
بارداری هر زن بازتابی است از کل زندگانی او تا قبل از لقاح و بارور شدن. تجارب او با پدر و مادرش، تجارب بعدی او در مثلث ادیپ و نیروهایی که کمابیش او را به سوی سازگاری موفقیتآمیز با ادیپ و درنهایت جدایی از والدین سوق داده، همگی بر انطباق او با نقش جدید تاثیرگذار است. نیازهای برآورده نشده از دوران کودکی و نوجوانی نه تنها بر میل فرد به بارداری بلکه بر روند سازگاری با شرایط بارداری نیز اثرگذار است. پس از بررسی اینکه چگونه این تجارب و نیازهای آغازین در میل به فرزندآوری انعکاس مییابند، نگاهی خواهیم انداخت به تحولات ناشی از بارداری و تغییراتی که یک زن همراه با پذیرش نقش جدید خویش به عنوان مادر، در هیجانات و فانتزیهایش تجربه میکند.
نیروهای زیادی دست به دست هم میدهند تا هویت جنسیتی شکل گیرد. اغلب افراد ترکیبی از این احساسات را تجربه میکنند اما معمولاً یکی از این هویتهای هستهای بر مابقی غلبه پیدا میکند. به نظر میرسد این «هویت جنسیتی هستهای» (احساس سوبژکتیو تعلق به یک جنس) از ابتدای زندگی، تحتتأثیر عوامل بیولوژیک و محیطی شکل میگیرد.
عوامل هورمونی: کروموزومهای جنسی نقش تعیینکنندهای در تمایز میان تخمدانها و بیضهها در جنین در حال رشد دارند. سپس در لحظات «حساس» رشد جنین، سطوح بالای آندروژنهای در گردش، اندام جنسی خارجی مردانه را شکل میدهند. سطح بالای آندروژن به جنینی که به لحاظ ژنتیکی زن است، اندام جنسی بیرونی میدهد. کلیتوریس در زمان تولد بزرگتر شده و شبیه به آلت تناسلی مردانه به نظر خواهد رسید. کیسۀ بیضه رشد میکند و بدن نوزاد به مرور مردانه میگردد.
جان مانی و آنکه ارهارت[1] نشان دادهاند که تمایز جنسی رفتاری و هیجانی نیز ممکن است به همین صورت در رحم تحتتأثیر قرار گیرد. هورمونهای جنسی از طریق تاثیری که بر تشکیل انتقالدهندههای عصبی مهم و تقویت رشد سلولهای عصبی دارند، تاثیرات مستقیمی بر مغز میگذارند. هورمونهای جنسی بر هیپوتالاموس، یعنی آن ناحیهای از مغز که ارتباط نزدیکی با تنظیم رفتار دارد، اثر میگذارند. حیوانات نر و مادهای که در معرض سطوح بالای آندروژنهای پیش از تولد قرار میگیرند، رفتارهایی نظیر جفتگیری و دیگر ویژگیهای رفتارهای خاص مردانه را از خود بروز میدهند. اما در انسآنها اگرچه هورمونها در رشد اندام جنسی بیرونی و احتمالا در رشد مغز دارند، این تعامل بین نیروهای بیولوژیکی و محیطی است که رفتار را تعیین میکند.
تخصیص جنسیت: در زمان تولد بر اساس ظاهر اندام جنسی بیرونی، جنسیتی به کودک نسبت داده میشود. این تخصیص اولیه، نقش تعیینکنندهای در رشد هویت جنسی دارد. مانی و ارهارت این موضوع را به طرزی چشمگیر در مطالعۀ خود بر روی کودکانی نشان دادند که با اندامهای جنسی بیرونیای متفاوت از گرایش جنسی کروموزومی خود به دنیا آمدند (مانی و ارهارت، 1972). این موضوع دربارۀ جنینهای مونثی که در معرض تأثیرات هورمونی آندروژنی قرار گرفتند و در زمان تولد اندام جنسی مردانه داشتند صدق میکند. این کودکان به عنوان پسر بزرگ میشوند و ادراکات و رفتارهای اطرافیانشان با آنها، باور ذهنیشان را از پسر بودن شکل میدهد. مانی و ارهارت نشان دادند که هویت جنسی تا دو سالگی در ذهن کودک تثبیت میشود.
