
کلاین پدیدۀ چندپارگی را از دو منظر مورد بررسی قرار میدهد: نایکپارچگی[1] و دوپارهسازی شدید[2].
نایکپارچگی: از دیدگاه کلاین، در نخستین ماههای زندگی، ایگوی نوزاد هنوز یکپارچه نشده است و انسجامی ندارد. اگر ذهنی دیگر (مادر) نباشد تا او را دربر گرفته و نگه دارد، این ایگوی ناپایدار از هم فروپاشیده و تجربهای از حس گسست و تکهتکهشدن پدید میآید. نایکپارچگی وضعیتی طبیعی است و در بزرگسالی نیز به هنگام فشارِ روانی یا فرسودگی، آشکار میشود؛ یعنی زمانی که «ظرفهای روانی[3]» تضعیف شده یا از کار افتادهاند. تجارب موقت و زودگذرِ گسست درونی و تکهتکه شدن، بخشی از مسیر طبیعی رشد محسوب میشوند.
دوپارهسازی شدید: کلاین چندپارگی را حاصل نوعی دوپارهسازی فعال و شدید ایگو در موضع پارانوئید-اسکیزوئید[4] میداند. در این وضعیت سازوکار انکار با فانتزیهای نابودی[5] همراه میشود؛ برای نمونه، نابودیِ ابژۀ «بد» که در پی آن، احساس نابودی خویش نیز در پیوند با همان ابژه برانگیخته میشود. به دنبال دیدگاه اشمیدبرگ[6] (۱۹۳۰)، کلاین چندپارگی را شیوهای برای پراکندنِ تکانههای ویرانگر[7] و اضطرابهای گزند و آسیب[8] میداند. چندپارگی از حضور اضطرابهای گزند و آسیب شدید حکایت دارد. اگر این وضعیت تداوم یابد، چندپارگی که با حس نایکپارچگی همراه است، ایگو را تضعیف کرده و به آشفتگیها و سردرگمیهای عمیق میانجامد. کلاین در پیوست مقالۀ 1946 خود، از شربر[9] به عنوان فردی یاد میکند که ایگوی او در هم شکسته و به اجزای پراکندهای فروپاشیده است [← بنگرید به: حالاتِ آشفتگی[10]؛ انکار[11]؛ موضع پارانوئید-اسکیزوئید؛ دوپارهسازی].
.jpg)
بیون[12] (۱۹۵۷) فرد روانپریش را چنین توصیف میکند که ایگوی خود را به ذراتی خرد میشکند، این پارهها را به بیرون میافکند و در نتیجه خود را در احاطۀ «ابژههای غریب»[13] بازمییابد [← بنگرید به: ابژههای غریب]. سگال[14] (۱۹۹۷) نیز در مقالهای در باب غریزۀ مرگ[15]، از بیمارانی سخن میگوید که حضورِ این غریزه در درونشان، آنان را وامیدارد تا نهفقط ابژه که خودِ ادراککننده[16] را نیز نابود کنند [← بنگرید به: غریزۀ مرگ].