logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
فانتزی‌های لقاح‌یافته در خیال
عنوان انگلیسی: Conceived Fantasies
نویسنده: جوآن رافائل-لف
مترجم: الینا اربابی
تخمین کلمه: 7948
تخمین زمان مطالعه: 40 دقیقه
۲۸ مهر ۱۴۰۵
October 20, 2026
فانتزی‌های لقاح‌یافته در خیال نوشتۀ جوآن رافائل-لف
متن زیر ترجمه‌ای است از فصل اول کتاب Pregnancy: The Inside Story نوشتۀ جوآن رافائل-لف که الینا اربابی آن را برای ساتیا به فارسی ترجمه کرده است. جوآن رافائل-لف در این کتاب با تکیه بر تجربیات انبوهی که گرد آورده است، به بررسی ابعاد گوناگون تجربهٔ درونی بارداری می‌پردازد و از این با ما حرف می‌‎زند که در جهان روانی زن باردار چه می‌گذرد و چرا این تجربه معمولاً از چشم دیگران پنهان می‌ماند. رافائل-لف پرسش‌هایی نیز مطرح می‌کند: فرزندآوری در دنیای درونی انسان چه معناهایی دارد؟ زن باردار چگونه با حضور دو انسان در بدن خود زندگی می‌کند؟ شریک زندگی او در دوران انتظار برای تولد فرزند چه تجربه‌ای از سر می‌گذراند؟ و بارداری و زایمان چه رؤیاها، ترس‌ها و خیال‌پردازی‌هایی را در ذهن و روان افراد برمی‌انگیزند؟ در این مقاله با فصل اول و موضوع فانتزی شروع می‌کنیم.

فانتزی‌های لقاح‌یافته در خیال نوشتۀ جوآن رافائل-لف[1]

گروهی از زنان باردار، در کارگاهی گرد هم آمده‌اند تا روایت‌های خود را بازگو کنند:

ریتا، معلمی که در اوایل بارداری‌اش است، چنین می‌گوید: «وقتی بار اول باردار نشدم، کاملاً مطمئن شده بودم که نازا هستم، بعد که یه دوره پریودم عقب افتاد، بازم باورم نمی‌شد، برای همین یه تست اضافه دادم تا صد در صد مطمئن بشم.»

«بارداری من بدون برنامه‌ریزی بود»، نینا در‌حالی‌که به شکم بیست‌وسه‌هفته‌ای‌اش دست می‌کشد این را می‌گوید «مدتی طول کشید تا باهاش کنار بیام، و حتی الان هم از این می‌ترسم که نکنه تصمیم اشتباهی گرفته باشم.»

«وقتی آی‌یودی‌م رو درآوردم، فکر می‌کردم دلم یه دختر می‌خواد، چون خیال می‌کردم با همۀ اون تنش‌های قدیمی مادر-دختری کنار اومدم. زهی خیال باطل! به محض اینکه باردار شدم همه چی دوباره زد بالا. الان از تصور داشتن یه دختر تن و بدنم می‌لرزه.» پت این را با تامل و داوطلبانه عنوان می‌کند.

«بچه‌م چه دختر باشه چه پسر، من یقین دارم که شخصیتش از دل اون وصالِ سوزان شکل گرفته، وقتی من و دیوید بالاخره با همۀ وجود با هم یکی شدیم.» دایانا که جدا از شریکش زندگی می‌کند، این را با جمع در میان می‌گذارد.

«ما خیلی غیرشاعرانه‌تر عمل کردیم»، نانسی این را می‌گوید و پاهای برهنه‌اش را کمی کش و قوس می‌دهد. «وقتی به سی‌و‌پنج رسیدیم، حس کردم داریم کم‌کم پا به سن می‌ذاریم و گفتم خب، چطوره یه بچه داشته باشیم؟ خوشبختانه اونم همین حس رو داشت و بدن منم علیرغم سنم، در کمال تعجب گفت: باشه!»

«برای همۀ شما خیلی راحت بوده.» آندریا، که با همسر هم‌جنس خودش زندگی می‌کند این را می‌گوید. «ما وقتی تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشیم، پیدا کردن یه اهداکننده‌ی مناسب برای تلقیح خونگی واقعاً دردسر بزرگی بود. ما نمی‌خواستیم از اسپرم فریز‌شده استفاده کنیم، خیلی بی روح و ماشینیه... ولی خب، صبرمون بی‌نتیجه نبود: یه مرد فوق‌العاده پیدا کردیم که حالا دوست‌مونه، و امیدواریم که هوای بچه رو داشته باشه، بی‌اینکه زیادی وارد زندگی‌مون بشه.»

داستان دنیای درون 

زنی متوجه می‌شود که باردار است. تخمک بارور کوچک، که اکنون در فضای رحمی ریشه دوانده، تأثیری عمیق و گسترده خواهد داشت: زن را با خود به ژرفای قلمرو روانی‌اش می‌کشاند و در بازنمایی‌های ناآگاه نیرومندی که از دل قصۀ درونی‌اش برمی‌خیزند، ریشه‌هایی عمیق می‌دواند؛ بازنمایی‌هایی که آرام‌آرام در رؤیاها، فانتزی‌ها و زندگی هیجانی‌اش راه می‌یابند و آن‌ها را در بر می‌گیرند.

لقاح، آغازی‌ست بر روایتی شگفت‌انگیز و نامعمول. در دوران بارداری، دو بدن وجود دارد — یکی درون دیگری. دو انسان، زیر یک پوست زندگی می‌کنند؛ اتحادی غریب که یادآور دوران جنینی خودِ زن باردار است؛ آن هنگام که سال‌ها پیش، در رحم مادرش پرورش می‌یافت. زمانی که بخش بزرگی از زندگی وقف حفظ یکپارچگی ما به‌عنوان موجوداتی مجزا می‌گردد، این همزیستیِ بدنی واقعیتی غریب و رازآلود به‌نظر می‌رسد. این «دو تن در یک بدن بودن» از نظر زیستی نیز معمایی‌ست، چراکه بدن زن به دلایلی که هنوز به‌درستی درکشان نکرده‌ایم، دفاع‌های ایمنی‌اش را سرکوب می‌کند تا بتواند این موجود نیمه‌بیگانه را در خود جای دهد. شاید بتوان گفت که از منظر روانی نیز برای اینکه زنی بتواند بارداری را از آنِ خود سازد ناگزیر باید از پس تهدیدهایی برآید که لقاح در دل دارد. معنای این تجربه، از جفتی تغذیه می‌کند که در ژرفای واقعیت هیجانی زن روییده است؛ جفتی که تار و پودش در بافت واقعیت اجتماعیِ زندگی او تنیده شده است.

قصۀ درونیِ بارداری، برای هر زن، منحصربه‌فرد است. هر مادری این قصه را با احساسات شخصی‌، امیدها، خاطرات، و اسطوره‌های ناآگاه نیرومند خود درهم‌می‌آمیزد. بر جنینی که در رحم بارورش جای می‌گیرد، تصویرِ نوزادی خیالی سوار می‌شود. حتی پیش از لقاح، کودک ناشناخته، آرام‌آرام به درون واقعیت روانی زنِ چشم‌به‌راه کشیده می‌شود، در هاله‌ای از خیال پیچیده، و بر صحنۀ دنیای درونی او، در میان تصاویر چهره‌های مهم دوران اولیۀ زندگی‌اش جای می‌گیرد. در وضعیت سلامت روان، این‌گونه پیکربندی‌ها به‌ندرت حالتی تثبیت‌شده دارند؛ همچون ذرات رنگیِ درون یک کالیدوسکوپ[2] اجزای قصۀ درونی نیز مدام فعال می‌شوند و در فرایندهای درونی بازسازی صورت‌بندی‌های تازه‌ای می‌آفرینند. در طوفان دوران بارداری، این جریان پیوستۀ روایت‌های درونی، به‌طور هم‌زمان از میان منشورهایی که ساحت‌های روانی، فیزیولوژیکی و اجتماعی را به‌طرزی گسست‌ناپذیر در هم جوش داده‌اند بازتاب می‌یابد.

در درون هر یک از ما، جهانی نهفته‌ است ــ جهانی که ساکنانش فانتزی‌هایی سیال و تصاویری ناآگاه‌اند که از نسخه‌های گوناگون روابط درونی‌مان شکل گرفته‌اند. در این قلمرو، «صداهای درونی» ممکن است با هم در تضاد افتند، و وجوه بالقوۀ وجودمان گاه به تعامل‌هایی پیچیده با یکدیگر دست می‌زنند. این پیکربندی‌های شدیداً شخصی‌شده، نه‌فقط رنگ‌وبوی خلق‌وخو و ادراکاتمان را تعیین می‌کنند، بلکه گاهی این تعارضات و سناریوهای درونی به بیرون راه یافته و روی صحنه بازی‌شان می‌کنیم. ما، بی‌آن‌که خود آگاه باشیم، دیگران را به خدمت می‌گیریم تا با ایفای نقش‌هایی که ناآگاهانه به آن‌ها سپرده‌ایم اقلیم‌های هیجانیِ گذشته‌مان را بازآفرینی کنند. هم‌زمان، ما نیز نادانسته در سناریوهای روانی دیگران نقش می‌گیریم. مضامین کهنه بارها تکرار می‌شوند، چراکه بی‌آن‌که بدانیم، می‌کوشیم تبادل‌های بین‌فردی حل‌نشده را در واقعیت بیرونی بازآفرینی کنیم — به این امید که بفهمیم، یا فهمیده شویم؛ یا شاید، حس خود[3] پیشین‌مان را بازیابیم.

