتی» برای فعالسازی پسرانش (و دیگر دفاعها) عمل میکند. زمانی که پسرانش موفقیتآمیز است، یعنی زمانی که در خارجکردن محتوای ذهنی مرتبط با خطر از تجربه آگاهانه موفق میشود، اضطراب تشدید نمیشود بلکه کاهش مییابد یا از بین میرود. به عبارت دیگر، پسرانش بهعنوان یک سیستم بازخورد منفی عمل میکند، مشابه دستگاه ترموستات، که در آن یک علامت موجب به کار افتادن مکانیسمی در راستای کاهش یا تصحیح آن علامت میشود.
در زمانِ شکستِ پسرانش—هنگامی که محتوای ذهنی مملو از اضطراب نتواسته از آگاهی رانده شود—آنچه که در ابتدا ممکن است یک دوز کوچک از اضطراب علامتی بوده باشد، تقویت شده و تشدید مییابد، اغلب تاجاییکه به یک حملۀ اضطرابی کامل تبدیل میشود. به عبارت دیگر، حالا یک سیستم بازخورد مثبت داریم که در آن مکانیسم که در صورت عملکردِ صحیح، علامت محرک را کاهش میدهد، اکنون بهدلیل ناکامیاش علامت را تشدید میکند. علاوه بر این، اگر به یاد داشته باشیم که اضطرابی که به دلیل شکستِ پسرانش تشدید شده است، اضطراب موردِانتظار بیشتری را برمیانگیزد، میتوان فهمید که چگونه شکست اولیۀ دفاع، و متعاقباً شکست در کنترل اضطراب علامتی اولیه، میتواند منجر به بالارفتنِ اضطراب شود، تاجاییکه به تجربه حمله وحشتزدگی تبدیل شود.
مستقل از مبحث پسرانش، به نظر میرسد توالی بازخورد مثبت که من توضیح دادهام، ویژگی برخی از سندرمهای بالینی است. برای مثال، افرادی که به شدت از فضاهای باز میترسند (نظیرِآگورافوبیا) اغلب گزارش میدهند که وقتی بیش از حد از پایگاه امنی که تجربه کردهاند (معمولاً خانه) دور میشوند، نه تنها اضطراب موردِ انتظار را تجربه میکنند بلکه در مورد اضطرابِ خود و خطر تشدید این اضطراب نیز مضطرب میشوند. البته، اضطراب در مورد مضطرب شدن دقیقاً همان چیزی را به وجود میآورد که وحشتآور است، یعنی تشدیدِ اضطراب اولیه. به طور خلاصه، برخلاف یک سیستم بازخورد منفی (که دفاع موفق نمونهای از آن است)، که در آن اضطراب اولیة مکانیسمی را فعال میکند که برای کاهش اضطراب عمل میکند، در این مثال شاهد عملکرد یک سیستم بازخورد مثبتِ «فرار» هستیم که در آن اضطراب اولیة پاسخی را موجب میشود که اضطراب اولیه را تشدید کرده و اضطراب بیشتری تولید میکند. باید توجه داشت که سیستم بازخورد مثبت تنها به موقعیتهایی که اضطراب به واسطه محتواهای ذهنی (ایدهها، آرزوها و خواستهها) محدود نمیشود که با موقعیت خطر بخصوصِ تأیید و تنبیه والدین ارتباط دارد. هر محتوای ذهنی که به هر دلیلی با خطر و اضطراب مرتبط شود، ممکن است منجر به ایجاد یک سیستم بازخورد مثبت شود، مگر اینکه روشی برای جلوگیری از تشدید و افزایش اضطراب پیدا شود. یکی از روشهای آشکار برای جلوگیری از تشدید اضطراب، خارج کردن محتوای ذهنی از تجربۀ آگاهانه است. علاوه بر مکانیسم خاص پسرانش، روشهای دیگری نیز برای رسیدن به این هدف وجود دارند، از جمله اجتناب، انکار، سرکوب[75]، عقلانیسازی و تحمل تجربه سطحی مشخص از اضطراب. بیشتر افراد راهی پیدا میکنند تا از مشغولیت مزمن با افکار اضطرابآور اجتناب کنند که میتواند فرد را در سطحی مزمن و حتی در حال تشدید از اضطراب نگه دارد[76].
من معتقدم که صرف نظر از جزئیات خاص نظریۀ فروید، جنبههای سازگار یا طبیعی پسرانش و فرآیندهای پسرانشگونه و جنبههای ناهنجار شکستِ پسرانش در ملاحظات قبلی نهفته است. منظور فرآیندها یا مکانیسمهایی که به فرد اجازه میدهند در شرایط مناسب، افکار و احساسات اضطرابآور را مهار کند و در نتیجه از اضطراب یا افزایش آن جلوگیری کند، ممکن است عملکردی سازگارانه داشته باشند. اما شکست این فرآیندها و مکانیسمها میتواند پیامدهای مخربِ واضحی به همراه داشته باشد. این نتیجهگیریها فارغ از اینکه آیا جنبههای خاصی از نظریه فرویدی (برای مثال اینکه برخی محتواهای جنسی با مجازات مشخصی مرتبط هستند و بنابراین پسرانده میشوند) پذیرفته شود یا نه، معتبر است.
موارد بسیاری وجود دارد که نتیجهگیریهای پیشین را نشان میدهند. برای مثال، به علائم ترس از ارتفاع توجه کنید. بسیاری از افرادی که این علائم را دارند، گزارش میدهند که وقتی در ارتفاعی بلند قرار دارند، توسط افکار پریدن مورد حمله قرار میگیرند (گاهی میل به پریدن نیز دارند).همانطور که بیماران اغلب گزارش میدهند، این افکار گویی زندگی خود را دارند و به راحتی نمیتوان آنها را از ذهن بیرون کرد یا از طریق تلاشهای ارادی برای سرکوب کردن از بین برد. صرفنظر از منبع یا معنای پویای آنها، افکار اضطرابآوری که به طور مکرر همراه با ترس از ارتفاع هستند، نمیتوانند مهار یا سرکوب شوند.به عبارت دیگر، این افراد وقتی که در ارتفاعی بلند قرار دارند نمیتوانند از فکر کردن به این افکار جلوگیری کنند یا آنها را از آگاهی خود بیرون کنند. به عبارتی، سندرم ترس از ارتفاع، شکست در مکانیسم پسرانشگونۀ مهاری را بازنمایی میکند که به فرد امکان متوقف کردن افکار پراضطراب را میدهد[77].
موقعیتهای بالقوه اضطرابزای بسیاری وجود دارند که در آنها نوعی «فکرنکردن» یک استراتژی مقابلهای سازگارانه است.به عنوان مثال، به کارکرد سازگار «فکرنکردن» در موقعیتهای ورزشی توجه کنید که در آنها بردن یا باختن یک بازی قهرمانی به عملکردِ یک ورزشکار بستگی دارد، مثلاً در بازی بسکتبال، پرتاب موفق یا از دست دادن یک پرتاب خطای آزاد. عقل سلیم این است که ورزشکار نباید به نتیجه فکر کند، چه موفق شود و چه پرتاب را از دست بدهد. در واقع، یک تاکتیک رایج برای تیم حریف، درخواست وقت استراحت قبل از پرتاب اول یا بین دو پرتاب است، تا به پرتابکنندۀ تیم حریف زمان بدهد تا در مورد اهمیت پرتاب پیشرو فکر کند و احتمالاً دچار وحشت[78]شود. در واقع، منظور از «وحشت» مضطرب شدن در موقعیتهایی است که موفقیت فرد به شدت به آن وابسته است و در نتیجه عملکرد فرد به خطر میافتد. چنین وحشتی مستلزم آگاهی یا فکرکردن مفرط به آنچه در خطر است میباشد و اضطرابی که این فکر کردن ایجاد میکند مستقیماً در تضعیف عملکرد فرد نقش دارند. برای عملکرد بهینه، ورزشکار باید هشیاری ضمنی[79] و نه هشیاری کانونی[80] از ترکیب موقعیت واقعی با تمرکز معمول نسبت به انجام یک وظیفه داشته باشد. در واقع، نباید به اهمیت فوقالعاده وظیفهاش یا پیامدهای فوقالعاده شکست یا پیروزیاش تمرکز کند. به طور خلاصه، فرد باید ترکیبی از آگاهی ضمنی و مهار برخی از افکار القاکننده اضطراب را همگام کند[81].
