logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
پیوند یابی: فصل اول کتاب گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط
عنوان انگلیسی: Reaching for Connection
نویسنده: آلیتا کولمن
مترجم: اعظم ملاحسینی
تخمین کلمه: 2081
تخمین زمان مطالعه: 10 دقیقه
۱۶ مهر ۱۴۰۵
October 8, 2026
پیوند یابی: فصل اول کتاب گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط
سخن مترجم رابطۀ ما با غذا موضوعی است که همواره ذهن من را به خودش مشغول می‌کند. غذا به مثابة ابژه‌ای که با آن و به‌وسیلۀ آن ارتباط برقرار می‌کنیم. در ابتدا عنوان این کتاب، Hunger for connection، گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط، توجه من را به خودش جلب کرد. فصول ابتدایی کتاب را مطالعه کردم و مشتاق ترجمه‌اش شدم. به‌نظرم این کتاب می‌تواند هم برای مخاطب عام و هم روان‌درمانگران جالب باشد. نویسنده، آلیتا کولمن، که خود روان‌درمانگر است دیدگاهی روشن و جامع دربارة ریشه‌های اختلالات خوردن به‌ویژه در زمینة رابطة عاطفی اولیه را همراه با روایت‌هایی از مراجعینش که با این مساله دست‌پنجه نرم می‌کردند، بسیار کاربردی و جذاب مطرح کرده است. سخن سرویراستار کتاب «گرسنگی//اشتیاق برای ارتباط» به قلم آلیتا کولمن سه بخش دارد و هجده فصل. آنچه امروز می‌خوانید، فصل اول از بخش اول این کتاب است و هفده فاصل آتی را در ادامه و به تدریج با ترجمۀ روان و شیوای خانم ملاحسینی در خواهید خواند.

بخش اول، فصل اول از کتاب «گرسنگی/اشتیاق برای ارتباط» نوشتۀ آلیتا کولمن، ترجمۀ اعظم ملاحسینی

فصل اول: پیوندیابی 

مگان نجوا گونه به من گفت: «دیگه این‌جوری نمی‌تونم ادامه بدم. همة زندگیم حول اختلال خوردنم می‌چرخه. هیچ جا نمی‌رم مگر اینکه مطمئن باشم برای بالاآوردن به دستشویی دسترسی دارم. منتظرم همسرم از خونه بیرون بره تا بتونم پرخوری کنم. اخیراً مشکوک شده. واقعاً نمی‌دونم چیکار کنم.»

تصویر چهرة مگان در اولین روز درمانش از ذهنم پاک نمی‌شود. مگان کشیده و باریک بود با موهای بلند تیره، پوستی صاف و روشن و لب‌های درخشانِ کم‌رنگ. وقتی به من خیره شده بود ترکیبی از گرما و ترسِ توی چشم‌هایش توجۀ مرا به خودش جلب کرد. این اولین دیدارمان در اتاق انتظار دفترم بود. مگان دستش را برای سلام دراز کرد. گرمی رفتارش، ترس چشمانش را پنهان می‌کرد. اما به‌محض اینکه روی مبل نشست و شروع به روایت قصه‌اش کرد، فوراً مشخص شد که رفتارش بادقت برای پنهان‌کردن یک‌عمر درد ساخته شده است.

مگان با صدای لرزان و چهره‌ای که انگار در حال ازهم‌پاشیدن بود، گفت: «من همیشه دختر چاقی بودم. یادمه وقتی شش سالم بود، 27 کیلوگرم بودم و شنیدم که پزشک اطفالم به مامانم گفت: «خیلی چاقه! » من مردم. بعد از اون مامانم هرچی می‌خوردمو کنترل می‌کرد. برادرم هرچی می‌خواست می‌خورد اما من؛ هرچی می‌ذاشتم دهنم – از یه ساقه کرفس گرفته تا یه قاشق بستنی – رو تجزیه‌وتحلیل می‌کردند یا یه نظری می‌دادند.»

من با تکان‌دادن سرم تشویقش کردم که ادامه بدهد.