به همین صورت، جنینی که به لحاظ ژنتیکی مذکر است اما نسبت به تأثیر هورمونهای آندروژنی دوران جنینی حساس نیست، در زمان تولد به صورت مونث به نظر میرسد؛ یعنی همراه با واژن و ویژگیهای ظاهری زنانه. چنین کودکانی به عنوان دختر بزرگ میشوند. والدین از ابتدا با آنها همچون جنس مونث رفتار میکنند و خود را در اثنای رشد کردن و بزرگ شدن، زن تلقی میکنند. این افراد تنها زمانی جنسیت ژنتیکی واقعیشان را کشف میکنند که بلوغ یا ناباروری آنها را وادار به مراجعه به پزشک میکند. در این بین اما چون خود را در مقام شناختهاند، رفتارهایی مطابق با همین هویت از خود نشان دادهاند.
این «آزمایشهای طبیعت» نشان میدهد که چگونه انتظارات والدین و اجتماع بر اساس جنسیت تخصیصیافته میتواند تاثیرات هورمونی درون-رحمی را تقویت کند. شیوههای فرزندپروری که بر این کودکان اعمال میشود براساس ظاهر اندام جنسی است نه جنسیت ژنتیکی. فشارهای اجتماعی، تخصیص نقش و انتظارت والدین، حس ذهنی آنها از هویت جنسی و رفتارهای بعدیشان را تعیین میکند.
تفاوتهای رفتاری ذاتی: اگرچه پژوهشگران تلاش کردهاند تفاوتهای رفتاری ذاتی در نوزادان پسر و دختر را از هم متمایز کنند، همواره در طول زمان تفاوتهای اندکی ثابت باقی ماندهاند. نوزادان پسر فعالیت حرکتی بیشتری نسبت به دختران ندارند اما کیفیت رفتار حرکتی آنها با هم متفاوت است. به نظر میرسد فعالیت حرکتی نوزادان پسر قویتر و نیرومندتر اما کوتاهتر است؛ در حالی که رفتار حرکتی در دختران نرمتر است و به تدریج اوج میگیرد. شیوع بالاتر مشکلات پیش از زایمان و در طول زایمان در پسران، میتواند با تمایل پسران به نشان دادن سطوح بالاتری از تحریکپذیری مرتبط باشد (پارملی و استرن[2]، 1972). به نظر میرسد نوزادان پسر مدت زمان کوتاهتر اما فعالانهتر به اشیاء نگاه میکنند، در حالی که نوزادان دختر در توجه نشان دادن کندتر عمل کرده اما برای مدت زمان بیشتری میتوانند آن را حفظ کنند. نوزادان دختر ممکن است نسبت به لمس، طعم و بو حساستر باشند و فعالت و رفتار دهانی بیشتری نشان دهند (مکابی و جکلین[3]، ۱۹۷۴؛ کرنر[4]، ۱۹۷۴). اگرچه این تفاوتهای جنسی ذاتی نسبت به تفاوتهای فردی غیرمرتبط با جنسیت کمتر بارز هستند اما میتوانند بر تعاملات ابتدایی تأثیر بگذارند (کرامر، 1971).
نگرشهای والدینی: از لحظهای که هویت جنسی کودک به او اختصاص مییابد یا شناخته میشود، والدین نیز احساس متفاوتی نسبت به نوزاد پسر یا دختر خواهند داشت. مادر به راحتی بخشهایی از خودش را در دختر میبیند و احتمالا پسر را به عنوان همتای خود تصور میکند. پدران نمیتوانند از آرزوی داشتن پسری که با آنان همسانسازی کند و دختری را که با او احساس لطافت و مهربانی بیشتری تجربه کنند دست بکشند. این برچسبهای ناآگاه تاحدی تعیینکنندۀ شیوۀ رفتار والدین با نوزاد تازهمتولد هستند. از آنجا که مدت زمان مدیدی فرهنگهای ما پشتیبان رفتارهای کلیشهای جنسیتی بودهاند، تقریباً به طرزی ناگزیر، با پسر همواره پرجنبوجوشتر بازی و با دختر ملایمتر رفتار میکنیم. پدر به احتمال زیاد پسربچه را به هوا پرتاب میکند و مادر نیز به احتمال زیاد نوزاد دخترش را در برابر چنین بازیهای محافظت میکند. الگوی گفتاری ما نیز تحتتأثیر تجارب گذشتۀمان شکل گرفته است. ما معمولاً با دختران آرامتر و ملایمتر صحبت میکنیم، در حالی که همان کلمات را با لحنی هیجانزدهتر برای پسران به کار میبریم. ضربآهنگ تعامل بین والدین و فرزندان نیز متفاوت است؛ با دختران معمولاً آرام و یکنواخت و با پسران پرنوسانتر و با فواصل زمانی کوتاهتر. شواهد بیشتر نشان میدهند که مادران معمولاً بیشتر تمایل دارند بیش از پسران، با دختران خود صحبت کنند و آنها را در آغوش بگیرند. این رفتارهای کلیشهای که والدین خودمان نیز با ما داشتهاند، چنان در تار و پود وجود ما ریشه دوانده است که حتی با ارادۀ آگاهانه نیز بهسختی میتوان آنها را تغییر داد. احساس والدین دربارۀ مردانگی و زنانگی، تاثیر نیرومندی بر هویت جنسیتی کودک خواهد داشت و به شکل ظریف و نامحسوسی از طریق تکتک تعاملات به نوزاد منتقل خواهد شد. یکی از عوامل تقویتکننده میل دختران برای مادر شدن در آینده، همسانسازی با رفتار مادرش نسبت به او و همچنین رفتارهای مراقبتی پدر است.