مثالهای قبلی مسئله بزرگتری را بوجود میآورند. اینکه فرآیندهای اجتناب، انکار، خودفریبی[82] و پسرانشگونه، در چه مواقعی سازگار و در چه مواقعی ناسازگارند. نظریۀ روانکاوی، بهویژه نظریۀ فرویدی در مورد آسیبشناسی روانی و درمان، همراه با نظام ارزشی زیربناییاش، تا حدی بر این فرض استوار است که هشیاری[83] آزادکننده و درمانی است و هرگونه محدودیت بر هشیاری ذاتاً محدودکننده و در بسیاری از موارد بیماریزا است. با این حال، یک ادبیات گسترده غیرروانکاوانه وجود دارد که نشان میدهد داستان واقعی بسیار پیچیدهتر است و ماهیت سازگار یا ناسازگار فرآیندهایی که میتوان آنها را فرآیندهای محدودکننده هشیاری در مقابل فرآیندهای افزایشدهنده هشیاری نامید، اصلاً مسئله سادهای نیست. من در ادامۀ مقاله به این موضوع بهطور خلاصه باز خواهم گشت.
اجازه دهید به مسئله خاص پسرانش بازگردم و دو سوال مرتبطی که به آنها پرداختهام را بهطور خلاصه مرور کنم: اول اینکه پسرانش به چه صورت یک فرآیند سازگار طبیعی است و دوم اینکه بازگشت پسرانده (و شکست دفاعی که این امر به آن اشاره دارد) به چه صورت بیماریزا است. برای خلاصه کردن بحث قبلی دربارۀ این دو نکته لازم است اشاره کنیم که برخی از محتواهای ذهنی با اضطراب مرتبط شدهاند و تاجاییکه پسرانشِ موفق این محتواها را از آگاهی دور کند، اضطراب را کنترل میکند. زمانی که پسرانش موفقیتآمیز نباشد، این محتواهایِ ذهنیِ اضطرابآور نمیتوانند بهطور کامل از آگاهی دور نگهداشته شوند و اضطراب علامتی تهدید میکند که به اضطراب تروماتیک تبدیل شود. یک راه حل جزئی در شکلگیری علائم رواننژندی یافت میشود که نمایانگر یک مصالحه میان محتویات ذهنی پسرانده و نیروهای پسرانشگر است. به این معنا، علائم رواننژندی به عنوان یک « دفاع ثانویه[84]» و «اقدامات حفاظتی[85]» عمل میکنند (فروید، ۱۸۹۶؛ ص، ۱۷۲). علائم رواننژندی به روشهای مختلفی به عنوان «اقدامات حفاظتی» عمل میکنند. این علائم تا موقعی که موجب تخلیۀ جزئی (و مبدلِ) تهییج شوند محافظتی هستند و بدین ترتیب از انباشته شدن تهییج اضافی که ممکن است آسیبرسان باشد جلوگیری میکنند. اما در چارچوب یک مدل هیدرولیکی، «بازگشت کامل» و نه جزئی محتوای پسرانده، میتواند بهتر این تخلیه را برآورده کند. اگر پسرانش بر این مبنا (به طور جزئی) بیماریزا است که ممکن است منجر به انباشتهشدنِ تهییج شود، پس قطعاً شکست پسرانش نمیتواند به همان دلیل بیماریزا باشد. زیرا به نظر میرسد که اگر تکانههای پسرانده به آگاهی وارد شده و به تحرک و امکان عمل دست یابند، احتمال تخلیه تهییج افزایش یافته و خطر تهییج اضافی کاهش مییابد. باید ملاحظات دیگری وجود داشته باشد که به این نتیجه برسیم که شکست پسرانش بیماریزا است.
یکی از این ملاحظات این است که اگر محتوای پسرانده به سطح آگاهی (و دسترسی به حرکت) برسد، اضطرابی که توسط این محتواها برانگیخته می شود (به دلیل ارتباط آنها با «شرایطِ خطر» مانند از دست دادن ابژه و غیره) نسبت به انباشت تهییج ناشی از پسرانش، شامل سطح بسیار بالاتری از تهییج خواهد بود. این دیدگاه اخیر به طور ضمنی دو ایده را مطرح میکند: 1. ایدهای آشنا که پسرانش در ابتدا ضرورتی نداشت، مگر اینکه به دلیل «توسعۀ فرهنگی که بر بشر تحمیل شده... محدودیتها و پسرانش غریزۀ جنسی را ضروری میسازد» (فروید، 1913؛ ص، 209). و 2. این ایده که بازگشت پسراندهها، اگر موجب بروز اضطراب شدید نمیشد، جنبه بیماریزا پیدا نمیکرد.
بر اساس توضیحات پیشین، ازآنجاکه پسرانش در صورت عدم وجود نوع خاصی از اجتماعی شدن ضروری نمیبود، بازگشت پسراندهها نیز مطرح نمیشد، مگر به دلیل «توسعه فرهنگی که بر بشر تحمیل شده... که محدودیتها و پسرانش غریزه جنسی را ضروری میسازد» (فروید، 1913؛ ص، 209). با این حال، این سناریو کمکی به درک این مسأله نمیکند که چرا فروید (همچون آنا فروید) در برخی از نوشتههایش به وجود تضادی ذاتی - کاملاً مستقل از انواع اجتماعی شدن - میان تکانههای غریزی و ایگو اشاره میکند و بنابراین چرا ایگو نیاز دارد که از خود در برابر امیال غریزی دفاع کند؟ باز هم کاملاً مستقل از انواع اجتماعی شدن. حتی در سال 1896، فروید به خطر «اشباع» ایگو اشاره میکند (ص، 227). او همچنین به «درماندگی روانی» ایگو در برابر خطرات غریزی اشاره میکند (فروید، 1926؛ ص، 166). در نهایت، فروید در اید و ایگو(1923) مینویسد که: «ترس ایگو از این است که توسط خطرات خارجی و «خطرات لیبیدویی» (ص، 57) اشباع یا نابود شود». آنا فروید (1966) بهطور صریح به «تضاد بنیادین ایگو با غرایز» اشاره میکند (ص، 157). در طول کار خود، فروید و هم آنا فروید احتمال اشباعِ ایگو توسط شدت کمّی غریزه را مطرح میکنند. این بهطور ضمنی نشان میدهد که شدت غریزه - مستقل از ممنوعیتهای اجتماعی - ممکن است تهدیدی برای ایگو باشد (اگرچه این ممنوعیتها میتوانند تهدید را بهواسطۀ محدود کردن تخلیۀ امیال غریزی افزایش دهند).
غریزه به چه شیوههایی تهدیدی ذاتی برای ایگو محسوب میشود؟ چندین پاسخ به این پرسش وجود دارد. بر اساس اصل ثبات فروید، عمومیترین پاسخ فراروانشناسانه[87]، این است که تا زمانی که غریزه منجر به افزایش انباشت تهییج میشود، این امر خواستهای را بر ایگو تحمیل میکند تا راهی برای کاهش سطح تهییج پیدا کند. وقتی این تقاضا بیش از حد بزرگ باشد، یا ظرفیت ایگو برای مقابله با شدت تقاضا ناکافی باشد، خطر اشباعِ ایگو وجود دارد. میتوان گفت که تهدیدی که هر خواسته برای ایگو ایجاد میکند همیشه به ظرفیت ایگو بستگی دارد. این بدین معنیاست که خواستهای که توسط فردی با ایگوی نسبتاً «ضعیف» به عنوان تهدید درک میشود، احتمالاً توسط فردی با ایگوی «قوی» به عنوان چیزی کاملاً قابل مدیریت تجربه خواهد شد.[88]
برمبنای منطق نظریۀ فرویدی، وضعیت اشباعِ ایگو توسط غریزه چگونه در رفتار و از نظر بالینی نمایان میشود؟ برخی از احتمالات عبارتند از: انجام رفتارهای عجیب و مخرب که به نظر میرسد «نشأت گرفته» و خارج از کنترل فرد هستند؛ شکست نسبی در فرآیند ثانویۀ تفکر و تسلط «سازمانِ غرایز» یا سازمان فرآیند اولیة شناخت (هولت، 1967؛ راپاپورت، 1967)، که در انواع مختلف اختلالات تفکر دیده میشود؛ ناتوانی نسبی در به تعویق انداختن و تحمل ناکامیها، که در رفتارهای تکانشی و اعتیادآور نمایان میشود؛ تنظیمِ عاطفی ضعیف؛ و ناتوانی در تمایز قائل شدن بین واقعیت، خیال و آرزو که در تجربیات وهمی[89] و تفکر هذیانی مشهود است.
