
در ابتدا دوربین تصویری از ستونهای عظیم با نمای رومی را نشان میدهد که ورودی ساختمان دادگستری را میسازد. روی سردر این ساختمان نوشته شده است: «اجرای عدالت محکمترین ستون حکومت خوب است» و سپس فیلم با دقایق پایانی جلسۀ دادگاه، شروع میشود. یک قاضی که سرما خورده و کسل است، خطاب به اعضای هیئت منصفه دستورالعملهای خود را دربارۀ تصمیمگیری نهایی توضیح میدهد. از صحبتهای او متوجه میشویم که بنابر قانون اساسی اگر در خصوص گناهکار بودن متهم شک معقولی وجود داشته باشد، هیئت منصفه باید حکم بیگناهی صادر کند و در غیر این صورت، نتیجه نهایی مجازات اعدام است. در انتها نیز قاضی با لحنی بیتفاوت به لزوم جدا کردن واقعیت از خیال توصیه میکند؛ البته به نظر میرسد فقط یک نفر، یعنی عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8، این مهم را جدی میگیرد.
12 مرد به اتاق هیئت منصفه منتقل میشوند. در این اتاق، بیشتر آنها به شوخی کردن با یکدیگر مشغول بوده و گویی پیش از مشورت به این نتیجه رسیدهاند که متهم طبق شواهد دادرسی گناهکار است. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10 میگوید: «این پسر دینی به گردن ما ندارد» و میپندارد که خود روند محاکمه بیش از آن چیزی بوده که متهم مستحقش بوده و نباید وقت خودش را تلف کند. اما در شمارش اولیۀ آرا، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8 (هنری فوندا)، تنها صدای مخالف این جریان است و رای به بیگناهی میدهد. البته که یکی از اعضا در جواب به او با عصبانیت میگوید: «همیشه یکی هست!» عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8 توضیح میدهد که مطمئن نیست پسرک بیگناه باشد اما مسئله آنقدر اهمیت دارد که وقت بگذارند و با یکدیگر گفتگو کنند. او در ادامه میگوید: «مسئله، جان یک انسانه. ما نمیتونیم پنج دقیقهای بگیم گناهکاره. اگر اشتباه کنیم، چی؟»
شاید در پسِ جملۀ «همیشه یکی هست»، آنچه حقیقتاً همیشه حضور دارد، یک غیبت است. فقدان، نقطه آغازی برای وجود یافتن و پیدا کردن میل است و میل، همان نیرویی است که زیستن و ساختن از دل آن شکل میگیرد. اگر همه چیز به تمامی بود، نه پرسشی میماند و نه آفرینش و خلاقیتی و زندگی در کمال بینقصی، جان میداد! نبودن، همانند وقفههای سکوت در ازدحام نتهای موسیقی، به صدا معنا میبخشد و آن یکی که همیشه هست، به عنوان نمادی از «نه» در برابر قطعیت کور جمع، فضا را برای اندیشیدن، انتخابهای تازه و زایش اخلاق و ارزش باز میکند.
نخستین نکتهای که میتوان از این داستان بیرون کشید، مفهوم مسئولیت اخلاقی (moral responsibility) است؛ مسئولیتی که هر فرد، در جایگاه حرفهای یا شخصی، در برابر انسان دیگر بر عهده دارد. این مسئولیت به معنای خودآگاهی، تصمیمگیری اخلاقی و پاسخگویی در قبال پیامدهاییست که اقدامات فرد برای دیگران و جامعه در پی دارند .مطابق با آنچه که در فیلم هم نشان داده میشود، زمانی که وظیفه داریم برای سرنوشت انسانی دیگر تصمیم بگیریم، اخلاقیات فردی و جمعی ما در نوع مواجههمان با مسئله بروز پیدا میکنند. همانطور که در شعار فیلم هم آمده است: «زندگی در دستان آنها و مرگ در ذهن آنهاست.» بنابراین هرچند یک حکم در هر زمینهای بر اساس اطلاعات اولیه ممکن است منطقی به نظر برسد اما از لزوم نگاه مجدد به شواهد از زوایای دیگر نمیکاهد. با توجه به تمامی اخباری که در جوامع انسانی به گوش میرسد، میتوان ردپای این مسئله را در بسیاری از محکومیتها دنبال کرد. از همین رو، اهمیت «یک صدای تنها»در راه رسیدن به حقیقت، گرچه در ابتدای امر، نوری کم سو باشد اما اگر با ایستادگی و باور همراه شود، حتما اثرگذار خواهد بود. چه بسا که تاریخ بشر هم در تأئید این فرض، مصادیقی بسیار داشته باشد.
همچنین فیلم بهخوبی نشان میدهد که چگونه مسئولیت اخلاقی در لباس همرنگی با جمع گم میشود؛ مگر آنکه کسی جرات کرده و به بهای تحمل تمسخر، طرد شدن از سوی دیگران و... برابر جریان غالب بایستد. از این منظر، درمییابیم که مسئولیت اخلاقی لزوماً در انطباق با معیارهای بهنجار جامعه تعریف نمیشود و عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8، سوژهای است که با وفاداری به این مسئولیت، نشان میدهد که اخلاق راستین، نه در جلب تأیید جمع، بلکه در رویارویی صادقانه با وجدان فردی ریشه دارد.
به همین ترتیب، در این فیلم هم در پی استدلالهای سنجیده فوندا با گذشت زمان، برخی از هیئت منصفه نظر خود را تغییر داده و درمییابند که دلایل بهاندازۀ کافی وجود دارد تا در نهایت حق پسر جوان را در نظر بگیرند. «معقول» بودن شک فوندا زمانی روشن میشود که هیچکدام از اتهامات نقلشده وقتی به دقت به چالش کشیده میشوند، قابلتأیید نیستند. درواقع در این داستان، به موازات آنکه بیتفاوتیها، پیشداوریها، تعصبات و مسائل شخصی مخل در تصمیم گیری درست از سمت دیگر اعضا مذمت میشود، قدرت عقل، انصاف، نجابت، مراقبت و رعایت اخلاق انسانی هم حتی اگر در اقلیت باشد، تحسین شده و اثر خود را به نمایش میگذارد.
چه بسا این موضوع در فیلم، بیت زیبایی از مولانا را به ذهن تداعی میکند:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز
بنظر میرسد در ابتدای روایت فیلم 11 نفر از اعضای هیئت منصفه به جای تجربۀ نگرانی(Capacity to be Concern)، دغدغۀ همدلانه نسبت به وضعیت متهم، اقدام به مشورت و صرف وقت برای رسیدن به تصمیم نهایی، با نوعی حالت بیتفاوتی آشکار، نگاه سادهانگارانه، موضعی بسته و تک قطبی نسبت به واقعیت (متهم گناهکار) برخورد میکنند. به صورت کلی، این نوع نگرش و نحوۀ قضاوت آنان را میتوان با استفاده از مفهوم «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» در نظریۀ ملانی کلاین تبیین کرد.
در یک توضیح مختصر از تئوری ملانی کلاین، روان کودک/انسان در مسیر رشد از دو وضعیت بنیادین پارانوئید-اسکیزوئید (paranoid-schizoid position) و افسردهوار (depressive position) گذر کرده و یا مابین آنها نوسان میکند. همچنین این دو وضعیت نوع الگوهای دفاعی، سازمان روانی و نحوۀ تعاملات فرد را توصیف میکنند. بنابر این نظریه و متناسب با روایت فیلم، موضع پارانوئید-اسکیزوئید مرحلهای از تحول روانی است که در آن دیگری و شرایط او نه بهعنوان فردی با پیچیدگیهای درونی و موقعیتی با چشم اندازهای مختلف، بلکه بهعنوان تهدیدی برای ایگو تلقی میشود! از اینرو، آنها بدون ظرفیتی برای دیدن متهم به عنوان یک سوژۀ انسانی و زوایای مختلف شواهد، شتابزده و بیتأمل به گونهای دفاعی، به گناهکار بودن او حکم میدهند.

برای توصیف ویژگیهای موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید در اثنای نقد و تحلیل فیلم دوازده مرد خشمگین، میتوان به موارد زیر اشاره داشت:
کلاین تشریح میکند که در این وضعیت، فرد هنوز قادر نیست دیگری را بهعنوان مجموعهای از جنبههای متضاد، چندوجهی و پیچیده درک کند. از همینرو، ابژهها را به حالتی از دوپارهسازی (Splitting)، در دو قطب تماماً خوب یا تماماً بد تجربه میکند. بهعنوان نمونه، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10، فارغ از درنظر گرفتن هرگونه ابعاد دیگر در پرونده یا وجوه انسانی متهم، او را صرفاً موجودی خطرناک، جنایتکار، وحشی و دروغگو میبیند.
از سوی دیگر، در این موضع، فرد احساسات و تکانههایی که برایش پذیرفتنی نیست را نمیتواند در خود نگه دارد؛ بنابراین، برای حفظ انسجام درونی، آنها را به بیرون نسبت داده و دست به فرافکنی (projection) میزند. به طور مثال، در روایت عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3، او خشم حل نشدۀ شخصی از پسرش را بر دوش متهم میگذارد. از همین رو، فرافکنیهای متعدد تاجر به پسر نوجوان، در ابراز رأی او مبنی بر گناهکاری متهم جلوه میکند.
همچنین در موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید، نوعی اضطراب پارانوئید (Paranoid Anxiety) غالب است. این اضطراب که از تکانههای درونی ناخوشایند و یا احساسات ناهشیار در قالب تهدیدهای درونی برخاسته است، به جهت محافظت روانی، خود را به شکل تهدیدهایی بیرونی نشان میدهد. از طرفی برای مقابله با این اضطراب، فرد به دفاعهای اولیه و بدوی متوسل میشود؛از جمله انکار (Denial) و کنارهگیری ذهنی یا گسست (Withdrawal/Dissociation) که میتواند در قالب فرار از مواجهه با ابهام، بیتفاوتی افراطی، سادهسازی واقعیت و تمایل به شتاب در تصمیمگیری بروز یابد. به همین علت اکثر اعضا و بهطور مشخصتری عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 7، برای گریز از این وضعیت پراضطراب که مستلزم تفکر و تحمل ابهام (Tolerance for Ambiguity) است، تمایل دارند هرچه سریعتر رأی گناهکاری را اعلام کرده و پرونده را مختومه کنند.
با جمع بندی موارد مطرحشده، روشن میشود که اعضای هیئت منصفه بهدلیل رفتارهایی همچون فرافکنی، تقسیمبندی دوگانه، ابراز واکنشهای شدید ناشی از اضطراب تهدید ناشناختهها، در گونهای وضعیت روانی قرار دارند که بهطور ناخودآگاه در موضعی پارانوئید و قطعیتی از جنس جرم و جنایت مطلق نسبت به متهم مینشینند. از این بابت، شخصیت عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۸ در این حکایت نقش حیاتی بازی میکند. معمار با تکیه بر مفهوم شک معقول (reasonable doubt) که از ابتدا تا انتهای فیلم بهطور گسترده مورد بررسی قرار میگیرد، موفق میشود بر دیوار سنگی سفت و سخت مجموعه این مکانیسمهای روانی، ترکهایی وارد کند. در واقع، او با ایجاد شک، سوال و به چالش کشیدن شواهد تصویر تک قطبی «گناهکار»، به اعضا کمک میکند که به مرور مستندات را در مقیاس گستردهتری بررسی کرده و به تصویری کلنگر از واقعیت دسترسی پیدا کنند (واقعیتی که بازنمایانگر موضع افسردهوار است). چهبسا همان شکافهای تردید شکلگرفته بر پهنۀ دیوار تماماً مجرم، محلی برای ورود نور حقیقت میشوند.
