
برای خواندن فصل قبلی اینجا کلیک کنید
اولین باری که سوزی را ملاقات کردم او خودش را صرفاً «یک بولیمیایی»توصیف کرد، گویی این واژه بیانگر همه چیز در مورد او بود. سوزی 28ساله، قدش بهزحمت به یک مترو پنجاه سانت میرسید، موهای بلندِ بلوند و چشمهای آبی نافذی داشت، هنوز هم موهایش را میبافت و شلوارک کوتاه میپوشید و با صدای کودکانه صحبت میکرد. او دو خواهر داشت و خودش کوچکترین بود و مادرش او را بعد از چندین سقط به دنیا آورده بود. کمی بعد از تولد سوزی مادرش دوباره به کار خانوادگیشان برگشت و او را به دست پرستار سپرد. پدرِ محبوبش زیاد سفر میکرد و حتی وقتی سفر نبود اغلب حواسش پرت بود. او بهخوبی بهخاطر داشت که هر روز بااحساس دلتنگی و خلأ پشت پنجره مینشست، آبنباتهایی را میخورد که پرستارها به او میدادند و چشمبهراه بازگشت مادر و خواهرانش بود. اما وقتی مادرش به خانه میآمد مشغول کارهای خانه میشد و معمولاً هم پای تلفن بود و خواهرانش هم زیاد حوصلة او را نداشتند. حتی مدرسه هم نتوانست از حس تنهایی، انزوا و شرمش کم کند:
او به من گفت: «دوران مدرسه وحشتناک بود. هرچقدر هم که تلاش میکردم هیچوقت موفق نمیشدم از دستورالعملها پیروی کنم. بچهها منو دست میانداختن چون چاق، احمق و به شکل باورنکردنیای بیدستوپا بودم. معلما به من میگفتن بیچاره.»
باوجود امکاناتِ خانواده، سوزی هرگز برای اختلالات یادگیری تست نشده بود. او فقط «معیوب» تلقی میشد و مادرش او را از ازدواجکردن و بچهدارشدن منع میکرد تا «مانع انتقال ژنهایش شود». او حس میکرد دغدغة اصلی خانوادهاش این است که او با جمع کلوپ محله هماهنگ باشد و آنها را شرمنده نکند. او هنوز هم به نصیحت مادرش پایبند بود که میگفت: «رفتارت بامزه باشه تا مردم نفهمن یه جای کار میلنگه.»
حس بیدست و پایی و ناتوانی سوزی _ آنچه بعداً فهمیدیم ناشی از خوانش پریشی و بیشفعالی بوده _ در شانزدهسالگی بهعنوان «شکست» توصیف میشد. او تقریباً یک سال حرف نزد و بهندرت چیزی میخورد تا اینکه با تشخیص افسردگی و انورکسیا در بیمارستان بستری شد. مادامی که چیزی نمیخورد «قوانینی» داشت که به او کمک میکرد احساس کنترل داشته باشد. خوردن او را با تعارضها و انتخابهایی مواجه میکرد که نمیدانست چگونه آنها را مدیریت کند. خیلی زیاد، چقدره؟ چه اتفاقی میافتاد اگر تصمیمش را زیر پا میگذاشت؟ طولی نکشید تا از دیگر دختران بیمارستان آموخت که اگر پرسنل او را مجبور به خوردن کردند، پاکسازی کند. الگوی اولیهاش بعد از مرخص شدن دوباره ظاهر شد و قادر به کار و حضور در مدرسه نبود، زندگیاش حول آیینهای گوشهنشین و منزویکنندۀ پرخوری/پاکسازی سازماندهی شده بود.
