logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
گرسنگی در شیرخوارگاه: فصل دوم کتاب گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط
عنوان انگلیسی: Hunger in the Nursery
نویسنده: -
مترجم: -
تخمین کلمه: 2555
تخمین زمان مطالعه: 13 دقیقه
۳ آبان ۱۴۰۵
October 25, 2026
سخن مترجم: رابطۀ ما با غذا موضوعی است که همواره ذهن من را به خودش مشغول می‌کند. غذا به مثابة ابژه‌ای که با آن و به‌وسیلۀ آن ارتباط برقرار می‌کنیم. در ابتدا عنوان این کتاب، Hunger for connection، گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط، توجه من را به خودش جلب کرد. فصول ابتدایی کتاب را مطالعه کردم و مشتاق ترجمه‌اش شدم. به‌نظرم این کتاب می‌تواند هم برای مخاطب عام و هم روان‌درمانگران جالب باشد. نویسنده، آلیتا کولمن، که خود روان‌درمانگر است دیدگاهی روشن و جامع دربارۀ ریشه‌های اختلالات خوردن به‌ویژه در زمینۀ رابطۀ عاطفی اولیه را همراه با روایت‌هایی از مراجعینش که با این مساله دست‌پنجه نرم می‌کردند، بسیار کاربردی و جذاب مطرح کرده است.

بخش اول، فصل دوم از کتاب «گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط» نوشتۀ آلیتا کولمن، ترجمۀ اعظم ملاحسینی

برای خواندن فصل قبلی اینجا کلیک کنید

فصل دوم: گرسنگی در شیرخوارگاه

مگان در روزها و هفته‌های پس از اولین جلسه‌مان هر روز بیشتر متوجه شد که غذا مدت‌ها قبل از اینکه اختلال خوردنش تشخصی رسمی بگیرد با روابط خانوادگی‌اش درهم‌تنیده بوده است. او خاطراتی را به یاد آورد از مسخره‌شدن، با شرمندگی به بخش لباس‌های «چاق‌ها» رفتن، یواشکی غذاخوردن یا تلاش برای مقاومت در برابر غذا و البته همة این‌ها همراه بااحساس تنهایی دردناک، اینکه برآورده‌کردن نیازهایش برای دیگران زیادی بود یا اینکه «یک چیزی ته وجودش ایراد داشت». ما در پی سرزنش کسی نبودیم کار ما با هم تلاش برای درک‌کردن ناهماهنگی‌ها و ارتباطات نادرستی که در زندگی او رخ‌داده بودند و چگونگی تأثیر آنها بر او بود؛ اینکه چطور «تقابل نیروها» بین نیازهای او و توانایی والدینش برای پاسخ‌دادن به آنها موجب شده بود او همواره بخواهد این خلأ را با «چیز» نامشخصی پر کند، خلئی که به همان اندازه جسمانی بود که هیجانی.

مگان گفت: «آخر هفته به این فکر می‌کردم که اعضای خانوادم همیشه زیاد غذاخوردن منو حتی وقتی بچه بودم دست میانداختن.» درحالی‌که خودش را با بازوانش در آغوش گرفته بود و متحیرانه نگاه می‌کرد، ادامه داد: "حدس می‌زنم خیلی بدقلق بودم. یادم میاد یک‌بار شنیدم که مادرم با خاله جولیا می‌خندید و می‌گفت: "یادت میاد چطور مگان دیوونمون می‌کرد؟ روزی 30 بار باید بهش غذا می‌دادیم تا خونه رو روی سرمون خراب نکنه." 

مگان با لبخند نصفه و نیمه‌ای به من نگاه می‌کرد و منتظر واکنش من بود. آیا می‌خندم؟ آیا من هم به بقیه ملحق می‌شوم و با اذیت‌کردن او خودمم را سرگرم می‌کنم؟ باتوجه‌به آنچه از تاریخچۀ مگان می‌دانستم تقریباً مطمئن بودم که گرسنگی همیشگی‌اش اصلاً جسمی نبوده است.

انگار واکنش جدی‌ای که بر مقابل صحبت‌های او داشتم، مشخص بود. مگان روی کاناپه چرخید و به‌دقت به من نگاه کرد.