تصاویر و احساسات بدنی: احساسات بدنی نوزاد در حال رشد —بهویژه در ناحیۀ اندامهای جنسی—بر درک روانی او از تعلق به یکی از دو جنس تأثیر میگذارند. از آنجا که اندام جنسی پسران آشکارتر و برای لمس شدن توسط خود یا مراقب در دسترستر است، تجربههای اولیۀ کشف بدن، خودارضایی و ارزشگذاری اندام جنسی منجر میشود مردان به مراتب میل بیشتری به آلتنمایی و برونگرایی جنسی داشته باشند. در مقابل، برای دختران، حریم خصوصی، شگفتی نسبت به اندام جنسی خویش و معنا و ارزش آن و درونیسازی احساسات گزینۀ محتملتری است. این تجارب حسی گوناگون که به تفاوت در ویژگیهای جنسی بدنی بر میگردند، در طول زندگی عمیقتر شده و رشد میکند و اثراتی مداوم و پیوسته بر هویت جنسیتی خواهد داشت. سؤالات یک دختر دربارۀ کارکرد اندام جنسی و سینههایش در طول رشد او بارها تکرار میشوند. با فرا رسیدن سن عادت ماهیانه، این پرسشها بار دیگر پررنگ میشوند. اندامهای تولیدمثلی او که نادیده و تجربهنشده باقی ماندهاند، به تدریج در تاروپودِ خیالپردازیهایش دربارۀ بارداری تنیده میشوند. رابرت استولر[5] این خیالپردازیها را از ملزومات شکلگیری هویت زنانه میداند و از مفهوم «زنانگی اولیه[6]» سخن به میان میآورد. از نگاه او، دختر هویت زنانۀ خود را از همان ابتدای نوزادی شکل میدهد. این دیدگاه که بر اولویت هویت زنانه تأکید میکند، نظریۀ فرویدی «رشک آلتی» را به چالش میکشد. از نظر فروید دختر تلاش میکند با بدنش بچهای را بسازد و به دنیا آورد تا آنچه را که ندارد (آلت تناسلی مردانه) جبران کند. زنان برای تأیید سلامت بدن خود به نشانههایی مادی نیاز دارند که از راه به دنیا آوردن فرزند تحقق مییابند. نوزاد سالم مهر تاییدی دلگرمکننده بر سلامت و مولد بودن اندامهای داخلی بدن زن است و رشک آلتی «اجتنابناپذیر» او را حل میکند. فروید همچنین اشاره میکند که خیالپردازیهای دختربچه دربارۀ فرزند به او این امکان را میدهد که خود را همتای مادر زندگیبخش و قدرتمندش تصور کند. این فرضیههای نظریۀ اولیۀ روانکاوی در جامعهای مردسالارانه شکل گرفت که نه تنها روانپویاییهای مردانه و زنانه را از هم جدا میکرد، بلکه روانشناسی زنانه را از دیدگاه آرزوی زن برای تبدیل شدن به مرد تفسیر میکرد. قبل از آنکه هلن دویچِ[7] روانکاو، تحلیل دو جلدی خود با عنوان روانشناسی زنان را بنویسد، توجه زیادی به جنبههای روانشناختی رشد زنان معطوف نشده بود. در آثار دویچ نیز همچنان بر رشک زنان به مردانِ غالب و قدرتمند تأکید میشود. تنها در سالهای اخیر چنین بوده که روانکاوان به جستجوی «هویت هستهای زنانه»ای برخاستهاند که دیگر صرفاٌ تحتتأثیر «رشک آلتی» در روند رشد دختران نیست. احساسات بدنی و تصویری که یک دختر بچه از بدن خود میسازد، پایههای اولیۀ هویت او را شکل میدهند. سپس، در مراحل بعدی، کار روانی که در دوران بارداری انجام میشود و سازگاری اولیه با نوزاد، جنبههای مراقبتی این هویت در حال شکلگیری را تکمیل میکند.