بدین‌سان، میان واقعیت‌های درونی و بیرونی، بافتی درهم‌تنیده و پیوسته برقرار می‌شود؛ چراکه ما از رهگذر سازوکارهای دفاعیِ جابه‌جایی، فرافکنی، یا به‌صحنه‌آوردن فانتزی‌های ناآگاه در جهان بیرون، آرزوهای پنهان‌مان را عینیت می‌بخشیم و خود را از وضعیت‌های روانی تحمل‌ناپذیر رها می‌سازیم. الگوهای تکرارشونده را به کار می‌گیریم تا دیگران را وادار کنیم نیازهایمان را بازشناسند، باورهایمان را تأیید کنند، اشباح ذهنی‌مان را تجسم بخشند، احساسات‌مان را تجربه کنند یا بار روانی‌مان را بر دوش بکشند. آن وجوهِ دگرگون‌شده و برون‌افکنده از خویشتن، بار دیگر به درون بازمی‌گردند تا صداها و بازنمایی‌های درونی‌مان را ــ چه در جهت رشد، چه در جهت اختلال ــ دگرگون کنند. حتی در خلوت تنهایی نیز، زندگی ذهنی ما، هرچند ماهیتی «خیالی» دارد اما سرشار از حضور زنده و ملموس دیگران است؛ تا آنجا که برخی از این حضورهای درونی، از همتایان گوشتی و خونیِ خود، واقعی‌تر و اثرگذارترند. آنگاه که فاقد بینش باشیم، ساختارهای کهنه را در شرایطی نو تکرار می‌کنیم، بی‌آن‌که توان رهایی از چنگال گذشته را داشته باشیم.

از دیدگاه زن باردار، موجودی دیگر به‌راستی در درونش ساکن شده است؛ چراکه در واقعیتِ تنانه‌اش، بدنش به تصرف دیگری درآمده است. جنین، در عین حال که بخشی از درون اوست، از او جدا نیز هست. پیشاپیش دارای جنسیت، اما برای او، هنوز بی‌جنس و ناشناخته است.

همان‌گونه که دونالد وینیکات دربارۀ عروسک یا پتوی امنیت‌بخش کودک می‌گوید، می‌توانیم بگوییم جنین نیز به آن ناحیۀ بی‌چالش و به‌شدت خیال‌انگیزِ تجربه تعلق دارد—فضای بینابینی‌ای که در آن، واقعیت درونی و زندگیِ بیرونی، هر دو، سهمی دارند. شاید حتی بتوانیم تا بدان‌جا پیش رویم که دربارۀ جنین نیز همان‌گونه که وینیکات دربارۀ ابژۀ انتقالی می‌گوید، چنین اظهار کنیم که میان ما توافقی نانوشته وجود دارد... مبنی بر اینکه هرگز این پرسش را مطرح نکنیم که «آیا این [چیز] زادۀ تخیل توست یا از بیرون به تو ارائه شده؟» (وینیکات، ۱۹۵۱، ص. ۲۳۹). تنها با نزدیک شدن زمان زایمان است که روایت درونی به‌تدریج عقب‌نشینی می‌کند. برای مثال راشلِ[4] بیست‌وسه‌ساله، در دوران بارداری به دلیل اضطراب شدید، تصمیم گرفت که به روان‌درمانی مراجعه کند. او احساس می‌کرد باید پیوسته در حال مراقبت و گوش‌به‌زنگی باشد تا جنینش زنده بماند؛ و حتی یک لحظه هم اجازه نمی‌داد ذهنش از او منحرف شود. این فشار همیشگی، با هر بار دیدار با مادر و خواهرانش شدت می‌گرفت؛ رقابت پنهانی و پرتنشی که میان‌شان جریان داشت، به نظر راشل، جوی خصمانه پدید می‌آورد ــ جوی تهدیدآمیز برای سلامت جنینش. با این‌حال، حتی در خلوتِ تنهایی نیز، راشل ناچار است از خود در برابر یورش‌هایی دفاع کند که از سوی تصویر درونی مادرش روانه می‌شوند ــ مادری که درون او جا خوش کرده و آکنده از رشک و رنجش احساس می‌شود. او تمام دوران بارداری را با این یقین سپری کرده که فرزندش پسر است، و با او چنان رابطه‌ای برقرار کرده است که گویی «پسر کوچکِ نیرومند، خاص و شجاعی‌ست» که پدرش همیشه در آرزوی داشتنش بود و هیچ‌گاه نصیبش نشد. اکنون، پس از ماه‌ها روان‌درمانی، تنها چند روز تا زایمانش باقی مانده است (برای کودکی که قرار است دختر باشد):

«زایمان یعنی چیزی رو دور انداختن. چرا اینو گفتم؟ نه، نه... زایمان یعنی بیرون‌راندن. نه! بیشتر شبیه ماریه که پوست می‌اندازه. بچه‌ای که الان توی شکمم هست، همون کسی نیست که بیرون میاد. اونی که بعدا نصیبم می‌شه واقعیه؛ اون که الان درونمه فانتزیه... دلم براش تنگ می‌شه وقتی به دنیا بیاد... اصلا می‌شه چیزی که نشه لمسش کرد یا دیدش وجود داشته باشه؟... توی آینه نگاه می‌کنم و نمی‌دونم دارم به کی نگاه می‌کنم. بچه خیلی چیزها رو ازم می‌گیره. وقتی یکی دیگه توی بدنمه، انگار دیگه برای خودم جای زیادی نمی‌مونه. انگار تا وقتی باردارم، نمی‌تونم خودم رو ببینم یا به خودم فکر کنم، چون بیش از حد غرق بخشیدن به این بچه و گوش دادن به صداشم؛ رابطۀ درونی‌ام با بچه... من واسطه‌اش و تجسمگاهش هستم... می‌ترسم بعد از این‌همه شناختی که از این بچۀ خام، لزج و تپنده‌ای که توی شکمم زندگی می‌کنه پیدا کردم، نتونم با اون نوزاد جدیدی که بیرون میاد ارتباط برقرار کنم.»

راشل درمی‌یابد که اگر بخواهد نوزاد تازه را همچون فردی نو و مستقل بپذیرد، باید از کودک فانتزی‌اش دل بکند. با این‌حال، ما همگی ــ هر یک به‌ نوع و درجاتی خاص ــ همچنان گرایش داریم که به آدم‌های دنیای بیرونی، ویژگی‌هایی را نسبت دهیم که برگرفته از ابژه‌های چندچهره و درونی ما هستند. چنان‌که دیدیم، ناهماهنگی میان واقعیت روانی ذهنی و واقعیت اجتماعی مشترک، از آن‌جا ناشی می‌شود که ما به‌گونه‌ای ناآگاهانه، معانی شخصی را میان جهان درونی و بیرونی گزینش و جابه‌جا می‌کنیم؛ فرایندی که در نهایت، برای هر یک از ما چشم‌اندازی منحصربه‌فرد از واقعیت پدید می‌آورد. در تمام طول زندگی، این پویش‌ها مدام در حال نوسان، دگرگونی، واپس‌روی یا رشداند چراکه تصاویر مهمی که درون ما نقش بسته‌اند، گاه جذب و در هویت‌مان ادغام می‌شوند، و گاه همچون عناصری بیگانه و هضم‌نشده در روان باقی می‌مانند یا پس‌زده می‌شوند؛ برخی دیگر سرکوب می‌گردند یا از صحنۀ عاطفی تعاملات بین‌فردی‌مان کنار می‌روند.

زمانی‌که بزرگسالان وارد یک رابطۀ صمیمانه می‌شوند، هرکدام از آن‌ها مسائلی حل‌نشده از مخزن بین‌نسلیِ فانتزی‌های ناآگاهانه‌شان را به درون این رابطه می‌ریزند. افراد اغلب ناآگاه همسری را برمی‌گزینند که در رابطه با او برخی امکان‌های نهفتۀ وجودشان مجال تحقق پیدا کند و کودک هنوز‌متولد‌نشده نیز به‌تدریج به یکی از بازیگران این نمایش‌نامه بدل می‌شود. آن ویژگی‌ها و تصوراتی که والدین هنوز از آن‌ها دل نکنده‌اند، در روان نوزاد جا خوش می‌کنند و بدل به بخشی از تصویر ذهنی او از خویش می‌گردند؛ چراکه پیکربندی‌های پیش‌آگاه پدر و مادر، تار و پود دنیای درونی او را می‌تنند.

ورود نوزاد، تکه‌پاره‌های خاموشِ یادهای نخستین را در روان والدین بیدار می‌کند، فرآیندهایی نهفته از دوران نوزادیِ خود آنان را دوباره جان می‌بخشد؛ که این دگرگونی‌های درونی، کیفیت ارتباط پس از زایمان را به همان اندازه شکل می‌دهد که تلاش‌های مراقبت‌گونه‌شان. در برابر این اثرگذاری، نوزاد نیز بی‌پاسخ نمی‌ماند: او احساسات شدید و ناپرورده‌اش را، ناآگاهانه، در روان مراقبانش می‌ریزد و این عواطف در ساختارهای از‌پیش‌موجود دنیای درونی آنان جای می‌گیرند، با آن‌ها گره می‌خورند و گاه دستخوش دگرگونی‌شان می‌سازند.