پرسید: «تو فکر می‌کنی خنده‌دار نیست؟» 

جواب دادم: «نه واقعاً. به نظر خودت خنده داره؟» 

مگان از میزان اهمیتی که من به داستانش می‌دادم و ارتباطی که با پیشرفت اختلال خوردنش داشت، تعجب کرده بود. هرچند اغلب تصور می‌کنند که اختلالات خوردن در بزرگسالی شروع می‌شود، من به واسطۀ تجربۀ خودم با بیمارانم – همراه با شواهد علمی – تقریباً مطمئن هستم بذرهای آن در دوران رشد کاشته شده است. مگان قبل از شروع دوباره دقایقی سکوت کرد.

بالاخره گفت: «چند ماه پیش من و مامانم به دیدن خاله جولیا رفته بودیم. فکر می‌کنم در مورد خاله جولیا تابه‌حال به شما چیزی نگفتم. او خالة واقعی من نیست. او و مامانم روز به‌دنیاآمدن من و دخترش تو بیمارستان با هم آشنا شدند و از اون موقع خیلی با هم صمیمی هستند. ازشون پرسیدم من و اِمی وقتی بچه بودیم چه شکلی بودیم؟ اونا از یادآوری‌اش خوشحال شدند. به نظر می‌رسید مامانم با بعضی از خاطرات بیشتر از خاله جولیا مشکل داشت. من نمی‌دانستم که مامانم افسردگی بعد از زایمان داشته. اما هر دو گفتند که روزی که اِمی و من به دنیا آمدیم را یادشونه، انگار که همین دیروز بوده... .»

****

وقت غذادادن مادرها!

شب پرستار با خوشحالی وارد اتاق نیمه‌خصوصی بیمارستان شد و نوزادان کوچک پودر‌زدۀ صورتی را در آغوش مادرانشان گذاشت. جولیا از دختر تازه‌متولدشده‌اش به‌هیجان‌آمده بود و پدرش با افتخار در راهرو به همه سیگار تعارف می‌کرد. او با شادی بارهاوبارها انگشتان دست‌وپای کوچولوی اِمی را می‌شمرد، نمی‌توانست چشم از صورت زیبای نوزادش بردارد. هر بار اِمی موقع شیر خوردن اخم می‌کرد یا شکل صورتش را تغییر می‌داد جولیا با گفتن «اوووه» یا «آآآه» واکنش نشان می‌داد.

مری هم نوزادش را در آغوشش نگه داشته بود و خوشحال بود که مگان هنوز نمی‌خواهد شیر بخورد. به‌آرامی دخترش را کنار خودش گذاشت و امیدوار بود دقایق بیشتری بخوابد تا او هم بتواند بیشتر استراحت کند. 

مری حال‌وروز خوبی نداشت. با اینکه زایمانش چند ساعت بیشتر طول نکشیده بود، قبل از رسیدن به بیمارستان خسته بود. او به جولیا گفته بود که مراقبت از دو بچۀ 2 و  ساله درحالی‌که 9ماهه بارداری اصلاً شوخی نیست! نگاهی به نوزادش انداخت و با یادآوری تجربۀ شیردادن به پسرهایش، لرزید. هیچ‌وقت شیرش به‌درستی نیامده بود و نوک سینه‌هایش آن‌قدر دردناک و ترک‌خورده شده بودند که هر دو بار عفونت کرده بودند. خیلی از دوستانش واقعاً از شیردهی لذت می‌بردند؛ ولی برای او کابوسی بیش نبود.

مری با نگرانی به جولیا گفت: «من می‌دونم که شیردادن بهترین کاره براش. واقعاً سخته که اعتراف کنم ولی حتی از فکرکردن بهش می‌ترسم. به نظرت خیلی بد میشه اگر این دفعه اصلاً سراغش نرم؟»

جولیا چیز مبهمی به دوست جدیدش گفت. او غرق در دنیای نوزاد خودش بود، احتمالاً همان حالتی که بیون آن را خیال‌اندیشی[1] می‌نامد. او تمام تمرکزش روی اِمی کوچک بود و «شهود مادری‌اش» با کوچک‌ترین حرکات و صداهایش در حال شکل‌گرفتن بود. خیلی زود توانست بادقت خوبی تفاوت بین گریه‌های اِمی را تشخیص بدهد، وقتی گرسنه بود به او شیر بدهد، وقتی دل‌درد داشت او را آرام کند و وقتی فقط به آغوش او نیاز داشت او را تکان بدهد. حتی اگر بار اول درست متوجه نمی‌شد، حساسیتش نسبت به واکنش‌های نوزادش کمک می‌کرد نیازهایش را بهتر درک کند.

