
اصطلاح «نفع حاصل از بیماری» در معنای عام خود اشاره به هر ارضای مستقیم یا غیرمستقیمی دارد که بیمار از وضعیت بیمارگونۀ خود کسب میکند.
نفع نخستین[2] را میتوان یکی از انگیزههای واقعیِ پیدایش رواننژندی[3] قلمداد کرد: ارضای حاصل از نشانگان،[4] گریختن سوی بیماری[5] و تغییرات سودرسان در ارتباط سوژه با محیط. نفع ثانویه را میتوان از سه جهت از نفع اولیه جدا کرد:
الف. آن را پس از وقوع بیماری میبینیم و در شمایل منفعتی کلان که از بیماری حاصل میشود یا در شمایل کاربردی جدید که به بیماری داده میشود.
ب. طبیعتی بیرونی دارد و با عوامل آغازگرِ بیماری و معنای نشانگان در پیوند است.
ج. ارضاهایی که کسب میکند یا نارسیستیک[6] هستند یا بهجای اینکه مستقیماً لیبیدویی باشند، با صیانت از نفس پیوند خوردهاند.
از همان بدو پیدایش، تئوری رواننژندی فرویدی پیوندی ناگسستنی با این پنداره داشت که سوژه صرفِ ارضایی که از بیماری کسب میکند، بیمار میشود و بیمار میماند. فرایند رواننژندانه ملتزم به اصل لذت و پیرو آن است: رواننژندی تلاشی است برای برداشت ثمرهای اقتصادی با این هدف که تنش کاهش بیابد. وجود این منفعت را آنجا میتوان دید که سوژه مقابل درمان شدن مقاومت از خود نشان میدهد و مقابل خواست آگاهانۀ خود برای بهتر شدن میایستد.
البته فروید خیلی دیر به تمایز میان بین نفع اولیه و ثانویه اشاره کرد و آن هم صرفاً کلی و سرسری. پس میتوان اینگونه آغازید که ظاهراً فروید در مورد بالینی «دورا» از این دیدگاه سخن میگوید که در قیاس با شکلگیری نشانگان، انگیزههای ما برای بیماری همواره عنصری ثانویهاند. گفته میشود که نشانگان یا همان سمپتومها در وهلۀ نخست کارکرد اقتصادی ندارند و اگر به مثابۀ نتیجۀ تحولی نو تثبیت نشوند، حالتی از جنس تجربۀ ناپایدار به خود خواهند گرفت: «برخی از جریانات روانی، استفاده از نشانگان را سهل میبینند و به این ترتیب نشانگان کارکردی ثانویه مییابد و در زیست روانیِ مراجع، جا پای خود را محکم میکند.»
فروید در درسگفتارهای مقدماتی دربارۀ روانکاوی و در اصلاحیهای که به مورد بالینیِ «دورا» اضافه میکند، بار دیگر به این موضوع باز میگردد:
«نفع اولیه» ارتباطی نزدیک با تعین کنونی نشانگان دارد و فروید دو وجه آن را از هم متمایز میکند: نخست اینکه «در نفع اولیه با نوعی عامل درونی سروکار داریم» که پیامدِ کاهش تنشِ حاصل از نشانگان است. هر چهقدر هم که نشانگان دردآفرین باشد، همچنان هدفش رهاسازی سوژه از تعارضاتی است که گاه حتی دردآفرینترند: اینجا است که با سازوکاری به نام «گریختن سوی بیماری» طرفیم. دوم اینکه، «عامل بیرونی در نفع نخستین» را باید به تغییراتی نسبت داد که نشانگان در روابط بینافردیِ سوژه بهوجود آورده است. بنابراین وقتی زنی «خود را بیچونوچرا مطیعِ شوهر خود میکند»چهبسا میتواند بهواسطۀ رواننژندی خود هم عاطفه و توجه بیشتری از او بگیرد و هم درعینحال، رفتارهای بدی را که متحمل شده تلافی کند.
اما توسل فروید به صفاتی همچون «تصادفی» و «بیرونی» در توصیف این جنبۀ ثانویِ نفع اولیه، خود نشان از دشواری در جداسازی آن از نفع ثانویه دارند.
فروید برای توضیح نفع ثانویه به مورد بالینیِ رواننژندی تروماتیک اشاره میکند و حتی مثالی میزند از ناتوانیِ جسمیای که پیامد تصادف است. در اینجا نفع ثانویه در شمایل حقوقی که به ناتوانان پرداخت میشود ظاهر میشود که خود انگیزۀ محکمی است در جهت خلاف بهبودیافتن: «اگر شما بیایید و او را از رنج و آسیب خلاصی بخشید، او را در وهلۀ اول از ابزار امرار معاش محروم ساختهاید و البته، پرسش دیگری این است که آیا میتواند به کار پیشین خود بازگردد یا نه».