با همۀ اینها در ادامۀ فیلم رأیگیری که با 11 به 1 آغاز شده بود، به تدریج تغییر میکند و با وجود اینکه تنها به نقل قولها و شواهد دست دوم دسترسی داریم، اما در روند داستان به قدری با جزئیات پرونده آشنا میشویم که گویی ما هم در شب قتل، همه اتفاقات را نظارهگر بودهایم. همچنین علاوه بر فهمیدن اطلاعات حادثه، از خلال استنتاجهای هریک از اعضای هیئت منصفه به فهم داینامیکهای یک به یک آنها نزدیک میشویم. و این همان قطعۀ درخشانی از روایت این فیلم است که به آرامی بسیاری از جنبههای آشکار و پنهان شخصیت اعضای هیئت منصفه را درحالیکه با ترکیبی از تعصبات، پیشداوریها، ناامنیها، مسائل ناهشیار، روان رنجوریها و عقاید متفاوت به نگرانیهای فوندا و مواجهه با چالش در خصوص متهم واکنش نشان میدهند، نمایان میکند. هر مرد مجموعۀ گستردهای از ابعاد روان خود و عوامل احساسی را که مانع از دیدن حقیقت میشوند به روی میز قضاوت میآورد:
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 1: رئیس جلسه و مربی فوتبال دبیرستان است که مسئولیت سازماندهی و نظم دادن به فضای پرتنش و آشفتۀ میان اعضا و آرا را بر عهده میگیرد. به تعبیری میتوان نقش او را با عملکرد سازمان دهندۀ ایگو (organizing ego function) در نگاه روانکاوی مشابه دانست؛ بخشی از ایگو که برای پیشگیری از فروپاشی یا آشفتگی ذهنی ساختار و انسجام ایجاد میکند. با اینحال در یکی از سکانسها، به محض آنکه یکی از اعضا عملکرد او را زیر سوال میبرد، به قصد سرباز زدن از نقش مدیریتیاش با حالتی از قهر کردن اجتناب (avoidance) میکند. این امر میتواند نشانی از ضعف او در مقابله با انتقادات مستقیم باشد. همچنین با وجود عملکرد فعالانۀ او در هماهنگی و تعادل بخشیدن به گروه، در جهت نظر دادن برای تصمیم گیری درباره متهم، او عمدتاً مشاهدهگر باقی میماند. شاید بتوان او را به رهبر یک ارکستر تشبیه کرد که خود سازی نمینوازد اما در جهت به گوش رسیدن نوای متنوع سازها گروه را هدایت میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 2: مردی خجالتی و صراف بانک است که به ندرت شجاعت بیان نظرات خود را دارد. افکارش در حجمی از اضطراب، ترس از اشتباه و قضاوتهای احتمالی محو میشوند. گویی برای رسیدن به قطعیت در تردیدهایش، عمیقا به دنبال نشانهای از تأیید در نگاه دیگران است. چه بسا که درخت وابستگی به نظرات بیرونی، میوهای از حاشیه نشینی و انفعال (passivity) را میتواند به بار بیاورد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3: مدیر یک کسب و کار و تاجر است. همچنین او آخرین کسیست که رأی بر بی گناهی میدهد. او از همان ابتدا اعلام میکند که هیچ احساسی شخصی در مورد این پرونده ندارد. چه بسا این انکار اولیه انعکاسی از یک دفاع روانی است که با صدایی سرکوب کننده، بروز دردی خانوادگی را از ناخوداگاه پس میراند اما در پس تمامی واکنشهای سرشار از خشم و رنجش فریاد میزند: این یک پرونده شخصی است! به بیان دیگر، مطابق بر نظریۀ فروید، این جمله نمودی از یک انکار اعتراف آمیز (Negation) است؛ جایی که فرد محتوایی ناهشیار را ظاهراً رد میکند اما همین انکار، بهخودیخود اعترافیست به وجود آن محتوا. تا جایی که در یک سکانس کلیدی، همچنانکه کیف پولش را روی میز پرت میکند، عکسی قدیمی از پسرش بیرون میافتد و همزمان میگوید: «تمام حقایق اینجا هستند.» اما این، به راستی کدام حقیقت است؟ چگونه او حقیقت را در کیفی پنهان کرده و آن را به بیرون پرتاب میکند؟ عکس پسرش، روی میز، در میان اسکناسها، گویی سرنخی از یک گرۀ شخصی است. او میخواست از پسرش مردی بسازد اما پسر، روزی در حین دعوایشان با مشت به صورت پدرکوبید و برای همیشه رفت. حالا تاجر مانده و سالهای بیخبری از فرزندش از یک سو و پروندۀ اتهام یک پسر نوجوان از سوی دیگر؛ گویی که زخمهای گذشته دهان باز میکند! در واقع این سکانس به این اشاره دارد که آنچه تاجر از پرونده برداشت میکند، بیش از آنکه ناشی از حقایق بیرونی باشد، از واقعیتهای درون روانی خودش (internal psychic realities) سرچشمه میگیرد. چه بسا که رابطۀ گسستۀ او با پسرش، ناخودآگاه او را به پذیرش گناه پسرِ غریبۀ آشنا، بسیار راغب میکند.
به بیان دیگر میتوان در اثنای تحلیل رواشناختی فیلم 12 مرد خشمگین، دریافت که خشم پدر (عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3) نسبت به پسرش (که ابژۀ اصلیِ این عاطفه است)، از طریق مکانیسم دفاعی جابهجایی (Displacement) روی متهم نوجوان (ابژه دیگر) جابهجا شده است. در روانکاوی جابهجایی به سازوکاری اشاره دارد که فرد طی آن ناخودآگاه تلاش میکند احساسات یا تمایلات ناخوشایند خود را که قادر به مدیریت آنها به طور مستقیم نیست از یک هدف یا شیء به هدف یا شیء دیگری منتقل کرده تا از رویارویی با احساسات واقعی خود جلوگیری کند. بدین ترتیب به نظر میآید که او به جای روبرو شدن با خشم و رنج کهنهاش نسبت به فرزند، احساسات پرخاشگرانه و امیال پنهانِ پسرکُشیاش (Filicide) را بر متهم فرومیریزد و او را مستحق مجازات میبیند. گویی با صدور حکم اعدام، در واقع حکم طرد و تنبیهی سخت را برای فرزند خودش امضا میکند.
تاجر در جریان جلسه، همانطور که جدالهای کلامی اوج میگیرند، خودافشاییهای (self-disclosure) متعددی را به روی صحنه می آورد؛ تا جایی که با صدای بلند میگوید: «بچههای خراب. شما تمام زندگیتان را صرف آنها میکنید و اونها زندگی رو به گند میکشونن !" و سپس با حالتی پر از غضب، به عکس خود و پسرش نگاه کرده و آن را تکه پاره میکند. مواجه شدن با احساساتی که نسبت به فرزندش دارد، برای او تجربهای است بسیار دردناک و دوسوگرایانه (Ambivalence). دوسوگرایی به حالتی گفته میشود که فرد همزمان احساسات متضاد و مخالف را نسبت به یک فرد، شیء یا موقعیت دارد؛ به طور مثال احساساتی متعارض و همزمان از محبت و نفرت، رضایت و ناراحتی یا تمایل و دافعه نسبت به یک موضوع خاص. در اینجا عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3 از یک سو احساسات عصبانیت و پرخاش (Aggression) نسبت به فرزندش دارد و با پاره کردن عکس آن را بروز میدهد. اما از سوی دیگر، زمانی که با آسیبی که به پسرش زده مواجه میشود، احساس گناه (feeling of guilt) بر قلبش سنگینی میکند. این حس به طور پررنگتری در سکانسهای پایانی فیلم، زمانی که تاجر با پشیمانی به عکس آسیب دیدۀ پسرش (عکس نماد و سمبلی از خود پسر آسیب دیدهاش است) نگاه میکند، مشهود است.
اما نقطۀ عطف در همین زمانی رقم میخورد که تاجر بالاخره میتواند با احساسات واقعی خود نسبت به پسرش (ابژۀ اصلی) مواجه شود، نه با تصویر فرافکنیشدهاش بر پسر نوجوان (ابژۀ جایگزین شده)؛ و از این رو بیگناهی متهم را اعلام میکند. این برگشتن رای، صرفاً یک تغییر نظر ساده نیست بلکه خبر از لحظۀ ناکارامد شدن سازوکارهای دفاعی(defensive breakdown) میدهد؛ جایی که او دیگر قادر به حفظ این دیوارهای محافظ روانی نبوده و اشکهایی که همچون پیامآورانی از سوگواری، در مسیر خود به سطح روان به راه میافتند. و این، لحظهای دردناک، اما رهاییبخش از پذیرش فقدانیست که مدتها در غلیان احساسات خشم و انکار گم شده بود و حال امکان ارتباط دوباره با واقعیت را فراهم میکند.
از یک منظر دیگر، دربارۀ داینامیکهای ارتباطی (Relational Dynamics) عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3، میتوان به تاریخچۀ او با پدرش اشاره کرد. در جایی از فیلم او تعریف میکند که در کودکی مجبور بوده پدر خود را با عنوان «آقا/قربان» خطاب کند و متأسفانه جوانان امروزه دیگر چنین احترامی را رعایت نمیکنند! اما در ادامه، در صحنهای دیگر، خود او (تاجر) به عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9، پیرمرد سالخوردهای که از شواهد پرونده صحبت میکند، پرخاش میکند و با بی احترامی نظرات او را زیر سوال برده و میگوید: «تو فقط یه پیرمردی، تو آخه چی میدونی؟»
در واقع، با وجود اینکه تاجر در دوران کودکی خود تجربۀ ناعادلانهای از احترامی که بهطور اجباری باید نسبت به پدرش میداشته دارد ولی به نظر میرسد که او به طور افراطی به همین نوع رابطه و احترامهای نامتناسب معتقد است. او تمایل دارد که جوانان به این شیوه به بزرگترها احترام بگذارند! اما تصویری که در این سکانس شاهدش هستیم، این است که خود او دربرابر عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9 که از او مسنتر است، مشخصاً بی احترامی میکند. گویی تاجر بار سنگین خشم و رنجی را که از سالهای سخت انضباط پدرانه به دوش میکشیده است به صورت ناخوداگاه سرکوب کرده و به اعماق روانش پس میراند (repression) . اما پسرانش دقیقاً از همان نقطهای شکست میخورد که در آن بنا شده است؛ هیچ فراموشیای نجاتبخش نیست زیرا آنچه در خاک ناخودآگاه دفن میشود، محکوم به تکرار است و در قالبی دیگر یا در زمانی دیگر به طور نامتناسبتری، همچون مردهای سر از گور برمیآورد.
از دیگر صحنههایی که رابطۀ عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۳ با پدرش را بهصورت نمادین بازتاب میدهد، لحظهای است که تاجر با استفاده از معمار برای شبیه سازی کردن حادثه، چاقویی را که در قتل استفاده شده به دست میگیرد و سعی دارد نشان دهد متهم چگونه پدرش را کشته است. در این دقایق نفسگیر، درحالیکه چاقو را بالا میبرد و از شدت خشم میلرزد و صورتش به هم فشرده شده، اینطور به نظر میرسد که انگار واقعاً میخواهد با آن معمار را بکشد. روشن است که در این لحظات عمل او(act ) به جای کلماتش (word) با ما حرف میزند. در اندیشۀ تحلیلی، این رفتار میتواند نوعی کنشنمایی (acting out) تلقی شود؛ وضعیتی که هیجانهای پردازشنشده، بهجای آنکه در حروف یک کلمه به جریان بیافتند به صورت نوعی واکنش رفتاری شدید طغیان میکنند.