حتی در رحم نیز مرزهای میان مادر و جنین محل عبور و تبادلی زنده‌اند. پیشرفت در فنون سونوگرافی و فیلم‌برداری فیبرنوری به ما امکان داده تا جنین زنده را به‌وضوح درون رحم  مشاهده کنیم: او فعالانه می‌بلعد و دفع می‌کند، اندام‌های بدن خود یا بند ناف را می‌مکد، می‌جود، می‌لیسد، خمیازه می‌کشد، فشار می‌آورد، لگد می‌زند، و ادرار می‌کند. فراتر از این، جنین توانایی تمایزگذاری دارد: وقتی طعم مایع آمنیوتیک به شیرینی میل می‌کند، شدت بلعیدن به‌وضوح بالا می‌رود، اما اگر ماده‌ای تلخ به آن افزوده شود، بلع جنین فروکش می‌کند.

این بلع و بازگرداندن، دریافت و پس‌زدن، از دیرباز به‌مثابۀ پیش‌زمینه‌ای برای آن تلقی شده که کودک، پس از تولد، به‌تدریج حسی از «درون» و «بیرون» در خود پدید می‌آورد. اما به‌گمان من، نوزاد با پیش‌فرض یا تصوری از پیش‌آماده پا به جهان نمی‌گذارد؛ درک او از جهان، و شناختش از خویشتن، از دل کنش‌های تبادلی میان‌فردی زاده می‌شود. مراقبان، همچون شریان‌های حیاتی‌اند، و محیط پیرامون حکم مایع آمنیوتیک را دارد. نوزاد از دل این بستر است که معنا می‌آفریند و تصاویر درونی او از این چهره‌ها به تدریج در امتداد روابط واقعی و مکمل آن‌ها می‌شود؛ این ترس از فقدان یا تباهی رابطه‌هاست که چنین فرآیندی را راه می‌اندازد. کودک، از طریق همانندسازی با چهره‌های محبوب، می‌تواند آن‌ها را درون خود نگاه دارد تا از آسیب مصون بمانند؛ یا آن‌که این چهره‌ها را به‌عنوان راهی برای کنار آمدن با کمبود و کاستی‌های مراقب واقعی، درونی سازد. بدین‌سان، واقعیت‌های روانیِ مادر، پدر و نوزاد از لحظۀ لقاح —و حتی پیش از آن— در هم می‌آمیزند و تداخل می‌یابند و به شکل‌گیری فرهنگی منحصربه‌فرد در هر خانواده می‌انجامند.

 

فصل اول کتاب Pregnancy: The Inside Story

انگاره‌های درونی

گاهی لقاح زن را غافلگیر می‌کند؛ وقتی که هنوز به‌زحمت به داشتن فرزند فکر کرده است، یا فرصتی برای بازیابی از زایمان قبلی نیافته، یا حتی مصرانه در پی پیشگیری از بارداری بوده است. بارداری ممکن است تحقق رؤیایی دیرینه از دوران کودکی باشد، یا نقطۀ چرخش در زیستی عاری از فرزند. شاید خلائی جانکاه را پر کند، یا بازتابی از اشتیاق سوزان به بچه‌دار شدن باشد و گاهی نیز همچون یورشی ناخواسته، تجربه شود. گاهی بارداری می‌تواند نخستین تجربۀ مادر شدن فرد باشد، یا دومین و سومین در راستای گسترش خانواده؛ یا نخستین تجربه با شریکی تازه؛ یا تلاشی برای پر کردن جای خالی سقط یا فقدانی در گذشته. گاهی لقاح پاسخی‌ست به میلی پرتوان برای خنثی‌سازی گذشته یا دگرگون ساختن آینده:

«مدتیه یه میل عجیبی دارم که دوباره باردار بشم»، ریمونا[5] این رو وقتی می‌گه که شش ماه از تولد نوزادش گذشته. «انگار یه نیازی درونمه که از اول همه‌چی رو تکرار کنم؛ انگار می‌خوام به جوهره‌ش برسم — این بار، بی‌نقص انجامش بدم. با بچۀ اولم اون‌قدر افسرده بودم که انگار کل نوزادی‌شو از دست دادم. اما با این یکی، عمیقا احساس تعلق داشتم و همین حسابی دلم رو به درد آورده که که چرا با اولی اون‌طور نبوده‌م. اگه بچۀ سومی بیارم، دیگه دارم قدم به سرزمینی ناشناخته می‌ذارم — چون مادرم فقط دوتا بچه داشت. من خودم هم دختر مادری‌ام که با نوزادها طوری رفتار می‌کنه انگار توی مسابقه‌ن: بچه‌های خودش باید درشت‌تر و جلوتر از بقیه باشن. ناراحتم از این‌که انقدر دیر یاد گرفتم چطور نرم و مهربون و قدردان باشم؛ از این‌که مجبور شدم اینا رو از دیگران یاد بگیرم به جای اینکه خودم لمسشون کرده باشم و ذره ذره در وجودم نشسته باشه. اگه یه بار دیگه باردار می‌شدم، اون احساس از همون اول باهام بود — همون گره‌ تو گلو که یهو آدم موقع دیدن یه نوزاد کوچولو احساس می‌کنه و زیر لب می‌گه: آآآه...»

گاهی زن باردار نه شریک عاطفی ثابتی دارد، نه رابطه‌ای روشن با مردی یا زنی. بارداری، چه خواسته باشد و چه ناخواسته، می‌تواند برای هر دو نفر یا تنها یکی از والدین تجربه‌ای دلپذیر و امیدبخش باشد —و حتی گاهی برای هیچ‌یک. گاهی لقاح در بستر رابطه‌ای رخ می‌دهد که هر دو والد به یک اندازه مشتاق و پذیرای کودک نیستند.

ممکن است بارداری به طور ناآگاه بازنمایی فانتزی خوشایندِ بازگشت به یگانگی هم‌جوشانه‌ی دوران جنینی باشد؛ تلاشی برای خنثی‌سازی شکاف و جدایی نخستین (از مادر)؛ یا راهی برای اثبات جذابیت جنسی. چه بسا که بارداری، اساساً چندان ربطی به نوزادی که در راه است نداشته باشد:

«اون‌قدر دلم می‌خواست باردار بشم که در تمام طول اون ماه‌های طولانی که داشتم برای بارداری تلاش می‌کردم، از حسادت نمی‌تونستم حتی به یه زن باردار توی خیابون نگاه کنم.»، سوزی[6] با نگاهی به گذشته چنین می‌گوید. «باردار بودن شده بود هدف مطلق زندگی‌م. اصلاً نمی‌تونستم فراتر از اون شکم برآمده رو ببینم. وقتی بالاخره باردار شدم، از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم! تونستم! من فقط می‌خواستم باردار باشم و اصلا ربطش نمی‌دادم به داشتن یه بچه —این بخش‌اش واقعا برام شوکه‌کننده بود.» 

معنای لقاح در میان زنان گوناگون و حتی برای یک زن در دوره‌های مختلف زندگی بسیار متفاوت است. دوران کودکی محروم و عاری از محبتِ سوزی او را به لحاظ عاطفی از درون تهی کرده و حس بهره‌کشی و نادیده‌ انگاشته شدن را در جانش کاشته بود. وضعیت بارداری به مثابۀ تأییدی بر توان خلاقانه‌اش عمل می‌کرد؛ تجربه‌ای که او را از حیرت سرشار می‌ساخت، از اینکه چگونه دارد به شکلی محسوس و پررنگ، در جهان حضور می‌یابد. گرسنگی عاطفیِ دیرپا و اشتیاقی عمیق برای دیده شدن، گویی سرانجام سیراب شده بود، و سوزی غرق در لذت مراقبت‌های مهرآمیز و توجهی شد که در دوران بارداری نثارش می‌شد. پس از تولد نوزاد اما افسردگی شدیدی به سراغش آمد؛ بار دیگر احساس خالی شدن و مورد بهره‌کشی قرار گرفتن او را لبریز کرد چراکه نوزاد نیازمند و پرتوقعش بی‌پروا حق تصاحب منابع وجودی‌اش را برای خود قائل بود. 

زمان‌بندی نقشی کلیدی دارد. نخستین بارداری ممکن است برای زنی مسن‌تر، آخرین فرصت گران‌بهای او برای مادر شدن باشد: «با نزدیک شدن به یائسگی، این بارداری همچون هدیه‌ای دوچندان ارزشمند و غیرمنتظره به نظر می‌رسد.» یا برعکس، تهدیدی باشد که با تحمیل ناگهانی نقش مادری، زندگی دختر نوجوان را زیر و رو کند: « مامانم اصلا قبول نداره که من بتونم از پس نگهداری یه بچه بربیام، اما من از ته دلم می‌خوام نگهش دارم.» بارداری ممکن است در رابطه‌ای که از رمق افتاده، دیرهنگام از راه برسد؛ و در پیوندی نوپا، زودتر از آنچه باید. ممکن است زنی تنها، با برنامه‌ریزی و روشی سنجیده در پی باردار شدن برآمده باشد و پدر ژنتیکی فرزندش را با وسواس انتخاب کند. فوریت او در انجام این کار شاید از آمادگی یا خلأ عاطفی‌اش برخاسته باشد. بحران میانسالی، ترس از پایان فرصت‌های باروری و تلاش برای پیشگیری از بیماری‌های تحلیل‌برنده‌ای مانند دیابت، احتمال برداشتن رحم یا ابتلا به  HIVنیز می‌تواند او را به این تصمیم رسانده باشد. در چنین شرایطی، داشتن فرزند ممکن است آن‌قدر باارزش به‌نظر برسد که نتوان آن را به امید یافتن شریک مناسب به تعویق انداخت، و آن‌قدر گران‌مایه که حتی در غیاب شرایط ایده‌آل نتوان از آن چشم پوشید.

