
زیگموند فروید مطالعۀ موردی «گرگ مرد» [1] را بر اساس زندگی سرگئی کنستانتینوویچ پانکیف ارائه کرده است و این مورد بالینی که گاهی در فارسی به «مرد گرگ آذین» یا «مرد گرگی» نیز میگویند، یکی از جامعترین و اثرگذارترین تشریحات روانکاوانۀ او به شمار میآید. این تحلیل که چهار سال و نیم به طول انجامید، طولانیترین تحلیلِ فروید بود و با آن، فروید قصد داشت نشان بدهد که ریشۀ روانرنجوریهای بزرگسالی را باید در تعارضهای کودکی، بهویژه آنهایی که با جنسانیت [یا سکسوالیته] گرهخوردهاند، جستوجو کرد. افزون بر این، مطالعه گرگ مرد فرصتی برای فروید فراهم آورد تا نظریههایش را دربارۀ صحنۀ نخستین، جنسانیت کودکانه و عقدۀ اُدیپ روشنتر بیان کند.
سرگئی کنستانتینوویچ پانکیف (۱۸۸۷-۱۹۷۹) اشرافزادۀ ثروتمند روسی بود که در سال ۱۹۱۰ و در ۲۳ سالگی درحالیکه از افسردگی شدید، نشانههای وسواس فکریعملی و اضطراب فلجکننده رنج میبرد، به فروید مراجعه کرد. بیماری او در ۱۸ سالگی پس از ابتلا به عفونت سوزاک آغاز شد و پس از خودکشی پدرش (۱۹۰۶) و خواهرش آنا (۱۹۰۸) شدت یافت. او علیرغم مراجعه به روانپزشکان نامداری چون امیل کرپلین [2] و تئودور زیهن [3] تسکین نیافت؛ تا زمانی که فروید تحلیل روانکاوانه او را آغاز کرد.

هدف اصلی فروید در این مطالعه ثبت جزئیات کامل تحلیل نبود، بلکه او میخواست روانرنجوری کودکانهای را بکاود که زمینۀ اختلالات بزرگسالی مراجع را شکل میداد. فروید در پی آن بود که نشان دهد:
روانرنجوریهای بزرگسالی از تعارضهای کودکی سرچشمه میگیرند.
جنسانیت نقشی کلیدی در شکلگیری روانرنجوری ایفا میکند.
صحنههای نخستین (چه به طور واقعی دیده شده باشند و چه در فانتزی ساخته شده) در آفرینش فانتزیهای ناهشیار نقشی بنیادین دارند.
فروید این روایت بالینی را شبیه به داستانی جنایی نوشت و سامان داد و از خلال آن کوشید خاطرات پسراندهشده و فانتزیهای دوران کودکی بیمار را بازسازی کند.
بیمار در ابتدا کودکی آرام و خوشرفتار بود، اما با ورود معلم خصوصی زن انگلیسی، رفتارش بهتدریج رنگوبوی پرخاشگری و آزارگرانه به خود گرفت. فروید این تغییر خلق را به صحنههای اغواگری نسبت داد:
چنین تجربههایی اضطراب اختگی کودک را برانگیخت و به واپسروی او به مرحلۀ مقعدی-سادیستی انجامید؛ مرحلهای که در آن پرخاشگری و انفعال همزمان حضور دارند.
مشهورترین نشانۀ بیمار، رؤیای هولناک گرگهای سفید بود که بر شاخههای درختی نشسته بودند. فروید این رؤیا را بهمثابۀ فعالشدن دوبارۀ صحنۀ نخستین تعبیر کرد و منظورش از آن، خاطرهای پسراندهشده از مشاهدۀ رابطۀ جنسی والدینش «از پشت» [4] در هجدهماهگی بود. فروید استدلال کرد که کودک آن زمان ناتوان از درک صحنه بود و همین شد که در چهارسالگی آن صحنه معنای تازهای برایش پیدا کرد و این معنا منجر به نتایج زیر شد:
هراس (فوبیا) از گرگها (ترسی جابهجاشده از پدرش)
فانتزیهای همجنسخواهانه و خود آزارگرانه (در پی همانندسازی با نقش منفعل مادر)

