
پیش از شروع این مقاله، پیشنهاد میکنیم اگر با تمایز بین روانکاوی، روانشناسی و روانپزشکی آشنایی ندارید ابتدا به مقالۀ تفاوت روانکاو، روانشناس و روانپزشک چیست؟ سری بزنید و بعد دوباره برگردید به همین صفحه.
درک انسان از بیماریهای روانی طی دهههای اخیر دگرگونیهای چشمگیری را پشت سر گذاشته و همچنان نیز در حال تحول است. نگاهی به گذشته نشان میدهد که تاریخچۀ روانپزشکی سرشار از تغییر دیدگاهها، باورها و نظریههایی است که هر یک، هم پرسشهای تازهای پیش روی ما میگذارند و هم درک عمیقتری از مسیر تکامل این دانش به دست میدهند.
در روزگار باستان، مردم آنچه را «جنون» مینامیدند ــ اصطلاحی که تقریباً برای همه انواع روانپریشی به کار میرفت ــ نه یک اختلال روانی، بلکه نتیجه خشم خداوند یا تسخیر شدن انسان به دست نیروهای شیطانی میدانستند. شواهد این نگرش را میتوان در متون مذهبی، بهویژه در عهد عتیق، مشاهده کرد. برای نمونه، در کتاب اول سموئیل آمده است که «شائول»، پادشاه بنیاسرائیل، پس از آنکه از انجام وظایف دینی خود سر باز زد و موجب خشم خدا شد، دچار جنون گردید.
در همان روایت آمده است که حضرت داوود با نواختن چنگ، شائول را آرام میکرد. این ماجرا نشان میدهد که حتی در دوران کتاب مقدس نیز این باور وجود داشت که رنجهای روانی را میتوان تا اندازهای درمان یا تسکین داد.
«روح خداوند از شائول دور شد و روحی آزاردهنده او را پریشان ساخت... هرگاه آن روح بر شائول چیره میشد، داوود چنگ خود را برمیداشت و مینواخت؛ آنگاه شائول آرام میگرفت، حالش بهتر میشد و آن روح آزاردهنده از او دور میشد.»
ــ کتاب اول سموئیل، باب ۱۶، آیات ۱۴ و ۲۳
در اسطورههای یونان و حماسههای هومر، که حدود قرن هشتم پیش از میلاد پدید آمدهاند، نیز جنون نوعی مجازات الهی به شمار میرفت. برای مثال، گفته میشود «هرا» هرکول را با فرستادن جنون بر او تنبیه کرد و آگاممنون نیز در گفتوگو با آشیل اعتراف میکند که «زئوس خرد را از من ربود».
اما در تاریخ روان پزشکی، نقطه عطف مهمی با ظهور بقراط رقم خورد. تا پیش از او، کمتر کسی تلاش میکرد جنون را با نگاهی علمی توضیح دهد. بقراط، که در سال ۳۷۷ پیش از میلاد درگذشت، نخستین اندیشمندی بود که کوشید این پدیده را بر پایه اصول پزشکی تبیین کند.
به باور او، سلامت انسان به تعادل چهار مایع اصلی بدن وابسته است و هرگاه این تعادل بر هم بخورد، بیماری پدید میآید. از دیدگاه بقراط، اختلالات روانی نیز از همین اصل پیروی میکردند. برای نمونه، او مالیخولیا را نتیجه افزایش «صفرای سیاه» میدانست و معتقد بود که با روشهایی مانند رژیم غذایی مناسب، پاکسازی بدن و خونگیری میتوان آن را درمان کرد.
بیتردید این دیدگاهها از منظر علم امروز چندان پذیرفتنی به نظر نمیرسند و حتی ممکن است عجیب یا نادرست جلوه کنند؛ بااینحال، در قرن چهارم پیش از میلاد، چنین نظریهای گامی بزرگ در تاریخچه روانپزشکی در جهان به شمار میرفت، زیرا برای نخستین بار به جای نسبت دادن جنون به نیروهای ماورایی، آن را پدیدهای طبیعی و قابل بررسی دانست.