در این بازسازی صحنۀ قتل، صرفاً از منظر برخی مفاهیم، اتاق هیئت منصفه به اتاق درمان شباهت پیدا میکند. آنچه از تقابل میان تاجر و معمار شکل میگیرد، بیش از آنکه مشاجرهای برای تصمیم گیری دربارۀ رأی نهایی متهم باشد، لحظهبهلحظه صحنهای انتقالی (transference-like situation) را به ذهن متبادر میکند. همانطور که مراجعان در روند درمان از محل تجربه آسیبهای والدینی با درمانگر خود ارتباط برقرار میکنند، تاجر نیز معمار را بهمثابۀ ابژۀ انتقالی (transference objec) tدر جایگاه پدرش مینشاند. در این کشاکش مملو از خشم و ترس، گویی بخش آسیبدیده و رنجیدۀ درون تاجر با پسرک متهم (که او هم در دفعات متعدد ازار جسمی و کلامی از پدرش آسیب دیده است)، همانندسازی (identification) کرده و تصویر پدر بیرحم و آزارگرش bad object) (را روی معمار فرافکنی (projection) میکند. این ترکیب انتقال، همانندسازی و فرافکنی، صحنه را به یک آرایش مجدد از رابطههای اولیه (primary object relations) تبدیل میکند. در واقع فرایند فرافکنی نه به قصد آسیب، بلکه به عنوان راهی برای پیدا کردن دسترسی با ابژۀ بد درونی (پدر درونی تاجر) در یک سطح بیرونی، به امید بازسازی یک رابطۀ دردناک قدیمی اتفاق میافتد.
بدین ترتیب در دل این لحظۀ سخت، امکان تولد تجربهای تازه وجود دارد. اگر ابژهای که مورد فرافکنی قرارگرفته است (درمانگر/ عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8) بتواند بدون واکنش تدافعی، تنبیه، طرد و....، به شیوۀ متفاوتی از ابژۀ بدِ قدیمی با تاجر (مراجع) ارتباط برقرار کند، نوید آن میرود که مراجع به درک عمیقتری از آنچه در جریان است دست یافته و روش تعاملی جدیدی پیدا کند. در اینجا هم معمار با حضور بیقضاوت و پذیرنده، هیجانات آشفته و دردناک تاجر را به نرمی در خود جای میدهد. گویی نگاه آرامش، برای او پیامی دارد: «من این حجم از خشم، رنج، درد و فروپاشی تو را تاب میآورم. من کنارت هستم.»
به زبان وینیکات، معمار آنچه را که در روان عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3 وحشتناک تجربه میشود همچون آغوشی نگه میدارد (Containing/Holding). این مواجهۀ متفاوت برای تاجر، جایی که با ابژهای روبهرو میشود که او را در اوج آسیبپذیریاش سرزنش و ترک نمیکند، به نوعی تجربۀ اصلاحی (Corrective Emotional Experience) بدل میشود. در رواندرمانی، این لحظه به زمانی اشاره دارد که فرد در مواجههای عاطفی، تجربهای متفاوت از آنچه در روابط اولیهاش داشته، از سر میگذراند؛ تجربهای که فرد را از تکرار الگوهای گذشته رها ساخته و به سمت رابطهای بازسازیکننده و ترمیمی هدایت میکند. به همین ترتیب، در هنگام خروج، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۸ دست روی شانههای عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۳ میگذارد و او را تسلی میدهد. این نوازش، شاید که برای او اولین تجربۀ تماس با ابژهای باشد که محروم، سرزنش، تنبیه و طرد نمیکند؛ کسی که همدلانه، امن و مطمئن حضور دارد.
بااینهمه، در لایهای دیگر این همانندسازی با پسر متهم به قتل و چاقویی که بالا می آورد تا در سینه معمار (در جایگاه ابژه انتقالی و تصویر پدرِ درونیشده تاجر) فرو کند، خبر از میل پدرکشی دارد که حالا مجال ظهور یافته. روشن است که این میل به حذف پدر، بهایی سنگین در پی دارد. از این منظر تاجر با نشاندن متهم در جایگاه خویش و محاکمۀ او، در صدد مجازات ناهشیارش بوده و اعدام متهم، به منزلۀ کفارۀ گناه، دامن روانش را از این میل گناهآلود پاک خواهد کرد.
درواقع همانطور که به نظر میرسد دو مفهوم پدرکشی (Patricide) و پسرکشی، مثل یک موسیقی بیکلام در زیر صدا، جملات بازیگران و در دقایق این فیلم به گوش میرسد. مایلم برای جمع بندی موارد گفته شده از بخشهایی از مقالۀ Chong Ho Shon, H. (1999) کمک بگیرم:
«تحقیقات معاصر در زمینۀ قتل نشان دادهاند که نرخ پدرکشی تحتتأثیر نرخ عمومی جرمهای خشونتآمیز یا متغیرهای ساختاری اجتماعی قرار نمیگیرند (به منظور بررسی، به آثار گیلز، گرین، میلیو، اوکلر، و منوئر، سادوف، ویزمن و شارما مراجعه کنید اما به آثار مارلو و وبانک نیز توجه شود). عدم تغییر در نرخ پدرکشی در دورههای مختلف نشان میدهد که متغیرهای سنتی مانند نژاد و طبقه بهطور قاطع، در مقام علت چنین جرمی نمینشینند. این موضوع و در کنار آن نیز ثابت بودن نرخ وقوع پدرکشی در ایالات متحده و خارج از آن، نشان میدهد که علت اصلی پدرکشی، روانتحلیلی است و این علت، عاملی است که پژوهشهای جرمشناسی رایج اغلب به آن توجه نکردهاند.
پدرکشی از این نظر که در برابر مرزهای تعاریف سنتی مقاومت میکند، بیشباهت به سایر موقعیت قتلهای «متداول» نیست:هویتهای دستهبندیشدهای مانند «مجرم» و «قربانی» مبهم میشوند. همانطور که جرمشناسانی چون ریچارد و کارولین بلاک در مقالۀ خود با عنوان «سندرمهای قتل و آسیبپذیری» بیان میکنند: «بازندۀ مواجهه، فردی است که میمیرد و برنده تبدیل به مجرم میشود». بنابراین، تحقیق در مورد قتل به این معناست که رویداد قتل نقطۀ اوج مجموعهای از اقدامات پیشین از سوی هر دو شریک است. این رویداد به این دلیل بهمثابۀ «نقطۀ اوج» در نظر گرفته میشود که ضمن آن تعامل متوقف میشود. از این چشمانداز، اعتبار دوگانهانگاریهای ثابتی مانند قاتل/قربانی جای سؤال دارد. شرکتکنندگان در رویداد قتل ازاینرو پویا هستند که نقشهای محوله را بارها و بارها تغییر دادهاند. در قتل، شانس و/یا نگونبختی است که هویت نهایی را از طریق قانون جزا تثبیت میکند.
جامعهشناس جک کاتز قتل را بهعنوان ابرازی از اخلاق و احساسات حسی درک میکند. به عبارت دیگر، کسانی که میکشند این کار را برای دفاع از نسخۀ خود از «خوبی جهانی»" انجام میدهند. بنابراین، وقتی شوهر متوجه میشود که همسرش با یک دوست مشترک در رابطه است، قتل دفاع از هویت شوهر بهعنوان یک «شوهر خوب» است. در قتلهای مربوط به دزدی نیز که قاتلان با خونسردی به قربانیان بیگناه تیراندازی میکنند، قتل بیانی است از «سرسختی» هویت تیرانداز به مثابۀ موجودی متعالی. تمایز مبهم بین مجرم و قربانی (از دست دادن دستهبندیهای دوتایی) و نقش برخی ارزشها بهعنوان دالهای اربابِ مبتنی بر احکام اخلاقی مقدس، در راستای مطالعۀ پدرکشی، برای ما نقش پیوند مفهومی مهمی را بازی میکند.
در نظریۀ لاکان، سه نوع پدر وجود دارد: پدر زیستی، پدر خیالی و مفهوم کلی پدر که در هر فرهنگی وجود دارد (نک. مقدمۀ بالینی اثر ژوئل دور). اولین پدر، پدر زیستی و عینی است، پدر دوم (پدر خیالی) بهطور پدیدارشناختی ساخته شده است و پدر سوم (مفهوم کلی پدر) انتزاعی و نمادین است. در حقیقت این فرهنگ و نماد است که شخصیت را تعیین میکند. ساحت نمادین همچنین تعریف میکند که پدر بودن به چه معناست. نقشها، هنجارها و انتظارات در تعیین اینکه چه چیزی باعث میشود فردی در یک دستهبندی (پدر بودن) گنجانده شود، نقش اساسی ایفا میکنند. بنابراین، پدر بودن در واقع توسط پدر بودن تعیین میشود. بدین ترتیب پدر نمادین و انتزاعی بر پدر بیولوژیکی ارجحیت مییابد. میتوان گفت که پدر توسط پدر ساخته میشود. همانطور که لاکان میگفت «عشق همه چیز را مدیون کلمه است»، ما نیز میتوانیم بگوییم پدر بودن مدیون نماد و نشانه است. همچنین ساحت نمادین، قواعد اخلاقی مرسوم را تعیین میکند و در مقام یک نظام نشانهای، ارتباطبنیان است؛ گفتمانمحور است: به طوریکه همیشه با دیگری در ارتباط است. بنابراین، قواعد اخلاقی همچون «به والدین خود احترام بگذارید» نه تنها قواعدی برای هدایت، بلکه گزارههایی هستند که ارزشها (دالهای ارباب) نمادین را منتقل میکنند. با چنین قواعد اخلاقی، تعجبآور نیست که پدرکشی به عنوان یک جرم وحشتناک در نظر گرفته شود.
همچنین به عنوان مثال یک پدر بیولوژیکی، با رفتار کردن بهعنوان یک سادیست و دیکتاتور (آزار دادن بچهها و همسرش) در تطابق با تعریف نمادین از پدر، که معنای مشترک و فرهنگی پدر بودن است، عمل نمیکند. درک ما از پدران، افرادی دلسوز، مراقب و فراهمکننده است و نه سادیست! توجه کنید که چگونه گفتمان روزمره این دیدگاه را تأیید میکند. ما عباراتی همچون «پدر بودن چیزی است بیش از فرزند داشتن» یا «فلانی مثل یک پدر رفتار نمیکند» را میگوییم. از طریق بررسی گفتمان روزمرۀ جامعه، میتوانیم درک کنیم که پدر بودن به چه معناست. به وضوح، پدر بودن بیشتر از فقط مسئولیت زیستی داشتن است. ما از چیستی پدر بودن و معنای آن درکی مشترک داریم که بهطور ضمنی و آشکار توسط ساحت نمادین تعریف شده است.
بنابراین، وقتی پدران بیولوژیکی برخلاف دستورات نمادین عمل میکنند، در حقیقت علیه نهاد مقدس، جهانی و ابدی پدر بودن عمل میکنند و وقتی افراد پدران بیولوژیکی خود را که سادیست و آزارگر هستند میکشند، بهعنوان موجودات اجتماعی کامل عمل میکنند؛ در واقع آنها در تطابق با خواستههای خود عمل میکنند و چنین اعمالی در جهت «بازسازی یک رابطه انسانیتر بین فرد و دیگران در دنیای ایشان» است. به همین دلیل است که نوجوانانی که مرتکب پدرکشی میشوند، ممکن است بهعنوان قهرمان دیده شوند. اعمال آنها نه با خواستههای خودخواهانه یا فریبها هدایت میشود و نه «چشمان خود را میبندند» و با دیگران همدستی میکنند تا زندگیای غیراصیل داشته باشند.
این مورد مطرح شده در مقاله از پدرکشی نوجوانانه، یافتههای کوردِر، بال، هایزلیپ، رولینز و بومونت را تأیید میکند. اما همانطور که از جنبههای موقعیتی جرم مشهود است، نظریۀ فروید دربارۀ پدرکشی کمک زیادی به درک سازمان روانی مجرم نمیکند. باید به یاد داشت که برای فروید، پدرکشی بزرگترین تهدید برای نظم اجتماعی است. با این حال، مواردی مانند مورد ذکر شده، ادعاهای فروید را نقض میکند. ناهماهنگی بین نظریه و دادهها نیازمند فرمولبندی یک نظریه جایگزین است که بر اساس مفهوم پدر در تئوری لاکان باشد.»