«الان می‌دونم که مامانم کاملاً روی وزن خودش هم وسواس داشت و پدرم برای اینکه هر دومون لاغر باشیم اونو تحت‌فشار می‌ذاشت. اما انگار زیر میکروسکوپ زندگی می‌کردم. وقتی نه سالم شد مامانم منو به دکترهای تغذیة متعدد، کلینیک‌های لاغری و حتی هیپنوتیزم‌درمانی می‌برد. اما میون رژیم‌ها و قول‌و‌قرارها من نمی‌تونستم به غذا فکر نکنم.» او آه عمیقی کشید و ادامه داد: «به نظرم خیلی خوب یاد گرفتم چطوری همه چیو از همه پنهان کنم.»

مگان دستمالی برداشت تا اشک‌هایی که آرایشش را خراب می‌کردند، پاک کند. وقتی دوباره توانست صحبت کند، زمزمه کرد: «اونا هیچ‌وقت نفهمیدن به من چی گذشت، چقدر تحقیر می‌شدم وقتی بچه‌های دیگه منو دست می‌انداختن یا تو تیم‌هاشون راه نمی‌دادند. چه احساسی داشتم از اینکه بابام فقط درصورتی‌که لاغر می‌شدم یا وزن کم می‌کردم، دوستم داشت. اگر به‌خاطر اذیت‌هایی که می‌شدم گریه می‌کردم، مامانم از من می‌خواست که نادیده‌اش بگیرم و می‌گفت: «تو زیادی حساسی مگان» یا می‌گفت: «اگر سالم غذا بخوری همه چی درست می‌شه.» یا با اون نگاهش به من زُل می‌زد و می‌گفت: «تو خیلی خوشگلی. چرا نمی‌تونی یکم بیشتر سعی کنی؟» ولی مهم نبود که چقدر سعی می‌کردم، مهم نبود چند بار به خودم به مادرم یا پدرم قول می‌دادم که این بار فرق می‌کنه، بعد از هر رژیمی وزنم بیشتر از قبل می‌شد.»

قد مگان در سیزده‌سالگی تقریباً 168 سانتی‌متر بود و اضافه وزن ناخوشایندی داشت. مگان تصمیم گرفت دیگر هرگز به دلیل چاقی‌اش تحقیر نشود. او با دقت رژیم 600 کالری‌ای تنظیم کرد و حتی سرسوزنی از برنامه‌ای که چیده بود بیشتر نمی‌خورد. طولی نکشید که او به یک «شمارش‌گر چربی و کالری» متحرک تبدیل شد و حتی حاضر نبود ذره‌ای چربی مصرف کند. او همة برچسب‌های غذایی و حتی تمام ترکیبات چیزی را که احتمال داشت بخورد، مطالعه می‌کرد: یک بستة اوتمیل را با دو لیوان آب مخلوط می‌کرد و بیشتر آن را هم نمی‌خورد. حالا مادرش اعتراض می‌کرد که: «چرا این‌قدر یک‌دنده‌ای؟ چرا هیچی نمی‌خوری؟» 

وقتی مگان 16 سالش بود در مرکز درمانی اختلالات خوردن بستری شد، در این مدت 4 کیلو به وزنش اضافه شد اما به محض مرخص شدن در حفظ رژیم سخت‌گیرانه‌ای که سعی در نگه داشتنش داشت به مشکل برخورد و گرسنگی‌ای که پنهان شده بود، نمایان شد. ابتدا در راه خانه به مدرسه از یک فروشگاه رفاهی شکلات داغ یا آب‌نبات می‌خرید، اما خیلی سریع این شکلات خوردن‌های مخفی به یک پرخوری مفصل تبدیل شد. آخر هفته‌ها چشم به راه بود همه خانه را ترک کنند تا او بتواند خودش را در بسته‌های خوراکی‌هایی که در کمدش مخفی کرده بود غرق کند. او یه بستة 12تایی تخم‌مرغ را با 6‌ تکه نان تست و 3 کاسه غلات می‌خورد. سپس وقتی دیگر نمی‌توانست چیز بیشتری بخورد، معده‌اش را تا جایی که مزة صفرا را بچشد، خالی می‌کرد؛ خالی بودنی که حس آسودگیِ آشنایی را به همراه داشت.