بقراط در کتاب «بیماری مقدس» مینویسد:
«تمام شادیها، احساس خوشبختی، خنده، شوخی، اندوه، درد و اشکهای ما از مغز سرچشمه میگیرند... همین اندام است که ما را دچار جنون یا سردرگمی میکند و ترس و اضطراب را در وجودمان برمیانگیزد.»
این نگاه، یکی از مهمترین نقاط عطف در تاریخچۀ روانپزشکی به شمار میآید؛ زیرا برای نخستین بار مغز بهعنوان منشأ احساسات، اندیشهها و اختلالات روانی معرفی شد و راه را برای شکلگیری رویکرد علمی در مطالعه بیماریهای روانی هموار کرد.

در دوران امپراتوری روم، برخی اندیشمندان تلاش کردند دیدگاه بقراط را اصلاح کنند. از جمله «آسکلپیادس»، پزشک نامدار، و «سیسرون»، سیاستمدار و فیلسوف رومی، نظریه اخلاط چهارگانه را به چالش کشیدند. آنان بر این باور بودند که مالیخولیا صرفاً از افزایش صفرای سیاه ناشی نمیشود، بلکه هیجانهایی مانند خشم، ترس و اندوه نیز میتوانند در شکلگیری آن نقش داشته باشند.
سیسرون حتی برای ارزیابی وضعیت روانی افراد پرسشنامهای طراحی کرده بود که شباهت قابلتوجهی به شیوههای امروزی مصاحبه و شرححالگیری در روانپزشکی داشت. این پرسشنامه در سراسر امپراتوری روم مورد استفاده قرار میگرفت و موضوعاتی مانند ظاهر فرد، شیوه سخن گفتن و رویدادهای مهم زندگی او را بررسی میکرد.
با این حال، از سده نخست میلادی به بعد، نفوذ این اندیشهها بهتدریج کاهش یافت. در همین دوره، پزشک رومی «سلسوس» دوباره این باور را مطرح کرد که جنون نوعی مجازات الهی است. این دیدگاه با فروپاشی امپراتوری روم و گسترش مسیحیت بار دیگر رواج یافت و برای چندین قرن بر نگرش مردم نسبت به بیماریهای روانی سایه افکند.
در قرون وسطی، دین جایگاهی محوری در درمان بیماریها پیدا کرد. در کنار آسایشگاههای معروف آن دوران، مانند «بِدلَم» در لندن که بعدها نامش مترادف با هرجومرج و آشفتگی شد، برخی صومعهها نیز به مراکزی برای نگهداری و درمان مبتلایان به اختلالات روانی تبدیل شدند.
البته این تحول به معنای کنار گذاشتن کامل نظریه بقراط نبود. آموزههای او همچنان باقی ماند، اما در چارچوب باورهای مسیحی تفسیر میشد. به همین دلیل، روشهایی مانند خونگیری، حجامت و زالو درمانی در کنار دعا، اعتراف و آیینهای مذهبی همچنان برای درمان بیماران به کار میرفت.
در همین دوران، میراث علمی یونان باستان در مراکز علمی جهان اسلام، از جمله بغداد و دمشق، حفظ شد. چند قرن بعد، متفکرانی مانند توماس آکویناس این آثار را دوباره به جهان مسیحیت معرفی کردند. این رویداد سبب شد میان «ذهن» و «روح» تمایز روشنتری ایجاد شود و نگاه فلسفی مسیحیت، که تا آن زمان بیشتر تحت تأثیر اندیشههای نوافلاطونی بود، بهتدریج جای خود را به رویکرد تجربهگرایانه ارسطویی بدهد. این تغییر فکری، زمینهساز رنسانس و سپس عصر روشنگری شد و جایگاه مهمی در تاریخ روان پزشکی و تحول علوم انسانی دارد.