از این منظر شاید بتوان گفت، پدرکشی در این موارد (مواردی شبیه به آنچه در مقالۀ یادشده مطرح شد و نیز پدر عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3 و پدر متهم نوجوان) به تعبیری جدا شدن از بند استبداد پدر در قالب یک بد ابژۀ درونی (internal bad object) و قدم گذاشتن در مسیر تمایز، فردیت، سوژهگرایی، رهایی از الگوهای مخرب به جا مانده از ان ابژۀ درونی_بیرونی و پیدا کردن و ساختن ارزشهای جدید(reconstruct) است. در این زمینه میتوان شخصیت فوندا را به عنوان سمبلی از پدرکشی در نظر گرفت. در واقع او به تنهایی در برابر قضاوتهای نامتناسب و فشار اعضای هیئت منصفه مبنی بر پذیرش قدرتهای بیرونی و قوانین جامعه ایستادگی میکند. او با استفاده از ابزار تفکر و استدلال، از نظام قضائی و هنجارهایی که گاها دچار نقاط کور و غیرمنصفانه بوده انتقاد کرده (رد قدرت پدر و تمرد از تسلط والدینی) و آن را به چالش میکشد تا به حقیقت و عدالتی منصفانهتر دست یابد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 4: یک دلال سهام مطمئن و کمی متکبر که به همه جوانب پرونده نگاهی تکبعدی و مبتنی بر منطق دارد و احساسات را در رفتارها و نحوۀ پردازش محرکها لحاظ نمیکند (Emotionless) . تاجایی که در گرم ترین روز تابستان، در فضای بستهای که حتی پنکه هم کار نمیکند و همه از گرما عرق میریزند، او تنها کسی است که کتش را در نمیآورد؛ گویی که راه را بر تجربۀ حسهای بدنی هم بسته است. در برخورد اول، ممکن است این ویژگی او امتیاز بزرگی برای به چالش کشیدن شواهد پرونده باشد اما در ادامه و به دلیل آنکه برخی از زوایای احساسی از نظرش دور میماند، معادلاتش در زمینۀ گناهکاری متهم به خطا میرود. در واقع، همان چیزی که ابتدا نقطۀ قوت او به حساب میآمد، در ادامه تبدیل به نقطۀ ضعفش میشود. پیرو اندیشۀ روانکاوی میتوان گفت که عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 4 از دفاع عقلانیسازی (Intellectualization) استفاده میکند. عقلانیسازی به مکانیسمی اشاره دارد که در آن فرد برای دوری از احساسات دردناک یا استرسزا، به جای تجربه و ابراز این احساسات، صرفاً به تحلیل عقلانی و فکری موقعیت میپردازد. در این فرآیند، فرد از احساسات خود فاصله گرفته و سعی میکند مسائل را تنها از دیدگاه منطقی و تحلیلی بررسی کند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 5: همانطور که در طول فیلم مشخص میشود، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۵ نمایندهای از طبقۀ کارگر و محلهای فقیرنشین است. در جایی که عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10، با پیش داوریهای تند و تلخش نسبت به متهمی که در محلۀ زاغهنشین بزرگ شده است صحبت میکند، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 5 میگوید: «آقایان صبر کنید، من هم انجا بزرگ شدم.» او مدافع عزت نفس از دست رفتۀ کسانی است که سالها توسط ساختارهای نابرابر طبقاتی، اجتماعی و اقتصادی سرکوب، تحقیر شدهاند و مورد سوء ظن قرار گرفتهاند. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 5 این تجربۀ زیستۀ مشابه با متهم را نه انکار کرده و نه از آن فرار میکند، بلکه این تاریخچۀ مشابه به او کمک میکند که نگاهی انسانیتر نسبت به پیشینۀ متهم داشته باشد؛ با وجود اینکه مقید است که از روی ترحم و سوگیری رأی بر بیگناهی نگذارد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 6: یک کارگر ساختمانی است. از همان شروع رایگیریها تأکید میکند که هدفش اجرای عدالت است اما اعتقاد دارد دیگران برای نظر دادن درخصوص این مسئلۀ حیاتی، از او شایستهتر هستند. در سکانس گفتگوی او با معمار در سرویس بهداشتی، ابراز میکند: «من اهل فرضکردن نیستم، من یک کارگر سادهام، کار فرضکردن رو رئیسم انجام میده!». این جمله، به روشنی خبر از فاصله او با فرآیندهای فکری دشوار و قضاوتهای چندوجهی دارد. در واقع، او بازتابی از یک وجدان اخلاقی ابتدایی است که با وجود تمایلش به برپایی عدالت از پیچیدگیهای روانشناختی و اجتماعی دوری میکند؛ به همین علت است که گویی تحلیلهای چند بعدی فراتر از اصول سادۀ صرف خوب/بد یا خیر/شر را به دیگر اعضای هیئت منصفه، رئیسش و احتمالا مراجع بالاتر واگذار میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 7: فروشندهای پرحرف و طرفدار بیسبال است. او برای بعد از ظهر روز جلسه، بلیط بازی بیسبال دارد و از همان ابتدا که وارد اتاق هیئت منصفه میشود، بیتاب شتافتن به سمت مسابقه است. در نخستین رأیگیری، تنها برای اینکه زودتر از تصمیم گیری خلاص شود، مطابق با اکثریت آرا، رأی بر گناهکاری میدهد. در نقطهای از فیلم که آرا 6 به 6 مساوی میشود، برای تسریع روند بررسی، بدون هیچ استدلال و برهانی، رأی خود را به بیگناهی تغییر میدهد. متقابلاً عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 11 در برابر این واکنش، از او انتقاد میکند: «چه کسی به تو میگوید که حق داری اینطور با جان یک مرد بازی کنی؟». در واقع عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 7، نه تنها از زیر بار مسئولیت جمعی یک تصمیمگیری حیاتی فرار میکند، بلکه خود را محق میداند که بیهیچ تعهد و رسیدگی، دربارۀ گناهکاری یا بیگناهی انسانی رأی دهد. برای او، تمام آنچه که اهمیت دارد رسیدن به بازی بیسبال و پیگیری دغدغههای شخصیاش است که حکایت از نوعی نگاه خودمحور و غیر همدلانه نسبت به مسئلۀ جان آدمی دارد. هرچند ظاهرا از گرما، بیسبال، یا خرابی پنکه حرف میزند اما در حقیقت، از نظر روانی در فضای بحث درباره متهم غایب است. گویی نه در جایگاه داوری، بلکه در نقش تماشاگری حضور دارد که بهجای دنبالکردن روند بررسی شواهد، در خیال خود، پاس گلهای بازیکنان بیسبال را انتظار میکشد. با توجه به ویژگیهایی مثل خودمحوری (Egocentrism)، غیبت روانی (Psychic Absence)، فقدان همدلی (Lack of Empathy) و احساس حقطلبی (Entitlement)، میتوان دفاعی نارسیستیک (Narcissistic) را از رفتار و نوع مواجهه او برداشت کرد. در اینجا، تعبیر «نارسیستیک» نه بهمعنای آسیب اختلال شخصیت، بلکه اشارهای است به نوعی الگویی دفاعی که در شرایط استرسزا فعال میشود. این مکانیسم دفاعی، همچون حائلی روان را از درگیری مستقیم با مسئولیت، واقعیت و احتمال تجربۀ هیجانات دردناک محافظت میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8: معمار است و نخستین فردیست که دربارۀ گناهکاری متهم ابراز تردید میکند. او نهتنها در برابر اکثریتی قاطع و قضاوتگر در هیئت منصفه ایستادگی میکند، بلکه شیوۀ برخورد آرام، دقیق و پردازشگرش در لحظات پرتنش میان اعضا، بستری امن برای شکلگیری نوعی ظرفیت تفکر مستقل، به دور از جزماندیشی، پیشداوری و... فراهم میآورد. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۸ در این موقعیت، نقشی شبیه به مادر یا درمانگر ایفا میکند و کسی است که میتواند تنشها، تعارضها و اضطرابهای جاری در فضا را دربرگیرد و با به چالش کشیدن و معنا بخشیدن به هیجانات و فرافکنیهای خام، امکان بازشناسی احساسات و افکار را برای دیگر اعضا فراهم سازد. این ظرفیت باعث میشود تا آنان نیز بتوانند از زاویهای متفاوت به شواهد و فرضیات بنگرند. این نوع عملکرد، تداعیگر مفهوم خیالپردازی (reverie) و نگهداری (containment) در نظریۀ بیون است. مایلم برای بسط بهتر مطالب گفته شده به قسمتهایی از مقالۀ Vaslamatzis, G. (1999)، Garfinkle, E. (2011) اشاره کنم:
«نگهدارندگی و تفسیر، دو جنبۀ جدانشدنیِ تکنیک روانکاوی هستند. این مسئله را میتوان با استفاده از استعارههای بالینی بیون دربارۀ رابطۀ ظرف-مظروف (container-contained) و ظرفیت خیالپردازی (reverie) بهتر درک کرد.
ایدههای جدید در نظریه و تکنیک روانکاوی همواره از مشارکتهای پیشین نشأت میگیرند. کلاین با معرفی مفهوم همانندسازی فرافکنانه، دیدگاههای فروید دربارۀ روابط اولیه با ابژهها را باز نگریست. بیون با گسترش مفهوم همانندسازی فرافکنانۀ کلاین، این دیدگاه را از سطح تجربۀ نوزاد به سطح رابطۀ مادر و نوزاد منتقل کرد. تأکید او بر توانایی مادر است در دربرگرفتن اضطرابهای ابتداییای که نوزاد تجربه و به درون مادر فرافکنی میکند.
بیون برای توصیف پیوند میان مادر و نوزاد از استعارۀ ظرف-مظروف استفاده میکند. این استعاره در توصیف رابطۀ اولیۀ نوزاد با سینۀمادر بهکار میرود؛ زمانی که نوزاد اضطرابهای خود را به سمت سینه فرافکنی میکند. اگر این فرافکنی با تجربهای خوشایند همراه باشد (یعنی مادری که قادر است اضطراب را تحمل کرده و در خود نگه دارد)، نوزاد احساسی از آرامش و اطمینان پیدا میکند. اما اگر این تجربه خوشایند نباشد (یعنی مادری که خود مضطرب است و نمیتواند گرایشهای تهاجمی و اضطرابی نوزاد را در خود نگه دارد)، پاسخی که به نوزاد باز میگردد حاوی هیچ پردازش مؤثری از مواد فرافکنیشده نیست و در نتیجه، منِ ناپختۀ نوزاد غرق میشود.
در این رابطه، بیون بُعد دیگری به نام خیالپردازی (reverie) را معرفی میکند که مکمل خیالپردازیهای فرافکنانۀ نوزاد است. خیالپردازی به معنای توانایی خاص مادر برای حس کردن نوزاد در درون خود و دادن شکل و کلام به تجربههای نوزاد است. بیون معتقد است که این فرآیند ممکن است زیرا مادر تحتتأثیر موادِ پیشازبانی نوزاد قرار میگیرد (یعنی همانندسازیهای فرافکنانۀ او) و در پاسخ، افکار و خیالپردازیهای خود را تولید میکند تا این مواد دریافتی را به شیوۀ خاص خود پردازش کند (بیون ۱۹۵۹، ۱۹۶۲).
در واقع، بیون از واژۀ «خیالپردازی» برای توصیف حالتی از پذیرش آرام و دریافت احساسات نوزاد استفاده میکند که به او این امکان را میدهد تا به این احساسات معنا بدهد. نوزاد احساسات خود را تخلیه کرده و بهطور ناخودآگاه تلاش میکند تا ترسها و حالتهای غیرقابل تحمل خود را از طریق همانندسازی فرافکنانه به ذهن مادر وارد کند. وقتی این حالتها توسط مادر درونیسازی میشوند، فرآیند خیالپردازی در مادر بهعنوان عملکرد آلفا ظاهر میشود که به او کمک میکند تا این احساسات را پردازش کند. از طریق درونیسازی مادر، نوزاد میتواند ظرفیت خود برای تفکر دربارۀ حالات ذهنیاش را گسترش دهد. اگر مادر به این خاطر که تحت فشار است یا بنا بر دلایل دیگری که مانع پردازش موارد مواد فرافکنی شده نتواند این خیالپردازی را در پیش گیرد، نوزاد به جای دریافت معنای مناسب، احساس ترس بینام (nameless dread) را تجربه خواهد کرد.