مری در اتاق گرم و آرام داشت به خواب می‌رفت که با حرکت ناگهانی مگان بیدار شد، دست و پاهای کوچکش لرزیدند، چشم‌هایش را بست و جیغ بلندی کشید.

«باشه، باشه، باشه» مری با نگرانی با لباسش ورمی‌رفت تا برای شیردادن آماده شود. «باشه کوچولو، باشه! شروع کنیم.»

مری بااحتیاط نوک سینه‌اش را در دهان لرزان مگان گذاشت. مگان غیرمنتظره و محکم به سینه چسبید. 

«آخ» مری با درد فریاد زد و ناخودآگاه مگان را کنار زد. مگان دوباره جا خورد، دست و پاهایش سفت شد و با وحشت گریه کرد. مری هم زد زیر گریه و گفت: «خدایا دیگه طاقت ندارم، اصلاً جیم کجاست؟ هر وقت بهش نیاز دارم اینجا نیست. پرستار!» با بی‌قراری با بخش پرستاری تماس گرفت و گفت: «می‌شه بیاید و یک شیشه شیر بهش بدین تا من قبل از اینکه مرخص بشم بتونم یکم بخوابم؟:

****

از اولین لحظات زندگی، ارتباط بین مادر و نوزاد در فرایند تغذیه ریشه دارد، بی‌درنگ سینة مادر در دهان نوزاد گذاشته می‌شود (شیشه شیر به او داده می‌شود) و این ارتباط فیزیکی استعاره‌ای برای پیوند عاطفی است که باید برقرار شود تا نوزاد بتواند زنده بماند و رشد کند. وقتی مگان و اِمی در آغوش مادرهایشان بودند و شیر می‌خوردند، تغذیه‌شدن به هر کدام از آنها مجموعه‌ای از احساسات فیزیکی و عاطفی ارائه می‌کرد. وقتی اِمی در آغوش مادرش با امنیت نگه داشته می‌شد و شیر گرم جریان داشت، راحتی مکیدن با کشف چهرة خندان مادرش، صداهای ملایم او و لمس پوست نرم و آرامش‌بخش او ترکیب می‌شد.

اِمی به معنای واقعی کلمه مادرش را مجازاً به درون می‌برد. مگان هم در اولین تجربة شیر خوردن احساسات مادرش را به‌نوعی دریافت می‌کرد. او می‌توانست تنش مادرش را وقتی به شکل ناخوشایندی که بغلش کرده بود، حس کند. حافظة بدن/ذهنش به یاد می‌آورد که مادرش چطور هنگامی که شروع به مکیدن شیر کرد، از جا پرید و ناگهان او را پس زد! نه سینه‌ای، نه مادری! مگان به‌شدت زیر گریه زد.

میلیاردها سلول مغز مگان و اِمی سخت مشغول کار بودند و خود را به الگوهای سیناپسی‌ای سازماندهی می‌کردند که می‌توانستند بر الگوهای غذایی و فکری مادام‌العمر آنها تأثیر بگذارند. باوجوداینکه هیچ تجربه‌ای به‌تنهایی ماهیت این الگوها را تعیین نمی‌کند، هر تجربه پایه و اساسی را برای تجربة بعدی فراهم می‌کند. بنابراین؛ حتی از همین اولین شیردهی، ذهن درحال‌رشد اِمی داشت لذت را با حضور و تجربة مادرش پیوند می‌زد. درحالی‌که او با سرعت خودش شیر می‌خورد و هر وقت می‌خواست شروع می‌کرد یا دست می‌کشید،  به‌آرامی متوجه می‌شد که هرچند غذا گرسنگی جسمی او را برطرف می‌کرد و احساس شکمش را تسکین می‌داد؛ اما نوع دیگری از گرما با صدای آرامش‌بخش و نوازش مادرش اطرافش را در بر می‌گیرد. وقتی مادرش بادقت حالات چهره‌اش را دنبال می‌کرد و اجازه می‌داد هر طور می‌خواهد ارتباط برقرار کند یا کنار بکشد، اِمی از این طریق متوجه حضور خودش در ذهن مادرش می‌شد؛ اینکه می‌تواند روی مادرش تأثیر بگذارد و نیازهایش ارزش پاسخگویی دارند. "دلبستگی ایمن" اِمی با مادرش در حال شکل‌گیری بود، پیوندی که با تجربه‌های مکرر حمایت، درک، حساسیت و پاسخ‌گوییِ قابل‌پیش‌بینی مادرش به وجود می‌آمد و در سیستم حافظه بدن/ذهن مغزش ثبت می‌شد. 