پیشنهاد مطالعۀ ساتیا: از همین مترجم بخوانید: تجربۀ پوست در روابط ابژۀ اولیه
تمایل زن به فرزندآوری متأثر از عوامل و انگیزههای مختلفی است. جدا کردن این عوامل از یکدیگر در یکایک زنان کاری بس دشوار است اما برای درک قدرت و پیچیدگی این تمایل و کمک به فهم آشفتگیهای دوران بارداری، سعی خواهیم کرد تا برخی موارد مهمتر را شناسایی کنیم. این عوامل شامل همسانسازی، برآوردهسازی نیازهای مختلف نارسیسیستیک و تلاش برای بازآفرینی روابط قدیمی در قالب رابطۀ جدید با کودک هستند.
همسانسازی: همۀ زنان تاحدودی تجربۀ مراقبت شدن را داشتهاند. وقتی نوزاد دختر مورد مراقبت و محبت قرار میگیرد، بیشتر میل پیدا میکند فانتزی مراقبتکننده بودن را در خود شکل دهد تا مراقبت شدن را . با شکل گرفتن استقلال و خودمختاری، رفتهرفته حالات زنانی را که نزدیکش هستند به خود میگیرد و از طریق تقلید کردن، شیوۀ رفتار مادران را یاد میگیرد. اطرافیان نیز معمولاً از این تقلیدها لذت برده و از آنها استقبال میکنند و بدین شکل آنها را تقویت کرده و همسانسازی ناخودآگاه او را با مادرش و نقش مادرانه تحکیم میکنند.
در اوایل سال دوم زندگی، کودک نوپا عروسک یا حیوان اسباببازیاش را در آغوش میگیرد. او «نوزاد» خود را با محبت کنار سینه چپش نگه میدارد، همانطور که مادرش زمانی این کار را با او کرده است. هنگام نوازش عروسک، آرام تکانش میدهد، با نگاهی نرم و چهرهای پذیرا به او خیره میشود و با لحنی ملایم و زمزمهوار با او سخن میگوید؛ گویی انتظار دارد عروسک نیز سرش را بالا بگیرد و پاسخش را بدهد. وقتی با «نوزادش» راه میرود، قامتش راستتر میشود. گامهایش محکمتر و بیشتر به گامهای یک بزرگسال شبیه میشوند. در حالت عادی، کودک نوپا هنگام کشف دنیای اطرافش پاهایش را کمی بازتر میگذارد و گاهی مردد گام برمیدارد اما همین که اسباببازی محبوبش را در آغوش میگیرد، وارد نقش بزرگسالی میشود که در حال تقلید از اوست. حرکات، ضربآهنگها، حالات چهره و لحن صدایش را کسی به او نیاموخته، بلکه آنها را از طریق تجربههای خودش مثل در آغوش گرفته شدن، حمل شدن و همسانسازی با مادر یا دیگر چهرههای مادرانهای که با آنها در ارتباط بوده درونی کرده است. جای تعجب ندارد که این رفتار در سال دوم زندگی و همزمان با دورهای که کودک نوپا در مسیر کسب استقلال گام برمیدارد به اوج خود میرسد. با اینکه میل به استقلال در او با تمایل به دریافت محبت و مراقبت کودکانه در نوسان است، نقشهای متفاوتی را بازی میکند: گاهی در نقش مادری مستقل ظاهر میشود و گاهی همچون نوزادی ناتوان رفتار میکند. اگر از او بپرسند که نام «نوزادی» که در آغوش دارد چیست، به احتمال زیاد نام خودش را روی آن میگذارد. در طول سالهای دوم و سوم زندگی، واژههایی که برای نوزادش به کار میبرد، بازتابی از دوسوگراییهای هویتی در حال شکلگیریاش هستند—گاهی او همان «نوزاد خوبی» است که خودش دوست دارد باشد و گاهی «نوزاد بدی» که به همان اندازه در او حضور دارد. هزمان با رشد و تکامل هویتش، بازیهای مراقبتی او به وضوح نشان میدهند که او دارد بخشهای مهمی از مادر را درونیسازی و جذب میکند.
در سن پنج یا شش سالگی، ممکن است گاهی اوقات دختربچه این نقش مراقبتی را انکار کند. ممکن است شروع به همسانسازی با رفتارهایی کند که بیشتر مردانه هستند، از هرگونه تمایل به بازی با عروسکها یا «نوزادش» اجتناب کند و ترجیح دهد که با کامیونها بازی کند یا از درختها بالا برود. در جامعۀ امروزی ما که به سمت رفتار بدون جنسیت با کودکان پیش میرود، ممکن است دخترانی را ببینیم که فقط شلوار میپوشند یا در حضور دیگران با حالتی پرصلابت و با اعتماد به نفس که معمولاً مختص پسربچههاست، قدم بر میدارند. اما بیشتر اوقات زمانی که دخترها با یکدیگر یا با مادرانشان تنها هستند، بازیهای مراقبتی دوباره ظاهر میشود.