بسته به میزان نزدیکی رابطه‌شان و اینکه آن پدر بچه در ذهن زن نمایندۀ چه کسی باشد، ممکن است زن بخواهد خبر بارداری را با پدر زیستی کودک در میان بگذارد یا آن را نزد خود نگه دارد. ممکن است این بارداری ناخواسته رخ داده باشد یا نتیجۀ تصمیمی آگاهانه برای فرزندآوری باشد، خواه از طریق رابطۀ جنسی، مداخلۀ تخصصی، یا لقاح مصنوعی با اسپرم اهدایی. حتی ممکن است زنی تحت عنوان رحم جایگزین باردار شده باشد[7]. برخی بارداری‌ها در پی تجاوز یا روابط گذرا رخ می‌دهند و زن را با تصمیماتی جانکاه روبه‌رو می‌کنند: آیا کودک را نگه دارد؟ سقط کند؟ یا او را به فرزندخواندگی بسپارد؟ در اشتیاقی برای حذف تصویر پدر، زن ممکن است منکر وجود او شود. ممکن است در فانتزی‌هایش این بارداری تماماً از آن خودش باشد، نه حاصل بهم پیوستنی که پژواکی‌ست از پیوند والدینی که زمانی خود او را به وجود آوردند.

لقاح، با به‌چالش‌کشیدن مهار عقلانی حاصل از اندیشه و روش‌های پیشگیری از بارداری، روایتی ناآگاهانه از تن را بازمی‌گوید؛ بازتابی از انگاره‌های مادام‌العمر زن دربارۀ فرزندآوری و بازنمایی‌هایی از خویشتنِ زنانه و زاینده‌اش. وقتی دختربچه‌ای در دل همانندسازیِ عاشقانه با مادری رضایتمند بزرگ شده باشد—مادری که به بدن بارور و جنسی خویش می‌بالد و رابطه‌ای خوشایند با شریک زندگی‌اش دارد—آن دختر، در بزرگسالی، خود را مجاز خواهد دانست تا با آوردن فرزندی، وفور و شکوفایی زندگی‌اش را عینیت بخشد. اما این توازن ظریف میان نزدیکیِ آکنده از محبت و به‌رسمیت‌شناختنِ تمایز فردی، همیشه حاصل نمی‌شود. مادری ناراضی ممکن است دخترش را وسیله‌ای قرار داده باشد برای پُر کردن خلأ عاطفی زندگی خود، و بدین‌سان راه را بر شکل‌گیری تصویری از بدن که منحصربه‌فرد و متمایز است، بسته باشد. مادری خصمانه یا آکنده از رشک، ممکن است مانع از آن شده باشد که دخترِ در حال رشد، از تجربۀ نخستین نشانه‌های هویت جنسی زنانه‌اش لذت ببرد؛ و والدین اغلب هردو، در واکنش حمایتی به تلاش نوجوان برای تصاحب و مالکیت بدن خویش، ناکام می‌مانند. وقتی دختر به بزرگسالی می‌رسد، ممکن است ناخواسته احساس کند باید بدنش را به‌عنوان صحنه‌ای برای بازنمایی دل‌مشغولی‌های درونی‌اش به کار گیرد. برای مثال، شاید دیرهنگام بکوشد از دایره‌ی جادویی مادرانه رهایی یابد، اما در عین حال  از طریق داشتن فرزندی از آنِ خود، همچنان در جست‌وجوی همان پیوند عاطفی شدید و دوسویۀ پیشین باشد؛ چنان‌که بگوید: «دست‌های کوچکش همیشه دور گردنم خواهد بود، آن‌قدر نزدیک که نیازی به کلمات نباشد.» یا شاید دختری نیازی پرکشش برای مرزبندی با مادر در خود احساس کند، و برای پاسخ به این نیاز تن را پیش بکشد و از خلال کنش‌هایی در قلمرو روان‌تنی، تغذیه‌ای، جنسی، خودویرانگری یا تولیدمثلی، استقلال خود را تثبیت کند. در این‌جا، لوسی[8] نشان می‌دهد که چگونه، با دور زدن تفکر، بدن زنانه‌ـ‌جنسی می‌تواند به ابزاری برای بازنماییِ کشمکش‌های درونی بدل شود. 

«او هیچ‌وقت از سقط‌ جنین‌هام خبر نداشت، اما حالا می‌فهمم که آن سقط‌ جنین‌ها به‌نوعی متوجهِ او بودند.» این را لوسی، که پیش‌تر مدل عکاسی بود، با اندوهی عمیق و بینشی جانکاه که حاصل سال‌ها روان‌درمانی پس از مرگ مادرش است، می‌گوید. «من برای مادرم هیچ‌وقت واقعاً وجود نداشتم. با اینکه بیش از هرچیز دوستم داشت و همه‌چیزش را با من در میان می‌گذاشت، اما من برایش فقط یک عروسک بودم—بی‌جان، بی‌زندگیِ از آنِ خود. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، بابت بی‌پروایی‌هام خجالت می‌کشم؛ اما آن تنها راهی بود که برای رهایی می‌شناختم.»

رازهای بارداری

صرف‌نظر از اینکه لقاح به چه شکلی رخ دهد و سرنوشت نوزاد پس از تولد چگونه رقم بخورد، تجربۀ بارداری در ذات خود تجربه‌ای زنانه است. از لحاظ جسمی، این درون تن زن است که جایگاه لانه‌گزینی جنین می‌شود؛ این بدن اوست که دستخوش دگرگونی خواهد شد. از منظر روانی نیز، جنین در خاک دنیای درونی ناآگاه زن کاشته می‌شود؛ جایی که از فانتزی‌های او جان می‌گیرد، از اقلیم روانی‌اش اثر می‌پذیرد و در عین حال، بر آن نیز اثر می‌گذارد.

این‌که زن که باشد، و چگونه، کی، چرا و در پیوند با چه کسی صاحب فرزند شود، صحنه‌ای را برای پذیرش و استقبال از بارداری ترسیم می‌کند. با این‌حال، حتی خواسته‌ترین و شادمانه‌ترین لقاح نیز عاری از دوگانگی نیست؛ چراکه آفرینشِ زندگی تازه، ‌ناگزیر، دلالت بر وداع با زندگی پیشین دارد. وقتی زن درمی‌یابد آنچه تجربه می‌کند دیگر نشانه‌های پیشاقاعدگی نیست، بلکه جوانه‌های بارداری‌ است — حتی اگر مدتی طولانی چشم به راهش بوده باشد — ممکن است شور و اشتیاقش با بیم و هراسی درآمیخته شود، بیم از آنکه در مسیری برگشت‌ناپذیر افتاده باشد که دیگر اختیارش به‌تمامی از دست رفته است. گاهی زن، واکنش‌هایش را معلق می‌گذارد و با تلاشی مصمم برای فرو رفتن در وضعیتی شبیه به خواب زمستانی، از بیمِ آن‌که مبادا چیزی به خطا رود، سرسختانه از درگیری عاطفی با بارداری ناخواسته سر باز می‌زند. این‌ها البته واکنش‌هایی افراطی‌اند. در حالت کلی، نشانۀ بارز بارداری جشن گرفتن تاب‌آوری زنانه است: زنانی بی‌شمار که در گذر اعصار، تنهایی و در دل شب‌های خاموش، با ریسک عاطفیِ اعتماد کردن به تن خویش در فرآیند رشدی روبه‌رو شده‌اند که کنترل چندانی بر آن ندارند ــ خواه با اضطراب، خواه با تصدیق ایمان به اینکه نیروهای خلاق درونی سرانجام بر همه‌چیز فائق خواهند آمد.

بازنگری در بدن و خود

در دوران بارداری، آزادیِ انتخاب زن محدود می‌شود. درطول این دوران او ناگزیر بدن خویش را با یک دیگری شریک می‌شود؛ دیگری‌ای که همواره حضور دارد، حتی در خصوصی‌ترین لحظاتش؛ کسی که به جریان افکارش راه می‌یابد و خوابش را آشفته می‌کند، او را وامی‌دارد عادات خوردن، کار کردن و حتی دستشویی‌ رفتنش را تغییر دهد، و الگوهای زیستۀ یک عمر را دگرگون سازد. زنانی که پیش‌تر تجربۀ بارداری داشته‌اند، ممکن است از ترس‌ها و اضطراب‌های تازه‌ای که در حاملگی‌های پیشین تجربه نکرده بودند، شگفت‌زده شوند. ازآنجاکه ممکن است بارداری بیش از حد آرمانی ‌شود و/یا وجوه عاطفیِ آن تنها برای زنانی شناخته شده باشد که خود این تجربه را از سر گذرانده‌اند، شدت آشفتگی‌های هیجانی و خستگی‌های جسمی در ماه‌های آغازین می‌تواند زنِ تازه‌باردار را غافلگیر کند: همان‌گونه که پزشکی در سومین ماه بارداری خود می‌گوید: «هیچوقت تا این حد خسته نبودم ـ این خستگی طوری آدمو از پا درمیاره که هرگز تصورش رو هم نمی‌کردم. وقتی اینو با زنای دیگه در میون می‌ذارم، انگار یهو وارد جمعی شدم که همه همدیگر رو می‌فهمیم؛ همه شروع می‌کنن از تجربه‌های بارداری خودشون برام گفتن.»

