
دیدگاه اقتصادی «تلاش میکند تا تغییرات میزان برانگیختگی (بدنی) را دنبال کرده و دست کم به برآوردی نسبی از میزان آنها برسد». شرح دقیقتری از دیدگاه اقتصادی در مقالۀ «در باب روانکاوی» آمده است: «از منظرگاه اقتصادی، روانکاوی فرض میگیرد که بازنماییهای روانی غرایز میزان مشخصی از انرژی را با خود به همراه دارند و هدف دستگاه روانی این است که از هرگونه ممانعت با این انرژیها جلوگیری شود و مقدار کلی برانگیختگیهای تجمعیافته را تا حد ممکن پایین نگه دارد. جریان فرایندهای روانی به طور خودکار توسط اصل لذت-نالذتی تنظیم میشود. در طول رشد، اصل لذت بر اثر دنیای بیرونی متحمل تغییراتی میشود و جای خود را به اصل واقعیت میدهد و در همین راستا دستگاه روانی میآموزد که لذت ناشی از ارضاء را به تعویق انداخته و احساسات نالذتی را موقتاً تاب بیاورد. از منظرگاه ساختاری، ایگو باید مناسبترین راهحل اقتصادی را برای تعارض میان ساختارهای مختلف روان و دنیای بیرونی پیدا کند.» بنابراین ایگو که توسط اید تحریک و توسط سوپرایگو محدود و توسط دنیای بیرونی مردود شده است، تلاش میکند وظیفۀ اقتصادی خود را که ایجاد هماهنگی میان نیروها و تأثرات درونی و بیرونی است، انجام میدهد. این در حالی است که مسائل اقتصادی ایگو توسط اصل واقعیت، با در نظر گرفتن اید، اداره میشود-یا باید اداره شود-، «عامل اقتصادی یا کمّی که در ابتدای امر با اصل لذت در پیوند بود، بر تمامی فرایندهای [ایگو] غلبه دارد. از دیدگاه ما، نیروگذاریهای غریزی که به دنبال تخلیه هستند، همگی در اید قرار دارند».
سلامت یا بیماری به میزان قابلتوجهی به توانمندی ایگو در موفقیتآمیز بودنِ رسیدگیاش به تعارضاتی است که هر کدام تحت فرمان عاملیتهای [روانی] مختلفی هستند. اینکه آیا ایگو میتواند از پس تعارضات به وجود آمده که به ویژه در زمان حال حضور دارند بدون آنکه بیمار شود برآید و اینکه چگونه این کار را انجام میدهد، احتمالاً به در نظر گرفتن مسئلۀ اقتصادی، [یعنی] میزان نیروهای غالب که با یکدیگر در حال جدال هستند، وابسته است. بنابراین از منظر دیدگاه اقتصادی، فعالیت روانی وظیفۀ غلبه بر برانگیختگی (تودهای از تحریک)، که در دستگاه روانی در حال عملیات است و همچنین تلاش در جهت عدم انباشت آنچه که نالذتی ایجاد میکند را دارد. در [مقالۀ] طرحی از روانکاوی، فروید از گونهای اقتصادِ تعارضات حرف میزند که برخاسته از عدم هماهنگی درون ساختاری است. او میگوید که «سختگیرانهترین مطالبهای که روان از ایگو دارد احتمالاً پایین نگه داشتن خواستههای غریزی اید است و ایگو نیز در راستای پاسخ دادن به چنین مطالباتی باید هزینۀ زیادی را صرف پادنیروگزاریها[1] کند. اما این مطالبات برآمده از سوپرایگو میتوانند به قدری قدرتمند و بیرحمانه باشد که ایگو در مقابل باقی وظایفی که دارد کاملاً ناتوان شود. ما باید این احتمال را بدهیم که در تعارضات اقتصادی به وجود آمده در این وضعیت، اید و سوپرایگو معمولاً با یکدیگر علیه ایگویی که سخت تحت فشار است و تلاش میکند تا از طریق چنگ زدن به واقعیت وضعیت طبیعی خود را حفظ کند، همدست میشوند. اگر این دو بسیار قوی شوند، در محدودسازی و تغییر سازمان[2] ایگو موفق خواهند شد، بنابراین ارتباط مناسب با واقعیت خدشهدار میشود یا این ارتباط قطع میشود.