از منظر روانشناسی ایگو، تمام نمودهای قبلی به نوعی نشاندهندۀ شکستِ نسبی در عملکردهای ایگو و خودمختاری اولیة و ثانویة آن هستند. علاوه بر این، اگر ایگو را بهعنوان یک ساختار کنترلکننده، تعویقی و هدایتکننده در نظر بگیریم، میتوان گفت که در تمامی اختلالات یاد شده، خواستهها و فشارها آنقدر زیاد است که ایگو قادر به انجام وظایفش در زمینۀ کنترل، تعویق و هدایتگریِ مناسب نیست. علاوه بر تظاهرات بالینی گوناگونی که پیشتر به آنها اشاره شد، میتوان با در نظر گرفتن افرادی که ظاهراً نمیتوانند هیچ تجربه یا تجربۀ بالقوهای از عواطف شدید را تحمل کنند و درمواجههبا آنها دچار آشفتگی میشوند، درک کلیتری از این ایده که ایگو تحت فشار غرایز قرار گرفته و از پا درآمده است، به دست آورد.
پسرانش که موضوع اصلی این بخش است، چه ارتباطی با بحث قبلی درباره غلبۀ خواستههای غریزی بر ایگو و مسئله ایگو ضعیف در مقابل ایگو قوی دارد؟ یکی از فرضیههای قابل قبول این است که آنهایی که ایگوی ضعیفی دارند به قدری مستعد احساس اشباع از سوی عواطف شدید یا تهییج مختلف هستند که به پسرانشِ گسترده دست میزنند. با این حال، ازآنجاکه حفظِ پسرانش گسترده دشوار است و این فشار زیادی بر ظرفیت ایگو وارد میکند، چنین افرادی به ویژه مستعد شکست پسرانش و بازگشت پسرانده هستند. توجه داشته باشید که طبق این فرضیه، پسرانش ممکن است نه فقط علیه آرزوها و افکاری که با مجازات همراه بودهاند، بلکه همچنین، تاجاییکه آنها موجبِ خطر شوند، در برابر عاطفۀ شدید و تهییج و آرزوها و ایدههای برانگیزانندۀ عواطف شدید و تهییج نیز بکار گرفته شود در چنین شرایطی، شکست پسرانش و بازگشت محتوای پسرانده نه تنها در تجربۀ ایدهها و آرزوهای «ناسازگار» که محتوای خاص آنها با مجازات و اضطراب همراه است، بلکه همچنین(عمدتاً برای برخی افراد) در تجربۀ اشباع به واسطه شدت عواطف و سطح تهییج نمایان خواهد شد.
ترس و پیشبینی اشباع شدن، منجر به اضطراب در برابر احتمال تجربه عواطف شدید میشود؛ اضطراب، زمانی مهار میشود که بتوان از تجربۀ عواطف شدید اجتناب کرد (تا حدی از طریق پسرانش) و زمانی که نتوان از عواطف شدید اجتناب کرد (شکست پسرانش) به طور کامل تجربه میشود. هنگامی که مورد دوم رخ میدهد، فرد افزایش غیرقابلکنترل سطح برانگیختگی (که آن را به عنوان اضطراب تجربه میکند) را از دو منبع تجربه میکند: عواطف شدیدی که نمیتوان با موفقیت از آنها اجتناب کرد و اضطراب ناشی از شکستِ پسرانش. این فرد به احتمال زیاد به سایر روشهای دفاعی مانند اجتناب از موقعیتها و تعاملاتی که احتمالاً شامل تحریک شدید و عواطف قوی هستند، جداسازی عواطف، گوشبهزنگی[90]، انطباق بیش از حد و محدودیتها و ممانعتهای ایگو نیز برای جلوگیری از تجربۀ تهییج شدید متکی است.
در اینجا، برخی مباحث دربارۀ رابطۀ بین پسرانش و گسستگی موضوعیت دارند. توضیح اولیة فروید درباره هیستری به شدت به مفاهیمی مانند حالات خوابواره، وجدان مضاعف (آگاهی دوگانه)، انشقاق آگاهی و شکلگیری گروه روانی دوم که گسستگونه[92] هستند متکی بود. در همین راستا، بروئر و فروید (۱۸۹۳-۱۸۹۵) در نوشتههای اولیة خود در «پیامِ مقدماتی» اظهار داشتند که: «در هر هیستریک، درجاتِ اولیهای از انشقاقِ آگاهی وجود دارد و تمایل به چنین گسستی و همراه با آن ظهور حالات غیرعادی آگاهی... عنصر اساسی رواننژندی است» (ص، ۱۲). همانطور که میدانیم، فروید به متعاقباً نظریات مربوط به گسست را رها کرد و زمانی که به پسرانش پرداخت – که بهعنوان تبعید هدفمندِ محتوای ذهنی «ناسازگار» از آگاهی تعریف میشود – آن را بهعنوان «سنگ بنای» روانکاوی معرفی کرد. با این حال، فروید (۱۹۳۸) زمانی که مقالۀ «انشقاق ایگو در فرآیند دفاع» - یکی از آخرین مقالاتش- را نوشت، بهطور غیرمستقیم به مسألۀ گسست بازگشت. بازگشت فروید به مسألۀ «انشقاقِ ایگو» مقدم بر اولویت «انشقاقها در ایگو» در فرمولبندیهای آسیبشناسی روانی فیربرن (۱۹۵۲) است. و از برخی جهات با دغدغههای معاصر در مورد مکانیسمها و پدیدههای گسستگی، مانند تأکید کرنبرگ[93] (1975) بر انشقاق در شخصیتهای مرزی، توجهات به اختلالات استرس پس از سانحه، اِحیای علاقه به شخصیت چندگانه[94] و نگرانی در مورد سوءاستفادۀ جنسی، موازی است. در تمام این حوزهها، گسستگی نقشی بسیار مرکزیتر نسبت به مفهوم پسرانش ایفا میکند. در واقع، احساس من این است که در ادبیات روانکاوی معاصر، ارجاعات به گسستگی بسیار بیشتر از پسرانش است.
آیا تمایز قائل شدن بین پسرانش و گسستگی معنادار و مفید است؟ اگر چنین است، ماهیت اساسی این تمایز چیست؟ برخی از نظریهپردازان (مثل اِردلیی، ۱۹۹۰) معتقدند که نه تنها فروید بین پسرانش و گسستگی تمایزی قائل نشده، بلکه «هیچ تمایز رسمیای بین آنها وجود ندارد» (ص، ۱۱). من موافق این دیدگاه نیستم و بر این باورم که بررسی تفاوت بین پسرانش و گسستگی سودمند است، اگرچه باید در نظر داشت که حتی اگر بین این دو تفاوت قائل شویم، هیچ تضادِ اساسی بین آنها وجود ندارد.روشهای مختلفی برای پرداختن به این موضوع وجود دارد. میتوان مانند برخی از نظریهپردازان (حتی خودِ فروید در برخی مواقع) این موضع را اتخاذ کرد که گسستگی اصطلاح کلی برای فرایندهایی است که منجر به ناتوانی در ادغام محتوای ذهنی در حافظه، آگاهی هشیار و یا حس یکپارچه هویت شخصی میشود و پسرانش یکی از اَشکال این فرایند کلی است. با این حال، این دیدگاه همچنان ما را با وظیفۀ تمایز قائل شدن بین پسرانش و سایر فرایندهایی مواجه میکند که منجر به ناتوانی در ادغام محتوای ذهنی میشوند. علاوه بر این، اشاره به گسستگی بهعنوان یک فرایند عمومی و در نتیجه عدم تمایز کافی آن از پسرانش، برخی از واقعیتهای تاریخی را نادیده میگیرد، مانند چرخش نظر فروید از مفاهیم گسستگی (مانند حالات خوابواره، آگاهی دوگانه) به پسرانش. نتیجۀ این چرخش این بود که درحالیکه توسعۀ نظریه و درمان روانکاوی به طور فزایندهای با سایکونوروزها (که در آنها احتمالاً پسرانش مرکزی بود) مرتبط شد، توسعۀ نظریههای غیر روانکاوی شخصیتهایی مانند ژانه و مورتون پرینس (به عنوان مثال، 1906) به طور فزایندهای به آسیبشناسی گسستگی (مانند حالات فرار، یادزدودگی، شخصیت چندگانه) معطوف شد. بازگشت روانکاوی به مفهوم گسستگی، به دلیل علاقهمندی روزافزون به آسیبشناسیهای شدیدتر مانند اختلال شخصیت اسکیزوئید (فیربرن، ۱۹۵۲) و اختلال شخصیت مرزی (کرنبرگ، ۱۹۷۵) صورت گرفت.
