
ما اغلب اهمالکاری را بهعنوان عادتِ به تعویق انداختن کارها میشناسیم؛ رفتاری که معمولاً با تنبلی، بیانگیزگی، ضعف اراده یا مدیریت ضعیف زمان توضیح داده میشود. اما آیا واقعاً هر کسی که کارهایش را به تأخیر میاندازد، صرفاً اراده کافی ندارد یا فردی تنبل است؟
نظریههای مختلف در روانشناسی تلاش کردهاند این پدیده را توضیح دهند. نظریههای زیستی و علوم اعصاب، برای مثال، با بررسی ساختار و کارکرد مغز، نقش نظامهای پاداش و تنبیه و انتقالدهندههای عصبی مانند دوپامین، میکوشند علل زیستی و عصبی اهمالکاری را روشن کنند و بر اساس این یافتهها، راهکارهایی برای تغییر رفتار ارائه دهند. از سوی دیگر، نظریهها و مدلهای شناختی و رفتاری، بر نقش افکار، باورها، عادتها و مهارتهای خودتنظیمی تأکید میکنند و روشهایی برای غلبه بر عادتهای ناسازگار و ایجاد الگوهای رفتاری جدید پیشنهاد میدهند.
در میان نگاههای مختلف به اهمالکاری، روانکاوی از نظرگاه متفاوتی به این پدیده مینگرد. از دیدگاه روانکاوی، به تعویق انداختن کارها صرفاً نتیجه ضعف اراده یا مدیریت ضعیف زمان نیست بلکه اهمالکاری از منظر روانکاوی در برخی موارد میتواند با تعارضهای ناخودآگاه و اضطرابهای درونی ارتباط داشته باشد. در این نگاه، آنچه در ظاهر به صورت اهمالکاری دیده میشود، ممکن است معنایی روانشناختی و ناهشیار داشته باشد و خود فرد نیز نسبت به آن آگاه نباشد.
برای مثال، تصور کنید فردی باید نگارش پایاننامه، ارائه یک پروژه مهم یا شرکت در یک مصاحبه شغلی را آغاز کند. او ممکن است آگاهانه تصور کند که مشکلش تنها بیحوصلگی یا کمبود انگیزه است اما از منظر روانکاوی، ممکن است آغاز کردن آن فعالیت تعارضهای ناهشیاری را فعال کند که با اضطراب و نالذتی همراه هستند. در چنین شرایطی، به تعویق انداختن کار میتواند راهی ناهشیار برای دور ماندن از اضطراب و ناراحتی ناشی از تعارضی باشد که انجام آن فعالیت برمیانگیزد؛ هرچند خود فرد نسبت به این فرایند آگاهی نداشته باشد.
البته این به آن معنا نیست که هر نوع اهمالکاری را میتوان با روانکاوی توضیح داد. عوامل زیستی، شناختی، محیطی و حتی شرایط روزمره نیز میتوانند در به تعویق انداختن کارها نقش داشته باشند. هدف این مقاله نیز آن نیست که همۀ انواع اهمالکاری را به تعارضهای ناهشیار نسبت دهد بلکه میخواهد نشان دهد روانکاوی چگونه برخی اشکال پدیدۀ اهمالکاری را توضیح میدهد و چرا در برخی موقعیتها معنای یک رفتار اهمالکارانه مهمتر از خود آن رفتار است.
برای فهم این دیدگاه، ابتدا باید با چند مفهوم اساسی در نظریه فروید آشنا شویم؛ از جمله ذهن ناهشیار، رابطه اضطراب و نالذتی با تعارض و سه ساختار اصلی شخصیت در این نظریه، یعنی اید، ایگو و سوپرایگو.
برای اینکه بفهمیم اهمالکاری از منظر روانکاوی چیست، ابتدا باید با یکی از بنیادیترین مفاهیم نظریه فروید، یعنی ذهن ناهشیار (ناخودآگاه یا ضمیر ناآگاه نیز میگویند) آشنا شویم. یکی از مهمترین فرضیههای روانکاوی که آن را از نظریههای دیگر در روانشناسی و رواندرمانی متمایز میکند، این است که همه رفتارها، عواطف و تصمیمهای ما از ذهن آگاه سرچشمه نمیگیرند. فروید معتقد بود بخش بزرگی از زندگی روانی انسان در سطح ناهشیار جریان دارد؛ بخشی از ذهن که اگرچه مستقیماً در دسترس آگاهی نیست اما میتواند بر افکار، هیجانها و رفتارهای ما تأثیر عمیقی بگذارد.
