
آنچه در این یادداشت از وبسایت ساتیا خواهید خواند، خلاصهای است برگرفته از کتاب Tout le monde peut-il tomber en dépression?: Une autre manière de soigner la depression نوشتۀ خوان-داوید نازیو که آرمین دارابینژاد آن را به رشتۀ تحریر درآورده است. این نوشته در مطابقت با دیدگاه روانکاوانه، افسردگی را نه بهعنوان اختلال خلقی بلکه بهعنوان نوعی غم معرفی میکند که ناشی از نوعی «توهمزدایی بنیادین» است. بنابراین، این مقاله میخواهد بگوید که افسردگی به معنای از دست دادن توهمی است که فرد برای حفظ تعادل روانیاش در زندگی به آن نیاز دارد.
خوان-داوید نازیو، روانکاو و نظریهپردازِ آرژانتینی-فرانسویِ لکانی، افسردگی را نه به سیاق روانشناسی نوعی اختلال خلقی بلکه غمی تعریف میکند که پیامدِ پدیداری است به نام «توهمزداییِ بنیادین». او مینویسد که افسردگی در معنای توهمزدایی (خود نازیو میگوید منظورش از این واژه، چیزی شبیه «افتادن یا سقوط از بلندی» است) نه کنش بلکه واکنشی ویرانگر به فقدان یا از دست دادن توهمی ایگومحور است که ریشه در کودکی ما و کیفیتی از جنس «همهتوانی» و «نرگسانگی» دارد. به این معنا سوژۀ افسرده کسی است که از نوعی وضعیت هیجانیِ شکننده (حاوی توهم) به نوعی وضعیت هیجانیِ ناسالم (عاری از توهم) گذار میکند. پس در یک کلام، «افسردگی غمی است غیرطبیعی که از دست رفتن توهمی به آن دامن میزند». این از دست رفتن آنجا است که سوژه یکباره خود را زیر آوارِ سوگی رنجبار میبینید یا برای مثال از شغلش برکنار میشود یا معشوقهاش به او خیانت میکند. در این هر سه و نیز موقعیتهای مشابه، یکباره به سوژه شوکی هیجانی وارد میشود و حاصل این شوک، زخمی نرگسانه باشد که آدمی آن را چون سقوطی مهیب از بلندایِ نرگسانگی تجربه میکند؛ زخمی که احوالات انفسی و تعاملات او با جهان پیرامون را پاک به هم میریزد. بنابراین، شروعِ افسردگی بزرگسالی ما همواره حاصل همین رخداد تکین است که نازیو از آن در مقام پدیداری ثانویه به نام «شوک هیجانی» یاد میکند.
اما چرا ثانویه؟ نازیو اشاره میکند که جدا از این شوک هیجانی که در بزرگسالی تجربهاش میکنیم –و در ادامه توضیح میدهیم که میتواند برساختۀ خردهشوکهای چندرنگِ بههمپیوسته نیز باشد– عامل دیگری نیز در افسرده شدن ما نقش دارد. این عامل که از نظر زمانی مقدم بر شوک هیجانی است، همان ترومای نوزادی است که فانتزی بنیادین ما را نیز شکل میدهد: منِ افسردۀ امروز، در گذشتهام کودکی بودهام که یا رهایم کرده یا مورد تعرض جنسی قرارم داده یا از جسم و روحم بهرهکشی کردهاند و ... . پس در واقع نازیو معتقد است که ما اساساً در افسردگی با دو موقعیتِ شوکهکننده طرفیم:
شوک هیجانی اول: قبل از 16 سالگی رخ میدهد و ترومایی است که شاکلۀ روان ما را میسازد و همواره به قول نازیو، «اثری خشونتبار و مختلکننده دارد» و میتوان آن را به سرآغازِ رواننژندی نیز پیوند زد.
شوک هیجانی دوم: بعد از 16 سالگی رخ میدهد و در نتیجۀ آن، ما توهم همهتوانی خود را از دست میدهیم و از بلندای برجِ نرگسانگی خود، با سر به زمین میخوریم.
توهم همهتوانیای که در مورد دوم به آن اشاره کرده و تا به اینجا دربارهاش چیزهایی گفتیم، همان عاملی است که نقش تعدیلکنندۀ «تنش خاصل از ترومای کودکی» (شوک هیجانی اولیه) را برعهده دارد و نازیو برای بهتر نشان دادن تأثیر از دست رفتن این توهم، تمثیلی آسانفهم برایمان فراهم میسازد. کودکی را در نظر بگیرید که مبتلا به فلج اطفال و مادۀ نخاعیاش آسیب دیده است (ترومای کودکی) و بعدها که بزرگ میشود، برای راه رفتن از عصایی (توهم همهتوانی) بهره میگیرد. روزی او در حال قدم زدن در خیابان است و ناگهان، در لحظهای مشخص (شوک هیجانی دوم)، عصا از دستش میافتد و محکم به زمین میخورد (از دست دادن توهمی که تعادل روان را نگه میدارد). این تصویر، دقیقاً همان تصویری است که نازیو از افسردگی برای ما ترسیم میکند:
کودک، آسیبی میبیند و برای جان به در بردن از آن، دست به دامان توهم میشود (عصا).
کودک بزرگ میشود و در مقام بزرگسال، جایی شوکی هیجانی به او وارد میشود و توهمش را در هم میکوبد (زمین خوردن).