اگرچه زن باردار ممکن است از دگرگونی سریع اندام خود استقبال کند، اما از دست رفتن اندام پیشین و واکنش‌های بدنی آشنا بدین معناست که دیگر قادر به پیش‌بینی وضعیت‌های جسمانی خویش نیست و بر ظاهر خود تسلطی ندارد. زنانی که پیش‌تر از اختلالات خوردن رنج برده‌اند، به‌ویژه در سازگاری با تصویر تازۀ بدنشان با دشواری روبه‌رو می‌شوند. بدن زن باردار افزون بر تغییر اندازه، راز پنهان زندگی‌اش را نیز بر همگان فاش ساخته و گواهی می‌دهد که او از نظر جنسی فعال و بارور است. همین امر غریبه‌ها را نیز جسور کرده تا به خود اجازۀ اظهار نظر دهند یا اندرزهای ناخواسته‌شان را نثارش نمایند.

بارداری پیوندهای آشنای زن با بدنش را، که تا پیش از این بدیهی انگاشته می‌شدند، از هم می‌گسلد. او دیگر یگانه مالکِ تن خویش نیست. این آشناییِ پیشین، چه در جزئیات و چه کلیات دستخوش دگرگونی‌های اساسی می‌گردد. در آینه، مزاحمی فربه با رگ‌های آبی به تن او می‌نگرد؛ زن به او نگاه می‌کند و هم‌زمان احساس می‌کند غریبه‌ای که انگار جای او را گرفته از پشت چشم‌های خودش او را می‌پاید. حس‌های بدنی نیز بیگانه به نظر می‌رسند. مرکز ثقلِ دگرگون‌شده، بدنش را به حرکات آشفته و ناشیانه‎ای وامی‌دارد که از اختیارش خارج بوده و حس حضورش در فضا را مختل می‌کند. بارداری تعادل، برآوردش از پهنای بدن خود و نشانه‌گیری بدن را به‌هم می‌ریزد. خم شدن از کمر دشوار می‌شود و پاهای سنگین و کشان‌کشانش از دید او پنهان می‌مانند، و ناگهان درگاه‌ها و جایگاه‌های توقف، گاه تنگ‌تر از همیشه و گاه بی‌قاعده فراخ‌ به نظر می‌رسند. ادراکات تحت تأثیر حساسیت بیش‌از‌حد حواس دگرگون می‌شوند. بوی بدنش تغییر می‌کند؛ بویی متفاوت و بیگانه. درواقع گاهی حس بویایی که تیزتر شده و دریافت‌های حسی که نزدیک بدنش هستند بر نشانه‌های حسی که از دور دریافت می‌کند پیشی می‌گیرند. تنظیم دما، تعادل، حس حرکت بدن، رنگ چهره، بافت مو، جوانه‌های چشایی، تیزی بینایی، حساسیت لامسه و اندام‌های انتهایی، همگی دگرگونی‌هایی پیش‌بینی‌ناپذیر را از سر می‌گذرانند؛ گویی از نقشه‌ای اسرارآمیز پیروی می‌کنند.

بارداری، زن را ناگزیر می‌سازد که هم الگوهای حسی و هم بازنمایی‌ فرآیندهای بدنیِ خویش را پیوسته از نو تنظیم کند. او باید ابتدایی‌ترین تجربه‌های حسی خود را بازتعریف کند و برای بیانشان، گاه دسته‌بندی‌های تازه‌ای بسازد که آمیزه‌ای از حس‌های کهن و نو باشند. مفاهیم آغازین احساسات بدنی که در دوران نوزادی شکل گرفته‌اند، در بارداری دوباره جان می‌گیرند. برانگیختگی‌های تازه و آن‌هایی که از گذشته دوباره زنده شده‌اند، از هر سو سر برمی‌آورند؛ زن می‌کوشد با شکل، بافت و واکنش‌های ناآشنای بدنی که حالا با آن احساس بیگانگی می‌کند کنار بیاید، با حس غریب داشتنِ اندام‌ها و حفره‌هایی تازه در درون خود، و با تجربۀ وهم‌آلود حضور دیگری در درونش.

پیوستگیِ خود، تحت‌تأثیر آشفتگی‌های درونی مختل می‌شود؛ آشفتگی‌هایی که توهّم معمول یکپارچگی و تجزیه‌ناپذیری هویت را برهم می‌زنند. بارداری مرزهای بدن را ــ همان مرزهایی که از روزگار نوزادی، جدایی و تمایز خود بواسطۀ پوست و تن را تعریف می‌کردندــ زیر سوال می‌برد. تجارب درونی او نه‌تنها بر اثر فرآیندهای متابولیک فزاینده دگرگون می‌شوند، بلکه با جنب‌وجوش‌های پیش‌بینی‌ناپذیر و ریتم روزانه‌ای که تحت ارادۀ او نیست، گاه و بی‌گاه قطع و مجدد از سر گرفته می‌شود. او به‌راستی در تملک دیگری‌ست؛ با تپش قلب او می‌تپد، فضولات او را از تن بیرون می‌ریزد، با هر تکان ناگهانی از خواب می‌پرد، و با هر لرزش زندۀ نوزاد در ژرفای وجودش تا مغز استخوان می‌لرزد.

شب و روز، لحظه‌ای آسودگی در کار نیست. در واقع، جنب‌وجوش‌های جنین درست در همان زمان‌هایی شدت می‌گیرد که او در سکوت و آرامش است ــ گویی چرخه‌ای از تعامل میانشان در جریان است. او به‌روشنی از این دوگانگی درون بدنش آگاه است، و از وجود درهم‌تنیده و در عین حال مستقل نوزاد شگفت‌زده. در اشتیاق بازگشت به خود پیشینش، با خود می‌اندیشد آیا روزی دوباره خواهد توانست آن‌گونه یکپارچه و بی‌واسطه خودش باشد؟ اکنون که به موجودی تقسیم‌پذیر بدل شده، مفهوم تمامیت برایش معنایی دیگر یافته است.

بارداری زن را در معرض شکلی بدوی از تجربه قرار می‌دهد؛ جایی که نشانگان آشنای احساسات بدنی و سازمان عاطفی دگرگون شده و جابه‌جا می‌گردند، و گاه همه‌چیز در بی‌شکلی محضی فرو می‌غلتد که تنها چارچوبِ باقی‌مانده‌اش، همان اندیشه‌ی موعد زایمان است.

مراحل دگردیسی

گرچه هر بارداری تجربه‌ای یگانه است، اما می‌توان سه مرحلۀ متمایز را بازشناسی کرد. هر مرحله به‌واسطۀ گذار یا انتقالی برانگیخته می‌شود که ممکن است زمینۀ دگرگونی روانی را فراهم ساخته یا سازوکارهای دفاعی مقابله‌ای را در فرد مستقر سازد.

در نخستین مرحلۀ بارداری، ذهن زن بیشتر درگیر شناخت و سازگاری با احساسات نوپدیدِ بدنی، نشانه‌ها و نوسان‌های عاطفی است؛ و در عین حال می‌کوشد زندگی روزمره‌اش را با اقتضائات عملیِ وضعیت تازه‌اش وفق دهد. مرحلۀ دوم یا میانۀ بارداری، با احساس نخستین جنبش‌های درونی آغاز می‌شود؛ جایی که کانون توجه از خود «بارداری» به‌سوی این واقعیتِ شگفت‌انگیز معطوف می‌شود که موجودی جدا و هنوز ناشناخته درون زن در حال رشد است. مرحلۀ سوم و پایانی زمانی آغاز می‌شود که مادرِ چشم‌به‌راه، کم‌کم نوزادش را موجودی زنده و بقا‌پذیر می‌بیند؛ موجودی که اگر زودتر از موعد نیز زاده شود، می‌تواند بیرون از بدن او زنده بماند. بدین‌سان، در طول سه دورۀ سه‌ماهه، کانون توجه از «بارداری» به «جنین» و سپس به «نوزاد» منتقل می‌شود.

آغاز بارداری

زنی که با ظرافت با بدن خود در تماس است، حتی پیش از لقاح نیز می‌تواند نشانه‌های باروری‌اش را تشخیص دهد. «سرِ بارداری قبلی، ما باید تا چندین ماه تمامِ هفته رو با هم هم‌آغوشی می‌کردیم»، مادرِ دنیل می‌گوید. «اما این بار، خیلی واضح اون لحظه‌ای رو که تخمک‌گذاری شروع شد حس کردم؛ مث یه جور «پینگ» توی دلم! به شوهرم گفتم: باید همین امشب کار رو تموم کنیم.»

در نخستین مرحله پس از لقاح، تقسیم‌های سریع سلولی رخ می‌دهد و سلول‌ها به‌تدریج تمایز می‌یابند و اندام‌های جنینی آغاز به شکل‌گیری می‌کنند. در همین زمان، تغییرات هورمونی و سوخت‌وسازیِ اولیه علائمی خفیف پدید می‌آورند که زن ممکن است پیش از آن‌که بداند باردار شده، متوجهشان شود ــ یا وقتی قاعدگی‌اش به تأخیر می‌افتد، تازه به یاد آورد که آن نشانه‌ها پیش‌تر چه معنایی داشته‌اند.

