
کارکرد اصلی پوست نوزاد و پوست ابژههای اولیه، مضمون اصلی این مقالۀ کوتاه است و آن را در ارتباط با ابتداییترین پیوندهای میان بخشهای مختلف شخصیت که هنوز از بدن متمایز نشدهاند تبیین خواهیم کرد. برای مطالعۀ چنین بحثی در روانکاوی، میتوان به بهترین شکل آن را در ارتباط با مشکلات وابستگی و جدایی که در انتقال رخ میدهد بررسی کرد.
ایدۀ اصلی این است که شخصیت در ابتداییترین شکل خود هیچ نیروی اتصالدهندهای را میان اجزایش احساس نمیکند و بنابراین این اجزا باید به گونهای منفعلانه و به میانجیگری پوست که در هیئت مرز و چارچوب عمل میکند، کنار یکدیگر نگه داشته شوند. اما این کارکرد درونیِ دربرگرفتن بخشهای مختلف سلف (self)، در ابتدا به درونفکنی[3] ابژهای بیرونی وابسته است؛ ابژهای که بنابرتجربه، قبلاٌ توانسته این کارکرد را برآورده سازد. بعدها، همانندسازی با این کارکرد ابژه، جایگزین حالت نایکپارچه[4] میگردد و فانتزیِ فضاهای درونی و بیرونی را ایجاد میکند. تنها در این صورت است که صحنه برای عملیات دوپارهسازی اولیه و ایدهآلسازیِ سلف و ابژه -همانطور که کلاین توصیف میکند- آماده میشود. تا زمانی که کارکردهای دربرگرفتن (containing) درونی نشده باشند، مفهومِ فضا درون سلف شکل نمیگیرد. پس درونیسازی، که یعنی ابژهسازی در فضای درونی، مختل میشود. در غیاب درونیسازی، کارکردِ همانندسازی فرافکنانه[5] [که عملکردی دفاعی است] ضرورتاً به طور بیوقفه ادامه خواهد یافت و تمامی سردرگمیهای هویتی ناشی از آن آشکار خواهند شد[6].
اکنون میتوان مرحلۀ دوپارهسازی و ایدهآلسازی سلف و ابژه را متکی بر فرآیند اولیۀ دربرگیریِ سلف و ابژه از طریق «پوست» مربوطه دانست.
از طریق محتوای به دست آمده از کیسهای مبتنی بر مشادۀ نوزادان میتوان شاهد نوساناتی بود که در این حالت اولیه وجود دارند. این نوسانات به ما نشان میدهند که تمایزی بین نایکپارچگی (unintegration) به عنوان تجربۀ منفعلانهای از حالت درماندگی کامل و یکپارچگیزدایی (disintegration) از طریق فرآیند دوپارهسازی به عنوان عملیات دفاعی فعالانه و در خدمت رشد، وجود دارد. بنابراین، از نقطه نظر اقتصادی ما با موقعیتهایی سر و کار داریم که در مقایسه با موقعیتهای گزند و آسیبِ محدود و خاص و نیز موقعیتهای افسردهوار، منجر به اضطرابهای فاجعهبار در حالت نایکپارچه میشوند.
به نظر میرسد نیاز نوزاد به یک ابژۀ دربرگیرنده، در حالت نایکپارچۀ نوزادانهای که دارد، باعث شکلگیری جستجویی دیوانهوار برای یافتن ابژهای میشود -یک نور، یک صدا، یک بو، یا سایر ابژههای حسی- که میتواند توجه را جلب کرده و نگه دارد و در نتیجه حداقل برای لحظهای به عنوان نگهدارندۀ بخشهای مختلف شخصیت در کنار هم تجربه شود. بهترین ابژه همان نوک پستانی است که در دهان قرار میگیرد و همراهش، مادرِ نگهدارندۀ (holding) انیس و سخنگو و بوآشنا است.
محتوای به دست آمده از کیسهای مبتنی بر مشاهدۀ نوزادان نشان میدهد که این ابژۀ دربرگیرنده عیناً و مشخصاً همانند نوعی پوست تجربه میشود. اختلال در رشد عملکرد این پوست اولیه را میتوان ناشی از عدم کفایت و بسندگی ابژۀ واقعی (مراقب اصلی) یا حملاتی در فانتزی به سمت آن ابژه دانست که هر دو درونیسازی را مختل میکنند. اختلال در عملکرد پوست اولیه میتواند منجر به شکلگیری نوعی «پوست دوم» شود که از طریق آن وابستگی به ابژه با نوعی شبه-استقلال[7] جایگزین و جبران میشود. این جایگزینی از طریق استفادۀ نامناسب از برخی کارکردهای روانی -یا شاید استعدادهای ذاتی- به منظور فراهم کردن جانشینی برای عملکرد دربرگیرندگیِ پوست صورت میگیرد. در مطلب پیش رو مثالهایی از نحوۀ شکلگیری پوست دوم خواهم آورد.