در آغاز رنسانس، بسیاری از کسانی که به بدعتگذاری متهم میشدند، در واقع از بیماریهای شدید روانی مانند اسکیزوفرنی رنج میبردند. با این حال، آنان بهجای درمان، اغلب به جرم ارتباط با نیروهای شیطانی محاکمه و حتی سوزانده میشدند. این روند در سدههای چهاردهم و پانزدهم میلادی به اوج خود رسید.
در سال ۱۵۶۳ میلادی، کتابی با عنوان فریب شیاطین منتشر شد که نویسنده آن، یوهان وایر، استدلال میکرد جنون افرادی که «مرتد» خوانده میشوند، منشأ طبیعی دارد و نباید آن را نتیجه دخالت نیروهای فراطبیعی دانست. کلیسا نهتنها انتشار این کتاب را ممنوع کرد، بلکه خود نویسنده را نیز به جادوگری متهم ساخت.
از قرن پانزدهم به بعد، پیشرفتهای علمی، مانند پژوهشهای کالبدشناسی آندریاس وزالیوس و نظریه خورشیدمرکزی گالیله، اقتدار سنتی کلیسا را به چالش کشید. در نتیجه، توجه اندیشمندان بهتدریج از آسمان به زمین و از مسائل صرفاً الهی به مطالعه انسان و طبیعت معطوف شد. این دگرگونی، یکی از مهمترین نقاط عطف در تاریخچه روانپزشکی در جهان به شمار میرود، زیرا زمینه را برای شکلگیری نگرش علمی به بیماریهای روانی فراهم کرد.

با وجود پیشرفتهای علمی دوران رنسانس، نظریه اخلاط بقراط تا اوایل قرن نوزدهم همچنان نفوذ خود را حفظ کرده بود؛ بهگونهای که نمایشنامهنویس فرانسوی، مولیر، در آثار خود این باورها را به طنز میکشید. در دهه ۱۸۳۰، تنها کشور فرانسه سالانه حدود چهل میلیون زالو برای درمانهای پزشکی وارد میکرد؛ موضوعی که نشان میدهد روشهای سنتی هنوز جایگاه خود را از دست نداده بودند.
در همین زمان، اندیشمندانی مانند جان لاک در انگلستان و دنی دیدرو در فرانسه، با تکیه بر تجربهگرایی، استدلال کردند که عقل و احساس از تجربههای حسی انسان سرچشمه میگیرند، نه از برهم خوردن تعادل اخلاط بدن.
همزمان، پزشک فرانسوی «فیلیپ پینل» نگاه تازهای به بیماریهای روانی ارائه داد. او معتقد بود که این اختلالات تنها منشأ جسمانی ندارند، بلکه فشارهای روانی، مشکلات اجتماعی، عوامل ارثی و آسیبهای جسمی نیز میتوانند در بروز آنها نقش داشته باشند.
پینل در کتاب مشهور خود درباره جنون، خواستار برخوردی انسانیتر با بیماران روانی شد. رویکردی که بعدها به «درمان اخلاقی» شهرت یافت، بر ایجاد محیطی آرام، کاهش محرکهای آزاردهنده، برنامه منظم روزانه، اشتغال بیماران به فعالیتهای مفید و برقراری رابطهای مبتنی بر اعتماد میان پزشک و بیمار تأکید داشت.
تقریباً همزمان با پینل، خانواده «تِیوک» در انگلستان مرکز «یورک ریتریت» را بنیان گذاشتند؛ مؤسسهای که نخستین مرکز درمانی بریتانیا با هدف نگهداری انسانی و محترمانه از بیماران روانی به شمار میرفت. این تحول، نقطهای مهم در تاریخچۀ روانپزشکی محسوب میشود و مسیر درمان بیماران را برای همیشه دگرگون کرد.