وقتی سوزی نزد من آمد، از خانه و ایالت والدینش نقلمکان کرده بود تا «از نو شروع کند» و زندگی خودش را بسازد ولی تنها زندگیکردن ترس و سردرگمیهایش را شدت بخشیده بود. او به بیخوابی دچار بود و گاهی تمام شب را به پرخوری، پاکسازی و ورزشهای اجباری میگذراند. الگوی چرخشیاش در طول روز هم ادامه داشت و اغلب باعث میشد سر کلاس، سرکار یا قرارهایش دیر برسد یا اصلاً نرسد. سوزی بیوقفه جزئیات تعاملاتش با دیگران را نشخوار میکرد و ساعتها با مادر و خواهرش تلفنی صحبت میکرد تا از آنها راهنمایی بگیرد. بااینحال، فهم جهان و خوردن کنترل نشده او را غرق در شرم میکرد. من از پسآزمونهایم پی به هوش بدیهی او برده بودم ولی سوزی خودش را «یخبر» از نحوۀ کار دنیا میدید و برایش سؤال بود که «دیگران چگونه میدانند چطور رفتار کنند». او مطمئن بود که «نمیتواند فکر کند».
سوزی حدوداً 6 ماه اپس ز شروع درمانش یک بعد از ظهر تقریباً 20 دقیقه دیر به جلسه رسید در حالی که آشفته و خسته به نظر میرسید.
موقع خوابیدن روی کاناپه کش و قوسی به بدنش داد و گفت: «دیشب بهسختی خوابیدم، قبل از نیمهشب شروع کردم به پرخوری و پاکسازی و وقتی بالاخره برگشتم به تختم با کابوسی که اغلب میدیدیم از خواب پریدم.»
من بدون اینکه یادآوری کنم که تابهحال از این کابوس صحبت نکرده، پرسیدم: «چه کابوسی؟»
با ترس گفت: «من تابهحال با کسی در موردش صحبت نکردهام، حداقل نه از وقتی بچه بودم.» سوزی نگاهی به دستان به هم قفلشدهاش انداخت و من فوراً موج شرمی که او را به آن رؤیا وصل میکرد، حس کردم.
من بهآرامی پرسیدم: «دوست داری در موردش با من صحبت کنی؟»
سوزی با سر موافقت کرد و بهآرامی شروع کرد، صدایش با هر واژه وحشتزدهتر میشد: «تو این رؤیا، روی تخت دراز کشیدم و ناگهان بزرگ میشم. بزرگ و بزرگتر میشم _ مثل یک بادکنک بزرگ در رژۀ روز شکرگزاری! _ تا جایی که هماندازۀ خونه میشم و از اون بیرون میریزم _ از درها، پنجرهها، حتی سقف رو میشکنم!»
سوزی میلرزید. او بالشت را برداشت و همچنان که تعریف میکرد آن را در آغوش گرفت. درحالیکه دندانهایش به هم میخوردند، گفت: «وقتی بچه بودم تقریباً هر شب با وحشت از دیدن این خواب بیدار میشدم. من از تخت بیرون میپریدم، جیغ میزدم و دور خئنه میدویدم تا وقتی بابامامانم منو میگرفتن و منو داخل وان آب سرد میانداختن، ظاهراً برای آرومکردنم. وحشتناک بود. اونا همیشه بابت سروصدام و بیدار کردنشون خیلی عصبانی میشدن. هنوز همصدای جیغ مادرم رو میشنوم که میگفت: «سوزی چه مشکلی داری؟! »
او با آهی ادامه داد: «از اون به بعد، شبا تا جایی که میتونستم بیدار میموندم، نمیخواستم بخوابم و این خواب وحشتناک رو ببینم. فقط میخوردم و میخوردم تا جایی که دیگه نمیتونستم بخورم و بعد... » لحظهای مکث کرد و نگاهش را از من دزدید و گفت: «بعد همه را توی ظرف بالا میآوردم، لیوانهای پلاستیکیای که توی اونا بالا میآوردم رو توی کمدم نگه میداشتم.»
سوزی دوباره به من نگاه کرد و گفت: «این موضوع رو تا حالا به کسی نگفته بودم.»
بهآرامی جواب دادم: «واقعاً خوشحالم که الان به من گفتی.»