فروید در مقالۀ اید و ایگو به این مسئله اشاره میکند که «حسها[3] و احساسات[4]» برخاسته از ادراک درونی «بدویتر و ابتداییتر از ادراکات برخاسته از بیرون هستند» و «اهمیت اقتصادی بیشتری» دارند. فروید دلایلی را در توجیه این دیدگاه در [مقالۀ] فراسوی اصل لذت مطرح کرده بود: قسمت بیرونی دستگاه روان «در برابر محرک محافظت میشود و اثر برانگیختگیهایی که به آن یورش میبرند فروکاسته میشود. در قسمت درونی چنین محافظی وجود ندارد؛ بنابراین برانگیختگیهایی که در لایههای عمیقتر هستند به طور مستقیم و بدون آنکه از میزان آن کاسته شده باشد، وارد نظام روانی میشوند؛، تا جایی که به عنوان بخشی از ویژگیهای اساسیشان، موجب بروز احساسات لذت و نالذتی میشوند».
برای فهم واپسرانی ضرورت دارد تا ملاحظاتی اقتصادی داشته باشیم. در 1900 فروید روی این موضوع تأکید داشت که نیروگذاری پیشآگاهانه (یا آگاه)روی یک خاطرۀ نالذتبخش بر «مانعت همزمان تخلیۀ برانگیختگی» دلالت دارد و این «کلید فهم کل نظریۀ واپسرانی» است که [طبق آن] سیستم پیشآگاه «تنها زمانی میتواند روی یک ایده نیروگزاری کند که در آن شرایط بتواند از رشد هرگونه نالذتی بدست آمده از آن[ایده] ممانعت کند». هنگامی که فروید در مقالۀ «واپسرانی» این موضوع را مطرح میسازد که: «در نتیجه، شرط تحقق [عمل] واپسرانی این است که نیروی محرکۀ نالذتی بایستی قدرتمندتر از لذت ناشی از ارضاء باشد» از دیدگاهی مشترک و با اصطلاحاتی مشابه استفاده کرده است. از منظرگاه اقتصادی، واپسرانی آنچنان راهحل مؤثری نیست به این دلیل که «نیاز به اعمال متداوم فشار وجود دارد. آنچه واپسرانده شده، فشاری توأمان در جهت آگاه شدن تحمیل میکند؛ بنابراین این فشار باید توسط فشارِ متقابلِ پایانناپذیری به تعادل برسد. از این رو ماندگاری واپسرانی شامل صرف نیرویی مدام است در حالیکه قطع این فشار، طبق دیدگاه اقتصادی، منجر به ذخیرۀ آن [نیرو] میشود.»
در درسگفتارهای مقدماتی روانکاوی، فروید واژۀ «تروماتیک» را با نگاهی اقتصادی تعریف میکند: «واژۀ "تروماتیک" هیچ معنایی غیر از معنای اقتصادی ندارد. ما این واژه را در رابطه با تجربهای بکار میبریم که در مدت زمان کوتاهی به همراه تحریکی به غایت شدید که نتوان به طور عادی با آن کنار آمد، در روان حاضر میشود و موجب بر هم خوردن دائمی شیوۀ فعالیت انرژی در آن میشود.»
فروید در [مقالۀ] بازداری، علائم و اضطراب به این موضوع اشاره میکند که علت به وجود آمدن سازوکار اضطراب سیگنال[5]، مسائل اقتصادی است. در تجربۀ تولد و شرایط دوران نوزادی، یعنی زمانی که تحریک بسیار شدید است و نمیتوان آن را به طور روانی کنترل کرد، روان به سمت یک «برهمخوردگی اقتصادی ناشی از تجمعِ تحریکی که باید کاسته میشد» میرود. اضطراب واکنشی است که در این موقعیت ایجاد میشود و تنها زمانی که نوزاد میآموزد ابژهای بیرونی میتواند به این وضعیت خطرناک خاتمه دهد، امکان جابهجایی «محتوی آنچه از آن میترسد از یک مسئلۀ اقتصادی به ترس از دست دادن ابژه، [یعنی] موقعیتی که آن شرایط را ایجاد کرده است، را پیدا میکند. اکنون نبود مادر است که خطر محسوب میشود و به محض اینکه خطر سربرآورد، قبل از اینکه مسئلۀ اقتصادیِ هراسآور آغاز شود، نوزاد دچار اضطراب سیگنال میشود». این موضوع نگاه فروید به اقتصاد موجود در اضطراب را عوض کرده است. در حالی که او قبلاً باور داشت «اضطراب همواره به صورت خودکار توسط فرایند اقتصادی سر برمیآورد»، اکنون او پی میبرد که «مفهوم اضطراب به عنوان یک سیگنال توسط ایگو در راستای تحتتأثیر قرار دادن سامانۀ لذت-نالذتی شکل گرفته است، بدون آنکه نیاز به در نظر گرفتن عامل اقتصادی مطرح باشد». با این حال، فروید دیدگاه اولیۀ خود را کنار نگذاشت که میگفت شکلی از اضطراب در زندگی بزرگسالی وجود دارد که «ناخواسته و خودکار است و همواره بر اساس مسئلۀ اقتصادی توجیه میشود و هر زمان که وضعیت خطرناکی مشابه با لحظۀ تولد ایجاد شود، رخ میدهد». بنابراین اضطراب «موقعیتی ویژه را در اقتصاد روان به خود اختصاص میدهد» تا جایی که «ارتباطی با ماهیت اساسی خطر پیدا میکند».

