
در روانکاوی کلاسیک، ما با ساختارهای مختلف روانی سروکار داریم که در طی مطالعات و پژوهشهای موردی فروید، آنها کشف و نامگذاری شدهاند. یکی از این کیسهای پژوهشی، دوشیزه آنا او بود (با نام برتا پاپنهایم) بود که کمک شایانی به فروید برای درک پدیدۀ هیستری در سال 1895 کرد و درواقع عبارت «گفتاردرمانی» نیز از برگرفته از کلام این آنالیزان است. آنا دچار مجموعهای از علائم جسمانی شدید و متغیر بود که هیچ دلیل فیزیولوژیکی برایشان پیدا نمیشد: فلج دستوپا، اختلال در بینایی و دوبینی، اختلال گفتار، ناتوانی در نوشیدن آب، سرفههای عصبی، حالتهای خلسهمانند، توهم و گسست هوشیاری و... . اما بعد آنا به کمک دکتر فروید جوان و از طریق هیپنوتیزم، توانست به منشاء این سمپتومها برگردد و «به یاد میآورد بلکه فراموش کند» و پس از این فرایندی که موسوم به کاتارسیس است، سمپتوم یا علامتهای جسمی او کاهش یافیا به طور کلی از بین رفت.
کمیک پیشروی شما که توسط فائزه یعقوبی (نویسنده و تصویرساز) و مهنا حسینی (محقق) و منحصراً برای ساتیا تهیه شده است، پیرنگ کلی ماجرای آنا او را به تصویر میکشد و روایتی است که شاید بهتر از هر نمونۀ مشابهی به ما خصایل ساختار هیستری را نشان بدهد: در ساختار هیستری احساسات فروخورده مانند خشم، عشق، فرسودگی، احساس گناه و... طی فرایندی موسوم به «تبدیل» به بدن جابهجا میشوند.






موضوع این این کمیک، یکی از سمپتومهای آنا او است: آنا نمیتواند آب بنوشد. ماجرا از این قرار است که آنا از یک زمانی، حتی با وجود تشنگی زیاد، نمیتوانست آب بنوشد. در نتیجه پروفسور فروید آمد و از طریق هیپنوتیزم به آنا کمک کرد تا ریشۀ خاطرهای را که باعث شده بود آنا از لیوان آب بیزار باشد به خاطر بیاورد:
روزی یک مهمان به همراه سگ خانگیاش به آنا سر زده و آن سگ از لیوان شخصی او آب نوشیده بود. این اتفاق حسابی آنا را از کوره به در برده بود اما به خاطر احترام به یکسری موازین فرهنگی و عرفی، نتوانسته بود خشم خود را در آن لحظه ابراز کند. پس آن هیجان خشم، به صورت ناخودآگاه به شکل سمپتومِ عدم توانایی آنا در نوشیدن آب، خودش را نشان داده بود.
پس همانطور که در انتهای کمیک میبینید، این بار آنا توانست به کمک فروید، با یادآوری آن خاطره و ابراز خشم خود این سمپتوم را برای همیشه مرتفع سازد.
اگر به داستانهای کمیک روانکاوی علاقهمندید، از کمیک امی فون ان نیز دیدن کنید.