آرزوی کامل و همهتوان بودن: در میان انگیزههای نارسیسیستیکی که آرزوی کودکداشتن را برمیانگیزد، میتوان به آرزوی حفظ تصویری ایدهآل از خود بهعنوان موجودی کامل و همهتوان، آرزوی تکرار یا دیدن بازتاب خود [در فردی دیگر]، و همچنین آرزوی تحقق آرمانها اشاره کرد. ما از اصطلاح «نارسیسیستیک» برای توصیف فرآیندی استفاده میکنیم که در طی آن فرد به ایجاد و حفظ خودانگاره[8] میپردازد و همچنین میزان سرمایهگذاری روانیای که روی این تصویر دارد. در دنیای روانی فرد، فعالیت نارسیسیستیک خود را از طریق فانتزیها نشان میدهد و که یکی از این فانتزیها، فانتزی کامل و همهتوان بودن است. یکی از مفروضات اساسی نظریۀ روانکاوی نارسیسیسم این است که تمایلی به ارضای فانتزیهای کامل بودن و همهتوانی وجود دارد و بر اساس همین ارضاست که معنای نهاییای که فرد به خود میدهد، شکل میگیرد. این تمایل همواره در تعاملی مداوم با تمایلات متضاد خود خواهد بود، مانند آرزوی روابط ابژه. این ابژهها اساساً بازنمایی آن چیزی هستند که غیر از خود است؛ آن چیزی که از ما جداست. نیاز به همهتوانی همچنین با غرایز جنسی، نیاز به تحریک شدن از سوی دیگران و پذیرش واقعیت در تضاد است زیرا ما برای برآورده کردن نیازهایمان به دیگران وابستهایم و این مسئله دائماً ما را با ناکافی و ناقص بودنمان مواجه میسازد. این نیروهای متضاد منجر به ایجاد تعارضاتی میشوند که تنها از طریق مصالحه یا سازش قابل حل هستند. اینکه این مصالحه از چه نوعی باشد به نحوۀ انتخاب ابژههای عشق، علایق و اهدافی که فرد روی آنها سرمایهگذاری روانی میکند بستگی دارد. به این ترتیب، تعارض به عنوان نیرویی اساسی در فرآیند رشد عمل میکند که فرصتهایی برای روابط جدید، عملکردهای نو و راهحلهای تازه (چه سالم و چه بیمارگون) فراهم میکند.
میل به کامل بودن هم از طریق وضعیت بارداری و هم از طریق داشتن فرزند برآورده میشود. [حالا میتوان بهتر فهمید که چرا] میل به بارداری برای برخی زنان اولویت دارد: زیرا بارداری فرصتی است برای احساس پر بودن، کامل بودن و تجربۀ بدنی قدرتمند و مولد. بارداری جبران کنندۀ احساس خلأ و نگرانیهایی است که دربارۀ نقص بدن وجود دارد. آرزوی بارداری حتی در بازیهای کودکان خردسال نیز قابل مشاهده است. دختران و پسران سعی میکنند از طریق باد کردن شکمهایشان با بالش یا بیرون دادن شکمشان، بارداری را به تصویر بکشند. درد شکم، نگه داشتن مدفوع یا مشکلات در عملکرد دستگاه گوارش میتواند بخشی ناخودآگاه اما مرتبط با همسانسازی با نقش بزرگسالانۀ بارداری باشد.
آرزوی نارسیسیستیک برای کامل شدن از طریق داشتن یک کودک بسیار پیچیده است: مادر ابتدا کودک مورد نظر را به عنوان امتدادی از بدن خود میبیند، افزونهای بر بدن خود؛ کودک تصویر بدنی او را تقویت کرده و ابعادی را به آن اضافه میکند که میتواند با افتخار به نمایش بگذارد.
میل به ادغام و یکی شدن با دیگری: آرزوی کامل بودن با فانتزی همزیستی همراه است؛ فانتزیای که در آن مادر و کودک یکی میشوند. این آرزوی یکی شدن با کودک، به نوعی آرزوی بازگشت به همان پیوستگی و همزیستی با مادر خود نیز میباشد. این تمایل مرحلهای حیاتی در رشد طبیعی است و یک فانتزی بنیادین در جهت حفظ عزت نفس و بخشی مهم از زندگی عاشقانۀ بزرگسالی. فرصت دوبارهای که دوران بارداری جهت برآورده ساختن این فانتزی همزیستی فراهم میکند، آن را به زمانی برای رؤیاپردازی و لذت بردن از فانتزیهای یکی شدن تبدیل میکند. پس از تولد، آنچه که رشد و استمرار نگرشهای مادرانه و دلبستگی به کودک را ممکن میسازد، توانایی زن جهت تجربۀ مجدد فانتزی یگانگی با مادر خودش است. کودکی که در راه است، نویدبخش رابطهای نزدیک و تحقق فانتزیهای دوران کودکی است.