زن ممکن است متوجه تغییرات خفیفی در حساسیت پستان‌ها، در غلظت ترشحات واژن، یا در طعم بزاقش شود ــ طعمی که برخی آن را فلزی توصیف می‌کنند. شاید در کف دست‌ها یا پاهایش گز‌گز خفیفی احساس کند، بیشتر عرق کند، زودتر خسته شود یا تنگی‌نفس پیدا کند؛ یا شاید دگرگونی‌های ظریفی در رنگ و بافت پوست و موی خود، و در تیزیِ حس بویایی‌اش بیابد. از سوی دیگر، ممکن است تنها حسی مبهم داشته باشد که گویی چیزی در درونش خبر از بارداری می‌دهد. آگاهی زودهنگام از این نشانه‌های ظریف و اطمینان روزافزون به تواناییِ تشخیص آن‌ها، می‌تواند باور و اعتماد زن به ظرفیت بدنش را عمیق‌تر کند؛ به اینکه بدنش قادر به پروراندن نوزاد و به دنیا آوردن اوست:

همانطور که پیش‌تر هم دیدیم زن بارداری که پزشک است می‌گوید: «نمی‌تونم دقیق بگم چی بود ولی یه حس قویِ عجیب داشتم که حتما باردارم. وقتی تست دادم، فقط یه خط آبیِ خیلی کمرنگ و مبهم افتاد، ولی چند روز پشت‌سر هم امتحان کردم تا بالاخره معلوم شد... همیشه فکر می‌کردم بدنم فقط کار خودشو می‌کنه و منم روزمو می‌گذرونم، اما هیچ‌وقت قدر اینو نمیدونستم که چقدر باهاش هماهنگم.»

زنِ تازه‌باردار معمولاً حس می‌کند از نظر جسمی پرانرژی و از نظر عاطفی سرحال و برانگیخته است؛ اما همین حالِ شور و سرزندگی در طول روز، ممکن است عصرها جایش را به خستگیِ غیرمعمول و نوعی فروکشِ عاطفی بدهد که برایش غافلگیرکننده است. بی‌خوابی یا بیدار شدن‌های زودهنگام نیز ممکن است به سراغش آید، چرا که در پرتوِ تغییرات پیش رو فعالیت‌های روزانه‌اش را از نو می‌سنجد و کم‌کم سبک زندگی‌اش را با نشانه‌های تازۀ بدنش سازگار می‌کند:

هانا، زنی جوان و متخصص در حرفۀ خویش که در هفتۀ هفتم بارداری‌اش است، چنین می‌گوید: « واقعاً حس می‌کنم فرق کردم. صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم و دیگه اون حس دل‌زدگیِ همیشگیِ وای بازم باید زور بزنم از تخت بیام بیرون رو ندارم. حالت تهوع توی ماشین هم زیاد اذیتم نمیکنه. راستش وقتی به‌خاطر تهوع سر کار نمی‌رم، به‌جای اینکه حس کنم فقط چون کار بهتری نمی‌کنم قراره تا آخر عمر زندونی این وضعیت باشم، بیشتر به اتفاقای جالبی فکر می‌کنم که سرکار پیش اومده و من از دستشون دادم. شب‌ها هم وقتی خسته و بی‌جون برمی‌گردم، جان واقعاً مهربونه. من فقط پا‌هامو دراز می‌کنم و می‌شینم، اونم شامو درست می‌کنه.»

در نخستین مراحل بارداری، تجربۀ لحظه‌هایی از خطر قریب‌الوقوع سقط، یا سابقۀ سقط پیشین، می‌تواند حسِ آسیب‌پذیری زن را تشدید کند. بسیاری از زنان باردار احساس می‌کنند تا رسیدن به نقطۀ عطف سه‌ماهۀ دوم نمی‌توانند آسوده خاطر شوند:

لئا می‌گوید: « یه دوگانگی دارم درباره اینکه به پدر و مادرم بگم یا نه. مامانم حال‌وروز خوبی نداره، گرفته‌ست. اگه بفهمه بالاخره دوباره باردار شدم، کلی روحیه می‌گیره، هم خودش هم بابام. ولی اگه دوباره سقط بشه، خیلی براشون دردناک و آسیب‌زننده می‌شه. واقعا خنده داره... وقتی سعی می‌کردم باردار شم، دلم می‌خواست زمان کندتر بگذره، اما حالا بی‌تابم این چهار هفته زودتر تموم بشه تا از همه چیز مطمئن شم.»

میانۀ بارداری

نشانۀ بارزِ مرحلۀ میانی بارداری، آگاهی یافتن از حضور نوزاد در درون است. در بارداری، دو انسان یک تن را در اشغال خود دارند. با طلوع این آگاهی، زن باردار ناچار است همۀ آنچه را که از دوران کودکی کوشیده بود در خود بنا کند، وارونه سازد: اینکه با وجود داشتن رؤیاهای هم‌جوشی عاطفی در سر، انسان‌ها جدا از هم‌اند؛ هرکس در بدن خویش ساکن است، و هر یک یا مرد است یا زن. اکنون، نه‌تنها موجودی دیگر در درونِ اوست، بلکه حدود پنجاه‌ودو درصد احتمال دارد، آن موجود پسر باشد. حتی اگر دختر هم باشد، مردی نیز به اندازۀ خودش در وجود او سهم دارد.

زن باردار در ماه‌های پیشِ رو، باید بتواند شریک شدن بدنش با دیگری را تاب آورده و در عین حال موجودیت مجزا و خارج از کنترل این مستأجری که حمل می‌کند را بپذیرد. کنار آمدن با این‌که دو انسان زیر پوست او زندگی می‌کنند، با احساسی پیچیده‌تر گره می‌خورد: نوعی همانندسازیِ[9] سه‌گانه: با آشکارتر شدن تصویر جنین در رحم، زن ناخواسته شباهتی میان او و خودش می‌بیند؛ زمانی که او هم جنینی در رحمِ مادرش بود. پیکربندیِ کنونی رابطۀ عاطفی او با آن مادر رحمی باستانی، بر احساساتش نسبت به نوزاد خودش تأثیری ناآگاه می‌گذارد.

از همین مترجم بخوانید: تجربۀ پوست در روابط ابژۀ اولیه

با استقرار کامل جفت، نشانه‌هایی مانند تهوع و خستگی فروکش می‌کنند. در ماه‌های پیشِ رو ــ زمانی که برآمدگی شکم آشکارتر شده اما هنوز آزاردهنده نیست ــ بیشتر زنان احساس تندرستی و آرامش بدنی فراوانی دارند. هرچند گرفتگی‌های شدید شبانۀ ساق پا ــ که با ماساژ در حین کشش و خم کردن انگشتان آرام می‌گیرد ــ و نیاز مکرر به ادرار کردن، او را از خواب عمیق بیدار می‌کند، اما بدنش همچنان متعلق به خودش است.

بسیاری از زنان، وقتی از هفتۀ سیزدهم می‌گذرند، احساس آرامش بیشتری پیدا می‌کنند؛ گویی حالا بارداری‌شان به ثبات رسیده است:

«قبلاً فکر می‌کردم اگه زیاد تکون بخورم، بچه می‌افته بیرون»، این را اینگرید از سوئد می‌گوید؛ حسی که زنان زیادی در سراسر جهان در سه‌ماهۀ دوم تجربه می‌کنند. «حالا که از سه‌ماهگی رد شدیم و دیگه حالت تهوع ندارم، هر کاری دلم بخواد می‌تونم بکنم. حس می‌کنم دوباره خودمم. جالبه، انگار حتی کمتر از قبل حس بارداری دارم!»

با افزایش جنب‌وجوش درون، توجه زن اغلب میان خواسته‌های دنیای بیرون و نداهای درونش تقسیم می‌شود. ممکن است برای جنین ویژگی‌هایی قائل شود، برایش اسم کوچکی انتخاب کند، و حتی ذوق و سلیقه‌ای خیالی دربارۀ آنچه دوست دارد و ندارد به او نسبت دهد. بسیاری از زنان با نوزادشان گفت‌وگوهای خاموش دارند، یا بلندبلند با او حرف می‌زنند، مثل دوستی خیالی.

تداوم حساسیت پستان‌ها، زن را به یاد احساسی آشنا در بدن نوجوانی‌اش می‌اندازد. در آغازِ بلوغ ــ چنان‌که اکنون نیز ــ تصویرِ بدنش باید خود را با تغییرات سریع جسمانی سازگار می‌کرد و زنانه‌تر می‌شد. بارداری، مرحله‌ای دیگر از همانندسازی با بدن بارور، جنسی، و اکنون زندگی‌بخشِ آن مادر نخستین است. شگفت آن‌که درست در همین زمان، که در حال ساختن خانواده‌ای برای خود و گامی به‌سوی بزرگسالی تمام‌عیار است، بیش از هر وقت دیگر از کودک آسیب‌پذیرِ درونش آگاه می‌شود ــ همان دختر کوچکی که روزی بوده، و گاه هنوز خود را همان دختر حس می‌کند.

زنی که در کودکی بار مسئولیت را زودتر از وقت بر دوش کشیده است، ممکن است احساس کند این بارداری واپسین فرصتی‌ست تا به دختر کوچک درونش اجازه دهد طعم کودکی بی‌دغدغه را بچشد، پیش از آن‌که خودش ناگزیر به مراقبت از نوزادش شود.