همچنین ارزش بالینی مفاهیم «ظرف-مظروف» و «خیالپردازی» توسط روانکاو دیگری به نام آگدن نیز مورد تأکید قرار گرفته است. آگدن معتقد است که این مفاهیم به درک بهترِ تعامل انتقال-متقابل کمک میکنند. از نظر او، خیالپردازی در روانکاوی تجربهای خاص و یگانه است که با پدیدۀ انتقال متقابل (countertransference) پیوند میخورد. این تجربهها، با روشنسازی و تحلیل عمیق، میتوانند به عملکردی درمانی و مفید تبدیل شوند.
تحلیل تجربههای پیشازبانی برای تحلیلگر ضروری است تا بتواند ارتباطات غیرکلامی و انتقال متقابل را درک کرده و اضطرابهای غیرکلامی بیمار را به کلمات منتقل کند. تحلیلگر باید تبدیل به ظرفی برای اضطرابهای غیرکلامی بیمار شود و آنها را با همدلی درک کند. در این فرایند، نگهداریو تفسیر همزمان با یکدیگر عمل میکنند و در بستر رابطۀ تحلیلی در نظر گرفته میشوند.
در این راستا، گروتشتاین (۱۹۸۱) دربارۀ ماهیت همانندسازی فرافکنانه توضیح میدهد که خیالپردازی به پذیرشپذیری مادر اشاره دارد؛ که یعنی فعالیت ذهنی مادر در زمانی که نوزاد بهطور طبیعی فرافکنی میکند. در روانکاوی، درمانگر از خیالپردازی برای پردازش و تفسیر مواد فرافکنیشده استفاده میکند و به کمک آن، میتواند آنچه را که بیمار هنوز قادر به فکر کردن یا بیان آن نیست، به کلمات تبدیل کند. این فرآیند به درمانگر اجازه میدهد که بخشهای طردشدۀ شخصیت بیمار را درک کرده و به او کمک کند تا این بخشها را بهتر دربرگیرد.»
بنابر موارد مطرح شده در این نوشتار، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8 نهتنها در مقام یک فرد عدالتطلب به تصویر کشیده میشود بلکه میتوان برخی از عملکردهای او را بهمثابۀ نقش یک درمانگر یا حتی مادری مطابق با آنچه بیون در مقاله ذکر میکند، در نظر گرفت. بدین ترتیب که او در مواجهه با تنش و آشوب هیئت منصفه، در هیئت یک ظرف انسانی(container) ، اضطرابهای خام، تعصبات فرافکنیشده و حالتهای هیجانی تحملناپذیر سایر اعضا (به طور مشخصتری عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10، 7 و 3) را در خود نگه میدارد. پس از آن، این شخصیت با نحوۀ مواجهۀ منعطف، آرام و تأملکننده بستر امن و مناسبی را برای خیالورزی و بازاندیشی به محتوای جریان گرفته در اتاق فراهم میآورد (reverie). او همچنان که با خشونت کلامی و قضاوتهای کور دیگران مقابله نمیکند، با پردازش آنها در درون خود، مواد فرافکنی شده را در قالب پرسشهایی ساده، تردیدهای معنادار و تفکر به چالش میکشد و در مسیر گفت و گو و کلمات به گروه باز میگرداند. برای مثال، در مواجهه با عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3 که خشم خودش را به متهم نوجوان فرافکنی میکند، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8 از واکنش هیجانی پرهیز کرده و با مطرح کردن سوالات سنجیده، همدلانه در رویارویی با تعارضات درونیاش به او کمک میکند. به همین منوال روش برخورد او در گروه، اتاق هیئت منصفه را به فضایی تبدیل میکند که در آن، تفکر، شکلگیری باورهای متفاوت و رشد روانیِ جمعی ممکن میگردد.

عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9: پیرمردی خردمند است که با حقوق بازنشستگی زندگی را میگذراند. اگرچه فوندا نمادی درخشان از انسانیت است اما قصه، قهرمانان دیگری هم دارد. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9 اولین کسی است که به جبهۀ معمار میپیوندد و حمایت او از عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8، نقطۀ عطف مهمی را برای شکل گیری تغییرات بعدی در فیلم رقم میزند. با وجود اینکه سن بالا باعث میشود برخی او را نادیده بگیرند یا قضاوت کنند، بینش منحصر به فرد او از میانسالی دربارۀ شاهدان سالخوردهای که در دادگاه حاضر شده بودند، به درک نقاط مبهمِ پرونده کمک میکند. همچنین او برای بیان نظراتش جرأت زیادی را به خرج میدهد زیرا میداند در هرصورت به نحوی در مورد خودش هم(یک فرد مسن) صحبت میکند. علاوه بر این، در خوانشی عمیقتر میتوان عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۹ را نماد پدری دانست که با محدودیتها و ناتوانیهای خود در صلح است. او مردی است که اختگی خود را پذیرفته و برای کسب قدرت، نیازی به سلطهجویی و کنترل ندارد. این پذیرش، نه از سر ضعف، بلکه همانند جریان رودخانهای خروشان، آب در عین نرمی و لطافت، استوار، موثر و پرهیبت پیش میرود. درواقع پذیرش آسیبپذیری به عنوان بخشی از ماهیت زیست بشری، فضایی را برای درک کردن و حضور یک دیگری فراهم میآورد. چه بسا به همین علت، او کسی است که به طور حامیانهای به شک، بستری برای دیده شدن میدهد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10: صاحب گاراژ و فردی است که به طور عمیقی تعصب دارد و از همان ابتدای رأیگیری شروع به فریاد زدن میکند: «این مردم دروغ میگن. همشون با همین انگیزه به دنیا اومدند و بذارید به شما بگم که به هیچ دلیل واقعی برای کشتن کسی نیاز ندارند. همه یه مشت دائم الخمرن. جنازههارو میندازن تو فاضلاب، چون ذاتشون اینه. اونا وحشیان. اکثرشون بیعاطفهان. من امثال این آدمهارو میشناسم. این بحثهای شما بیفایده است». به نظر میرسد او بر اساس پیشداوریهای قبلی خود از گروههای اجتماعی و طبقۀ اقتصادی خاص، متهم را جنایتکار میبیند و رأی بر گناهکاری میدهد. در نهایت، این شیوۀ قضاوت باعث میشود حتی سایر اعضای هیئت منصفه که خود بر اساس دلایل دیگر به گناهکاری رأی دادهاند، نتوانند حجم زیادِ تعصبات عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۱۰ را تحمل کنند و از او دوری میکنند. در واقع پیشداوری، تعصب (prejudice) و سوگیری (bias)، مفاهیمی هستند که میتوانند بر نحوۀ ادراک و تعامل فرد با خود و دیگران تأثیر بگذارند. پیشداوری به این معنا است که فرد به طور ناخودآگاه یا خودآگاه پیش از داشتن اطلاعات کافی، نظرات و ارزیابیهایی دربارۀ یک فرد، گروه یا موقعیت خاص داشته باشد. این ارزیابیها معمولاً ناشی از تجارب گذشته، باورهای شخصی، یا برداشتهای نادرست شکل میگیرند و میتوانند تأثیر عمیقی بر رفتار و واکنشهای فرد داشته باشند. همچنین تعصب به مدلی از «نگرشهای ثابت» اشاره دارد که در آن فرد نسبت به فرد، قوم یا شرایطی مشخص با این لنز خاص ارزیابی میکند.
از منظری دیگر، در مفاهیم نژادپرستانه عمدتاً ترس از یک دیگری (other) وجود دارد. ترس از دیگری، به احساسِ تهدید از تفاوتها و غیرهمسان بودنها در افراد دلالت دارد. به این ترتیب، احساسات عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۱۰ نسبت به طبقهای خاص از جامعه به دلیل تفاوتهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادیشان باعث شده ناخوادگاه آنها را به مثابۀ خطر قلمداد کند. به بیانی دیگر، او احساسات منفی و ترسهای خود را به پسرک نوجوان و قومیت او فرافکنی (projection) کرده و ویژگیهای خطرناک بودن، دروغگو بودن و ... را به متهم نسبت میدهد. مشتاقم برای بسط بیشتر این نوع تفکر، به خلاصهای اقتباس شده از مقالۀ «وضعیت ذهن فاشیستیِ» کریستوفر بولاس که ترجمۀ فارسی آن در ساتیا نیز منتشر شده است، اشارهای داشته باشم:
«در مقایسه با دیدگاه فروید که انسان را موجودی پیچیده با لایههای درونی متضاد میدانست و بر تعادل میان نهاد، خود و فراخود تأکید داشت، فاشیسم به این پیچیدگیها بیتوجه است. فروید معتقد بود که رشد روانی نیازمند سازش و مواجهه با تعارضات درونی است اما فاشیسم از این فرآیندها اجتناب کرده و به تسلیم فرد در برابر قدرت جمعی و اطاعت از دولت تأکید دارد. ایدئولوژی فاشیستی، انسان را نه بهعنوان موجودی متفکر، بلکه ابزاری برای اجرای ارادۀ قدرت میبیند. در این نگاه، تفکر و دیالوگ جایگاهی ندارد و تنها اطاعت از قدرت اهمیت دارد. گرامشی نیز تأکید میکند که فاشیسم به جای سیاست و گفتوگو، خشونت را بهعنوان راهحل اصلی معرفی و حل مسائل با زور را جایگزین فرآیندهای عقلانی میکند. در نهایت، تضادی عمیق میان روان سالم که بر اساس گفتوگو و پذیرش تفاوتها بنا شده و روان فاشیستی وجود دارد. جایی که روان سالم به سازش و درک تفاوتها تأکید دارد، ذهن فاشیستی بر حذف تفاوتها و اتکا به سرکوب و قاطعیت استوار است. این رویکرد مستقیماً با منطق گفتوگو و تعامل در تضاد است.
نقلقول مشهوری از یکی از انقلابیون فرانسه این ذهنیت را بهروشنی نشان میدهد: «کسی که از تبار من نیست، گرگ است؛ پس میتوانم او را بکشم.» این نگاه، سرآغاز روند رادیکال «دیگریسازی» است. در این نگاه، انسانبودن مشروط به تعلق به تبار، نژاد یا ایدئولوژی خاصیست و دیگران، صرفاً تهدیدی حیوانی و فاقد امکان گفتوگو تلقی میشوند.
در منطق فاشیستی، «دیگری» نه موجودی با هویت، رنج و روایت انسانی، بلکه صرفاً تهدیدی بیچهره است. این منطق، زمینۀ روانی نسلکشی را فراهم میکند: افرادی نه بهخاطر آنچه کردهاند، بلکه بهخاطر آنچه هستند (یهودی، ارمنی، دشمن مردم، سرمایهدار و ...) نابود میشوند. در چنین چهارچوبی، هویت به جرم تبدیل میشود.
هانا آرنت نشان میدهد که این نوع خشونت زمانی مشروعیت مییابد که دیگری از دایرۀ انسانیت طرد شده باشد و در این صورت نابودیاش نهتنها ممکن، بلکه ضرورتی اخلاقی و سیاسی جلوه میکند.
نویسنده به نقد نوئل اُ سالیوان از رویکرد روانکاوانه به فاشیسم اشاره میکند. اُ سالیوان این رویکرد را خطرناک میداند چون فاشیسم را صرفاً از منظر اختلالات روانی فردی تحلیل میکند و زمینههای تاریخی و اجتماعی آن را نادیده میگیرد. بولاس به نوعی با این انتقاد موافق است و میگوید نسبت دادن فاشیسم به «اختلال فرهنگی خاص آلمانیها» سادهانگاری است. باید بپذیریم ذهنیت فاشیستی میتواند در درون همۀ ما وجود داشته باشد؛ حتی در کسانی که خود را لیبرال یا دموکرات میدانند. او تأکید میکند که تحلیل روانکاوانه باید نشان دهد چگونه این سازوکارها در افراد عادی شکل میگیرند و در شرایط خاص، ذهنیت فاشیستی به قدرت میرسد.