مگان به‌سختی گفت: «احساس می‌کردم تو یه جنجالی گرفتار شدم. اونقدری شدید به غذا نیاز داشتم حتی نمی‌تونم توصیفش کنم. اما به دوباره چاق شدن هم نمی‌تونستم فکر کنم.»

انگار خوردن و پاک‌سازی‌کردن تنها راه او بود.

با نزدیک‌شدن زمان دانشگاه مگان ترکیبی از هیجان‌ها را تجربه می‌کرد. ازیک‌طرف بی‌صبرانه منتظر بود تا از کنترل دائمی خانواده‌اش رها شود و از طرف دیگر از ترک خانه می‌ترسید. دور بودن از خانه همیشه او را به وحشت می‌انداخت. او از خودش مطمئن نبود از اینکه بتواند به‌تنهایی از عهدة مدیریتش بر بیاید و می‌ترسید. همیشه به او گفته بودند که هر کاری را چگونه و کی انجام بدهد. اما بالاخره مگان با کمک یک بورسیة تحصیلی، یک کمد لباس جدید و این اطمینان‌خاطر که هر وقت خواست می‌تواند به خانه برگردد راهی دانشگاه پدرش شد. درس‌ها مثل بهمن روی سرش ریختند. او به من گفت استادها انتظار داشتند خودش فکر کند و انگار همه‌شان می‌خواستند یک‌شبه این کار را انجام دهد. مگان به‌سختی می‌توانست یک جمله از درس‌هایش را بخواند بدون اینکه سراغ شکلات‌هایش برود یا یک بسته پاپ‌کورن را کامل بخورد. هم‌اتاقی‌اش از رفت‌وآمدهای پی‌درپی او به دستشویی برای بالاآوردن کلافه شده بود و کم‌کم سکوت سنگینی بین آنها حاکم شد. مگان هر شب با مادرش تماس می‌گرفت و التماس می‌کرد که به خانه برگردد. ابتدا فقط برای آخر هفته‌ها اما بعد از مادرش خواست که اجازه بدهد دانشگاه را ترک کند. 

مادرش مصرانه می‌گفت: «مگان خودتو جمع‌وجور کن! چیزی تا تعطیلات زمستان نمونده، فقط صبر کن. خوب میشی!»

پدرش هم کمک بیشتری نکرد.

پدرش به‌آرامی گفت: «مگان تو ذهن درخشانی داری. تو سنت خانوادگی‌مون رو ادامه می‌دی. من می‌دونم که اگر این فرصتی رو که بهت داده شده از دست بدی چقدر ناامید می‌شی.» 

ناامیدی مگان عمیق‌تر شد. او هر روز منزوی‌تر می‌شد و به پرخوری چسبید تا روزها و شب‌های بی‌پایان را تاب بیاورد. علی‌رغم پاک‌سازی‌هایش وزنش افزایش یافت. تا تعطیلات زمستان 15 کیلوگرم وزنش اضافه شده بود به‌طوری که دیگر هیچ‌کدام از لباس‌های جدید دانشگاهش اندازه‌اش نبود و به ناچار لباس راحتی می‌پوشید. تعطیلات در خانه برای او دوباره همراه بود با اجتناب از نگاه‌های موشکافانة پدرش و توصیه‌های غذایی مادرش. مجدداً نگرانی والدینش برای وزن او شروع شد. او را تشویق می‌کردند که وقتی برگشت دانشگاه درمان را دوباره شروع کند – موضوعی که او بعد از تجربة بستری شدنش قبول نمی‌کرد. اما مگان احساس می‌کرد مرکز مشاورة دانشگاه «اصلاً اونو درک نمی‌کردند» و او راحت نبود که مسائلش را در گروه به اشتراک بگذارد. معتقد بودند که او به «عزم و اراده» و تلاش بیشتری برای فائق آمدن بر اختلال خوردنش نیاز دارد. مگان به اتاق یک نفره نقل‌مکان کرد و به بولمیا و انزوایش بازگشت و از آن به بعد به همراهان جدایی‌ناپذیرش تبدیل شدند.