تجربۀ بالینی به فرمولبندی عوامل اقتصادی دخیل در بیماریهای مختلف روانرنجور منتهی شده است. در نقل قول آتی با رجوع به رؤیاها، روانرنجوریها و روانرنجوریهای مرتبط با جنگ، بر اصل لذت به عنوان عاملی تعیینکننده تأکید شده است: «برای نمونه رؤیاهای بهبود یافتن اغلب هنگامی که بیمار در حال ورود به مرحلۀ جدید و ناخوشایندی از انتقال است رخ میدهند. به این دلیل که آنان میخواهند از هر ناخوشایندی که قرار است دربارۀ آن در تحلیل بحث شود دوری جویند. افرادی که از روانرنجوری جنگ در عذاب هستند نیز اقتصاد یکسانی را پیش میگیرند، افرادی که از علائمشان دست کشیدند چراکه درمان ارائه شده توسط پزشکان ارتش منجر به این شد که افراد از مریض بودن، بیشتر از خدمت در خط مقدم احساس ناراحتی داشته باشند.»
از زمانی که فروید استدلال پیش رو را مطرح کرده، درک بهتری از انحرافات[6] از نقطه نظر اقتصادی ایجاد شده است: «احساسِ شادمانیِ برخاسته از ارضاء تکانۀ غریزی که توسط ایگو مهار نشده است بهطور غیرقابلقیاسی بسیار شدیدتر از [احساسی است] که برخاسته از فرونشاندن غریزهای است که در گذشته مهار گشته است. مهارناپذیری غرایزِ منحرف و احتمالاً به طور کلی جذابیت چیزهای ممنوعه، توضیحات اقتصادی را در اینجا فراهم میآورد».
فروید دربارۀ مسئلۀ اقتصادی پدیدههای بسیار دیگری از جمله رؤیا دیدن، لطیفهها، شادمانی، کار و غیره بحث کرده است. در اینجا با توجه به موارد ذکر شده نمونههایی را مطرح میکنیم. بدین ترتیب، به عنوان مثال، در «سوگ و مالیخولیا»، به برخی از جنبههای اقتصادی این دو وضعیت میپردازد. برای مثال میگوید در وضعیت سوگ چرا هیچ نشانهای «از وضعیت اقتصادی مرحلۀ سرخوشی[7] وجود ندارد». فروید در ادامۀ این صحبت که «ما حتی دربارۀ اینکه سوگ از طریق چه اقتصادی کار خود را انجام میدهد، اطلاعی نداریم»، این فرضیه را مطرح میکند که «هر کدام از خاطرات و انتظاراتی که اتصال لیبیدو به ابژۀ از دست رفته را نشان میدهند با این واقعیت روبهرو میخواهند شد که دیگر ابژهای وجود ندارد و ایگو به همراه این پرسش که آیا باید این شکست را بپذیرد یا خیر با آن مواجه شده است و از طریق تجمع ارضاء خودشیفتهواری که ناشی از زنده بودنش است متقاعد شده که اتصالش با ابژۀ از دست رفته را قطع کند. ما حدس میزنیم که احتمالاً این گسست بسیار آهسته و تدریجی رخ میدهد تا زمانی که تمامی انرژی مصرفی ضروری برای آن نیز به اتمام برسد». باتوجه به «وضعیت اقتصادی پدیدآیی مانیا بعد از اتمام مالیخولیا»، فروید مطرح میکند که نه از دست دادن ابژه و نه دوسوگرایی با چنین پیامدی مرتبط نیستند چراکه هر دو از عوامل دخیل در سوگ هستند. بنابرین «عامل سوم» یعنی «بازگشت لیبیدو به ایگو تنها عامل به وجود آمدن چنین پیامدی است».
با معرفی دیدگاه ساختاری، فروید توانست به برخی از پدیدههای اقتصادی از زوایای جدید نگاه کند. برای مثال متوجه شد که «در کثیری از روانرنجوریها نوعی حس ناخودآگاه گناه وجود دارد که نقش سرنوشتسازی را بازی میکند و قدرتمندترین موانع را در برابر بهبودی قرار میدهد». این احساس ناخودآگاه گناه نتیجۀ کارکرد اخلاقی سوپرایگو است. در همین راستا فروید میگوید «حین رنج بردن از حملات سوپرایگو یا احتمالاً تسلیم شدن در برابر آن، ایگو با سرنوشتی مانند آغازیان[8] روبهرو میشود که به وسیلۀ ماحصل فرایند تجزیه شدن[9] که خود عامل آن هستند از بین میروند. از منظر دیدگاه اقتصادی بنظر میرسد که اخلاقیات سوپرایگو نیز محصول مشابهی در فرایند تجزیه شدن است».