با بهرهجویی از همین مثال ساده میتوان سه خصلت تعریفکنندۀ نفع ثانویه (نک. تعریف بالا) را برشمرد. لکن باید به این نکته نیز توجه کنیم که حتی در مواردی اینچنینی هم با پرسشهایی دربارۀ انگیزههای ناآگاه پشتِ این تصادف روبهرو خواهیم شد (پژوهشهای امروز از ما چنین خواستهای دارند). همچنین بدون تردید وقتی به مسئلۀ رواننژندی –بهخصوص رواننژندی غیرتروماتیک– برسیم، حفظ چنین تمایزهایی حتی سختتر نیز خواهد شد. منفعتی که در برهۀ زمانی دوم و ظاهراً از خارج به آن دست مییابیم، در واقعیت چه بسا پیشبینیپذیر بوده و وقتی نشانگان داشت فعال میشد، پیشاپیش به عنوان هدف تعیین شده باشد. در باب وجه عینی نفع دوم نیز باید بگوییم که اغلب این وجه طبیعتِ عمیقاً لیبیدویی آن را میپوشاند: برای مثال، مستمریِ شخص ناتوان –اگر بخواهیم همچنان به مثال فروید بازگردیم– را میتوان از نظر نمادین نوعی تکرار وابستگیِ کودک-مادر دانست.
شاید نظرگاه توپوگرافیکال در اینجا یکی از بهترین روشهایی باشد که میتوان برای فهم اصطلاح «نفع ثانویه» از آن کمک گرفت زیرا به ما فرصتی میدهد تا عاملیت ایگو[7] را در رغبتی (یا حتی اجباری) که به سنتز دارد بفهمیم (نک. مدخل ایگو). فروید در فصل سوم بازداریها، نشانگان و اضطراب به این مسئله میپردازد و ایدۀ نفع ثانویه را از طریق قیاس آن با «کشمکشهای دفاعی دومین» –که ایگو از آنها نه مستقیماً در مقابل آرزو بلکه مقابل نشانگانی که از پیش شکل گرفته است استفاده میکند– برایمان تشریح میکند. دفاع دوم و نفع ثانویه، بدل به دو شیوهای میشوند که ایگو از طریق آنها به «جسم خارجی»ای[8] که درواقع در ابتدا همان نشانگان است، پاسخ میدهد: «ایگوی جدید حال اینگونه رفتار میکند که فهمیده این نشانگان [مهمان ناخواندهای است که] آمده تا بماند و بنابراین بایستی آن را با خوشرویی پبذیرد و تا جای ممکن از آن سودجویی کند». فروید در نفع ثانویه از بیماری که میتوان آن را با درونیسازیِ تمامعیارِ نشانگان در ایگو علیالسویه دانست، میان دو منفعت تمایز قائل میشود: یکی منفعتهای حاصل از نشانگان که در خدمت علایقِ صیانت از نفس هستند و دیگری ارضاهایی که در ذات خود، بهراستی نارسیستیک و نرگسانهاند.
در پایانبندی میتوان به این اشاره داشت که استناد به نفع ثانویه نبایستی مانع جستجو و کاوش برای یافتن انگیزههایی شود که مستقیماً در پویاییهای نورز یا رواننژندی نقش دارند. این موضوع دربارۀ دیگر درمانهای روانکاوانهای نیز صدق میکند که از مفهوم نفع ثانویه در این راستا بهره میبرند تا توضیح دهند چرا مراجع از حفظ موقعیت انتقالی بیشتر رضایت کسب میکند تا از شفا گرفتن.
منابع:
(1) 1 Freud, S. ‘Fragment of an Analysis of a Case of Hysteria’: a) G.W., V, 203; S.E., VII, 43. b) Cf. G.W., V, 202-3, n. 1; S.E., VII, 43, n. 1.
(2) 2 Freud, S.: a) Cf. G.W., XI, 395 ff.; S.E., XVI, 381 ff. b) G.W., XI, 399; S.E., XVI, 384.
(3) 3 Freud, S., G.W., XIV, 126; S.E., XX, 99.
[1] Gain from Illness, Primary and Secondary = D.: primärer und sekundärer Krankheitsgewinn.–Es.: beneficio primario y secundario de la enfermedad.–Fr.: bénéfice primaire et secondaire de la maladie.–I.: utile primario e secondario della malattia.–P.: Iucro primário e secundário da doença.
[2] گاه از معادل «دستاورد» نیز استفاده میکنند که باب طبع من نیست -م.
[3] neurosis
[4] یا سمپتوم -م.
[5] flight into illness
[6] یا نرگسانه -م.
[7] agency of the ego
[8] foreign body