مگان 3 سال بعد با بالاترین سطح و با افتخار از دانشگاه حقوق فارق التحصیل شد. روز فارغ التحصیلی والدینش با افتخار لبخند می‌زدند و برای دوستانشان رجز می‌خواندند که دارند به مدیر عامل آیندة شرکت حقوقی معتبر پدرش نگاه می‌کنند. حتی به نظر می‌رسید وزنش تثبیت شده است و مگان به والدینش اطمینان خاطر می‌داد که انورکسیا و بولمیایش در گذشته دفن شده است. او آزمون وکالت را قبول شد و وقتی با جان، یک وکیل جوان و جاه طلب از نظر سیاسی، آشنا شد به‌عنوان دستیار جوان در شرکت حقوقی پدرش کار می‌کرد. عروسی آن‌ها رویداد سیاسی فصل بود.

 اما نه جان و نه هیچ‌کس دیگری از راز وحشتناک مگان که بادقت پنهانش می‌کرد، خبر نداشت: اینکه بولمیای او هنوز کاملاً از بین نرفته و دفن نشده بود. در واقع او فکر می‌کرد که برای زنده‌ماندن هنوز به آن نیاز دارد. مگان می‌دانست که جان مشکوک شده و وحشت داشت که اگر از پرخوری و پاک‌سازی‌اش مطلع شود، فوراً او را ترک کند. اما هرچقدر هم تلاش می‌کرد نمی‌توانست این چرخه را به‌تنهایی متوقف کند. مگان مستأصل شده بود: چطور می‌توانست حقیقت را از جان پنهان نگه دارد؟ اگر جان می‌فهمید چه باید می‌کرد؟

«تابه‌حال به این فکر کردی که جان رو در جریان مشکلت قرار بدی؟» من با ملایمت پرسیدم و منتظر شدم اشک‌هایش بند بیایند.

او جواب داد: «بهش‌ فکر کردم اما می‌ترسم. اگر درک نکنه، چی؟ نمی‌تونم سرزنشش کنم. من تنفرآورم. اگر ازم متنفر بشه چی؟»

من به این زنِ جوان زیبا و‌ شایسته که غرق در شرم روی مبل من دراز کشیده بود، نگاه کردم. چقدر برای پنهان‌کردن و در چشم نبودن تلاش کرده است. او متقاعد شده بود که هرکسی واقعاً او را بشناسد طرد و رهایش خواهد کرد.

من فوراً پرسیدم: «چی باعث شده فکر کنی جان از تو متنفر می‌شه؟» 

مگان ناباورانه به من نگاه کرد و گفت: «اصلاً می‌دونی وقتی دارم می‌خورم چه قیافه‌ای دارم یا نصف عمرتو تو دستشویی باشی یعنی چی؟»

 من جواب دادم: «به ‌نظرم خوب می‌دونم اما در این لحظات به ظاهرت اون‌قدر اهمیت نمی‌دم که به اون چیزی که در درونت می‌گذره اهمیت می‌دم. به نظرم غم و گرسنگی زیادی توی وجودت جمع شده و فکر می‌کنی باید به‌تنهایی باهاشون کنار بیای.»

مگان رویش را برگرداند و دوباره به پهنای صورتش اشک ریخت.

او درحالی‌که صورتش را با دستانش پوشانده بود نجوا کرد: «من نمی‌دونم چرا خودویرانگرم.»

متوجه شدم که چقدر سریع ناراحتی‌اش را متوجه خودش کرد. با صدای آرامی گفتم: «مگان می‌دونم که ممکنه این‌طور به نظر برسه. می‌دونم که خیلی‌ها هم ممکنه همین فکرو داشته باشن اما از نظر من بولمیای تو راهی برای آسیب‌زدن به خودت و دیگران نیست. معلومه که تو زندگیت درد زیادی رو تجربه کردی، چرا باید بخوای عمداً درد بیشتری رو به خودت تحمیل کنی؟ تنها چیزی که منطقی به نظر می‌رسه اینه که به‌نوعی خیلی جدی و عمیق داری با پرخوری و پاک‌سازی سعی می‌کنی به خودت کمک کنی. کار ما اینه که با هم دلیلش رو پیدا کنیم.»