سوزی مجدداً با سر تأیید کرد و گفت: «و بعد دوباره همه چیز شروع میشد. به خواب میرفتم و اون رؤیای وحشتناک رو میدیدم. وحشتزده بیدار میشدم، نمیتونستم راه بروم، نمیتونستم نفس بکشم حتی نمیتونستم فکر کنم.»
تمام توجهم به جملۀ «نمیتونستم فکر کنم» سوزی جلب شد. ناگهان به ذهنم رسید که بسیاری از بیماران مبتلا به اختلالات خوردن که من درمان کردهام همین جمله را موقع نزدیکشدن به دورههای پرخوری تکرار کردهاند. با خودم فکر کردم ناتوانی در فکرکردن یعنی چه؟ بله، ظاهراً غیرممکن است: ذهن ما بدون توجه به کاری که میکنیم فکر میکند. اما ارتباط احساس سوزی از ناتوانی در فکرکردن، با دورههای مکرر پرخوری و پاکسازیاش چه بود؟
درحالیکه سوزی در سکوت غرق در افکارش شده بود، ذهنم به دنبال جملاتی بود که ما بدون تأمل، فکرکردن و خوردن را به هم ربط میدهیم. ما میگوییم: «نمیتوانم قورتش بدهم» یا «لقمۀ بزرگتر از دهانم برداشتم». همچنین میگوییم: «برای هضمش به زمان نیاز دارم« یا «هم خدا رو میخوای هم خرما». تمامی نظریههای روانکاوی از «مدل سیستم هاضمه» و رابطة اولیة مادر و نوزاد بهعنوان استعارهای برای شروع تفکر استفاده میکنند. ناگهان به ذهنم رسید که آیا وقتی زیگموند فروید گفت نوزاد تصمیم میگیرد غذا را بپذیرد یا تف کند، میدانست که دقیقاً در حال توصیف بولیمیاست؟
سوزی هیچ ارتباطی با خوابش پیدا نمیکرد. نه میدانست چه چیزی باعثش شده و نه معنای آن را میفهمید. فقط کاملاً ترسیده بود. من عمیقاً تحتتأثیر احساس شرم او در مورد این کابوس وحشتناک بودم؛ انگار همین که او چنین خوابی میدید ثابت میکرد که «مشکلی» دارد.
چندین روز بعد از اینکه سوزی رؤیایش را برایم تعریف کرد به چیزهایی که آن روز به آنها اشاره کرده بود، فکر میکردم: چالشش با غذا و ناامیدیاش از اینکه «نمیتواند فکر کند»، استفادة عجیبش از کلمۀ «وحشتناک»[1] برای توصیف کابوسش و افشای پر از شرمش از اینکه در فنجانی که آن را «ظرفِ»[2] خودش مینامید، بالا میآورد.
ناگهان ظرافت استفاده از این استعاره به ذهنم رسید. بیونِ روانکاو، در کتابش با نام «نظریۀ تفکر» اولینبار واژۀ «ظرف» را به کاربرد تا به نقش حیاتی مادر تغذیهکننده در کمک به نوزادش برای گسترش ظرفیت ذاتی تفکر، اشاره کند. بیون تأکید میکند که نوزادان هنوز نمیتوانند بین بدن و ذهن خودشان تمایز قائل شوند. وقتی ناراحتی و گرسنگی فیزیکی را تجربه میکنند، نمیتوانند بخش فیزیکی ناخوشی را از بخش هیجانی آن جدا کنند؛ جسمی و هیجانی برایشان یکی است.