هراس (فوبیا) از گرگ به وسواسهای مذهبی تبدیل شد که شامل خواندن دعاهای اجباری و افکار کفرآمیز بودند.
سمپتومهای ذکر شده تا هشتسالگی محو شدند اما تعارضهای پنهان همچنان باقی ماندند و در بزرگسالی دوباره سر برآوردند.
صحنۀ نخستین بهمثابه هستۀ بیماریزا: مشاهدۀ آمیزش جنسی والدین به یک ترومای معوق[5] بدل شد که بعدها در اثر تغییرات رشدی دوباره فعال گردید.
دوجنسگرایی و عقدة اُدیپ: بیمار در میان همانندسازی منفعل-زنانه (میل به آن که از سوی پدر دوست داشته شود) و همانندسازی فعال-مردانه (رقابت با پدر بر سر مادر) در نوسان بود.
شهوانیت یا اروتیسیسم مقعدی و رابطهاش با پول: یبوست، مشکلات مالی و دوسوگراییاش (میان خسّت و ولخرجی) بازتاب تعارضهای حلنشدۀ مرحلۀ مقعدی بیمار بود.
تعیین تاریخ پایان: فروید زمان مشخصی برای خاتمۀ تحلیل تعیین کرد و این تصمیم او به شکل غیرمنتظرهای روند درمان را سرعت بخشید،چراکه مقاومتهای بیمار در هم شکست.
مسائل انتقال: فضای تحلیل زیر سیطرۀ انتقال منفیِ پرخاشگرانه قرار داشت (بیمار فروید را «کلاهبردار یهودی» خطاب میکرد و فانتزیِ تحقیر او را در سر میپروراند.). بااینحال فروید در گزارش مکتوب خود کمتر بر پویاییهای انتقال [6] تمرکز کرد.
فروپاشی روانپریشانه در ۱۹۲۶: گرگ مرد دچار هذیان خود بیمارانگارانه شد (باورداشت بینیاش از شکل افتاده است). فروید او را به روت مک برانزویک ارجاع داد و برانزویک به درمان پارانویای بیمار پرداخت و انتقال حلنشدۀ او به فروید را تحلیل کرد.
زندگی پس از فروید: انقلاب بلشویکی[7] او را به ورطۀ فقر کشاند. او در وین با حمایت روانکاوان روزگار گذراند و بدل به شخصیتی نمادین در تاریخ روانکاوی شد.
واقعیت در برابر فانتزی: آیا صحنۀ نخستین حقیقتاً اتفاق افتاده بود یا تنها فانتزی بالقوهای بود که بعدها بالفعل شد؟ فروید دشواریِ داوری در این باره را میپذیرفت اما در نهایت گرایش داشت که جانب واقعیت را بگیرد.
درمانی نیمهکاره: هرچند فروید از پیروزیِ درمان سخن میگفت، اما فروپاشیهای روانی بعدیِ گرگ مرد پرده از آن برمیداشتند که رگههایی از ساختار روانپریشی همچنان حل نشده باقیمانده بودند.
جدالهای اخلاقی: برخی منتقدان معتقدند فروید ساختار عمیقترِ روانپریشانۀ بیمار را نادیده گرفت و آن را در چارچوب نظریۀ روانرنجوریِ وسواسی تبیین کرد.

مقالۀ گرگ مرد در کار فروید همچنان یکی از سنگ بناهای نظریۀ روانکاوی محسوب میشود و موارد زیر را روشن میکند:
ریشههای آغازین روانرنجوری در دوران نوزادی شکل میگیرند.
صحنههای نخستین و تروماهای معوق که بعداً فعال میشوند نقش اساسی دارند.
درهمتنیدگی دوسوگرایی جنسی، اضطراب اختگی و عقدة ادیپ بستر اصلی تعارضها را شکل میدهد.
تحلیلگران پسا فرویدی (مانند روث مک برون زویک) [8] بر محدودیتهای رویکرد فروید صحه گذاشتهاند اما این پرونده همچنان بهعنوان نمونهای ماندگار برای بررسی تعارضهای ناهشیار و اثر پایدار تجربههای نخستین کودکی اهمیت دارد.
[1] منتشر شده در 1918، مجموعهای از نوشتههای کوچک در باب نظریۀ روانرنجوری، جلد چهارم.-م.
[2] (1856–1926) روانپزشک آلمانی و پایهگذار روانپزشکی مدرن و طبقهبندی علمی اختلالات روانی. -م.
[3] (1862–1950) روانپزشک آلمانی، پیشگام در روانپزشکی بالینی و پژوهش روی اختلالات عصبی و روان .-م.
[4] اصطلاح لاتین a tergo در متن اصلی فروید آمده است و به معنای «از پشت» است. این تعبیر در ادبیات روانکاوی بهعنوان توصیف صحنۀ نخستین در مورد گرگمرد مشهور شده است و تأکید بر زاویۀ دید او در هنگام مشاهدۀ این صحنه دارد.-م.
[5] a deferred trauma
[6] فروید بیشتر روی خاطرات پسرانده و تحلیل روانرنجوری کودکانه تمرکز داشت و جزئیات واکنشها و تعاملات روانی لحظهبهلحظه بیمار با خودش را در گزارش کمرنگ کرده است.-م.
[7] در۱۹۱7 کودتای سوسیالیستی روسیه به رهبری حزب بلشویک، تحت هدایت لنین، حکومت تزاری را سرنگون و شوروی را بنیان گذاشت.-م.
[8] (1901–1971) روانکاو آمریکایی و شاگرد فروید که به تحلیل انتقال بیماران و تبیین جنبههای روانکاوی پسا فرویدی پرداخت.-م.