آرزوی آینهوار دیدن خود در کودک: آینگی[9] یکی از ابعاد اساسی نارسیسیسم و عاملی مهم در شکلگیری و حفظ تصویری سالم از خود است. انسان ذاتاً تمایل دارد تصویری بازتولیدشده از خود را دوست بدارد. در دل آرزوی داشتن فرزند، امید به بازآفرینی خود نیز نهفته است. این امید نوعی احساس جاودانگی را زنده نگه میدارد: کودک گواهی زنده از ادامۀ حیات فرد است. این آرزو برای داشتن تصویری آینهوار از خود، خود را تا به آرمانها و سنتهای خانوادگی نیز میگستراند: کودک بازنمایی و نویدبخش تداوم و تجسم این ارزشهاست. او حلقهای جدید در زنجیرهای طولانی است که هر پدر و مادری را به والدین و نیاکانش پیوند میدهد. قدرت چنین پیوند خویشاوندیای، انتظارات بیپایانی را شکل میدهد: کودک ویژگیهای ظاهری خانواده را به ارث میبرد، نام خانوادگی را حفظ میکند و شاید حرفهای را دنبال کند که معرف هویت خانوادگی یا همنام یکی از نیاکان برجستهاش است. آیینهای گوناگونی که تولد را همراهی میکنند، مانند مراسم غسل تعمید و نامگذاری و دیگر سنتها، احساس هویت قوی و ضروری میان کودک و خانوادهاش را مستحکمتر میسازند.
اصطلاح «آینگی» اغلب در توصیف یکی از کارکردهای حیاتی مادر به کار میرود و این کارکرد، ارائۀ تصویری از نوازد به خودش است. نوزادان از طریق چهرۀ مادر، بازخوردهایی از رفتار خود دریافت میکنند و از این طریق، درکی از خود پیدا میکنند (وینیکات[10]، ۱۹۵۸). در اینجا آینگی اشاره دارد به رؤیاهای یک زن از کودکی کاملاً پاسخگو که خودِ آرمانی او را بازتکرار میکند و به او نشان دهد که تا چه اندازه در نقش مادری موفق است. هرگونه هراس از ناقص بودن این کودک، خودانگارۀ مادر را به خطر میاندازد؛ بنابراین باید پس زده شود. آرزوی داشتن فرزند دربرگیرندۀ میل مادر به دیدن انعکاس نشانههای آفرینندگی و ظرفیت پرورشدهندگی خود در کودک است.
تحقق آرمانها و فرصتهای از دست رفته: والدین فرزند آینده را فردی در نظر میگیرند که در هر آنچه که خودشان در آن شکست خوردهاند، موفق خواهد شد. با این حال، هرچقدر هم که جوان باشند، زمانی که تصمیم به بچهدار شدن میگیرند، با محدودیتها و نیز ضرورت سازگاری با واقعیت مواجه میشوند. آنها میدانند که نمیتوانند همۀ رؤیاهایی را که در دوران کودکی دربارۀ قدرت، زیبایی و توانمندی در سر داشتهاند، به واقعیت تبدیل کنند. در آستانۀ بزرگسالی، افراد ناگزیر میپذیرند که فانی هستند، انتخابها و تواناییهایشان محدود است و به مسیر حرفهای و سبک زندگی مشخصی متعهد شدهاند.
بنابراین کودکی که در راه است، فرصتی برای جبران این سلسله سازشها و محدودیتها محسوب میشود. فرزندِ خیالی، آرمان-منِ والدین را در خود جای میدهد. او نمادی از کمال خواهد بود و تداومبخش جستجوی مشقتبارِ [والدین] برای قدرت مطلق. این کودک نهتنها امتداد بدن مادر، بلکه امتداد آن چیزی است که کوهات (۱۹۷۷) آن را خودانگارۀ بزرگمنشانه[11] مینامد. از اینرو، کودکِ خیالی باید بینقص باشد و تمام ظرفیتهای نهفته در وجود والدین را به واقعیت تبدیل کند.