از منظر روانکاوی، برخی خواستهها، خاطرهها و هیجانهایی که برای فرد تحملناپذیر یا اضطرابزا هستند، از سطح آگاه یا هشیار کنار گذاشته میشوند و به سطح ناآگاه یا ناهشیار پسرانده میشوند. با این حال، ورود به ناهشیار به معنای از بین رفتن این محتواها نیست بلکه آنها همچنان باقی میمانند و ممکن است به شکلهای مختلف، از جمله در قالب نشانهها، رؤیاها، لغزشهای کلامی یا برخی الگوهای رفتاری، خود را نشان دهند. از این رو، روانکاوی رفتار انسان را تنها بر اساس آنچه فرد نسبت به آن آگاه است توضیح نمیدهد، بلکه نقش مهمی برای فرایندهای ناهشیار قائل است.
فروید همچنین در نظریه ساختاری خود، شخصیت انسان را حاصل تعامل سه بخش از روان میداند: اید، ایگو و سوپرایگو. این سه ساختار هر یک کارکرد متفاوتی دارند، اما به طور مداوم بر یکدیگر اثر میگذارند و بخش مهمی از فعالیت آنها نیز در سطح ناهشیار اتفاق میافتد. شناخت این سه بخش به ما کمک میکند بفهمیم چرا گاهی انجام یک کار ساده میتواند به تعارضی درونی و در نتیجه آن اجتناب و به تعویق انداختن کار منجر شود.
اید منشأ امیال، غرایز و نیازهای زیستی انسان است. این بخش از بدو تولد وجود دارد و بر اساس اصل لذت عمل میکند؛ یعنی همواره در پی ارضای فوری خواستهها، بدون توجه به واقعیت، پیامدهای رفتار یا ملاحظات اخلاقی است. از دیدگاه فروید، اید کاملاً ناهشیار است و سرچشمه انرژی روانی محسوب میشود.
ایگو بخشی از ساختار شخصیت است که پس از تولد و در نتیجه تعامل فرد با دنیای بیرون و تحول دستگاه روانی شکل میگیرد و بر اساس اصل واقعیت عمل میکند. وظیفه اصلی آن ایجاد تعادل میان خواستههای اید، محدودیتهای واقعیت و الزامات سوپرایگو است. به همین دلیل، ایگو تلاش میکند راههایی واقعبینانه و قابلقبول برای ارضای خواستههای اید پیدا کند.
برخلاف اید، ایگو تنها محدود به ناهشیار نیست و در سطوح هشیار، نیمههشیار و ناهشیار فعالیت میکند. از آنجا که ایگو همواره در حال میانجیگری میان بخشهای مختلف روان است، به کرات با تعارض و اضطراب ناشی از آن روبهرو میشود. همین مسئله سبب میشود که ایگو در برخی موقعیتها برای حفظ تعادل روانی، به شیوههای مختلف واکنش نشان دهد. اهمیت این موضوع در ادامه، هنگام بحث درباره اضطراب و بازداری، روشنتر خواهد شد.
سوپرایگو جنبهای از شخصیت است که به باید و نبایدها، اخلاق و به طور کلی هنجارها مربوط میشود و مانند ایگو پس از تولد و در جریان رشد و از طریق درونیسازی ارزشها، هنجارها و قوانین خانواده و جامعه شکل میگیرد. این بخش فرد را به رعایت اصول اخلاقی، مسئولیتپذیری و رفتارهای مورد تأیید جامعه هدایت میکند و در صورت تخطی از این معیارها، احساس گناه، شرم یا سرزنش درونی را برمیانگیزد. سوپرایگو نیز مانند ایگو، بخشی از فعالیت خود را در سطح ناهشیار انجام میدهد و همواره میکوشد خواستههای اید را بر اساس معیارهای اخلاقی محدود کند.
به همین دلیل، هنگامی که میان خواستههای اید، الزامات سوپرایگو و محدودیتهای واقعیت تعارض شدیدی ایجاد شود، ایگو در موقعیتی دشوار قرار میگیرد. از دیدگاه فروید، عامل بسیاری از اضطرابها همین تعارضها است. فهم این نکته برای توضیح نگاه روانکاوی به اهمالکاری اهمیت زیادی دارد، زیرا در برخی موارد، به تعویق انداختن یک فعالیت نه ناشی از تنبلی، بلکه پیامد همین تعارضهای ناهشیار است.