در بستر مباحثی مانند انشقاقِ ایگو، فتیشیسم، استنکاف[95]، پسرانش و نقشهای مختلف ایگو در رواننژندی و روانپریشی، فروید بهطور ضمنی برخی تمایزات مفید و آگاهی بخش بین پسرانش و گسست ارائه میدهد. در بحث در مورد «انشقاق در ایگو» فروید (۱۹۴۰) مشاهده میکند که:«در واقع، یک ویژگی جهانی رواننژندها این است که در زندگی روانی فرد دررابطهبا برخی رفتارهای خاص، دو نگرش متفاوت وجود دارد که با یکدیگر متضاد و مستقل از هم هستند» (ص، ۲۰۴). او ادامه میدهد: «در موارد رواننژندها، یکی از این نگرشها متعلق به ایگو و دیگری که پسرانده شده است، متعلق به اید است» (ص، ۲۰۴).با وجود استفاده از «انشقاقِ ایگو»، واضح است که فروید در حال توصیف یک تضاد بین ساختاری یا انشقاق (یعنی بین ایگو و اید) است، نه عمدتاً یک انشقاق درون ساختاری، یعنی نه یک انشقاق در ایگو. با این حال، فروید در روانپریشی «دو نگرش روانی[96]» را توصیف میکند، یکی که در آن ایگو از واقعیت خارجی جدا شده است - زیرا واقعیت به طور غیرقابل تحملی دردناک شده است- و نگرش دیگر که، هرچند در حد بسیار کمی، واقعیت را در نظر میگیرد(ص، ۲۰۱). آنچه عمدتاً دستهبندی تشخیصی فرد را تعیین میکند، قدرت نسبی این نگرشهای متضاد است. در روانپریشی، جدا شدن ایگو از واقعیت خارجی غالب است و توجه آن به واقعیت حداقلی است و غالباً عمدتاً غایب است.
طبق نظر فروید، شرایط روانی دیگری نیز وجود دارد، مانند فتیشیسم و واکنشها به فقدانِ شدید، که با همزمانی پذیرش یک واقعیت بیرونی ( برای مثال، خطر اختگی، این حقیقت که زنها آلت تناسلی مردانه ندارند، شخص عزیزی مرده است) و استنکاف آن، تعریف میشوند. فروید(1927) واکنشهایی به مرگ یک شخص عزیز را توصیف میکند که در آن مرگ هم استنکاف میشود و هم پذیرفته میشود - هر دو نگرش در کنار یکدیگر وجود دارند (ص، 155-156). در این موارد، استنکاف واقعیت روانپریشانه نیست زیرا با حضور قوی و برابر پذیرش، تعادل برقرار شده است. اکنون میدانیم که یکی از واکنشهای رایج به مرگ فرد محبوب شامل مرحلهای از بیحسی و انکار است. اگر این انکار با آگاهی از واقعیت تعادل پیدا نمیکرد یا اگر انکار به طور غیرعادی طولانی میشد یا اگر چنین انکاری در یک زمینۀ دیگر رخ میداد، به راحتی نمیتوانست از روانپریشی متمایز شود.
نکاتی در مورد این مشاهدات وجود دارد که باید مطرح شوند. اول، پسرانش و رواننژندی همیشه شامل «استنکاف» دنیای درونیِ خواستههای غریزی فرد است، درحالیکه در روانپریشی عمدتاً این واقعیت خارجیِ غیرقابلتحمل است که استنکاف میشود. دوم، مجموعهای از شرایط روانی وجود دارند که نه رواننژندی هستند و نه روانپریشی ولی شامل هر دو، یعنی هم استنکاف و هم پذیرش یک قطعه از واقعیت دشوار میشوند. به نظرم میرسد که در نظریۀ فروید، این شرایط اخیر با مکانیسمهای گسستگی غیرروانپریشانه مشخص میشوند و الگویی از عملکرد چنین مکانیسمهایی را تشکیل میدهند.این به این معناست که گسستگی موجبِ انشقاق عملکردِ واقعیتآزمایی (و همچنین حافظه) ایگو میشود، بهطوریکه هم استنکاف و هم پذیرشِ قطعهای آسیبزا از واقعیت، بازنماییهای آن تجربه و نگرشهایی منطبق با استنکاف و پذیرش، بهطورهمزمان وجود دارند. در گسستگی شدید، استنکاف و پذیرش و نگرشهای همراه آنها ممکن است «گروههای روانی مجزا» تشکیل دهند که با شخصیتهای جداگانه مرتبط هستند (یعنی شخصیتهای چندگانه).
به نظر میرسد که مشاهدۀ فروید و همچنین ملاحظات دیگر، تفاوتهای نسبتاً روشنی را بین گسستگی و پسرانش نشان میدهند. هم از نظر تاریخی و هم تا به امروز، مفهوم گسستگی معمولاً درارتباطبا آسیبهای خارجی به کار میرود، درحالیکه پسرانش معمولاً دررابطهبا آرزوهای درونی و درگیر با تعارض مطرح میشود. به عبارت دیگر، بروئر و فروید (۱۸۹۳-۱۸۹۵) خاطرنشان کردند که پسرانش تلاشی هدفمند برای بیرون راندن محتوای ذهنی «ناسازگارِ» با ایگو (کهپیشتر در دستگاه روانی بوجود آمده) و خودپنداره از آگاهی است؛ درحالیکه واکنشهای گسستگی به طور خودکار، در پاسخ به رویدادهای آسیبزایی رخ میدهند که ظرفیت مقابلۀ معمولِ فرد (یا ایگو) را از پا در میآورد.
استفاده از پسرانش بهعنوان یک مکانیسم دفاعی، ایگوی از پیش توسعهیافته و نسبتاً سالمی را نشان میدهد که قادر است محتوای ذهنی ناسازگار با خود را از رسیدن به آگاهی و تهدیدِ حس هویت فردی باز دارد. بنابراین، زمانی که پسرانش بهطور مؤثر عمل میکند، هویت و آگاهی فرد یکپارچه باقی و از تأثیر محتوای ذهنی تهدیدآمیز و متناقض مصون میمانند. این امر عمدتاً به این دلیل است که مواد پسرانده و تهدیدآمیز و بیگانه با ایگو، از رسیدن به آگاهی و از تجربۀ مستقیم بازداشته میشوند. در عوض، چنین موادی در ناآگاه باقی میمانند و از دسترس تجربۀ آگاهانه خارجاند یا بهصورت ناقص و مبدل تجربه میشوند. این همان مفهومی است که در ایدۀ یک مانع افقی بین آگاهی و ناآگاه نهفته است، همانطور که در نمودار شکل 1 نشان داده شده است.