شواهد این آرزوها را میتوان هم در زندگی روزمره و هم در اتاقهای روانپزشکان کودک بهوفور مشاهده کرد. والدین بهشدت درگیر ظاهر کودک، تواناییهای حرکتی او و بعدها موفقیتهای تحصیلیاش میشوند. ارزشهایی که برای آنها اهمیت زیادی داشته است، به «وظیفهای» برای کودک تبدیل میشوند. هرچقدر والدین در دستیابی به اهداف خود ناکامتر بوده باشند، بیشتر فرزندشان را تحتفشار میگذارند تا موفق شود. اگر مادری آرزوی استقلال بیشتری داشته باشد، نوزادش باید خودبسنده باشد. اگر پدری خود را فردی کمهوش بداند، فرزندش باید به دانشگاهی همچون هاروارد راه یابد. هرچند این آرزوها ممکن است پنهان و بزرگمنشانه باشند اما کودکِ آینده مأموریتی ناگفته برای تحقق آنها خواهد داشت. در سوی دیگرِ این بلندپروازی، ترسی اجتنابناپذیر وجود دارد؛ ترس از اینکه کودک شکست بخورد. این ترس نیز باید سرکوب شود زیرا میتواند ناکامیهای والدین را بار دیگر به آنها اثبات کند. هرچند به راحتی میتوان متوجه شد که این آرزوهای نارسیسیستیک، در آینده میتوانند در رشد کودک اخلال ایجاد کنند اما در عین حال باید بدانیم که نقشی حیاتی دارند. این آرزوها مادر را برای ایجاد دلبستگی آماده میکنند: او باید کودک خود را یگانه ببیند؛ کودک ناجی رؤیاهای ازدسترفتهاش و موجودی است که توانایی برآورده کردن تمام آرزوهایش را دارد. اگر مادر چنین دیدگاهی نداشته باشد، چگونه میتواند حس کند که فرزندش ارزشمندترین دارایی زندگی اوست و سزاوار تمام توجه و محبتش؟ چگونه میتواند به آن حالتی از غرق شدن در دنیای کودک که وینیکات آن را «دلمشغولی نخستین مادرانه» نامیده است، دست یابد—حالتی که در شرایط دیگر، بهعنوان نوعی ازخودگذشتگی محض و فراموش کردن خویشتن غیرقابلپذیرش به نظر میرسد؟
آنچه که غفلت عظیم یک مادر از نیازهای نارسیسیستیک خود را پس از تولد کودک امکانپذیر میسازد این است که این نیازها حالا به کودک اختصاص داده شدهاند[12]. او میتواند این نیازها را در خود نادیده بگیرد زیرا مقرر شده که کودک آنها را در آینده برآورده سازد. مادران میتوانند خودخواهی بیحد و اندازۀ نوزادها را تحمل کنند زیرا با مراقبت از آنها، بهطور غیرمستقیم درحال برآورده ساختن نیازها و خواستههای خودشان نیز هستند. هرچقدر مادر در برآوردن نیازهای کودک آینده موفقتر باشد، بیشتر قادر خواهد بود آرزوها و انتظارات خود را به عنوان یک بزرگسال موفق محقق کند.
طبیعت به مادران نه ماه زمان داده است تا دربارۀ کودک آیندۀ خود ترسها، تردیدها و دوگانگیهایی را تجربه کنند. آنچه که این احساسات را به تعادل میرساند فانتزی کودک کامل است. وقتی زمانش برسد، نوزاد به مادر این اطمینان را میدهد که او قادر به خلق کردن است، بدنش به درستی کار میکند و آرزوها و آرمانهای برآورده نشدهاش بالاخره به حقیقت میپیوندند. این امید به مادر کمک میکند تا در طول بارداری در حالتی از توهم مثبت و پیشبینیکننده باقی بماند که او را از مواجهه با شک و اضطراب شدید محافظت میکند.
آرزوی احیای روابط قدیمی: تمایل به داشتن فرزند در دل خود آرزوی داشتن یک شریک جدید را نیز به همراه دارد؛ شریکی که با او میتوان روابط قدیمی را دوباره تجربه کرد. کودک نوید احیای پیوندهای از دست رفته و عشقهای دوران کودکی را میدهد و به این ترتیب، کودک ویژگیهای افراد مهمی که در گذشتۀ والدین حضور داشتهاند را به خود میگیرد. این ظرفیت به طور چشمگیری آن زمان قابل مشاهده است که یکی از والدین، خواهر، برادر، یا دوستی فوت شده است و کودک جایگزین او میشود. جالب است بدانیم که در بسیاری موارد بارداری پس از از دست دادن یکی از نزدیکان آغاز میشود (کادینگتون[13]، ۱۹۷۹).