اما مگان از اولین تجربه‌اش چه آموخت؟ من بادقت به سرنخ‌ها گوش می‌دادم؛ زیرا او همچنان خاطرات مادر و خاله‌اش را روایت می‌کرد.

****

زمان ترک بیمارستان پزشکان مری به این نتیجه رسیدند که مگان «کولیک» دارد. هرچند بعضی وقت‌ها هوشیار و بامزه بود؛ اما اغلب مواقع گریه می‌کرد یا بی‌قرار بود و آنها مدام به او شیر می‌دادند. برخلاف اِمی که با اشتیاق شیر می‌خورد، کمی با والدینش ارتباط می‌گرفت و بعد آرام می‌خوابید، مگان همیشه هم شیر می‌خواست هم با آن مشکل داشت. در آغوش مادرش بعد از چند لحظه سرش را به این‌طرف و آن طرف می‌برد، دست‌وپا می‌زد و بی‌امان گریه می‌کرد و آرام نمی‌شد. جولیا با خودش فکر کرد شاید مگان به چیزی غیر از شیر نیاز دارد یا واقعاً ناراحتی‌ای دارد.

مری با عصبانیت گفت: «دارم تمام تلاشمو می‌کنم» و بلافاصله به‌خاطر «هورمون‌هایش» معذرت‌خواهی کرد. او اصرار داشت که تنها راه چاره‌ای که باقی می‌ماند این است که ساعت‌ها مگان را راه ببرد و واقعاً توانش را ندارد، مخصوصاً وقتی فکر می‌کرد که به‌زودی از بیمارستان مرخص می‌شود و در خانه با 3 بچة زیر 5 سال تنها می‌ماند.

وقتی مگان و والدینش از بیمارستان به خانه رسیدند بدترین ترس‌های مری به واقعیت پیوست. دو پسربچه باوجود مراقبت‌های مادر مری، حسابی شیطنت کرده بودند. جیمز 4ساله، پیش دبستانی نرفته بود و به‌محض اینکه حواس جویِ 2ساله نبود، پایش را می‌گرفت و او را به زمین می‌کوبید. جوی پتو و خرس پشمالوی کهنه‌اش را بغل می‌گرفت و بیشتر اوقات گوشه‌ای می‌نشست و شستش را می‌مکید. مادر بزرگ کاملاً کلافه شده بود. او کمی قربان صدقة نوزاد جدید رفت و زیر لب گفت باید قبل از شلوغی بزرگ راه برود و شروع به جمع کردن وسایلش کرد.

هر دو پسربچه درحالی‌که می‌گفتند: «مامان، مامان چی برامون آوردی؟» خودشان را روی مادرشان انداختند. در این هیاهو، مگان دوباره زد زیر گریه.

مری روی صندلی افتاد و با گریه گفت: «فکر نکنم دیگه بتونم اینو تحمل کنم.» جیم با بی‌حوصلگی جواب داد: «اوه مری، خودتو جمع‌وجور کن، بچه‌ها به تو نیاز دارن. نمی‌تونی یه شیشه شیر دیگه بهش بدی؟» 