آگاه |
ناآگاه |
شکل 1. مانع افقی
اگرچه همانطور که خط افقی نشان میدهد، پسرانش به نوعی انشقاق در ذهن اشاره دارد اما تاجاییکه هویت ایگو معادل آن چیزی است که آگاهانه است، حس آگاهی یکپارچه و هویت ایگوی پایدار در پسرانش موفق بهطور نسبی مختل نشده باقی میمانند. علاوه بر این، حتی در زمان شکستِ پسرانش ، مانند بروز رواننژندی، تهدیدات علیه وحدت آگاهی و هویت ایگو محدود به مناطق خاصی از تجربیات بیگانه با ایگو به شکل علائم رواننژندی میشود که احساس کلی فرد از وحدت شخصیت را بهطور جدی تهدید نمیکند[97].
برخلاف پسرانش، گسستگی تهدیدی برای یکپارچگی تجربهشدۀ آگاهیِ فرد و همچنین یکپارچگی شخصیت او به همراه دارد. این امر در حالات مختلفی نمایان میشود. درحالیکه پسرانش موادی را از آگاهی دور نگه میدارد، در گسستگی، مواد آسیبزا به آگاهی میرسند و به آن هجوم میبرند و این امر، منجر به تجربیاتی میشود که کاملاً با وضعیت عادی فرد بیگانه هستند و به این ترتیب وحدت آگاهی مختل میشود. این موضوع مفهوم تجربیات «غیر- من[98]» از سالیوان (۱۹۵۳) را به ذهن میآورد. هنگامی که آگاهی توسط تجربیات عظیم و بیگانه با ایگو که نمیتوانند توسط ساختارهای موجودِ فرد جذب شوند مورد هجوم قرار بگیرد، احساس واقعی فرد از اینکه او کیست (یعنی وحدت شخصیت او) به خطر میافتد. علاوه بر این، «انشقاقها» محدود به شکافهای ظریف میان تجربة آگاهانه و محتوای ناآگاهِ ذهن نیستند، بلکه شامل انشقاقهایی در خودِ آگاهی میشوند؛ به این ترتیب، ارجاعات مکرر بروئر و فروید به «انشقاقهای آگاهی» و «آگاهی دوگانه» زمانی که هیستری را از منظر مکانیسمها و فرآیندهای گسستگی درک میکردند، معنا پیدا میکند. میتوان بسیاری از این توضیحات را به این صورت خلاصه کرد که درحالیکه مواد پسرانده دسترسی مستقیم به آگاهی ندارند (حتی در شکست جزئی پسرانش، فرد به جای تجربۀ بیواسطه موادِ پسرانده، اضطراب یا علائم رواننژندی را به طور آگاهانه تجربه میکند)، مواد گسستهشده به آگاهی، به حالتهای جایگزین آگاهی در موارد گسستگی شدید که در پدیدهای به نام شخصیتهای چندگانه نمایان میشود، دسترسی دارند (رجوع کنید به هیلگارد، ۱۹۷۷). به هر دلیلی، در گسست، بخشهای جداشده از شخصیت به همان سطحِ آگاهی میرسند (و گاهی اوقات همان سطح احساس مالکیت شخصی را پیدا میکنند) که شخصیت «عادی» دارد. در واقع ممکن است در گسست شدید، شناسایی شخصیت عادی، همیشه کار سادهای نباشد. بنابراین، درحالیکه در پسرانش از یک حالت آگاهی و یک سازمان ایگو -که مواد پسرانده از آن تبعید شدهاند- صحبت میشود، در گسستگی شدید، حالتهای مختلف آگاهی و سازمانهای مختلف ایگو وجود دارند (این همان چیزی است که به آن انشقاق عمودی به جای انشقاق افقی گفته میشود). همانطور که دیدیم، فروید در آثار اولیهاش از اصطلاحات «وجدان مضاعف» (آگاهی دوگانه) و «شکلگیری گروههای روانی دوم» برای بیان این پدیدههای اخیر استفاده کرده است.
در نظریهپردازی روانکاوی معاصر، کرنبرگ (۱۹۷۵) تلاش کرده است که تمایز روشنی میان پسرانش و انشقاق در زمینۀ بحث در مورد سازمان شخصیت مرزی و شرایط آن قائل شود. طبق گفتۀ کرنبرگ، در مراحل اولیه رشد، بازنماییهای «خوب» و «بد» از ابژه و خود (و احساسات عشق و نفرت همراه آنها) به صورت بازنماییهای پایدار و یکپارچه ادغام نمیشوند. همچنین، به گفتۀ کرنبرگ، در سازمان شخصیت مرزی، این بازنماییهای خوب و بد یا هنوز ادغام نشدهاند یا از انشقاق دفاعی پسرونده استفاده میشود. به عبارت دیگر، بازنماییهای خوب و بد از یکدیگر جدا نگه داشته میشوند، بهطوریکه فرد در مرزی بین ایدهآلسازی بدوی[99] و تحقیر[100](برای مثال، تحقیر درمانگر) نوسان میکند. توجه کنید که کرنبرگ در واقع یک فرآیند گسستگی را توصیف میکند که در آن بازنماییهای خود، بازنماییهای ابژه و احساسات مربوطه به طور متناوب با یکدیگر تغییر میکنند، فرآیندی که بسیار شبیه به وجدان مضاعف و شکلگیری گروههای روانی دوم است. همچنین توجه کنید که این فرآیند گسستگی به وضوح با پسرانش متفاوت است. بنابراین، زمانی که فرد ابژه را تحقیر میکند، ایدهآلسازی را پسرانش نمیکند – بلکه ایدهآلسازی ممکن است به یاد بیاید. فقط این که ایدهآلسازی بهیاد آمده تأثیر کمی بر وضعیت شناختی و عاطفی کنونی فرد دارد. همچنین، زمانی که فرد ابژه را ایدهآل میکند، یادآوری تحقیر تأثیر زیادی بر وضعیت شناختی و عاطفی او ندارد. طبق گفتۀ کرنبرگ، پسرانش از نظر رشدی یک دفاع پیشرفتهتر است که به بازنماییهای نسبتاً پایدار و یکپارچه از خود و ابژه نیاز دارد.
توصیف کرنبرگ از انشقاق، از برخی جهات، مشابه توصیفات دیگر فرآیندهای گسستگی، با پدیدههای یادگیری، شناخت و حافظه وابسته به حالت، است. شواهدی از منابع مختلف نشان میدهد که در حیوانات و انسانها، آن چیزی که فرد در موقعیتی تحتعنوان حالت آگاهی - که با القای خلق و خو، داروی تجویز شده یا به هر وسیلۀ دیگری دستکاری یا تعریف شده - یاد میگیرد، در همان وضعیت آگاهی نسبت به دیگر وضعیتها بهتر به یاد میآید. برای مثال، بائر(1990) گزارش کرده است که زمانی که یک حالت افسردگی از طریق هیپنوتیزم القا میشود، افراد تمایل دارند رویدادهای غمگین و ناخوشایند را به خاطر بیاورند، یافتهای که برای هر کسی که افراد افسرده را مشاهده کرده باشد، غیرقابل پیشبینی نیست. نکتهای که در اینجا باید مطرح شود این است که وقتی فردی درگیر یک حالت خلقی یا عاطفی بخصوصی میشود، افکار و خاطراتی که با آن خلق یا عاطفه هماهنگ هستند، به تجربه آگاهانه او وارد میشوند، بهطوریکه بیشتر حالت آگاهی فرد بهصورت خاصی سازماندهی میشود که با حالت آگاهی او در زمانی که در حالت خلقی یا عاطفی متفاوتی قرار دارد، یکسان نیست. این مشابه با مفهوم سازمانِ رانهای شناخت[101] در نظریه راپاپورت(1967) است. اگرچه راپاپورت بر فرآیند اولیة تفکر در مقابل فرآیند ثانویه تمرکز کرده بود، این مفهوم کاربرد وسیعتری دارد. بهعنوان مثال، مقایسه کنید ادراک انتخابی فرد از جهان - لحن عاطفی ادراکات و نمایشهای ذهنی فرد و همچنین وضعیت آگاهی او - زمانی که فرد به شدت گرسنه است با زمانی که در حالت سیری قرار دارد. به طور مشابه، حالت تنش جنسی و میل جنسی را با حالت رهایی و ارضای جنسی مقایسه کنید. شناخت ظرفیت میل جنسی در تأثیرگذاری قوی بر ادراکات، افکار، بازنماییها، قضاوتها و تصمیمات فرد، مبنای تمایز بالغانه میانِ شهوت و عشق است و خطراتی را که در تصمیمگیریهای بلندمدت که عمدتاً بر اساس اولی صورت میگیرند، همراه دارد.
