
مقالۀ «آنچه از دست رفته است نوشتۀ» مایکل مکاندرو، با تکیه بر چارچوبهای نظریِ فرویدی و لکانی، به واکاوی عمیق پدیدارشناسی سوگ، فقدانِ نابهنگام و تجربۀ دردناک از دست رفتن کودکان در سایۀ خشونتهای جنگی میپردازد. نویسنده در کار بالینی با والدین کودکانِ ازدسترفته، نشان میدهد که چگونه مفهوم رانۀ مرگ [1]در نوای مادری داغدیده طنینانداز میشود و دالهای مرتبط با مرگ و از بین رفتن آینده، صحنۀ بالینی را تسخیر میکنند. در تجربۀ زیستۀ والدین، هیچگونه مرجع فرهنگی و معنابخشی برای درک مرگ ناگهانی فرزند وجود ندارد و این خلأ در زمانۀ جنگهای گذشته و امروزه نیز به تلخترین شکل ممکن خود را بازتولید میکند.
اندرو برای تبیین این وضعیت، به مقالۀ «در باب فراگذری»[2](1916) اثر زیگموند فروید[3] که همزمان با جنگ جهانی اول نگاشته شده بود رجوع میکند. فروید در این مقاله شرح میدهد چگونه صبحت کردن با شاعرِ جوان ملولی، پرده از این حقیقت برمیدارد که آگاهی از فناپذیری و گذرا بودن زیباییهای جهان و دستاوردهای انسانی میتواند تمامیِ ارزشِ اشیاء و ابژههای عشق را در نظر فرد از میان ببرد و به بیارزشی آنها بیانجامد. در باب مرگ نوزادان، سقط جنین یا مردهزایی نیز این فراگذری به شکلی دراماتیک و با وضوحی گزنده خود را تحمیل میکند و با وجود اینکه طول عمر کودک بسیار کوتاه بوده، اما داغ و رنج آن برای همیشه در ذهن مادری که او را گرامی میداشته، زنده و تازه باقی میماند. همانطور که فروید (۱۹۱۶) بیان میکند: «گلی که تنها برای یک شب شکوفا میشود، زیباییاش در نظرِ ما خفیف نمیگردد.»
نویسنده در ادامه با نیمنگاهی به مقالۀ سرجیو بنونوتو[4] درباره وضعیت جنگ روسیه و اوکراین، یادآور میشود که روانکاوی نه در کرهی ماه بلکه در بسترِ همین زمینِ پر از رنج و سیاست انجام میشود. روانکاو پیش از آنکه صرفاً یک تکنیکورزِ خنثی باشد، یک شهروند و متعهد به رویکردی اخلاقی و سیاسی به سوژگی است. روانکاوی همواره در خود جنبههای سیاسی دارد. همانطور که ژک لکان[5] در اسناد بنیادین مکتب مقرر کرد سیاست روانکاوانه، سیاست انتقال و پیوند اجتماعی با دیگر روانکاوان است.
گوش روانکاوی که کار بالینی معطوف به سوگ و فقدان انجام داده باشد، با شنیدنِ مرگِ نابهنگام و ناعادلانهی فرزندانِ مردم و واکنشهای به آن آشناست، واکنشهایی از جنسِ این پرسشِ نمادین که «چرا من؟»؛ «آیا من مادرِ بدی هستم که اجازه دادم کودکم بمیرد؟» کودکی که حتی فرصتی برای زیستن به او داده نشده است.
غضبِ کور و ابلهانهی جنگ در عین حال به ما یادآور میشود که در جنگها خون جوانانی ریخته میشود که اغلب به دلیلِ تقلا برای فرار از گودالهای تهیدستی، خشونت بیننسلی و دستیابی به زندگیِ بهتر، تن به پوشیدن لباسِ فرم و رفتن به خط مقدمِ جبههها میدهند. در نهایت، بهای تمام تعارضات کلان حکومتی و سیاستهای قدرت، جان جوانان و فرزندانی است که روزی ابژۀ میل و فرزند عزیزِ کسی بودهاند.
در برابر این واقعیت محتوم، دو تکانۀ روانی سر برمیآورند: نخست، تکانۀ شاعر جوان که ناشی از خستگی و ملال مفرط و پدید آمدنِ وضعیت مرگِ زنده در جهانِ پس از جنگهاست و دوم، تلاش ناآگاه انسان برای انکار فناپذیری ابژههای عشق. این تسلیمشدگی در برابر بیمعنایی منازعات، امروزه نه تنها در انشعابات فکری مکاتب روانکاوی بلکه در ابعادی تراژیکتر در میدانهای جنگ جاری در اوکراین، فلسطین و یمن نیز به چشم میخورد. با این حال، مقاله با بازگشت به نگاه امیدبخش فروید به پایان میرسد؛ سوگواری، همانطور که میدانیم، هرچقدر هم که دردناک باشد، به شکلی خودجوش پایان میپذیرد... هنگامی که سوگواری به پایان رسید... ما هر آنچه را که تخریب شده است، بار دیگر از نو خواهیم ساخت و شاید این بار بر زمینی محکمتر و استوارتر از گذشته. (فروید، ۱۹۱۶)
منبع:
The European Journal of Psychoanalysis
https://www.journal-psychoanalysis.eu/articles/what-has-been-lost/
1 Death drive
2 On Transience
3 Sigmund Freud
4 Sergio Benvnuto
5 Jaque Lacan