****

در مدینة فاضله از نوزادان در محیطی امن و پرورنده استقبال می‌شود، اما در دنیای واقعی بسیاری از نوزادان حتی از همان ابتدای حیاتشان با استرس‌های زندگی مواجه می‌شوند. بعضی والدین برای کنارآمدن با نیازهای کودک تازه متولد شده‌شان آماده نیستند. گروهی از والدین تحت‌تأثیر گذشته‌های پرتنش خانوادگی یا بحران‌هایی که خودشان تجربه کرده‌اند قرار می‌گیرند؛ مانند مسائل کاری، روابط، بیماری یا افسردگی، گروهی دیگر نیازهای خاص نوزادشان چه ژنتیکی چه پزشکی یا ویژگی‌های ذاتی، آن‌قدر زیاد است که از عهده‌شان خارج می‌شود. بعضی والدین باوجود نیت خوبی که دارند اصلاً نمی‌توانند نوزادشان را در ست درک کنند: مثلاً وقتی نوزاد به استراحت نیاز دارد تکانش می‌دهند، وقتی هیچ نشانه‌ای از گرسنگی نیست به او غذا می‌دهند و وقتی نوزاد به دنبال نگاه آنهاست رو بر می‌گردانند.

به شکل طبیعی برای والدین غیرممکن است که کاملاً با نیازهای نوزاد یا کودکشان هماهنگ شوند؛ اما نوزادان هم ظرفیت محدودی برای تحمل و صبر دارند. نیازهایشان را با فوریت تجربه می‌کنند و بدن و ذهن کوچکشان به‌محض اینکه نیازهایشان اشتباه فهمیده یا نادیده گرفته می‌شوند، تحت‌فشار قرار می‌گیرند و آشفته می‌شوند. نوزادان ممکن است گریه کنند زیرا نیاز دارند در آغوش گرفته شوند، تسکین بیابند یا چون از چیزی ترسیده‌اند. اما اگر صرفاً شیشه شیر دیگری (پستان مادر) به آنها ارائه شود و آن مراقبت و محبت دلخواهشان را دریافت نکنند، انگار نصف غذا به آنها رسیده است: بدنشان با غذا سیر می‌شود؛ اما ذهنشان همچنان گرسنة ارتباط عاطفی‌ای که نیاز دارند، می‌ماند.

 ****

من از مگان پرسیدم: «هنگام شنیدن داستان‌های مادر و خاله‌ات چه احساسی داشتی؟» 

درحالی‌که روی کاناپه با ناراحتی جابه‌جا شد، جواب داد: «اوه، نمی‌دانم. بخشی از من طرف مادرم بود، می‌توانستم بفهمم چقدر استرس داشته؛ اما بخش دیگری از من رنجیده بود. واقعاً هم همین طوره – همین‌قدر آشفته و درهم‌شکسته.»

من از دوسوگرایی مگان نسبت به مادرش متعجب نشدم. متوجه شده بودم که مادرش علی‌رغم حضورش برای برآورده‌کردن نیازهای جسمی مگان اغلب از همسرش می‌ترسید و به‌خاطر خواسته‌های فرزندانش تحت‌فشار بود. بی‌شک مری خودش هم گذشتة عاطفی پیچیده‌ای داشته و شرایط دشوار زندگی‌اش هنگام تولد مگان توانایی‌اش را برای درست فهمیدن یا پاسخ‌دادن به نیازهای مگان و تشخیص تفاوت‌های سیگنال‌های او محدود کرده بود. مری احساس می‌کرد مادر و همسرش حمایتش نمی‌کنند و کاملاً کلافه و تنها مانده بود. او به‌هیچ‌عنوان قصد نداشته دور از دسترس مگان باشد، «فقط واقعاً از عهده‌اش بر نمی‌آمد.»

مگان متفکرانه گفت: «به نظرم این موضوع که روزی 30 بار به من غذا می‌دادند فقط برای اینکه خونه رو روی سرشون خراب نکنم، اصلاً خنده‌دار نیست، هست؟»

من تأیید کردم: «نه واقعاً»

او با اخم ادامه داد: «می‌دونید، اِمی و من عملاً خواهرهای دوقلو هستیم. ما در یک روز متولد شدیم و تا موقع دانشگاه حداقل ماهی یک‌بار همدیگرو می‌دیدیم. ما برنامه‌های تلویزیونی مشترکی را تماشا می‌کردیم حتی دوستان مشترکی داشتیم. اما اِمی هرگز مثل من نمی‌خورد و هیچ‌وقت نگران ظاهرش نبود. او هیچ‌وقت اختلال خوردن نداشت.»