من با چیزی مواجه شدهام که میتوان آن را گسستگیهای زندگی روزمره نامید. تصمیم دارم تجربهای شخصی را شرح دهم، زیرا از دیگران شنیدهام که این تجربه تا حد زیادی رایج است. صبحها بیدار میشوم و کاملاً مطمئن هستم که با دقت و مراقبت غذا خواهم خورد و در شبها «ریزهخواری»[102] نخواهم کرد. در طول روز و هنگامِ شام نیتم را به خوبی پیش میبرم. با این حال، مدتی قبل از خواب، هنگامی که خستهتر میشوم و احساس نیاز به تنقلات یا پاداشی برای پایان دادن به یک روز سخت و پرکار دارم، ارادهام ضعیفتر میشود و ناگهان خودم را مقابل درِ یخچال مییابم. بدونِ هیچ تصمیم آگاهانهای برای لغو تصمیم صبحگاهیام، آنجا مشغول خوردن هستم. مطمئن هستم که میتوانم تصمیم صبحگاهیام را به خاطر بیاورم- تصمیمی که پسرانده نشده- و همچنین بهطور آگاهانه تصمیم نگرفتهام که آن را معکوس یا لغو کنم. اما این تصمیم تأثیر چندانی بر مجموعۀ کنونی اعمال یا وضعیت فعلی آگاهیام ندارد. به شیوهای ظریف، من تاحدی متفاوتتر از آنچه که در صبح بودم، هستم. قویاً گمان میکنم که تغییراتی بدین شکل، از پدیدهای که شرح میدهم، در ریتمهای زیستی و روانشناختی زندگی روزانۀ همۀ افراد بهطور گسترده وجود دارد. من این پدیدهها را «گسستگی های زندگی روزمره» مینامم، زیرا آنها شامل تغییرات ظریف و غیرآسیبشناسانه در مجموعهای از عواطف، ادراکهای انتخابی، نگرشها، انگیزهها، خواستهها و غیره هستند که وضعیت آگاهی فرد را تشکیل میدهند.
مشخصاً، اگر تغییرات در انگیزهها، نگرشها و حالات آگاهی به طور گسترده با یکدیگر مغایر یا حتی متضاد باشند، دیگر صحبت از گسستگیهای غیرآسیبشناختی زندگی روزمره نیست، بلکه گسستگی آسیبشناختی توصیف میشود. در تغییراتی که من به عنوان گسستگیهای معمولِ زندگی روزمره توصیف کردهام، یک هستۀ نسبتاً پایدار وجود دارد که در همه این تغییرات مشترک است. در مقابل، گسستگی آسیبشناختی با عدم وجود نسبی چنین هستۀ پایدار مشترکی مشخص میشود. این، به باور من، تفاوت اساسی بین گسستگی آسیبشناختی و غیرآسیبشناختی است. یک مثال واضح و افراطی از عدم وجود نسبی یک هسته پایدار مشترک از ویژگیهای شخصیتی، در مورد شخصیت چندگانه یافت میشود، بهویژه زمانی که شخصیتهای مختلف به طور چشمگیری با یکدیگر در مورد انگیزهها، ارزشها، خواستهها، نگرشهای اخلاقی و موارد مشابه، مغایر و متضاد باشند. نمونهای کمتر افراطی از عدم وجود نسبی یک هستۀ پایدار مشترک، در شکاف اولیهای که قبلاً به آن اشاره شد، دیده میشود. جایگزینی ایدهآلسازی و تحقیر با مجموعهای از بازنماییهای هستهای مشترک که نسبتاً در موقعیتها، زمانها و حالات عاطفی و نیازهای مختلف پایدار هستند، سازگار نیست.
ما معمولاً بر حداقل درجهای از ثبات ویژگیها تأکید میکنیم تا بتوانیم کسی را به عنوان یک شخص نسبتاً یکپارچه و سالم در نظر بگیریم. از دیدگاه نظریۀ چندبخشی ذهن[103] ، حداقل درجهای از ثبات نسبی همچنین نشاندهندۀ موفقیت معقول در یکپارچهسازی بخشها یا ساختارهای متضاد است، به طوری که نتیجۀ آن این میشود که فرد یک «واحد» نسبتاً یکپارچه و سالم است. از این دیدگاه، و همانطور که اشپیگل (1998) اشاره میکند، آنچه بهعنوان اختلال شخصیت چندگانه شناخته میشود، نه بیشتر از یک شخصیت واحدِ باثبات بلکه کمتر از آن است. زیرا داشتن یک شخصیتِ واحدِ باثبات به این معناست که واحدهای مختلف یا اجزای سازندۀ یک فرد به نوعی در یک واحد یکپارچه شدهاند، حتی اگر این واحد بسیار پیچیده باشد. این یکپارچگی در اختلال شخصیت چندگانه تحقق نیافته است. در عوض، بخشها یا اجزای تشکیلدهنده، که فروید(1894) آن را «گروههای روانی مجزا» (ص، 49) نامید، خارج از آن سازمان سلسلهمراتبی که به آن شخصیت واحد و سالم میگوییم، باقی مانده و به درستی یکپارچه نشدهاند.
همانطور که پیشتر اشاره شد، شواهدی وجود دارد که فرآیندهای گسستگی با تجربیات تروماهای بیرونی شدید، از جمله سوءاستفادۀ جنسی، ارتباط ویژهای دارند. تجربۀ یک زندگی پرآشوب و آسیبزا میتواند منجر به انفکاک در ذهن شود که امکان ادامه دادن به زندگی را با وجود آشوب و تروما فراهم میکند. همانطور که یکی از بیماران که به اختلال شخصیت چندگانه تشخیص داده شده بود بیان کرد، گسستها به او این امکان را داد که: «زنده بمانم و به زندگی خود ادامه دهم. همهاش برای یک نفر بیش از حد بود» (فینیگان، 1993؛ ص، 23). بنابراین، در این زمینه، فرآیندهای گسستگی میتوانند نه تنها بهعنوان شکست در یکپارچگی، بلکه بهعنوان تلاشی سازگارانه برای «مستثنی کردن واقعیتهای دردناک از آگاهی معمول و اجازه دادن به پیشروی رشدِ روانی، هرچند به روشی همراهِ مصالحه»، درک شوند (فینیگان، 1993؛ ص، 27).
پیش از کنار گذاشتن مبحث گسستگی، میخواهم به طور مختصر به پسرانش و گسستگی در زمینه نظریۀ روابط ابژۀ فیربرن (۱۹۵۲) بپردازم. اگرچه اصطلاح پسرانش نقش محوری در نوشتههای فیربرن ایفا میکند، مفهومسازی او از پسرانش کاملاً با فروید متفاوت است و در واقع، به نظر میرسد که از گسستگی تمایزناپذیر باشد. درک منظور فیربرن از پسرانش، به هیچ وجه کار آسانی نیست. به گفته فیربرن، ما تکانهها را پسرانش نمیکنیم - او آنچه را که روانشناسی تکانه میداند رد میکند - بلکه «ابژه های بد» را پسرانش میکنیم. همانطور که فیربرن (۱۹۵۲) بیان میکند: «آنچه در درجۀ اول پسرانش میشوند نه تکانههای گناهکارانۀ غیرقابلتحمل و نه خاطرات ناخوشایند غیرقابلتحمل، بلکه ابژههای بدِ درونیشده تحملناپذیر هستند[104]»(ص، ۶۲). فیربرن یک فراروانشناسی پیچیده را توسعه میدهد که در آن ابژهها درونی، تقسیم و پسرانش میشوند و در آن ایگوهای فرعی به ابژههای درونیشده میچسبند و خودشان توسط ایگو مرکزی تقسیم و پسرانش میشوند. توضیح این فراروانشناسی نیاز به یک مقالۀ جداگانه دارد و کار آسانی نخواهد بود. با این حال، در این زمینه، من به مفهوم فیربرن (۱۹۵۲) مبنی بر اینکه: «انشقاق ایگو از یک سو، و پسرانشِ ایگوهای فرعی توسط ایگوی مرکزی از سوی دیگر، اساساً پدیدهای واحد هستند که از دیدگاههای مختلف مورد بررسی قرار میگیرند» (ص، ۱۰۸) متمرکز میشوم. به عبارت دیگر، برای فیربرن، پسرانش و گسستگی از هم متمایز نیستند. اگر این ساختارهای ایگو فرعی- و نه تکانهها- هستند که پسرانش میشوند، هر ساختار از دیگری جدا شده و هرکدام با نگرشها و اهداف خاص و قابل شناسایی خود عمل میکنند، پس به طور حتم در حال توصیف یک فرایند گسستگی هستیم (به زبان فروید، «تشکیل گروههای روانی دوم»). در واقع، فیربرن به وضوح به روشهای مختلف نشان میهد که او عمدتاً به پدیدهها و فرایندهای گسستگی علاقهمند است و در تلاش خود برای درک آسیبشناسی روانی، بر این مسائل تمرکز دارد.