در روانکاوی، ذهن انسان بهعنوان ترکیبی از بخشهای مختلف مانند غرایز، خاطرات، نیازها و اضطرابها دیده میشود. این بخشها مشابه نوعی نظام پارلمانی درونی عمل میکنند که اطلاعات را پردازش و به فشارهای روانی پاسخ میدهند. اما وقتی فرد تحت فشار شدید از سوی احساساتی مانند حسادت، طمع یا ترس قرار میگیرد، نظم درونی ذهن به هم میریزد و ذهن وارد وضعیت آشفتهای میشود. در این شرایط، یک بخش خاص از ذهن بهطور غالب فضای روانی را در اختیار میگیرد و دیگر بخشها سرکوب یا حتی حذف میشوند. این وضعیت، ذهن را از تعادل خارج کرده و به شخصیتی منتهی میشود که تنها یک صدای مطلق در آن باقی میماند.
در واقع در شرایط روانی پیچیده، فرد ممکن است برای اجتناب از پردازش مشکلات درونی، بخشهای مختلف خود را به دیگران فرافکنی کرده و به این ترتیب وارد مسیری شود که او را به سمت فاشیسم هدایت میکند. اریک برنمن معتقد است که «ظلم کردن»به معنای محدود کردن هدفها و حذف انسانیت از ذهن است و متعاقب آن، فرد از ظرفیتهای انسانی مانند همدلی و بخشش محروم میشود. در چنین حالتی، فرد بهجای مواجهه با پیچیدگیهای روانی خود، تصویری یکجانبه از خود میسازد که به خودمحوری و نابودی ویژگیهای انسانی منجر میشود. این رفتار بهویژه در زمینههای فاشیستی و خشونتهای جمعی قابل مشاهده است؛ جایی که از دست دادن همدلی و نیاز به نابود کردن بخشهای انسانی خود، ویژگیهای رایج در تغییرات روانی فرد میشود.
همچنین بولاس هشدار میدهد که ذهنیت فاشیستی لزوماً با خشونت آغاز نمیشود بلکه ممکن است از باورهای ساده یا ایدئولوژیهایی شروع شود که تغییر و تردید را نمیپذیرند. این«کمالطلبی ایدئولوژیک» که همهچیز را توضیح میدهد و هیچچیز را از بیرون نمیپذیرد، میتواند به توتالیتاریسم منتهی شود. در این نظامها، مرزهای درست و غلط، بقا و حذف از پیش تعیین شدهاند و هر عنصر ناهماهنگ تهدید به شمار میرود. وقتی ایدئولوژی به حقیقت مطلق تبدیل شود و هیچ جایی برای یادگیری، اصلاح یا گفتوگو باقی نماند، خطر فاشیسم نزدیک میشود.
در این ذهنیت، شک، تردید و پیچیدگی نهتنها نشانه ضعف، بلکه تهدیدی برای انسجام ایدئولوژیک هستند. این ذهن برای حفظ قطعیت، ناچار است از هرگونه چندمعنایی و تفکر انتقادی پاک شود. فروید این نیاز به قطعیت را واکنشی دفاعی در برابر اضطراب میداند: ذهن برای فرار از درگیریهای درونی و افکار متناقض، به حقیقتهای ساده و مطلق پناه میبرد. اما این پناهجویی روانی، در زمینه اجتماعی میتواند به ابزار خشونت تبدیل شود.
همچنین این پاکسازی ذهن از چندمعنایی و عدمقطعیت، به بهای ایجاد خلأی اخلاقی و روانی تمام میشود. ذهنی که دیگر چیزی برای دروننگری یا حفظ تعادل ندارد، ناگزیر برای پر کردن این خلأ به قربانیسازی روی میآورد. در چنین وضعیتی، ذهن فاشیستی به سوی خشونت فعال حرکت میکند. خشونت، دیگر تنها یک گرایش ذهنی نیست، بلکه واکنشی بیرونی علیه «دیگری» و در نهایت، علیه بخشی از خود است. در این فرآیند، دیگری، حامل نمادین تمامی تهدیدها و تناقضها و کسی است که باید نابود شود تا انسجام ذهنی حفظ گردد.
این تحلیل، هشداری روانکاوانه است: ذهنی که بهجای پذیرش تردید و چندمعنایی، به قطعیت ایدئولوژیک پناه میبرد، دیر یا زود باید علیه دیگری خشونت بورزد. در چنین ذهنیتی، دفاع از باورها نه از روی ایمان، بلکه از سر ترس است؛ ترس از شک، فروپاشی درونی و مواجهه با وجوه سرکوبشدۀ خویشتن.
برای چنین ذهنیتی، هر آنچه ناهمخوان، آلوده یا متضاد تلقی شود، باید طرد شود تا تصویر خالص و یکپارچهای از خود باقی بماند. این ذهن، خود را نه ساختاری باز و پویا بلکه فرایندی بیپایان از پاکسازی تصور میکند؛ فرایندی که در آن، تفاوت جایی ندارد و تنها امر خودی میتواند بازتولید شود. در نهایت، ذهن فاشیستی برای حفظ خلوص خیالیاش، ناچار است نه فقط تضادها، بلکه تمامی نشانههای تاریخی، هویتی یا فرهنگی دیگری را نیز نابود کند. این روند خشونتمحور، در نهایت به خشونت عینی و فیزیکی منتهی میشود: خشونتی که تنها راه پر کردن آن خلأ درونی تلقی میشود. سونتاک هشدار میدهد که در ذهن فاشیستی، مخالفت بهعنوان بیماری دیده میشود و حذف آن بهعنوان درمان ضروری تلقی میگردد. در این ذهنیت، تفاوتها و تضادها باید نابود شوند تا نوعی «پاکی» کاذب حاصل شود.
بدین ترتیب، بولاس از واژه نسل کشی روشن فکرانه در این شرایط صحبت میکند. در واقع، نسلکشی روشنفکرانه نوعی کشتار تدریجی یا مستقیم است که نه صرفاً با خشونت فیزیکی، بلکه با حذف فرهنگی، اجتماعی و فکری یک گروه صورت میگیرد. در این فرآیند، هویت، تاریخ، زبان و ویژگیهای فردی یک گروه بهطور عمدی محو میشود. این نسلکشی میتواند به دو شکل فعال و منفعل رخ دهد: نوع فعال آن شامل اقداماتی مانند کشتار و شکنجه است و نوع منفعل، بهصورت تدریجی و از طریق حذف نظاممند فرهنگ و حضور اجتماعی گروهها پیش میرود.
ویژگیهای اصلی این پدیده شامل حذف فرهنگی (از میان بردن زبان، تاریخ و ارزشها) و حذف هویت فردی است؛ بهگونهای که افراد به اجزایی بیارزش از تودهای بیهویت فروکاسته میشوند. این فرآیند تأثیرات روانی و اجتماعی عمیقی دارد و ممکن است زمینهساز پذیرش ایدئولوژیهایی شود که به طرد و انزوای گروههای دیگر دامن میزنند. در نهایت، نسلکشی روشنفکرانه را باید فرآیندی پیچیده، خزنده و چندلایه دانست که از طریق تخریب نظاممند فرهنگی، روانی و اجتماعی، به نابودی جوامع و ملتها میانجامد. شناسایی و تحلیل این الگوها، گامی ضروری در پیشگیری از فجایعی است که هویت و انسانیت گروهها را هدف میگیرند.
همچنین در شکلگیری این ذهنیت، مجموعهای از تکنیکها برای تحریف و بیاعتبارسازی دیدگاههای مخالف بهکار گرفته میشود. نخست، تلاش میشود دیدگاه مخالف با تحریف و انتقادهای مغرضانه تضعیف شود؛ این روند گاهی به افترا و جعل نیز کشیده میشود. در ادامه، بافتزدایی رخ میدهد؛ یعنی این دیدگاهها از زمینه اصلیشان جدا شده و بهصورت منزوی و ناقص عرضه میشوند که فهم و اعتبار آنها را کاهش میدهد.
سپس با تکنیکهایی مانند تحقیر، کمارزشسازی و مسخرهکردن، دیدگاههای مخالف مضحک جلوه داده میشوند. در مرحلهای دیگر، کاریکاتور کردن بهکار میرود؛ جایی که مواضع مخالفان به شکل اغراقشده و تحقیرآمیز نمایش داده میشود تا آنها را بیاعتبار و بیمنطق جلوه دهند. ترور شخصیت نیز از ابزارهای کلیدی این فرآیند است: با شایعهپراکنی و افترا، شخصیت مخالف تخریب میشود تا از گفتمان اجتماعی حذف گردد، بیآنکه فرصت دفاع داشته باشد. در این میان، تغییر نام بهعنوان تکنیکی پنهانتر عمل میکند و اسامی یا القابی که برای تحقیر یا حذف نمادین افراد بهکار میروند، میتوانند ابزار نادیدهانگاری و طرد باشند. در نهایت، فرد بهعنوان بخشی از یک گروه بیچهره و بیهویت، با برچسبهایی طبقهبندی که نهتنها هویت فردی او را از بین میبرند بلکه راه را برای حذف و بیاعتنایی گستردهتر هموار میسازند.
در این بخش، نسلکشی منفعل بهعنوان نوعی حذف تدریجی اجتماعی و فرهنگی معرفی میشود و فرایندی است که نه از طریق خشونت مستقیم بلکه از راه سکوت، نادیدهگرفتن و بیتوجهی رخ میدهد. در این نوع حذف، حضور، فرهنگ و رنجهای یک گروه بهتدریج از حافظۀ جمعی پاک میشود؛ چه بهطور آگاهانه و چه ناخودآگاه. نتیجه، حذف افراد از تاریخ، فرهنگ و ذهن اجتماعی است. این شکل از حذف، پیامدهای عمیق اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارد زیرا گروههایی از صحنه عمومی کنارحذف و صدای آنها خاموش میشود. بولاس هشدار میدهد که در مواجهه با تحریف، تحقیر یا کاریکاتور کردن دیگری، بیتفاوتی جایز نیست. واکنش ما نباید صرفاً خشم یا توبیخ باشد، بلکه هدف، جلوگیری از استمرار نسلکشی روانی و عادیسازی آن در جامعه است.
او این واکنش را مسئولیتی جمعی میداند و تأکید میکند که نسلکشی روشنفکرانه، بهویژه در شکل منفعلش، باید بهمثابه جنایتی علیه بشریت شناخته شود. مقابله با آن تنها با ارتقای آگاهی جمعی ممکن است. در نهایت نیز، بولاس بر این نکتۀ کلیدی تأکید دارد که نسلکشی از ذهن آغاز میشود و پیش از آنکه به خشونت فیزیکی بیانجامد، با حمله به زبان، هویت و روان افراد شکل میگیرد. تحریف، تحقیر و حذف نمادین افراد، گامهای اولیهای است که در رسانهها، گفتمانها و سیاستها قابل مشاهدهاند و میتوانند به حذف واقعی بیانجامند.»
در نهایت، با در نظر گرفتن مفاهیم بیان شده در مقاله بولاس، میتوان به توصیف و تبیین عمیقتری از شخصیت عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10 برسیم. این شخصیت، نمایندۀ فردی است که بر اساس تعصبات و پیشداوریهای اجتماعی و فرهنگی خود، گروهی از افراد را به طور کلی طرد کرده و آنها را به صورت تهدیدی برای جامعه میبیند. این نحوۀ تفکر همانطور که در مقالۀ یادشده هم مطرح شد، نمایانگر ذهنیتی است که برای حفظ یکپارچگی خود از پیچیدگیها و اختلافها اجتناب میکند. بدین ترتیب عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10 با استفاده از احساسات منفی و ترسهایی که به دیگران نسبت میدهد، دیگری را به عنوان خطر و بیماری تلقی کرده و بر این باور است که باید پاکسازی و حذف شود. این نگرش، نه تنها باعث قضاوتهای نادرست شده بلکه همانطور که بولاس میگوید، میتواند به خشونتهای جمعی و حذف فرهنگی منجر شود.