کودکان همواره از ظرفیت احیای روابط قدیمی برخوردار است. وعدۀ تجدید پیوندهای گذشته، انگیزهای برای بچهدار شدن است. کودک فانتزیشده در ذهن والدین، قدرتهایی جادویی دارد: توانایی خنثی کردن جداییهای قدیمی، انکار گذر زمان، و درد مرگ و ناپدید شدن.
کودک جدید هیچگاه غریبهای تمامعیار نیست. والدین در هر جنین، فرصتی برای احیای پیوندهایی را میبینند که شاید سالهاست به خوابرفتهاند؛ فرصتی جدید برای پردازش و رسیدگی به این پیوندها. احساسات نهفته در این روابط گذشته بار دیگر به جریان میافتند بلکه این بار بهطور کامل حل و فصل شوند.
در موقعیت تحلیلی ما کودک آینده را نوعی ابژۀ انتقالی مینامیم؛ یعنی احساسات و روابط ناخودآگاه والدین بر روی کودک منتقل میشود. فرآیند انتقال به خودی خود اثراتی درمانی به همراه دارد زیرا پیوندهای قدیمی و از دست رفته را تا جایی احیا میکند که میتوانیم کودکِ در راه را به عنوان یک شفادهنده توصیف کنیم: او وعدۀ بازآفرینی روابط خفتهای را میدهد که در گذشته موجب رضایت والدین میشدند.
فرصتی برای جایگزینی و جدا شدن از مادر خود: زن در آرزوی داشتن یک کودک، شکلی منحصر به فرد از همسانسازی دوگانه[14] را تجربه میکند. او همزمان با مادر و جنین خود همسانسازی کرده و به این ترتیب، نقشها و ویژگیهای مادر و کودک را بر اساس تجربیات گذشتهاش –وقتی که خود برای مادرش نوزادی بوده– به نمایش میگذارد و پردازش میکند. با داشتن کودک، او به رؤیای دیرینهاش که شبیه شدن به مادر است دست مییابد و ویژگیهای جادویی و رشکبرانگیز آفرینندگی را از آن خود میکند. او اکنون با مادر همهتوان خود در یک جایگاه است و زیردستی و احساس کهتری پیشین خود در رقابت ادیپی را وارونه میسازد. اکنون او میتواند در مقام مادر زمین ظاهر شود و ظرفیتهای آفرینندگیاش را محقق سازد؛ آن هم در حالی که مادر واقعیاش، که دیگر توانایی فرزندآوری ندارد، در سوگ این ظرفیت از دست رفته نشسته است. این وضعیت، هرچند ممکن است با احساس گناه همراه باشد، اما همزمان سرچشمهای را برای بازسازی عزتنفس فراهم میآورد. آرزوی داشتن فرزند، گاه با تمایل به احیای تصویر مادر نیز همراه است؛ مادری که زن، در اثر رشکش، احساس میکرد به او آسیب رسانده است. او ممکن است در رؤیای خود، کودک تازهمتولدشده را همچون هدیهای نمادین از سر قدردانی، به مادرش پیشکش کند. سربرآوردن مجدد رابطۀ یک زن با مادرش در دوران بارداری فرآیندی بسیار عمیق و پرفشار است. این امر میتواند در رؤیاها، نگرانیها و حتی نزدیکی دوباره[15] به مادر آشکار شود و زمینهساز شکلی تازه از ارتباط گردد. در مواردی که این رابطه با تعارضهای شدیدی همراه بوده است، ممکن است این تحول دچار وقفه شود و حتی تنشهای گذشته شدت یابند.
آرزوها و فانتزیهایی که توصیف شد، به طور کامل بازنمایانگر نیروهای متنوع و فشارهای اجتماعی برسازندۀ میل به داشتن کودک نیستند اما امید است که بتوانند قدرت و پیچیدگی این میل را نشان دهند. همسانسازیها، نیازهای نارسیسیستیک سالم و اشتیاق به بازآفرینی روابط گذشته، همگی به زن نیرو میبخشند تا نقش مادری و پرورشدهندگی را ایفا کند. این عناصر، همزمان که رؤیاها و عواطف او را از نو سامان میدهند، زمینه را برای دلبستگی به نوزاد فراهم میآورند.
[1] John Money and Anke Ehrhardt
[2] Parmelee & Stern
[3] Maccoby & Jacklin
[4] Korner
[5] Robert Stoller
[6] primary femininity
[7] Helene Deutsch
[8] self-image
[9] mirroring
[10] Winnicott
[11] grandiose self-image
[12] یعنی سرمایهگذاری نارسیسیستیک عظیمی روی نوزاد صورت گرفته است. م.
[13] Coddington
[14] double identification
[15] rapprochement