علاقه اصلی فیربرن به فرایندهای گسستگی در مسیرهای مختلفی مشهود است. او مینویسد که ایدۀ پسرانش یک ایگو توسط ایگویی دیگر«توسط پدیدۀ شخصیتهای چندگانه تأیید میشود، که در آن پیوند تمایلات پسرانده شده با ساختار ایگو غرقشده به هیچ وجه جای شک ندارد» (ص،90). او ادامه میدهد:«برای توضیح پسرانش، به نظر میرسد که ما مجبور به فرض وجود تعدد خاصی از ایگوها هستیم»(ص، 90). فیربرن بارها در آثار خود مشاهده میکند که نخستین نوشتههای فروید تقریباً بهطور انحصاری به پدیدههای هیستریک اختصاص داشت و «بر همین اساس است که نظریه و روش روانکاوی در ابتدا بنیان گذاشته شد» (ص، ۹۲). او بهوضوح باور خود را بیان میکند که فروید زمانی که از اختصاص دادن جایگاهی مرکزی به مشکلات هیستری دست کشید و در عوض به «مشکلات مالیخولیا» روی آورد راه را اشتباه رفت (ص، 92). در واقع، فیربرن در بخشهای متعددی از نوشتههایش شعار «بازگشت به هیستری» را مطرح میکند (مثلاً ص، ۹۲).
دلیل اینکه فیربرن ندای بازگشت به هیستری را سر میدهد، کاملاً روشن است. از نظر فیربرن، شکافهای موجود در ایگو در هیستری - و همانطور که دیدیم، در مفهومسازی فروید از هیستری - بیش از هر جای دیگری آشکار هستند. در واقع، فیربرن با تأیید نظر ژانه بیان میکند که نمودهای افراطی انشقاق در ایگو، مانند آنچه در شخصیتهای چندگانه دیده میشود، «تنها نمونههای تشدیدشدهای از پدیدههای گسستگی هستند که ویژگی اصلی هیستری محسوب میشوند» (فیربرن، ۱۹۵۲، ص، ۱۵۹). فیربرن معتقد است که انشقاق در ایگو، فرآیندی که فروید در آثار اولیۀ خود درباره هیستری به آن اولویت داده بود، «بنیادیتر از مفهومی است که بر اساس نظریۀ فروید درباره پسرانش تکانه توسط یک ایگو بدون انشقاق بنا شده است» (ص، ۱۵۹). میتوان ترجیح فیربرن نسبت به مفاهیم و صورتبندیهای اولیه فروید را درک کرد. همانطور که فیربرن بهوضوح بیان میکند، مفاهیمی مانند «وضعیت ثانویه»، «وجدان مضاعف» و بهویژه «شکلگیری گروههای روانی مجزا» قطعاً شباهت بیشتری به ایدهی ساختارهای منشعبشدهی ایگو دارند تا به نظریهای که بر اساس آن، امیال غریزی توسط یک ساختار مرکزی و ایگو واحد پسرانده میشوند. از نظر فیربرن، ازآنجاکه پسرانش همواره مربوط به ساختارهای ایگو است، این فرآیند مستلزم انشقاق در ایگو بوده و بنابراین از گسست قابل تفکیک نیست. در مقابل، در نظریۀ کلاسیک و متأخر فرویدی، پسرانش توسط یک ایگو واحد و بدون شکاف علیه تکانههای غریزی انجام میشود. به بیان دیگر، در نظریۀ فروید، یک ساختار- یعنی ایگو- عمل پسرانش را انجام داده و با یک ساختار مجزا-یعنی اید- در تعارض است. اما ازآنجاکه در نظریۀ روابط ابژه فیربرن مفهومی به نام اید وجود ندارد، تعارض درونی شامل تعارض و شکاف درون یک ساختار ایگوی واحد است.
در مقایسه بین تصورات فیربرن و فروید از پسرانش، اساساً مشغول مقایسۀ بین گسستگی و پسرانش هستیم. علاوه بر این، تفاوت اساسی بین این دو مفهوم را در این واقعیت مییابیم که گسستگی مستلزم شکافهایی در ایگو و تعدد ساختارهای ایگو است، درحالیکه پسرانش توسط یک ایگوی نسبتاً واحد انجام میشود. همچنین باید توجه داشت که هرچند مفهوم پسرانش در نظریۀ فیربرن از گسستگی قابل تفکیک نیست. اما نقشی که پسرانش در دیدگاه او دربارۀ آسیبشناسی روانی و درمان ایفا میکند، بسیار مشابۀ نقشی است که پسرانش در نظریات و اکتشافات فروید دربارهی آسیبشناسی روانی و درمان دارد. بنابراین، فیربرن مانند فروید، به بازگشت واقعی و تهدیدآمیز پسرانده شده (ابژههای بدِ درونیشده برای فیربرن و تکانهها و ایدهها برای فروید) به عنوان عامل بیماریزا، به عنوان عاملی در تولید علائم و به عنوان مادهای که در انتقال ظاهر میشود، اشاره میکند. علاوه بر این، هر دو خاطرنشان میکنند که موقعیت روانکاوی بالینی خطر بازتولید همان وضعیت - یعنی حذف دفاع و بازگشت متعاقب پسرانده - را که بیمار در برابر آن دفاع میکند، به همراه دارد. هر دو نقش مقاومت در برابر آگاه کردن ناآگاه (که در برابر آن دفاع میشود) را تشخیص میدهند. هر دو بر این باورند که انتقال صحنهای است که در آن، محتوای پسرانده بیان میشود. از دیدگاه فیربرن، این بدان معناست که بیمار، روانکاو را بهعنوان «ابژۀ بد» دوران نوزادی و کودکی خود تجربه خواهد کرد، درحالیکه از نظر فروید، روانکاو به ابژهای برای امیال، اضطرابها، تعارضها و مکانیسمهای دفاعی کودکی تبدیل میشود که در ابتدا متوجه والدین بودهاند. در هر دو رویکرد، بخش مهمی از درمان شامل پردازش و حلوفصل این «رواننژندی انتقالی[105]» است.
[1] Repression
[2] Morris Eagle
[3] Cornerstone
[4] Hysteria
[5] Janet
[6] Dynamic Psychiatry
[7] Ellenberger
[8] Condition seconde
[9] Hypnoid states
[10] Absences
[11] Double conscience
[12] Dual consciousness
[13] Splitting of consciousness
[14] Dissociation
[15] Neurosis
[16] Constitutional weakness
[17] Weak-minded
[18] Psychical inefficiency
[19] Multiple personality
[20] Sine qua non (In English: Essential condition)
[21] Conversion
[22] Psychotherapy of Hysteria
[23] Hypnoid hysteria
[24] Retention hysteria
[25] Defense hysteria
[26] disingenuous
[27] طبق گفتۀ فروید (۱۸۹۴)، در هیستری بازدارنده، «انشقاق آگاهی نقش ناچیزی ایفا میکند یا شاید اصلاً نقشی ندارد» (ص، ۴۷). نکته اصلی این است که به هر دلیلی، هیچ واکنش یا تخلیۀ عاطفهای به تهییجی که توسط یک رویداد آسیبزا ایجاد شده، وجود نداشته است. فروید (۱۸۹۴) اشاره میکند که چنین مواردی را میتوانند «با تخلیه هیجانی حل و درمان شوند»(ص، ۴۷). این یادآور مفهوم اولیه رواننژندی کنونمبنا است که در
آن، مسئلۀ اصلی ناتوانی در تخلیه تهییج به جای تعارض درونی(روانی) و دفاع است.