ویژگی دیگری که در او مشهود است، تحقیر دیگر اعضای هیئت منصفه است. او به جای پذیرش اختلافنظرها، هر کسی را که دیدگاهی متفاوت با او دارد تحقیر کرده و به غیرانسانی بودن متهم میکند. علاوه بر این، عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10 از هرگونه گفتگوی عقلانی دوری میکند و این کنش، رفتاری است مشابه آنچه در ایدئولوژی فاشیستی داریم: به جای تعامل، خشونت بهعنوان راهحل اصلی مطرح میشود. بنابراین او برای حفظ هویت و قاطعیت خود از هرگونه شک و تردید اجتناب کرده و به دیگر اعضای هیئت منصفه نیز فشار میآورد تا دیدگاههای خود را رها کرده و به تعصبات مطلق او ملحق شوند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 11: یک ساعتساز مهاجر است و ویژگی برجسته او دقت، نظم و توجه به جزئیات است. این شخصیت، با تجربه و نگاه خاص خود به مسائل، از هر فرصتی برای بررسی موشکافانه شواهد و ارزیابی شرایط استفاده میکند. همچنین به عنوان یک ساعتساز، با بهره مندی از تفکر سیستماتیک، تمام تکههای پرونده را به شکلی هماهنگ و منطقی گرد هم میآورد. گویی او میداند که تصمیمات بزرگ معمولاً ناشی از کنار هم قرار گرفتن عواملی جزئی و به ظاهر کم اهمیت هستند. از سوی دیگر، تجربۀ مهاجرت به او این امکان را داده که با تاثیرپذیری از دو فرهنگ مختلف، نگاهی انسانیتر و برابرتر نسبت به مسائل اجتماعی داشته باشد. به همین دلیل، او درک عمیقی از تنوع گروهها دارد و قادر است در قضاوتهای خود، دیدگاههای مختلف را بررسی کرده و به نگاهی عادلانه و منصفانهتر برسد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 12: عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 12 یک مدیر تبلیغات است و در مقام شخصیتی ظاهر میشود که انگار نظری مستقل از خود ندارد و دائماً موضعش را بر اساس نظر غالب در گروه تغییر میدهد؛ گویی که متعلق به حزب باد است. تاجایی که عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3 دربارۀ او میگوید: «نظرش عین توپ تنیس اینور و اونور میشه». این ویژگی نشاندهندۀ آن است که او بیشتر در پی تأیید اجتماعی است تا در جست وجوی حقیقت. این رفتار، انعکاسی از میل به همنوایی با گروه (Conformity) و گریز از موقعیتهای پرتنش برداشت میشود. او میتواند بازتاب بخشی از جامعهای باشد که در آن تعمق و دروننگری جای خود را به سطحینگری و همرنگی با قشر غالب داده است؛ موضوعی که امروزه در دنیای مارکتینگ و فضای مجازی قابل توجه است: یک خود تهی (Empty Self) که در آن، «چطور دیده میشوم» مهمتر از «چه کسی هستم» است. از طرف دیگر، نکتۀ حائز اهمیت این است که ابراز نظر مستقل در یک گروه، با قبول مسئولیت در برابر عواقب (Accountability for consequences) آن مواجه است. بدین ترتیب عدم بیان دیدگاهی متفاوت، میتواند ناشی از شانهخالیکردن فرد از مواجهه با پیامدهای آن تلقی شود. علاوه بر این، تبعات هر رفتار یا تصمیم در فضای گروهی، نسبت به حالت فردی به مراتب پررنگتر است. نگرش مستقل و گاهاً در اقلیت، میتواند با احساساتی همچون ترس از طرد شدن (Fear of rejection) و شرم (Shame) همراه شود. بنابراین، بر اساس موارد ذکر شده، علت تغییر نوسانی رأی عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۱۲ در تطابق با اکثریت آرا در طول فرایند بررسی، بیشتر روشن میشود.
با توجه به این نکات مهم فیلم 12 مرد خشمگین که در بالا مطرح کردیم، ممکن است در نگاه نخست چنین به نظر برسد که ویژگیهای اشارهشده در هر یک از اعضای هیئت منصفه، از شخصیت ما فاصله داشته و بسیار غریب است که ما در موقعیتی همسان، رفتاری مشابه از خود نشان دهیم. اما حقیقت آن است که انسانها بیش از آنچه مایل به پذیرفتن آن هستیم، وجوه مشترک دارند. در همین راستا و با الهام از نظریۀ روابط ابژه (Object Relations Theory)، میتوان روایت فیلم را به شکلی لایهلایهتر تحلیل کرد. اجازه دهید برای توضیح بهتر، در ابتدا گریزی به مفهوم ابژۀ درونی از مقالۀ جوزف سندلر( 1990) بزنیم:
«ابژۀ درونی (internal object) بهعنوان نوعی ساختار غیرتجربی در نظر گرفته میشود که در طول رشد، بر اساس تجربیات حسی و فانتزیهای ذهنی کودک شکل میگیرد. در واقع، بخشهایی از جهان بیرونی بهعنوان ابژه کنار گذاشته شده و از طریق همانندسازی، به درون ایگو جذب میشوند؛ بهطوری که این ابژهها به بخشی جداییناپذیر از جهان درونی فرد تبدیل میشوند. این نهاد روانی جدید، وظایفی را به انجام میرساند که پیش از این توسط افراد بیرونی (ابژههای رها شده) انجام میشد: این نهاد ایگو را مشاهده میکند، به آن دستور میدهد، آن را قضاوت کرده و تهدید به مجازات میکند؛ دقیقاً همانطور که والدین جایگزین این وظایف میشدند. در این راستا، ابژۀ درونی بر ادراک، تفکر، خیالپردازی، روابط ابژۀ جاری و انتقال تأثیر میگذارد. همچنین، پیشنهاد میشود که ابژۀ درونی میتوانند به عنوان منبع «حضورهای درونی » (internal presences) در نظر گرفته شود که فرد به طور مداوم به طور ناخودآگاه با آنها تعامل دارد.»
بنابراین مطابق با این نظریه، تجربیات شکلگرفته با افراد مهم زندگی در جریان رشد، به صورت ابژههایی درونی در دنیای درون روانی فرد باقی میمانند؛ در هیئت نیروهایی ناپیدا که هیجانات و واکنشهای ما را در شرایط مختلف تحتتأثیر قرار میدهند. در این چارچوب، شاید بتوان روان آدمی را همانند اتاق هیئت منصفه تصور کرد و آن را فضایی درونی دانست برای مواجهۀ افکار، احساسات، تعارضها، ابژههای درونی و مکانیسمهای دفاعی. اتاقی پُر از صداهای متنوع و نیروهای ناخودآگاه!
بدین ترتیب اگر این اتاق هیئت منصفه را نه صرفاً بهعنوان فضایی بیرونی، بلکه بهمنزلۀ بستری درونی در نظر بگیریم، احتمالا پرسشهایی بنیادین مطرح میشود: چه ابژههایی درون ما، پشت میز قضاوت نشستهاند؟ و هرکدام چه مواجههای با مسائل روانی ما دارند؟ شاید ذهن ما همچون صحنهای شلوغ، پر از چهرههایی باشد که زمانی بیرون از ما و اکنون به عنوان ساکنان همیشگی روانمان، گرد هم آمدهاند. صداهایی که از دل رابطههای ناتمام، زخمها، نگاههای فراموشنشده و قضاوتهای بی رحمانه برامده و به هنگام رویارویی با درد و بحرانها به گفتوگویی نادیدنی مینشینند.
شاید کسی سرزنشگرانه با مشتی گرهکرده فریاد میزند و دیگری به سخره گرفته و تحقیر میکند. آن یکی غیرمنصفانه درد را انکار میکند و کودکی با چشمانی وحشت زده، سخت محتاج فهمیده شدن است. این یکی مستاصل گوشهای در خود مچاله میشود و آن دیگری ظاهراً بی تفاوت اما حقیقتاً بیقرار، به تماشای انواع بازیها، خواب، مواد، جهانهای مجازی و...پناه میبرد. عاقلی چه واعظانه عاطفهمان را له میکند. یا شاید هم برای بار هزارم، درد دیدن صندلی خالی مراقبی که مدتهاست رهایمان کرده تا مغز استخوان تیر میکشد. عجب همهمهای! در پس این همه، شاید زمزمهای هم باشد که مشفقانه حمایت میکند، همدلانه درد را لمس کرده و تسکین میدهد. با تمام اینها اگر چنین باشد، موضوع داوری جلسۀ درون ما، چه خواهد بود؟ بعید نیست که تمام عمر، مسئلۀ روی میز، صدور حکمی بی پایان دربارۀ خودمان بوده باشد.
بنابر آنچه مطرح و به تصویر کشیده شد، اگر بخواهیم هریک از اعضای هیئت منصفه در روایت فیلم را به عنوان نمادی از یک ابژۀ درونی در نظر بگیریم، میتوانیم به موارد زیر اشاره داشته باشیم:
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 1، نماد ابژهای است که به آشفتگی انسجام و نظم میبخشد(organizing/integration) و دومی تصویرگر حضوری مضطرب و مردد است Anxious) (. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3، تجسمی عریان از یک ابژه پرخاشگر است (Aggressive) و چهارمی متکی بر استدلال از عقل و منطق محض سخن میگوید (Reality-oriented/ Intellectualization). عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 5 بازتاب اثرات نهادهای فرهنگی و اجتماعی بر ساحت روان است (Subconscious Reflection of Social Institution /Cultural Object) و عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 6 نمایندۀ وجدان اخلاقی ابتدایی است که برای فرایندهای فکری پیچیدهتر به نظرات یک «دیگری بزرگ» نیاز دارد (Concret Thinking Moral Conscience). عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 7 تداعیگر ویژگیهای ابژۀ نارسیستیک است؛ گویی او و زمین فوتبالش در مرکز دنیا بوده و باقی مسائل فاقد اهمیتاند (Narcissistic). عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8، همچون ابژهای خوب انعکاسی از یک صدای امن، همدل، عدالتخواه، تفکر مستقل و قابل اعتماد است ) Good Object (. عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9 بهمثابۀ ابژهای حامی، پناهی به هنگام آسیب پذیری و نمایندهای از حکمت و خرد ابراز میشود / Supportive) Wise Object ( و عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 10 آنچنان بر طبل پیشداوری، نژادپرستی و قضاوتهای کور میکوبد که چیزی مگر ابژۀ مخرب و بد را به تصویر نمیکشدBad Object) (. یازدهمی با دقتی به نظم ثانیههای یک ساعت، به اصول و معیارهای قانونی پایبند است و جزئیات را دنبال میکند (Detail-oriented/systematic thinker) و عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 12، چهرهای سطحینگر و وابسته است که در جهت همنوایی با گروه قدم برمیدارد و از خودش فکر مستقلی ندارد (Empty/Dependent).
بنابراین، میتوان چنین جمعبندی کرد که داینامیکها و گفتوگوهای درونی ما ریشه در ابژههای بیرونی دارند؛ ابژههایی که در مقاطعی از زندگی، از طریق فرایندهای همانندسازی (identification) و درونیسازی (internalization) به درون ما راه یافتهاند و اکنون بهعنوان حضورهای درونی (internal presences/internal objects) در روان ما به زیست خود ادامه میدهند. از این نظر، خوب است متذکر شویم که این حضورهای درونی، گاه آغشته به زمزمههایی زهراگیناند و میتوانند روان ما را مسموم کرده و بر شیوۀ بودنمان با خود و جهان تأثیر بگذارند. در این میان، مایۀ آرامش و دلگرمی است اگر هنگام مواجهه با ناامنیها و تصمیمگیریهای مهم زندگی، در درون خود صدایی حامی و نیکخواه، همچون صدای«عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۸» داشته باشیم؛ صدایی که ما را در عبور از مسیرهای پیچیده و دشوار زندگی همراهی کند. اما اگر چنین آوای درونی در ما شکل نگرفته است، فرایند رواندرمانی (با فرض آنکه بهدرستی پیش برود) میتواند بستری برای بازسازی یا خلق این ابژۀ خوب درونی را فراهم آورد.