خیال مگان وقتی متوجه شد من قصد ندارم او را در برنامة 10 گام برای بهبودی قرار بدهم، راحت شد. بولمیای او به مراتب بیش از یک عادت بد بود که انتظار داشته باشیم در 30 روز یا کمتر از بین برود. افراد بسیاری (یا والدین‌شان) را دیده‌ام که پس‌اندازهای زندگی‌شان را در برنامه‌های بهبود اختلالات خوردن سرمایه‌گذاری کرده‌اند و به محض اینکه به «زندگی واقعی» باز می‌گردند، از نظر هیجانی به شدت آسیب دیده‌اند و دوباره سراغ الگوهای قدیمی‌شان می‌روند‌. من توضیح دادم که کار ما یک برنامة کوتاه مدت نیست و نتایج فوری‌ای در پی ندارد:

من صادقانه گفتم: «درمان من برنامة غذایی یا یه سری تکلیف نیست بلکه کمک به توئه برای پیداکردن اینکه چطور پرخوری و پاک‌سازی راهی شده واسه پردازش هیجان‌هات. کار ما اینه که کمک کنیم تو بتونی به‌جای بدنت با ذهنت به احساساتت فکر کنی و اونا رو مدیریت کنی و بتونی احساساتت رو در درون به‌جای بیرون سروسامان بدهی.» 

مگان با سر موافقتش را نشان داد و گفت از اینکه بازور و سختی بهبود پیدا کند خسته شده است.

زمانی که داشتیم برای کار مشترکمان برنامه‌ریزی می‌کردیم، مگان با اشاره به این‌که اخیراً با پزشک معالجش صحبت کرده و او قلب و فشارخونش را چک کرده و یک سری آزمایش خون تجویز کرده، خیالم را راحت کرد. به نظر می‌رسید هنوز سلامت بود و لازم نبود در مورد خطرات پاک‌سازی شدید به او هشدار بدهم؛ خودش گفت که می‌داند دارد با جانش قمار می‌کند.

 ****

نگاه‌کردن به دنیای درونی اختلال خوردن برای کسی که تجربه‌ای ندارد صرفاً دیدن چیزهای واضح و آشکار است. آن‌ها فقط آدم‌هایی مانند مگان را می‌بینند که باعجله و بدون کنترل غذا می‌خورند و در یک وعده هزاران کالری دریافت می‌کنند. آن‌ها شاهد مراسم پرخوری و پاک‌سازی، ورزش وسواسی و رفتارهای آزاردهندة جسمی و کلامی مگان نسبت به خودش هستند. با نگاه از بیرون، اختلالات خوردن واقعاً غیرقابل‌فهم به نظر می‌رسند اما از درون، هر رفتاری دربردارندة پیام عمیقی است: هر پرخوری‌ای نشانه‌ای از ناامیدی شدید است و هر پاک‌سازی یا گرسنگی کشیدنی تلاشی است برای کنترل افکار و احساساتی که ذهن توان کنترل آن‌ها را ندارد.

مگان بخش زیادی از زندگی‌اش را صرف پوشاندن افکار، احساسات و خاطرات دردناکی کرده بود که نمی‌دانست چگونه با آنها مواجه شود یا خودش به‌تنهایی آن‌ها را حل کند. من می‌دانستم که یادگرفتن اینکه با هم فکر کنیم، تحمل افکارش با ذهنش به‌جای بدنش و مقابله با انزوایی که سوخت اصلی اختلال خوردنش بود به‌هیچ‌عنوان برایش آسان نخواهد نبود. بااین‌حال حس می‌کردم عزمش را برای شکستن این چرخه که سال‌ها دنبالش کرده بود و حال و آینده‌اش را تهدید می‌کرد، جزم کرده است. خیلی خوشحال بودم که برای ارتباط‌گرفتن به من مراجعه کرده بود و مشتاق بودم بخشی از مسیر بهبودش باشم. ‌

 

تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به خانم اعظم ملاحسینی و وبسایت کلینیک ساتیا است.  بازتولید هر بخشی از این متن، در هر قالبی، بدون دریافت مجوز کتبی از مترجم یا کلینیک ساتیا اخلاقاً و قانوناً مجاز نیست. 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

 

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208