[28] The Neuro-Psychoses of defense
[29] Separate psychical groups
[30] Act of Will
[31] Pushing the thing away
[32] Mnemic symbol
[33] Memory trace
[34] Isolated
[35] Pathogenic
[36] Pathological
[37] Internalized objects
[38] Central ego
[39] Archaic grandiosity
[40] Act of will
[41] Hallucinatory psychosis
[42] Denial
[43] Renunciation
[44] Splits in the ego
[45] Splitting of the Ego in the Process of Defense
[46] Prevention of Discharge of Affect and Excitation
[47] Quota of affect
[48] Impression
[49] Sum of Excitation
[50] Trauma
[51] Conversion
[52] Prevention of Associative Rectification
[53] The Great complex of associations
[54] Wearing away
[55] Strangulated
[56] Cognitive rectification function
[57] Perspective
[58] Affective charge
[59] Correction
[60] Dividing and Weakening the Personality
[61] این بخش روشن میکند که حتی اگر ژانه تمایل به کنار گذاشتن ایدهها از آگاهی شخصی را به ضعف ذاتی نسبت میداد، با این حال او معتقد بود که این کنارگذاری شخصیت را بیشتر تضعیف میکند. برای ادامه دادن با تشبیه ویروس ژانه، حتی اگر فرض کنیم که فرد به طور ژنتیکی مستعد ابتلا به عفونت ویروسی باشد، ابتلا به عفونت ویروسی است که باعث میشود فرد بیشتر بیمار شود.
[62] Internal saboteur
[63] Foreign body
[64] مشخصا، عدم اشاره به مفاهیمی مانند افزایش یا کاهش تهییج مستقیماً به ردِ نظریه رانه فرویدی یا پیشدرآمدهای اولیة آن توسط فیربرن مرتبط است - به عنوان مثال، مفاهیم «انباشت تهییج» و «سهم عاطفه».
[65] برای بحث در مورد مراحل مختلف مفهوم پسرانش و ایدههای کلیدی که این مفهوم با آنها مرتبط است، به برنر(۱۹۵۷) مراجعه کنید.
[66] Somatic
[67] Instinctual representative
[68] Phantasy
[69] Damming up
[70] برخلاف این ایده که بین غریزهها و ایگو یک «تضادِ اولیه» (فروید، ۱۹۶۶؛ ص، ۱۵۷) وجود دارد یا اینکه ایگو در خطرِ اشباع (فروید، ۱۸۹۶؛ ص، ۲۲۷) توسط قدرت مطلقِ غریزههاست، در متن ذکرشده در اینجا، فروید اظهار میکند که این خودِ پسرانش است که به «اَشکال افراطی تجلیِ» غریزهها و به «خیالات» و توهمات فریبندهای دربارۀ قدرت غریزهها منجر میشود. این موضع اخیر پیامدهای مهمی برای درک رابطه بین ایگو و اید دارد که در اینجا پیگیری بیشتر این موضوع ممکن نیست.
[71] Repressivelike
[72]Adaptive
[73] Toxic Anxiety
[74] Signal Anxiety
[75] Suppression
[76] میتوان همین موضوع را در مورد افکار افسردگیزا نیز گفت (به گسترش مفهوم دفاع توسط برنر [1991] که شامل اجتناب از افسردگی و همچنین افکار و احساسات اضطرابآور نیز میشود مراجعه کنید).
[77] در یک تلاش اولیة برای ترجمۀ نظریۀ فرویدی به زبان اصطلاحات نظریۀ یادگیری نئو-هولی، دولارد و میلارد (1950) مفهوم پسرانش در نظریۀ فروید را به عنوان یک مکانیسم «متوقف کردن فکر کردن»ترجمه کردند.
[78] Choke up
[79] Background Awareness
[80] Focal Awareness
[81] جالب خواهد بود که «مشیِ ایگو» و ساختار دفاعی افرادی را ارزیابی کنیم که میتوانند به راحتی و افرادی را که نمیتوانند افکار اضطرابآور و مختلکننده عملکرد را مهار کنند، به ویژه در موقعیتهایی که به طور واقعی خطرناک هستند (مانند کارگر ساختمانی در ارتفاعات بلند) یا ممکن است اضطرابآور باشند (مانند ورزشکار در یک بازی حساس). من انتظار دارم تفاوتهای واضحی وجود داشته باشد، به طوری که گروه اول توانایی بیشتری در پسراندن، اجتناب و مهار (یعنی توانایی بیشتر در مسدود کردن) نشان دهند و گروه دوم بیشتر به استراتژیهای حساسسازی مانند آگاهی، دروننگری و عقلانیسازی تکیه کنند (یعنی ظرفیت کمتر ِمسدود کردن).
[82] Self-deception
[83] Awareness
[84] Secondary defense
[85] Protective measures
[86] Antagonism
[87] Metapsychological
[88] پرسش در مورد شاخصهای «ایگوی ضعیف» در مقابلِ «ایگوی قوی» در نظریۀ روانکاوی چندان مورد بحث قرار نگرفته است. معمولاً این موضوع تحت عنوان عواملی مانند عوامل وراثتی یا گرایشهای فردی بررسی میشود. از نقطه نظر دیدگاهِ پویشی، میتوان گفت که قدرت یا ضعف ایگو تا حدی توسط گسترش و شدت تعارضات درونی فرد نیز تعیین میشود.
[89] Hallucinatory
[90] Pedantry
[91] Dissociation
[92] Dissociationlike
[93] Kernberg
[94] Multiple personality
[95] Disavowal
[96] Two psychical attitudes
[97] به نظر من یک استثنای مهم برای این ایده وجود دارد. مواردی هستند که شکست پسرانش منجر به حالت گسست میشود. به عنوان مثال، اعمال بسیار خشونتآمیزی که با شخصیت کلی فرد، نگرشها و رفتارهای گذشته او ناسازگار هستند، میتوانند در یک حالت گسستگی صورت بگیرند. میتوان گفت که وقتی این اتفاق میافتد، امیال و تمایلات پرخاشگرانه بر نیروهای پسراننده غلبه کرده و به آگاهی و تحرک دسترسی پیدا کردهاند. هرچند، حالتی که به ایگو دست میدهد به قدری برای آگاهی عادی بیگانه است که در یک حالت گسستگی- به اصطلاح سالیوان (1953)، «غیرِ من»- تجربه میشود. چنین پدیدههایی، البته، نمیتوانند به عنوان شکستهای دفاعی رواننژندی درک شوند. یک عمل بسیار خشونتآمیز که در حالت گسستگی انجام میشود، صرفاً بخشی از تجربه بیگانۀ با ایگو نیست. این پدیدهای است که در آن تکانههای پرخاشگری بر آگاهی و تحرک تصاحب کردهاند.
[98] Not me
[99] Primary Idealization
[100] Derogation
[101] Drive organization of cognition
[102] Nosh
[103] Modular theory of mind
[104] باید اعتراف کنم که اگرچه پس از تلاشی طولانی فکر میکنم دستکم بهصورت کلی و استعاری متوجه منظور فیربرن از «ابژهی درونیشده» شدهام، اما همچنان نمیتوانم بهطور کامل مفهوم پسرانشِ ابژههای درونیشده را درک کنم. با این حال، آنچه در درجهی اول به این مقاله مربوط میشود، مفهوم «انشقاق در ایگو» در نظریهی فیربرن و صورتبندی او از پسرانش، اساساً بهعنوان یک فرایند گسستگی است.
[105] Transference neurosis