در شرایط ایدئال، نوعی رقص میان نوزاد و مادرش شکل میگیرد. به گفتة بیون، نوزاد پریشانیهایش را به مادرش فرافکنی میکند. نوزاد با گریه، ناآرامی یا سایر روشهای فیزیکی نشان میدهد که به تغذیه، توجه و مراقبت نیاز دارد. اگر مادر ماهیت دوگانة فیزیکی و هیجانی پریشانی نوزاد را درک کند و در حال شیردادن او را تسلی دهد و آرام کند، آشفتگی نوزاد تسکین مییابد. احساسات ترسناک از نوزاد به مادر «تخلیه» و سپس به «ظرف» پریشانی نوزاد تبدیل میشود. سپس نوزاد میتواند شخصیت «ترسیدۀ» خودش را به شکل قابل تحملی به همراه شیر مادر «از درونفکنی» کند (دوباره درون خود جذب کند). با تکرار این تبادل _ که بیون آن را «همانندسازی فرافکنانة طبیعی» نامید _ نوزاد باتجربه میآموزد که کسی خارج از خود او _ مادر (دیگری) _ وجود دارد که در زمانهای پریشانی او را درک میکند و میتواند به او کمک کند. «درک» یک مادر فهمیده معادل با اولین فکر نوزاد است. این امر پایهگذار توانایی نوزاد برای استفاده از افکار خودش برای تفکر انتزاعی، خوابهای ترمیمی و ایجاد ارتباط معنادار با دیگران است.
بااینحال بیون استدلال میکند که اگر نوزاد تغذیه شود؛ اما مادر (دیگر مراقبان اصلی) _ به هر دلیلی _ به طور مداوم از نظر هیجانی در دسترس نباشد یا به نیازهای کودک پاسخ ندهد نوزاد به شکل فزایندهای آشفته میشود و به طور غریزی به تلاش برای یافتن تسکین در تغذیه ادامه میدهد و با «نیرو و فراوانی بیشتری» شیر میخورد، با گریه و تکاندادن دست و پاهایش، با هر ابزار فیزیکیای که در دسترس دارد سعی میکند به مادرش علامت دهد و ارتباط حیاتیای را که نیاز دارد به دست بیاورد. اما اگر تلاشهایش بینتیجه بمانند، نوزاد با ترسی درون خود مواجه میشود _ یک وحشت بینام _ که توانایی در حال رشدش برای تفکر را مختل میکند. ذهنش مملو از «افکار اولیة» بینظم و «غیرقابلهضم» میشود که نمیتوانند «پسرانش یا سرکوب» شوند یا به ضمیر ناآگاه بروند. نوزاد «بیشحساس» میشود زیرا با احساساتی که میتواند حس کند ولی نمیتواند درک کند و افکار که آنقدر تحتتأثیر هیجانها قرار دارند که نمیتوانند برای تفکر، خوابدیدن یا برقراری ارتباط با دیگران مورداستفاده قرار گیرند، دستوپنجه نرم میکند. بقۀ احساسات سمیاش نهتنها با احساسات اولیهاش، بلکه با «آگاهی منفی» اضافی از مادری که عمداً او را درک نمیکند، باقی میماند. بیون نتیجه میگیرد که نوزاد در ادامۀ زندگیاش تلاش میکند راههایی برای «تخلیۀ» ناراحتیهایش به دیگران پیدا کند و همواره در جستجوی «ظرف» هیجانی است که هرگز نمیتواند پیدا کند.
وقتی به کابوس تکرارشوندۀ «بینام و وحشتناک» سوزی فکر میکردم، رؤیایی که آنچنان او را مملو از ترس کرده بود که حتی «نمیتوانست فکر کند» (رؤیای دیگری داشته باشد)، نظریة بیون _ اگر چه نظریهای در باب اختلالات تفکر است نه اختلالات خوردن _ توجه من را جلب کرد. سوزی دقیقاً با «افزایش شدت و تعداد» خوردن غذا، ترس روزافزون خودش را نشان میداد _ غذایی که روزبهروز بزرگ و بزرگتر میشد و مثل یک بادکنک او را پر میکرد تا جایی که عملاً از «خانهاش» (بدنش) از طریق بولیمیا بیرون میریخت. او دایرهوار بهدور خانة کودکیاش میدید، بهشدت در جستجوی پیوندی هیجانی بود که بتواند ترس و آشفتگی درونش را به افکاری تبدیل کند که بتواند برای تفکر و رؤیا دیدن، از آنها استفاده کند. آن زمان متوجه شدم ذهن سوزی آنچنان از «آشفتگی غیرقابلهضم» پر بود که نه میتوانست افکارش را برای تفکر هنگام ناراحتی استفاده کند و نه از تجربیاتش آموخته بود که میتواند ناراحتیاش را با دیگران به اشتراک بگذارد تا آن را
«تخلیه» کند. در واقع بهجای اینکه «ظرفی» پیدا کند خودش به ظرف تبدیل شده بود _ چیزی که آن را ظرف سمی مینامم _ که درد و رنجهای جسمی و عاطفیاش را درون خود نگه میداشت و ذخیره میکرد... تا اینکه واقعاً تلاش میکرد آن را داخل فنجانی که به طرز دلخراشی «ظرف» مینامید، تخلیه کند.