پس از این شرح روشن، نازیو نکتهای بالینی به ما میآموزد. او میگوید که ما نبایست ترومای کودکی و نیز شوک هیجانی بزرگسالی را صرفاً رخدادهایی «یکباره، بیهنگام و شدید» درک کنیم. گاهی این وضعیتها، دفعهدفعه و نرمنرم در قالب خردهتأثیرهایی بروز پیدا میکنند که روی هم انباشته و منجر به پیدا شدن حساسیتی شدید به کوچکترین حرمانها میشوند. به این معنا گاهی ما افسردگی را در مقام پیامدِ ملغمهای از ناکامیها و حقارتکشیدنها تجربه میکنیم. مثلاً چنانچه ما کارمندی باشیم که به مرور زمان از کارفرمای خود بدرفتاری میبینیم، این خردهتروماها رفتهرفته همانقدر ما را از بلندای نرگسانگی به زمین خواهند زد که سوگِ عزیزی. یا مثلاً گاهی ممکن است با مراجعی روبهرو شویم که هیچ رویداد تروماتیک مشخصی از کودکیاش توجه ما را به خود جلب نمیکند اما یکباره جایی عنوان کند که مادری سرد و عبوس و خشک داشته که هرچند هرگز در کودکی روی دست بلند نکرده اما دائم به شکلهای مختلف به او این باور را تحمیل کرده است که در آینده هیچ نخواهد شد و به این ترتیب، امکان آیندهای شاد و آرام را از کودکی که حال بزرگسال شده، سلب کرده. بنابراین هم خردهتروماهای کودکی و هم خردهشوکهای هیجانی بزرگسالی را میتوان به تعبیری هدایتوار، همان زخمهایی دانست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورند و میتراشند. یا خود استعارۀ نازیو: این خردهتروماها و خردهشوکهای هیجانی چیزی شبیه همان شکنجههای مرسوم چینی (تصویر پایین) هستند که در آنها حکم میشد آب را قطرهقطره روی صورت محکوم بیندازد تا به تدریج بنیان هستیاش متزلزل شود. افسردگی هم درواقع همین است. چه تروما یکباره بیاید و چه به تدریج روی هم جمع شود، بنیانِ هستیِ سوژه آسیب میبیند و بعدها نیز چه یکباره شوک هیجانی را تجربه کند و چه به تدریج خردهشوکها روی هم انباشته شوند، غم از راه میرسد.

برای جلوگیری از به دام تکرار افتادن، میتوانیم در همین نقطه توقفی کنیم و سراغ تعریف ثانویۀ نازیو از افسردگی برویم. در تعریف اول گفتیم که افسردگی از دست دادن یک توهم است. در تعریف دوم میخواهیم بگوییم که افسردگی انهدام عنصری دیگر، عنصری پاتولوژیکال و وخیم به نام نِورُز یا همان رواننژندی است. برای فهم این تعریف کافی است دو تعریفی که نازیو ارائه میدهد را مقایسه کنیم و برخی واژهها را با واژههایی دیگر جایگزین کنیم. رنگبندی زیر به ما در این راستا کمک خواهد کرد:
تعریف اول: افسردگی گذاری است از نوعی وضعیت هیجانیِ شکنندۀ حاوی توهم به نوعی وضعیت هیجانیِ ناسالمِ عاری از توهم.
تعریف دوم: افسردگی انهدام نورز است.
به تعبیر دیگر، ما همه رواننژندان یا نوروتیکهایی هستیم که چنانچه عصا از دستمان بیفتد یا وهمهمهتوانی (شما بخوانید نرگسانگی یا همان نارسیسیم) خود را از دست بدهیم، منهدم شده و از هم فرو میپاشیم. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که نورز حول همان توهمی شکل گرفته که سبب شده است ترومای نخستین را تاب بیاوریم و حال هر لحظهای که این نورز (یا درواقع وضعیتِ هیجانیِ شکنندۀ حاوی توهم یا همان عصا) منهدم شود، ما زمین میخوریم. مقصود نازیو در اینجا صرفاً عوض کردن ترمینولوژی نیست بلکه قصد دارد به ما بگوید که مفهومپردازی افسردگی در مقام «فروپاشی یا انهدام نورز» به ما نشان میدهد که میان نورز و افسردگی رابطهای معنادار وجود دارد و درواقع، خودِ نورز است که به افسردگی دامن میزند (به همین معنا است که نازیو میگوید نورز دریایی است و افسردگی، کفِ روی این دریا). پس چنانچه روانکاو بخواهد افسردگی را درمان کند، باید نورز را هم درمان کند.
اما این درمان که در انتهای پاراگراف پیشین به آن اشاره داشتیم، چگونه باید صورت گیرد؟ نازیو مسیری مشخص پیشنهاد میکند: سوژۀ افسرده توهم خود را از دست داده و زمین خورده و دچار نوعی نومیدی مشقتبار است؛ بنابراین قبل از هر چیزی باید «توهم کودکی» او را بیابیم زیرا این توهم پیش از اینکه او را افسرده کند نیز همچنان در پیوندی عمیق با نورز او قرار داشته است. پس روانکاو نه تنها به رنجِ اکنون مراجع (افسردگی) نظر میافکند، بلکه نگاهش را به ریشه و پی و بنیان این رنج نیز (نورز و توهماتِ کودکی) میدوزد.