در اینجا فقط انواع محتواهای بالینی را که این یافتهها بر آنها استوار است نشان میدهم. هدف فعلی من این است که اینجا فتحالبابی داشته باشم تا در مقالۀ بعدی مفصل موضوع را به بحث بگذارم.
.jpg)
مشاهدۀ یکسالۀ یک مادر جوان نابالغ و اولین نوزادش به ما بهبود تدریجی در عملکرد پوست-دربرگیرنده را تا دوازده هفتگی کودک نشان داد. با افزایش تحمل و ظرفیت مادر برای نزدیکی به نوزاد، نیاز او به برانگیختن نوزاد جهت دیدن تظاهرات سرزندگی در او کاهش یافت. در نتیجه کاهش حالات نایکپارچه در نوزاد قابل مشاهده بود. خصلت غالب این حالات نایکپارچه، لرزش و عطسه و حرکات نامنظم بود. سپس مادر و نوزاد به خانهای نقل مکان کردند که هنوز ساختوسازش به اتمام نرسیده بود و این موضوع به شدت ظرفیت نگهدارندگی مادر را مختل کرد و او را به سمت کنارهگیری از نوزاد سوق داد تا آنجا که حین تماشای تلویزیون یا شبها در تاریکی بدون اینکه نوزاد را در آغوش گیرد به او شیر میداد. این روند سیلی از اختلالات جسمانی و افزایش حالات نایکپارچه را در نوزاد به همراه داشت. همزمان بیماری پدر اوضاع را وخیمتر میکرد و مادر مجبور شد برای بازگشت به کار برنامهریزی کند. مادر شروع کرد به فشار آوردن بر نوزاد در جهت حرکت به سمت نوعی شبه-استقلال؛ مثلاً او را مجبور به استفاده از شیشۀ شیر و فنجان کودک میکرد، در طول روز از صندلی موزیکال برای او بهره میگرفت و شبها با تندی از پاسخ دادن به گریههای او اجتناب میکرد. حالا بار دیگر تمایل پیشین مادر به برانگیختن نوزاد برای نشان دادن حالات پرخاشگرایانه بازگشته بود و این حالات را تحریک و تحسین میکرد. پس از شش ماه و نیم، در نتیجۀ این روند دخترکی را شاهد بودیم بیشفعال و پرخاشگر که مادرش او را «بوکسور» صدا میکرد چون عادت داشت با مشت به صورت مردم بزند. پس در این مورد بالینی، شاهدِ شکلگیری نوع خشنی از خوددربرگیری هستیم –«پوست دوم» آمده و در جای پوستِ دربرگیرندۀ مناسب نشسته.
از طریق کار تحلیلی چند ساله با ماری، که از سه و نیم سالگی او شروع شده بود، توانستیم حالات روانی منعکس شده در تاریخچۀ نوزادی آشفتۀ وی را بازسازی کنیم. موضوعات به شرح زیر است: زایمان دشوار، فشردن زودرس نوک پستان اما تنبلی در تغذیه، استفاده از بطری شیر در هفتۀ سوم اما تداوم تغذیه از پستان مادر تا یازده ماهگی، اگزمای نوزادی در چهار ماهگی همراه با خاراندن تا سر حد خونریزی، چسبندگی شدید به مادر، ناشکیبایی بسیار شدید جهت انتظار کشیدن برای غذا، رشد به تأخیرافتاده و غیرمعمول در همۀ زمینهها.
در طول تحلیل، ناتوانی شدید مادر در تحمل جدایی از همان ابتدا خود را در مواردی همچون دندانقروچۀ سیستماتیک و فراموش کردن صحبتهای قبلی بعد از اولین تعطیلات نشان داد. وابستگی کامل و مطلق به تماس فوری و آنی که از یک سو در حالتهای نایکپارچۀ وضعیت بدنی و حرکتی، و از یک سو در تفکر و تعامل وجود داشت، قابل مشاهده و مطالعه بود. این حالتها در ابتدای هر جلسه ظاهر میشدند و بعد در طول جلسه بهبود مییافتند و سپس در هنگام ترک جلسه مجدداً ظاهر میشدند. مادر با حالت خمیده، سفتی و انقباض مفاصل و با حالتی عجیب و غریب که بعدها خودش آن را به «گونی سیبزمینی» تشبیه میکرد، وارد میشد و یکباره و بلند عبارت «سس بیک» را که منظور از آن «صبح بخیر خانم بیک» را به زبان میآورد. به نظر میرسید این گونی سیبزمینی در معرض خطر دائمی بیرون ریختن محتویاتش بود؛ تاحدی به این دلیل سوراخهای متعدد در پوستش داشت و گویی این سوراخها بازنمایانگرِ پوستِ گونیِ ابژه[8] هم بودند و در آن، ابژه بخشهایی از خودش -سیبزمینیها- را دربرگرفته بود (همانندسازی فرافکنانه). بهبود از حالت خمیده به حالت ایستاده و نیز کاهش وابستگی کلی او، نه از طریق همانندسازی با یک ابژۀ دربرگیرنده که بیشتر از طریق تشکیل پوست دوم بر پایۀ عضلانی بودن[9] خود او شکل گرفت.