قطعاً سوزی بهعنوان یک نوزاد تغذیه شده بود _ حتی ممکن است بیش از حد تغذیه شده باشد، اگر باور او مبنی بر اینکه در کودکی اضافهوزن داشته، درست باشد. اما او هرگز نتوانسته بود نوعی ارتباط هیجانی را که بهشدت آرزویش را داشت، برقرار کند: همیشه «چیزی در سوزی اشتباه بود». سوزی تمام عمرش را صرف بیرونکشیدن _ فکر قابلاستفاده و قابل تفکر _ از غذایی که میخورد، کرده بود. حالا وقتی او اصرار داشت که «نمیتواند فکر کند» متوجه بودم که ذهنش تحتفشار قرار گرفته و غرق شده است، اینکه نمیتواند آشفتگی و ترسی را که احساس میکند، پردازش کند. او نهتنها نمیتواند سردرگمیاش را بهتنهایی حل کند؛ بلکه از تجربیات اولیهاش هم نیاموخته بود که چگونه دربارۀ آشفتگیهای هیجانیاش با دیگران گفتگو کند. بدنش همواره به کمکش میآمد و راهی ملموس و فیزیکی برای تخلیة آنچه که ذهنش نمیتوانست در خود نگه دارد، ارائه میکرد. سوزی واقعاً راهحلی موقتی برای هیجان «غیرقابلهضم» خود یافته بود، اما این راهحل چندان کارآمد نبود. زیرا پس از هر دوره پرخوری و پاکسازی، گرسنگی و هوسباز میگشت و هرچقدر هم که تلاش میکرد، کل چرخه دوباره ازسرگرفته میشد.
****
رؤیای سوزی، از منظر نظریۀ بیون که سالها پیش مطرح شده بود، به من یک استعارۀ روان تحلیلی قوی برای درک ریشههای هیجانی چرخههای اختلالات خوردن داده بود. اما آیا نظریة او و تعابیر من از آن در برابر پیشرفتهای معاصر علوم اعصاب و رشد نوزادان دوام خواهد آورد؟ آیا «تعاملات هیجانی که از پستان شروع میشوند» واقعاً میتوانند بر رشد بلندمدت نوزاد تأثیر بگذارند و حتی زمینهساز بروز اختلالات خوردن شوند؟
خب، اجازه بدهید داستان دیگری را روایت کنم... .
کتاب «گرسنگی//اشتیاق برای ارتباط» به قلم آلیتا کولمن سه بخش دارد و هجده فصل. آنچه امروز خواندید، فصل دوم از بخش اول این کتاب است و مابقی فصول را در ادامه و به تدریج با ترجمۀ روان و شیوای خانم ملاحسینی در خواهید خواند. همچنین لطفاً مدنظر داشته باشید:
تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به خانم اعظم ملاحسینی و وبسایت کلینیک ساتیا است. بازتولید هر بخشی از این متن، در هر قالبی، بدون دریافت مجوز کتبی از مترجم یا کلینیک ساتیا اخلاقاً و قانوناً مجاز نیست.