هلنا که مددکار اجتماعی است با اندوه می‌گوید: «مامانم وقتی پامو دراز می‌کنم، با یه لحن تحقیرآمیز می‌گه تنبل و بی‌عرضه‌ای. در واقع دلم می‌خواد یکی از من مراقبت کنه، اما اون می‌خواد من ازش مراقبت کنم. توی همۀ این سال‌ها، یه خیال واهی رو تو خودم زنده نگه داشتم که یه روزی بالاخره نیازهای منو می‌فهمه، ولی دارم کم‌کم می‌فهمم که نمی‌تونم عوضش کنم. هیچ‌وقت اون کسی نخواهد شد که من دلم می‌خواد باشه. هنوز درگیر اینه که مادر خودش باهاش طور دیگه‌ای رفتار کنه، و انگار منو نمایندۀ مادر خودش می‌بینه. همیشه می‌خواسته من نازش رو بکشم و دُورش بگردم، و من فقط می‌تونم برای خواسته‌هاش حد بذارم و از خودم مراقبت کنم.»

زنانی که به‌راحتی میان بخش‌های کودک و بزرگسالِ وجودشان در رفت‌وآمداند، ممکن است در عین‌حال که مشغول انجام کار بزرگسالانۀ پروراندن یک کودک هستند، با خیال راحت بازیگوشی نیز ‌کنند. زنانی که پیش‌تر در بند بازداری‌ها بوده‌اند، ممکن است بارداری را تجربه‌ای رهاکننده بیابند:

«عاشق آزادی بارداریم»، این را اولیویا که حسابدار است می‌گوید. «چون با زندگی معمولی فرق داره، هیچ قاعده و قانونی براش نیست. حس می‌کنم می‌تونم هر چیزی باشم که بخوام. صدامو عوض می‌کنم، لباسای عجیب می‌پوشم، کتابایی می‌خونم که معمولاً سراغشون نمی‌رفتم، و با روغن‌های معطر حموم، خوراکی‌های نیمه‌شب، یا هر حرف و کاری که دلم می‌خواد همون لحظه انجام بدم خودمو غرق لذت می‌کنم.»

اگر زنی در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که لذت‌ها همواره پنهانی بوده‌اند، و اگر احساس کند اجازه ندارد از هویت زنانه و جنسی‌اش لذت ببرد ممکن است با بزرگ‌تر شدن شکمش و فاش شدن این راز بر دیگران، دچار هراس شود. وقتی نگاه دیگران را روی خودش حس می‌کند و برآمدگی شکمش به چشم می‌آید، یکباره معذب می‌شود و حتی حس لو رفتن می‌کند —گویی بدنش به او خیانت کرده است— و یخ می‌زند و دیگر نمی‌تواند آشکارا شاد باشد. در زنانی که لاغری و ظاهرشان بخش مهمی از تصویر بدنی‌شان بوده، نگرانی دربارۀ از دست دادن شکل آشنای بدن چیز غریبی نیست. گاهی لازم است زن کمی مکث کند و آگاهانه بکوشد خود را با نمودهای بیرونی این دگرگونی‌های بدنی سازگار کند، و به خود یادآوری کند که این تغییرات از کجا می‌آیند. شگفت آنکه تصدیق پیوستگی و در عین حال جدایی‌اش از زندگی که درونش رشد می‌کند؛ و شباهت و در عین حال تفاوتش با مادری که خود روزی در او رشد کرده بود، می‌تواند حس مسئولیت‌پذیری زن را نسبت به رفاه خودش و در نتیجه نسبت به رفاه نوزادی که درونش رشد می‌کند، افزایش دهد. افزایش اعتماد زن به توانایی بدنش برای نگه‌داشتن، پروراندن و به‌دنیا آوردن نوزادی سالم ــ نوزادی که بتواند از او مراقبت کند ــ مهر و مراقبتش از تن خود را نیز ژرف‌تر می‌سازد. بر همین قیاس، و در جهتی معکوس، آگاهی از مسئولیت و مالکیت افکارش می‌تواند او را به سوی فردیت‌یافتن رهنمون کند:

هانا، که در اوایل بارداری با او آشنا شدیم و حالا در سه‌ماهۀ دوم است، می‌گوید: «من هیچ‌وقت نمی‌دونستم واقعاً چی می‌خوام. تصمیم گرفتن همیشه برام خیلی سخته. ولی بارداری مجبورم می‌کنه با خودم صادق‌تر باشم و جدی‌تر به چیزها فکر کنم. یه بار خواب دیدم شکمم یهو ترکید و بچه، صاف و مچاله، تهش افتاده بود؛ انگار تهِ یه کیسۀ خرید باشه. گریه‌کنان از خواب پریدم و از همسرم خواستم نگاه کنه ببینه شکمم هنوز گِرده یا نه. فهمیدم این خوابو دیدم چون می‌ترسم زیادی به خودم فشار بیارم و از پا بیفتم. آخر هفته رفتم رقص و حالا نمی‌دونم باید به خاطر اینکه زیاده‌روی عذاب وجدان داشته باشم یا نه. راستش اصلاً نمی‌فهمم کِی دیگه بسه و باید دست نگه‎دارم. نمی‌خوام تنبل به نظر بیام و خیلی زود کارمو کنار بذارم، ولی از اون طرف باید به خودم فرصت کافی برای استراحت هم بدم. حتی نمی‌فهمم کِی خسته‌ام. ماه‌های اول که این‌قدر از پا افتاده بودم، فقط خودمو می‌انداختم روی تخت، چون واقعاً کار دیگه‌ای ازم برنمی‌اومد. الآن سعی می‌کنم فکر کنم ببینم توی روز چه کارهایی کردم، درست‌وحسابی غذا خوردم یا نه، و اینکه بهتره یه کم پامو دراز کنم و استراحت کنم یا نه. اگه یه فهرست مشخصی وجود داشت که می‌گفت چه کارهایی باید بکنم و چه کارهایی نباید بکنم، خیلی برام راحت‌تر بود. ولی وقتی همچین چیزی نیست، همه‌چی همین‌طوری پیش می‌ره. فقط فرقش اینه که حالا مسئول یه نفر دیگه هم هستم که اون توئه؛ برای همین دیگه باید حواسم باشه و سعی کنم بفهمم واقعاً به چی نیاز دارم.»

پایان بارداری

هلنا می‌گوید: «از زایمان می‌ترسم. بالاخره باید این بچه رو به دنیا بیارم، ولی نمی‌دونم زمانی که وقتش برسه چه حسی دارم. فقط سه ماه دیگه مونده، تازه ممکنه بچه زودتر هم به دنیا بیاد. هنوز آماده نیستم و دلم می‌خواد این مرحله بیشتر طول بکشه. هنوز خیلی سنگین و بزرگ یا خسته نشدم. حس می‌کنم خیلی قوی‌ام و یه جور آرامش خاصی دارم. باردار بودن رو دوست دارم. از ظاهر خودم راضیم و از فرم بدنم خوشم میاد، بی‌اینکه مثل قبل نگران نگاه بقیه باشم. وقتی بچه به دنیا بیاد، حس می‌کنم یه‌دفعه خالی و وارفته می‌شم، انگار همۀ توانم ازم کشیده شده. الان که این‌طورم، حس می‌کنم در خودم کامل و استوارم و انتقادهای مادرم دیگه برام اهمیتی نداره؛ ولی می‌ترسم بعد از زایمان دوباره برگردم به همون حال قبلی. توی ذهنم می‌بینمش که چربی‌های تنم رو با انگشت فشار می‌ده و با تندی می‌گه: دیگه چیزی اون تو نیست؛ پس اینا رو آب کن!»

با ورود زن به ماه‌های پایانی و شکل گرفتن این تصور که اگر نوزادش زودتر از موعد به دنیا بیاید، می‌تواند بیرون از رحم نیز زنده بماند، پایان بارداری در ذهن او رنگ واقعیت می‌گیرد و زن وارد آخرین مرحلۀ بارداری می‌شود. خم شدن از کمر دیگر تقریباً ناممکن است. شکمش حالا آن‌قدر بزرگ و سنگین شده که هنگام عشق‌ورزی یا رانندگی مزاحمش می‌شود. تنها در لحظات کوتاه بی‌وزنی هنگام شنا، یا در رؤیاهایش، می‌تواند بار دیگر حسی از بدن پیشین خود را بازیابد.

فضایی که زن در بدنش با نوزاد شریک است، حالا دیگر تنگ شده است. بسیاری از زنان در این مرحله احساس می‌کنند سنگین و دست‌وپاچلفتی شده‌اند، بدنشان به نهایتِ گسترش خود رسیده و از آن بیش از اندازه کار کشیده شده است؛ لذا نیاز دارند سرعت زندگی را کم کنند. مادران شاغلی که امکانش را دارند، اغلب همین زمان را برای آغاز مرخصی زایمان انتخاب می‌کنند؛ تا در ذهن و زندگی‌شان برای آمدن نوزاد جا باز کنند و از واپسین روزهای پیش از تولد او لذت ببرند. بعضی نیز به «لانه‌سازی» روی آورده و با آماده کردن محیط برای نوزاد، رحمی جایگزین در جهان بیرون برای او فراهم می‌کنند.