فهم این موضوع که انرژیهای روانی قابلیت تبدیل شدن دارند فروید را به فرضیۀ وجود نیروهای خنثیشده در ذهن رساند. او هنگامی که درگیر مسئلۀ تبدیل عشق به نفرت بود، به فرمولبندی این دیدگاه -که جهت فهم عملکرد اقتصادی دستگاه ذهن ضروری است- دست پیدا کرد.
در تمدن و ملالتهای آن فروید به تفضیل به ابعاد مختلف شادمانی در انسان پرداخت که طبق نظر او به طور گستردهای با اقتصاد لیبیدویی افراد مرتبط است؛ بدین معنا که پیوند نزدیکی با اصل لذت دارد. اگرچه ما هیچگاه امکان دستیابی به شادمانی تمام عیار را نداریم، نباید از تلاش خود در این مسیر دست بکشیم. ما میتوانیم از طریق «اولویت دادن به بخش مثبت هدف یعنی کسب لذت، یا [اولویت دادن به] بخش منفی آن یعنی دوری از نالذتی» به آن دست یابیم. اما ما از طریق هیچکدام از این مسیرها نمیتوانیم به آنچه میخواهیم دست پیدا کنیم. شادمانی در کمترین میزان ممکن، مسئلهای در اقتصاد لیبیدویی افراد است. در پاورقی که فروید یکسال بعد آن را افزود، سخن خود را اینگونه ادامه داد که «هیچ گفتگویی دربارۀ فرضیات مرتبط با شادمانی در انسان نباید ارتباط میان خودشیفتگی و لیبیدوی ابژهای[10] را نادیده بگیرد. ما باید بدانیم اساساً خودمتکی[11] بودن چه چیزی را در رابطه با اقتصاد لیبیدویی معین میسازد». فروید کارکرد سرمستکنندۀ رسانه را به همین شکل تبیین میکند. در خدماتی که توسط رسانهها ارائه میشود، در تقلا برای شادمانی و [در عین حال] بیچاره نگه داشتن {افراد} به قدری پاداشدهندگی وجود دارد که در اقتصاد لیبیدویی افراد جایگاه مشخصی را به خود اختصاص داده است. ما خود را به چنین رسانهای نه تنها بخاطر لذت آنی که ارزانی میدارد بلکه بخاطر میزان بالای مستقل شدن از دنیای بیرونی مدیون میدانیم». در حالی که چنین سرمستی-با در نظر داشتن اقتصاد لیبیدویی- به جدایی از دنیای بیرونی میانجامد، از طرفی دیگر کار و شغل هدفی عکس این قضیه را دنبال میکند و آن این است که به افراد «جایگاه امنی را در بخشی از دنیای واقعی اجتماعی انسان» میدهد. کار و شغل امکان جابهجایی[12] حجم زیادی از مؤلفههای لیبیدویی، خواه خودشیفتهوار، پرخاشگرانه یا حتی شهوت را به کار حرفهای و به روابط انسانی مرتبط با آن را میدهد همین آن را بسیار ارزشمند کرده و علت تداوم و بقا در جامعه میکند. امکان جابهجایی کردن مؤلفههای لیبیدویی به کار بر فرضیۀ وجود نیروهای خنثی یا خنثیشده دلالت میکند. این [مسئله] همچنین در اظهارات فروید در رابطه با ارتباط میان تمدن و اقتصاد لیبیدویی به کار میرود؛ اینکه «از آنجایی که تمدن باید قسمت زیادی از انرژی روانی که برای اهدافش مورد استفاده قرار میدهد را از جنسانیت[13] دریافت کند، از ضرورتهای قوانین اقتصاد پیروی میکند». فروید در پاراگراف بعدی این را به طور کامل روشن میسازد که از منظرگاه او «این مسئله میان افراد و اجتماع از تناقض میان غرایز اولیۀ اروس و مرگ مشتق نشده است. این مجادلهای میان اقتصاد لیبیدویی است، مشابه با کشمکشی که میان میزان پراکنش لیبیدو بر ایگو و ابژه وجود دارد که در نهایت به یک سازگاری در فرد میرسد و امید است که در آیندۀ تمدن نیز رخ دهد».
همینطور فصلهای دیگر این کتاب را با موضوع دیدگاه داینامیک فروید و همینطور دیدگاه توپوگرافیکال فروید میتوانید در این لینکها بیابید.