برای فهم اینکه این تعارض چگونه اتفاق میافتد فرض کنید بخش اید که شامل امیال غریزی است برای ارضای یک میل ناهشیار اصرار میورزد که در فرهنگ آن جامعه ممنوع شده است و در نتیجه بخش سوپرایگوی شخصیت، ایگو را از فراهم کردن شرایط برای ارضای آن میل منع میکند. در این میان اید از یک طرف برای ارضای میل به ایگو فشار میآورد و سوپرایگو از طرف دیگر برای جلوگیری از ارضای میل. در نتیجه ایگو که بخشی تعدیلگر میان دو بخش دیگر روان و نیز واقعیت بیرونی است، به شدت تحت فشار قرار میگیرد و این فشار را به صورت اضطراب و نالذتی تجربه میکند. ایگو ممکن است برای جلوگیری از این تعارض و احساس نالذتی، از قرارگرفتن در موقعیتهایی که باعث بروز این تعارض میشود اجتناب کند. این اجتناب در سطح آگاه میتواند به صورت اهمالکاری و به تعویق انداختن امور به دلایلی نامعلوم به نظر برسد، در حالیکه در پس آن سازوکاری معلوم و معنیدار اما ناهشیار جریان دارد.
از این منظر، اهمالکاری را میتوان نه صرفاً به عنوان تنبلی یا فقدان اراده، بلکه به عنوان نوعی بازداری روانی در نظر گرفت؛ بازداریای که ممکن است کارکرد محافظتی داشته باشد و فرد را موقتاً از تجربه اضطرابی که برای او تهدیدکننده است، دور نگه دارد. بنابراین، آنچه در سطح آگاه به شکل «نمیتوانم شروع کنم» یا «مدام آن را عقب میاندازم» تجربه میشود، ممکن است در سطح ناهشیار با تلاش روان برای اجتناب از یک تعارض درونی مرتبط باشد. این فرآیند که فروید از آن با نام بازداری یاد میکند بسیار رایج است و میتواند بسیاری از موارد اهمالکاری را توضیح دهد. در فرآیند بازداری، کارکرد ایگو در جهت خنثی کردن تعارض پیشآمده میان بخشهای مختلف روان محدود میشود و فرد نوعی انفعال را تجربه میکند. این بازداری که نقشی محافظتی برای جلوگیری از اضطراب و نالذتی بازی میکند میتواند تا زمانی که این تعارض حل و فصل نشده پابرجا باقی بماند.
با این همه، همانطور که پیشتر گفته شد باید در نظر داشت که نمیتوان هر نوع اهمالکاری را نتیجه بازداری یا تعارض ناهشیار دانست. به تعویق انداختن کارها میتواند دلایل متعددی داشته باشد و عوامل شناختی، محیطی و موقعیتی نیز در آن نقش دارند. بنابراین، هر تأخیر یا تعویق معنای ناهشیار ندارد و نمیتوان هر رفتار اجتنابی را به یک تعارض روانی نسبت داد.
حال که با نگاه روانکاوی دربارۀ به تعویق انداختن امور آشنا شدیم، میتوانیم به این پرسش بازگردیم که روانکاوی چگونه بر اهمالکاری اثر میگذارد.
هدف مداخلۀ روانکاوانه تلاش برای این است که فرد نسبت به تعارضها، عاطفهها و دیگر امیال ناهشیاری که بر تجربۀ او تأثیر میگذارند، آگاهی پیدا کند. پرسش روانکاوانه این نیست که «چرا فرد این کار را انجام نمیدهد؟» بلکه این است که «این انجام ندادن چه نقشی در زندگی روانی او دارد؟» و «فرد با این رفتار اجتنابی در واقع چه منفعت ثانویهای به دست میآورد؟»
از این منظر، روانکاوی تلاش نمیکند اهمالکاری را صرفاً به عنوان یک عادت نامطلوب حذف کند بلکه میکوشد معنای پنهان آن را دریابد که خود این فرآیند موجب تغییر در سازوکار روانی میشود. هنگامی که بخشی از امیال و ایدههای ناهشیار به سطح آگاه میآیند، نسبت ایگو با آنها تغییر میکند. در طول این فرآِیند، ایگو ظرفیت بیشتری برای تحمل و پردازش آنچه پیشتر اضطرابزا بوده است پیدا میکند و انرژی که سابقاً برای نگه داشتن این امیال و ایدهها در سطح ناهشیار صرف میشد آزاد میشود که در مجموع تغییر چشمگیری در سازوکار روانی محسوب میشود.
به موجب هشیار شدن آنچه پیشتر ناهشیار و ناپذیرفتنی بود و سبب یک تعارض ناآگاه میشد، مجموعهای از اقدامات ایگو که برای جلوگیری از بروز تعارض به کار گرفته میشد کارکرد و ضرورت پیشین را از دست میدهد. به عبارت دیگر، ایگو زینپس ضرورتی برای اجتناب از امور و موقعیتهایی که پیشتر موجب ایجاد تعارض، اضطراب و نالذتی میشد احساس نمیکند. بنابراین فرآیندی که قبلا به گونهای ناهشیار منجر به اهمالکاری میشد دیگر به مانند قبل تجربه نخواهد شد و این به نوبۀ خود بر سازوکار رفتار اهمالکارانه تأثیر میگذارد.