هرچه بارداری به پایان خود نزدیک‌تر می‌شود، مادر بیش از پیش از دگرگونی عظیم و بازگشت‌ناپذیری که در آستانۀ وقوع است، آگاه می‌شود. با نزدیک شدنِ لحظۀ رویارویی با واقعیت ]لحظۀ زایمان[، اضطرابِ سفری که مادر و نوزاد قرار است با هم از سر بگذرانند نیز پررنگ‌تر می‌شود. ربکا که در ماه هفتم بارداری است، می‌گوید: «این بچه واقعاً اون تو داره وول می‌خوره و تقلا می‌کنه. اون‌قدر پرجنب‌وجوشه که مطمئن نیستم تا آخرش طاقت بیاره و همون‌جا بمونه. ولی خودمم می‌ترسم و اصلاً احساس آمادگی نمی‌کنم.»

حدود یک ماه پایانی بارداری، آمیزه‌ای است از کم کردن رفت‌وآمدها و تعهدات اجتماعی، و در مقابل، بیشتر شدن کارها و تدارکات پیش از تولد نوزاد؛ چراکه با نزدیک‌تر شدن زایمان، نگرانی بابت اینکه مبادا تمام مقدمات پیش از تولد مهیا نشود شدت می‌گیرد. آماده کردن اتاق نوزاد و وسایلش، رسیدگی به خرده‌کارهای خانه که دیگر نمی‌توان عقب انداخت، و سر و سامان دادن کارهای نیمه‌تمام ــ مثل آشنا شدن با ماماهای تیم درمان، خواندن کتاب‌های مرتبط یا شرکت در آخرین جلسات کلاس‌های آمادگی برای زایمان‌ــ همگی بخشی از همین تدارکات‌اند. بعضی زنان باردار، با آگاهیِ اضطراب‌آمیز از تغییراتی که به‌زودی در شیوۀ زندگی‌شان رخ خواهد داد، با ولعی شتاب‌زده می‌کوشند از آخرین فرصت‌ها برای رفتن به سینما، تئاتر، کنسرت و دیگر برنامه‌های فرهنگی استفاده کنند. تعهداتی که زن چند ماه پیش به‌آسانی پذیرفته بود، حالا ناگهان تحمل‌ناپذیر به نظر می‌رسند؛ چراکه او را از دایرۀ شکمش و از دایرۀ امن و دربرگیرندۀ خانواده و دوستان، که این روزها بیش از پیش به آن پناه می‌برد، دور می‌کند.

ربکا که حالا در ماه هشتم بارداری است، می‌گوید: «ذهنم انگار ژله شده. به خودم اجازه دادم دیگه این‌قدر بهش فشار نیارم و آروم‌تر پیش برم. الان پیدا کردن کلمه‌ها برام واقعاً سخته و حتی تمرکز کردن روی یه چیز ساده هم انگار کار خیلی بزرگیه. دفعۀ قبل انگار اصلاً حواسم نبود که بارداری بالاخره یه روز تموم می‌شه. مثل یه کشتی بودم که با بادبان‌های کاملاً برافراشته پیش می‌رفت و از اینکه مرکز توجه باشم لذت می‌بردم. ولی این بار دلم می‌خواد بیشتر توی خودم باشم. این بار همه‌چی برام واقعی‌تره؛ هیجان‌زده‌ام و بی‌صبرانه منتظرم بچه رو بشناسم، درست مثل وقتی که منتظری کادوت رو باز کنی. قبل از اینکه دخترم به دنیا بیاد، هیچی از نوزادها نمی‌دونستم. تنها نوزادهایی که دیده بودم، موقع یه ملاقات توی بیمارستان بود و توی ذهنم موجودات کوچیک، زشت، بی‌دفاع، نرم و لاستیکی‌ای بودن که انگار به این دنیا وصل نیستن. فکر کنم خواهر کوچیکم هم وقتی به دنیا اومد، توی چشم من همین‌طوری بود. وقتی لی‌لی به دنیا اومد، خیلی طول کشید تا نگاهم بهش عوض بشه. حالا دیگه می‌تونم بچه رو توی ذهنم تصور کنم، ولی هنوز از زایمان می‌ترسم: با دوتا بچه چطوری از پسش برمیام؟ زایمان سخت نباشه؟ وقتی بچه به دنیا بیاد، واقعاً آماده‌ایم؟»

در چند هفتۀ پایانی، زن باردار اغلب از تنگی نفس، بی‌حالی، یبوست و سوزش معده رنج می‌برد. رباط‌های بدنش برای زایمان کشیده و نرم‌تر می‌شوند و انقباض‌های تمرینی نیز ــ که با منقبض شدن رحم، شکمش را سفت می‌کنند ــ رفته‌رفته شدیدتر و مکررتر می‌شوند. در این روزهای انتظار، زن می‌داند که نوزاد نیز در حال تکمیل آمادگی‌های خود برای تولد است؛ دستگاه‌هایی که برای گذار به زندگی بیرون از رحم به آن‌ها نیاز خواهد داشت آماده می‌شوند، بافت‌های بدنش تکامل می‌یابند و ذخایر چربی‌اش شکل می‌گیرند. مادرِ دوراندیش نیز از فرصت باقی‌ماندۀ بارداری برای آماده شدن برای زایمان بهره ‌می‌گیرد؛ توان و ذخایر عاطفی‌اش را فراهم می‌کند و تدارکات لازم را می‌بیند تا برای گذار به روزهای پرتقاضای پس از تولد آماده باشد؛ روزهایی که باید از نوزادی مراقبت کند که دیگر نه درون او، بلکه بیرون از بدنش زندگی می‌کند.

مادر دنیل می‌گوید: «بعد از اون زایمان وحشتناکی که دفعۀ قبل داشتم، این بار یه‌جورایی حس یه ورزشکار رو دارم؛ باید خوب غذا بخورم، خوب استراحت کنم، بدنمو آماده کنم و با تمرین خودمو رو فرم بیارم تا برای کاری که می‌دونم خیلی سخته، تو بهترین وضعیت ممکن باشم. از الان هم برای وقتی که برمی‌گردم خونه، کمک بیشتری جور کردم که بتونم اون چند هفتۀ اولِ طاقت‌فرسا رو پشت سر بذارم.»

زن در رویارویی با ناشناخته‌ها و با افزایش تنش ناشی از بلاتکلیفی، اغلب به شکلی خرافی تاریخ احتمالی زایمان یا روزهای هفته را زیر نظر می‌گیرد. این افکار نیز، مانند هر شکل دیگری از تفکر جادویی، تلاشی‌ است برای تاباندن اندکی نور بر مسیر ناشناخته‌ای که پیش روست و کاستن از ابهام آن. به همین ترتیب، تعارض‌های درونی به رویدادهای بیرونی فرافکنی گشته و با نوسان‌های خلقی، تشدید هیجان‌ها و ترس‌های نامعقول از «مکافات الهی» همراه می‌شوند. دورا، که خواهان سزارین است، می‌گوید: «خیلی می‌ترسم کیسۀ آبم پاره بشه و همه‌جا رو کثیف کنم. مدام با اون صداهایی توی سرم درگیرم که می‌گن محاله قسر دربرم. مطمئنم آزمون زایمان رو خراب می‌کنم، یا من همون کسی‌ام که آخرش یه هیولا نصیبش می‌شه.»

گاهی میلِ ناگزیر به پناه بردن به آشناییِ جهان درون، بر هراس رویارویی با تازگی و عدم‌قطعیت پیش رو چیره می‌شود. ممکن است زن چنان در تار و پود عاطفیِ خانوادۀ مبدأ خود گرفتار باشد که نتواند از بستر زایندۀ بارداری برای تثبیت فردیت خویش بهره بگیرد. در هنگام زایمان نیز ممکن است ناآگاهانه الگوهای درد و زایمان زنان خانواده را تکرار کند، یا زایمان مادرش را هنگام به دنیا آوردن خواهر یا برادری که از نظر ترتیب تولد، جایگاهی مشابه این نوزاد داشته است.

در‌حالی‌که زن روزها را می‌شمارد، اشتیاقش برای رسیدن لحظۀ تولد ممکن است با اندوه از دست دادن نوزاد خیالی و حال‌وهوای خاص بارداری درآمیزد؛ همراه با هراسی مبهم از خلأیی که در پیش است و ترس از اینکه مبادا از پس آنچه در انتظارش است برنیاید. در مقابل، زنانی که احساس می‌کنند زشت شده‌اند، از بدنشان بیش از حد کار کشیده شده و سنگینی بارداری دست‌وپایشان را بسته است، بی‌صبرانه منتظرند هرچه زودتر از این بار خلاص شوند.

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] Joan Raphael-Leff

[2] وسیله‌ای است که از آینه‌ها و قطعات رنگی تشکیل شده و با بازتاب متعدد پرتوهای نوری در آینه‌های خود الگوهای متغیر و متقارن پدید می‌آورد؛ در این متن، استعاره‌ای‌ست از پویایی تصاویر ذهنی و روانی که مدام در حال بازآرایی‌اند -م.

 

[3] sense of self

[4] Rachel

[5] Rimona

[6] Suzy

[7] اینجا منظور زنی است که رحمش را در اختیار یک زوج یا فرد دیگر می‌گذارد تا فرزند آن‌ها را به دنیا آورد و او صرفا نقش بستر رشد جنین را دارد نه مادر بیولوژیکی. -م.

[8] Lucy

[9] identification

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208