
«موضع افسردهوار»، آنگونه که کلاین شرح میدهد، محور اساسی رشد کودک بوده و معمولاً در حوالی نیمۀ دوم سال اول زندگی پدیدار میشود. این موضع در دوران اولیۀ کودکی بارها بازگشته و غنا مییابد و در طول زندگی نیز گهگاه دوباره تجربه میشود. محور اصلی این موضع، آگاهی از احساسات و فانتزیهای نفرتآمیز نسبت به ابژۀ محبوب است و مادر بارزترین نمونۀ آن به شمار میرود. در مرحلۀ پیشین، ابژهها بهصورت دو پاره-ابژۀ[2] جداگانه تجربه میشدند: یکی ایدئال و محبوب، دیگری آزارنده و منفور. در آن دورۀ اولیه، اضطراب اصلی عمدتاً معطوف به بقای خود بود؛ اما در موضع افسردهوار، اضطراب همزمان به سرنوشت ابژه نیز تعلق میگیرد.
وقتی کودک بتواند همزیستیِ چهرههای محبوب و منفور را تاب آورد، محور اضطراب از بقای خود به نگرانی برای تندرستی و بقای دیگری به عنوان ابژۀ کامل[3] منتقل میشود و از دل این تجربه، احساس گناهِ آمیخته به اندوهی ژرف سر برمیآورد که با تعمیق عشق پیوند دارد. با حسرتی سرشار برای آنچه بر اثر نفرت از دست رفته یا آسیب دیده است، نیازی درونی برای ترمیم برانگیخته میشود. ظرفیتهای ایگوی کودک گسترش مییابند و جهان را غنیتر و واقعبینانهتر ادراک میکند. کنترل همهتوان بر ابژه ــ که اکنون واقعی و متمایزتر احساس میشود ــ رو به کاهش میگذارد. بنابراین فرآیند رشد عمیقاً با تجربۀ فقدان و سوگواری پیوند دارد. درک دیگری بهمثابۀ موجودی جدا از خود، ناگزیر شامل آگاهی از روابط او نیز میشود؛ از همینروست که آگاهی نسبت به وضعیت ادیپی همواره با موضع افسردهوار همراه است. اضطراب و رنج برخاسته از این موضع معمولاً با دفاعهای مانیک و وسواسی و نیز با بازگشت به دوپارهسازی و پارانویای موضع پارانویید-اسکیزوئید مهار میشود. این دفاعها ممکن است گذرا باشند یا بهتدریج به صورت الگوهایی سخت و پایدار درآیند و این مصداق وضعیتی است که مانع از رویارویی راستین با موضع افسردهوار و مداقه در آن میگردد.
اصطلاح «موضع افسردهوار» در معانی گوناگون اما بههمپیوستهای به کار میرود. در یک معنا به تجربۀ نوزادانه از یکپارچگی رشدی اشاره دارد. در معنای گستردهتر، این اصطلاح تجربهای را در هر دوره از زندگی توصیف میکند که در آن فرد بهسبب حملات نفرتآمیز و نیز رنج و اندوه حاصل از وضعیت آسیبدیدۀ ابژههای درونی و بیرونی، احساس گناه و سوگ را تجربه میکند؛ احساسی که شدت آن میتواند از سوگواری طبیعی در برابر فقدان تا افسردگیهای عمیق متغیر باشد. گاهی نیز این واژه در معنایی آزادتر برای اشاره به «کارکردِ موضع افسردهوار» به کار میرود؛ بدین معنا که فرد میتواند مسئولیت شخصی بپذیرد و خود و دیگری را بهمثابه هستیهایی جدا از هم دریابد.