با توجه به کیفیت تماس در انتقال و تجربۀ جدایی، در مطالعۀ این بیمار با تناوب بین دو نوع تجربۀ سلف -«گونی سیب» و «اسب آبی»- روبهرو بودیم که هر دو مربوط به آشفتگی در دورۀ تغذیه شدن بودند. بیمار در وضعیت «گونی سیب»، حساس، پوچ، در نیاز دائم به توجه و تمجید و به راحتی کبود و کوفته میشد و مدام انتظار اتفاقات بدی مثل زمین خوردن حین بلند شدن از روی کاناپه را میکشید. در وضعیت «اسب آبی» (وضعیتِ دیگر، وضعیتِ بالغ) پرخاشگر، مستبد، کوبنده بود و مصر بود مسیر دلخواه خود را پیش بگیرد. هر دوی این وضعیتها به سازمان «پوست دوم» ربط دارند و تحت سلطۀ همانندسازی فرافکنانه هستند. پوستِ اسب آبی، مانند «گونی»، بازتابدهندۀ پوست ابژهای است که بیمار در آن وجود دارد؛ حال آنکه سیبهای پوستنازکِ درون گونی که به راحتی کوفته میشدند (مربوط به بیمار قبلی)، بازنمایی آن حالتهایی از سلف است که درون این ابژۀ بیحس و غیرحساس وجود دارند.
در شروع تحلیل یک کودک پنج ساله که مشخصۀ غالب دورۀ تغدیهاش بیاشتهایی بود، با برخی مشکلات مربوط به پوست دربرگیرنده روبهرو شدیم؛ برای مثال همواره در اولین تعطیلی بین جلسات از مادر تقاضا داشت تا دکمۀ لباسهایش و بند کفشهایش را محکم ببندد. محتواهای بعدی جلسات نشاندهندۀ اضطراب شدید او و نیازش به تشخیص و تمییز خود از اسباببازیها و عروسکها بود که دربارهاش میگفت: «اسباببازیا مثل من نیستن، تیکهتکیه میشن و بعدشم خوب نمیشن. اونا پوست ندارن. ما پوست داریم!»
در تمامی بیمارانی که با اختلال در تشکیل پوست اول مواجهاند، بازسازی تحلیلی به ما اختلال شدید در دورۀ تغذیه را نیز نشان میدهد، اگرچه ممکن است این اختلال همیشه توسط والدین مشاهده نشود. این ساختار پوستی معیوب باعث ایجاد شکنندگی عمومی[10] در یکپارچگی و سازمانبندیهای بعدی خواهد شد. این مسأله خود را به شکل حالتهای نایکپارچگی -که متمایز از حالت پسرانش[11] است- نشان میدهد و شامل ابتداییترین انواع نایکپارچگی جزئی یا کامل در بدن، حالت ایستادن، حرکت و عملکردهای مروبط به روان، به ویژه ارتباطات است. پدیدۀ «پوست دوم» که جایگزینی است برای یکپارچگی پوست اول، خودش را به شکل نوعی پوسته عضلانی جزئی یا کلی و یا نوعی عضلانی بودن کلامیِ متناظر با آن نشان میدهد.
هدف از بررسی تحلیلیِ پدیدۀ پوست دوم، ایجاد حالات گذار از نایکپارچگی است. تنها کار تحلیلیای قادر به قوام بخشیدن به این شکنندگی زیربنایی است که در بررسی کامل و مداقه روی وابستگی ابتدایی به ابژۀ مادرانه، ثابتقدم باشد. لازم به تأکید است که جنبۀ دربرگیرندۀ موقعیت تحلیلی به طور خاصی در چیدمان تحلیلی محرز و بنابراین حوزهای است که استحکام در تکنیک بسیار ضرورت دارد.
[1] تجربۀ پوست در روابط ابژۀ اولیه -م.
[2] Esther Bick
[3] introjection
[4] unintegrated
[5] projective identification
[6] درواقع درون و بیرونی شکل نگرفته است و بنابراین ناچاراً و مرتباً همانندسازی فرافکنانه رخ میدهد -م.
[7] pseudo-independence
[8] The“sack” skin of the object
[9] Muscularity
[10] general fragility
[11] regression