مگان با چشمانی پر از اشک گفت: «معلومه که اِمی و من ژنتیک و شخصیت‌های یکسانی نداریم.» او دستمال‌کاغذی‌‌ای برداشت و ادامه داد: «اما والدینمان هم خیلی متفاوت بودند.» درحالی‌که آرایشش صورتش را پوشانده بود به من نگاه کرد و گفت: «چیزی بیش از ژنتیک وجود دارد، درسته؟»

من با سر تأیید کردم و گفتم: «سرشت و تربیت دست در دست هم کار می‌کنند. مهم نیست تو و اِمی با چه ژن‌هایی به دنیا آمده‌اید، توانایی والدینتان برای اینکه بتوانند همان‌گونه که شما نیاز داشتید بهتون پاسخ بدهند بدون شک بر رشدتون و میزان آسیب‌پذیری‌تون در برابر فشارهای محیط اثر گذاشته است.»

مگان با نگرانی پرسید: «فکر می‌کنید دلیلش این باشه که من با شیشه شیر بزرگ شدم نه با شیر مادر؟» 

من جواب دادم: «اصلاً، این مهم‌ترین مسئله نیست. انگار مادرت واقعاً دوران سختی داشته و به‌احتمال زیاد تو اون وضعیت را درک کردی. به نظرم هر مدلی که تغذیه می‌شدی بازهم اون شرایط را می‌فهمیدی و واکنش نشون می‌دادی.»

مگان سرش را تکان داد و درحالی‌که وسایلش را برای رفتن جمع می‌کرد، آهسته گفت: «حدس می‌زنم ژنی برای عزت‌نفس وجود نداره، درسته؟»

من هم در سکوت سرم را تکان دادم و به سمت در رفتیم.

عصر متوجه شدم که دارم به مگان فکر می‌کنم. چقدر خوش‌شانس بودیم که از اولین تجربة او، قطعة دیگری از معمای زندگی او، گزارشی دست‌اول داشتیم. دانستن اینکه مشکلات او با غذا و ارتباط عاطفی او از چه زمانی شروع شده، می‌تواند به ما کمک کند تا گرسنگی‌هایی را که هنوز در خیلی از بخش‌های زندگی‌اش با آنها دست‌وپنجه نرم می‌کند، بهتر درک کنیم _ از سختی صداقت داشتن دررابطه‌با جان گرفته تا مبارزه طولانی‌اش با بولیمیا؛ از این باور اشتباه که اختلال خوردنش به‌خاطر «کمبود اراده»، «عزت‌نفس پایین» یا «گرسنگی سیری‌ناپذیرش» بوده تا شرمی که به‌خاطر همین باورها تحمل می‌کرد. در واقع درست همان‌طور که خودش هم حدس زده بود، بولیمیای او خیلی فراتر از «فقط غذا» بود.

وقتی نشسته بودم و به داستان مگان فکر می‌کردم، ناگهان به ذهنم رسید که رسید که تقریباً 20 سال _ یا تقریباً همین حدود _ از زمانی که اولین بار ارتباط بین تجربیات عاطفی اولیه هنگام تغذیه و زمان بروز چرخة اختلالات خوردن را کشف کردم، گذشته است. درحالی که منتظر مراجع بعدی بودم، چشم‌هایم را بستم و با لبخند به خودم گفتم همه چیز با بیماری به نام سوزی شروع شد ...

 

سخن سرویراستار ساتیا

کتاب «گرسنگی//اشتیاق برای ارتباط» به قلم آلیتا کولمن سه بخش دارد و هجده فصل. آنچه امروز خواندید، فصل اول از بخش اول این کتاب است و هفده فاصل آتی را در ادامه و به تدریج با ترجمۀ روان و شیوای خانم ملاحسینی در خواهید خواند. همچنین لطفاً مدنظر داشته باشید:

تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به خانم اعظم ملاحسینی و وبسایت کلینیک ساتیا است.  بازتولید هر بخشی از این متن، در هر قالبی، بدون دریافت مجوز کتبی از مترجم یا کلینیک ساتیا اخلاقاً و قانوناً مجاز نیست. 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] Reverie

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208