در درجۀ اول، فضای درمان همچون لنزی امن و بدون قضاوت، به نوار فیلم درونی و بازی شخصیتهای آن، مشفقانه نگاه میکند. تماشای این روایتِ درونی، اگر با آگاهی و پذیرش همراه شود، میتواند سرآغازی برای تحولی عمیق باشد. در درجۀ دوم، در صورتی که از حضور این ابژههای خوب، حمایتگر و فضای محیطی نسبتاً سالم محروم بودهایم، فرایند درمان میتواند نقش مهمی در ترمیم این شکافهای روانی ایفا کند. حضور درمانگر، همچون اثر مادر بهاندازه کافی خوب (Good enough mother) در اندیشۀ وینیکات، به تدریج صداهای مخرب و دردناک درونی را آرام کرده و فرصتی برای جوانه زدن و رشد نغمههای سازنده فراهم میآورد. بدینترتیب، این فرآیند به ما این امکان را میدهد که با خودمان نیز به شیوهای امنتر و کارآمدتر بنشینیم.
از منظری دیگر، شاید جالب توجه باشد که چگونه شغل و پیشۀ هر یک از اعضای هیئت منصفه، میتواند در نحوۀ مواجهۀ آنها با پرونده بازتاب کند. لازم به ذکر است که ویژگیهای بیان شده از حرفههای گوناگون، صرفاً در بافت فیلم و روایت آن مطرح شدهاند و بهمنزلۀ تعمیمی قطعی دربارۀ مشاغل مختلف نیستند. بدین ترتیب به موارد زیر میتوان اشاره داشت:

عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 1، همانند شغلش که رئیس دبیرستان و مربی فوتبال است، در اتاق هیئت منصفه نیز به اداره و نظم دادن به جلسه مشغول است. او همانند یک مربی فوتبال بیآنکه خودش وارد زمین شود و حرکت مستقلی نشان دهد، به هدایت بازی بازیکنان و تعداد گلهای بازی (نمادی از اعضای هیئت منصفه و تعداد آرا) در این موقعیت پرفشار و استرسزا کمک میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 2، کارمند بانک، فردی محتاط و متکی به قطعیت اعداد، ارقام و ریاضیات است. گویی تردیدها، ابهامات و دنیای چندوجهی موضوعات و روابط انسانی برایش اضطرابآور است زیرا پرسشهای بشری همانند فرمولهای بانکداری، نتایج یکسان و پیش بینیپذیری ندارند. بنابراین، عمدتا در سایهای مینشیند تا دیگران مسئله را روشن کنند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 3، مدیر کسبوکار است و بهواسطۀ موقعیت شغلیاش تمایل به کنترل و قدرت اهمیت پیدا میکند. گویی انتظار دارد اعضای هیئت منصفه، همانند کارمندانش، مطابق با نظر او رفتار کنند؛ ازهمینرو غالبا لحنی آمرانه دارد و آرا مخالف را بر نمیتابد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 4، دلال سهام است. شرایط شغلی او ایجاب میکند که بر اساس شواهد مستند و بدون اثرپذیری از هیجانات برای خرید و فروش سهام تصمیم گیری کند. بنابراین، دور از ذهن نیست که در هنگام پیگیری پرونده، صرفاً به موارد منطقی و عینی پرداخته و هیچگونه فرضیهای که به احساسات و هیجانات مرتبط باشد را وارد روند بررسی نکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 5، فردی با پیشینهای از زندگی در محلههای زاغهنشین است. بیوگرافی او، زمینهساز حساسیت اجتماعی بالا و درک عمیقتری از واقعیتهای دردناک زندگی شده است. تجربیات سخت و رد زخمهای گذشته، دید انسانی و متفاوتی نسبت به شرایط متهم در او ایجاد کرده است.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۶ یک کارگر ساده است که به نظر میرسد در بخشهای اجرایی مشغول به کار باشد. تصمیمگیری و تعیین نحوه اجرای کارها معمولاً بر عهده رئیسش است و او صرفاً دستورات را اجرا میکند. به همین دلیل، میتوان اینطور تعبیر کرد که او غالباً از پذیرش مسئولیت، تفکر و سنجیدن ابعاد مختلف موضوعات اجتناب کرده و نتیجهگیری را به افراد مهمتر واگذار میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 7، فروشنده و بازاریاب و فردی است که به مقتضای کارش به دنبال سود سریع و نتایج فوری میگردد. گویی ترجیح میدهد رأی نهایی را در کمترین زمان ممکن مانند کالایی به دادگاه بفروشد و از زمانی که ذخیره میشود، برای تفریحاش سود ببرد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 8، معماری است که برای ترسیم حقیقت، طرح میزند. او کسی است که پایههای قضاوت کور را از بنیان فرو میریزد و ساختاری متفاوت از اندیشیدن و باورها را بازسازی میکند. در نگاه او، هر رأی، همانند آجری است در بنای عدالت که اگر کج نهاده شود، در نهایت تمامی ارزشها به انحراف خواهند رفت. همانطور که شاعر میگوید: «خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج».
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 9، پیرمردی بازنشسته است که با تکیه بر خرد به دست آمده از تجارب سالیان دراز زندگیاش، ورای آنچه در نگاه اول از شواهد به چشم میآید، به تحلیل مسائل پرداخته و به بازشدن گرههای پرونده کمک میکند.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ ۱۰ که مالک یک گاراژ است، با نگاهی مکانیکی به جهان پیرامون خود نگاه میکند. در فضای کاری او، نقص فنی بهعنوان ایرادی مشخص و قابل تعویض در نظر گرفته میشود. به همین ترتیب، او هم متهم را نه بهعنوان یک انسان با زمینههای پیچیده روانی و اجتماعی، بلکه بهعنوان عضوی معیوب از یک قشر ایراددار میبیند که باید از صفحه حذف شود. این نوع برخورد، تداعیگر منطق پاکسازی و حذف اجزای ناسالم در وضعیت ذهنی فاشیستی است؛ نگاهی که تفاوت و آسیب را نه برای درک، بلکه برای طرد و نابودی در نظر میگیرد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 11، مانند یک ساعتساز ماهر که اجزای ریز ساعت را با دقت و وسواس کنار هم میچیند، در ارزیابی شواهد نیز رویکردی مشابه دارد. این ویژگی نشان میدهد که او به تمامی جزئیات توجه کرده و نمیگذارد هیچچیز از نظرش پنهان بماند. در فرآیند قضاوت، نگاه دقیق و سنجیدهاش او را قادر میسازد که نتیجهگیری عادلانهای داشته باشد.
عضو هیئت منصفۀ شمارۀ 12، شاغل در صنعت تبلیغات است. طبیعتاً کسب موفقیت و کارامد بودن در این حرفه، در گرو جلب نظر مشتریان و تبعیت از اکثریت جامعه است. شغل او موجسواری با مدهای ناپایدار و فشارهای بیرونی را ایجاب میکند. ازاینرو، تغییر مداوم نظرات او بدون هیچ استدلالی و همنوایی بیچون و چرا با گروه، میتواند بازتابی از نحوه رویکرد او به مسائل باشد.
نکته قابل تامل دیگر در فیلم 12 مرد خشمگین که شایسته است به آن اشاره شود، عدم حضور زنان در جایگاه قضاوت، هیئت منصفه و دادگاه بوده که نشاندهندۀ وضعیت مردسالارانه حاکم بر جامعه در آن زمان است و در واقع فیلم از نوعی نابرابری جنسیتی نیز حرف میزند. همانطور که فروید اذعان میکند، در جوامع مردسالار، قدرت بهطور سنتی به دست مردان است و نقشهای زنان معمولاً در خانه و محیطهای خصوصی باقی میماند. در آن دوران (و چه بسا گاها در جوامع کنونی!) اکثراً زنان با تواناییها و قابلیتهایی کمتر از مردان براورد میشدند و بدینترتیب آنها از بسیاری از جایگاههای حرفهای کنار گذاشته میشدند. همین موضوع به تداوم سیستم مردسالار و به نوعی نمایش اقتدار پدرانه دامن میزد. اما با در نظر گرفتن پتانسیلهای بالا و کارآمدی بیشمار زنان در عرصههای مختلف در طول تاریخ و امروزه، میتوان دریافت این اندازه از افراط در محدود کردن زنان برای راه پیدا کردن به نقشهای مهم جامعه، خبر از ترس به چالش کشیده شدن قدرت، زیر سوال رفتن جایگاههای انحصاری مردان و ورود ایدههای تازه زنان در فضای تفکرات محصور شده، میدهد.
در انتها به عنوان مطلب پایانی، میتوان به نحوۀ تصویر برداری فیلم اشاره کرد. تمامی 95 دقیقه داستان در یک اتاق ساده 16 فوت در 24 فوت، فیلم برداری میشود و این محدودیت فضایی بهطور غیرمستقیم تأثیر زیادی بر احساسات و تعاملات افراد دارد. در ابتدا از لحاظ بصری به نظر میآید گفتگویی خستهکننده پیش روی مخاطب باشد اما عواملی چون گرمای زیاد آن روز تابستانی با وجود کارنکردن پنکه، عرق ریختن همۀ اعضا و حس کلاستروفوبیک ناشی از بودن در اتاقی با یک در قفل شده، جوی پر از تنش و خشم را به زیبایی به بیننده منتقل میکند. به نظر میرسد لنز دوربین لومت (کارگردان) با اوج گرفتن درگیری بین افراد، از سطوح پایینتری در اتاق ضبط میکند؛ به طوری که حس در فشار بودن و تنگ شدن دیوارها در یک محیط بسته را بیش از پیش به ما القا میکند.
زمانی که به پایان فیلم نزدیک میشویم و پرونده به نتیجه میرسد، سقفها برای اولین بار دیده میشوند و گویی صحنه باز میشود. در این لحظات، بعد از ساعتها کلنجار رفتن اعضا، ناگهان پنکۀ خراب به کار میافتد، در داغترین روز سال باران میگیرد و نسیم خنکی فضا را آرام میکند. 12 مرد رأی خود را مبنی بر بیگناهی متهم به دادگاه اعلام کرده، از اتاق دربسته بیرون میزنند و محوطه باز بیرون از ساختمان دادگاه حسی از رهایی میدهد؛ گویی که ما تازه میتوانیم از سر آسودگی حل شدن این پرونده، نفس راحتی بکشیم... .
همچنین، در لایهای عمیقتر، این حس خفگی در آن فضای محصور در طی فیلم، به نوعی تداعیکنندۀ فانتزی بازگشت به رحم مادر (Return to the Womb Fantasy) است. فانتزی بازگشت به وضعیت اولیه در رحم مادر، در عین حال که لمسی از جنس امنیت و راحتی را به همراه دارد، میتواند احساساتی از گیر افتادن در یک تنگنا را نیز به تصویر بکشد. با این حال در انتها، این خفقان، به حسی از آزادی و تولدی از جنس تحول عمیق در میان اعضای هیئت منصفه تبدیل میشود.
Bollas, C., Jemstedt, A., & Phillips, A. (2012). The christopher bollas reader. Routledge
Chong Ho Shon, H. (1999). Parricide: Desire, dedifferentiation, and the emergence of an ironic hero. Journal for the Psychoanalysis of Culture and Society, 4, 265-271
Garfinkle, E. (2011). Psychic barriers to truth in twelve angry men. Canadian Journal of Psychoanalysis, 19(1), 169
Vaslamatzis, G. (1999). On the therapist's reverie and containing function. The Psychoanalytic Quarterly, 68(3), 431-440