ورود به قرن نوزدهم، نقطه عطفی در تاریخچه روانپزشکی در جهان بود. پیشرفتهای پزشکی و افزایش امید به درمان بیماریهای روانی، باعث شد بیمارستانهای تخصصی روانپزشکی در آمریکای شمالی، بریتانیا و بسیاری از کشورهای اروپایی بهسرعت گسترش یابند. برخلاف تیمارستانهای تاریک و هراسآور قرون وسطی، این مراکز تلاش میکردند بیماران، بهویژه افراد کمبضاعت، را بر پایه اصول «درمان اخلاقی» تحت مراقبت قرار دهند.
پس از فیلیپ پینل، شاگرد و جانشین او، ژان-اتین دومینیک اسکیرول، کوشید اختلالات روانی را به شکلی منظم طبقهبندی کند. حاصل این تلاش، کتابی درباره بیماریهای روانی بود که امروزه از آن بهعنوان نخستین اثر مدرن در حوزه روانپزشکی بالینی یاد میشود.
حدود پنجاه سال بعد، امیل کرپلین با انتشار کتاب خلاصۀ روانپزشکی، نظام طبقهبندی تازهای برای اختلالات روانی ارائه کرد. مهمترین دستاورد او، تفکیک اسکیزوفرنی ــ که آن را «زوال عقل زودرس» مینامید ــ از سایر انواع روانپریشی بود؛ اقدامی که تأثیر عمیقی بر مسیر تاریخ روان پزشکی گذاشت.
کرپلین همچنین سه شکل اصلی اسکیزوفرنی را از یکدیگر متمایز کرد:
پارانوئید که ویژگی اصلی آن هذیان و توهم است.
هبفرنیک که بیشتر با رفتارها و واکنشهای نامتناسب شناخته میشود.
کاتاتونیک که با بیحرکتی یا برانگیختگی شدید، همراه با حالتهای بدنی غیرمعمول و رفتارهای کلیشهای مشخص میشود.
در آغاز قرن بیستم، روانپزشک و فیلسوف آلمانی کارل یاسپرس رویکرد پدیدارشناسی را وارد روانپزشکی کرد. در این روش، تجربههای ذهنی بیمار همانگونه که خود آنها را احساس و توصیف میکند، مبنای بررسی قرار میگیرد. این دیدگاه که بعدها «آسیبشناسی روانی توصیفی» نام گرفت، پایهای علمیتر و عینیتر برای تشخیص اختلالات روانی فراهم کرد.
یاسپرس تأکید میکرد که تشخیص یک اختلال نباید بر اساس محتوای باورهای فرد انجام شود، بلکه باید به شکل و ساختار آن توجه داشت. برای مثال، یک باور صرفاً به این دلیل هذیان محسوب نمیشود که دیگران آن را غیرمنطقی بدانند؛ بلکه زمانی هذیان است که فرد با وجود شواهد روشن، همچنان به آن اعتقاد راسخ داشته باشد و این باور با پیشینه فرهنگی و اجتماعی او همخوانی نداشته باشد.
در ادامه، زیگموند فروید و پیروانش تأثیر گستردهای بر روانپزشکی قرن بیستم گذاشتند. تا میانه همین قرن، بسیاری از روانپزشکان آمریکایی بر این باور بودند که اختلالاتی مانند اسکیزوفرنی ریشه در تعارضهای ناهشیاری دارند که از دوران کودکی شکل گرفتهاند. یکی از مدیران مؤسسه ملی سلامت روان آمریکا بعدها درباره آن دوران گفت: «بین سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۵، تقریباً غیرممکن بود کسی که روانکاو نبود بتواند ریاست یک بخش دانشگاهی یا استادی روانپزشکی را بر عهده بگیرد.»
اما در نیمه دوم قرن بیستم، پیشرفتهای ژنتیک، فناوریهای تصویربرداری از مغز و تولید نخستین داروهای ضدروانپریشی، بسیاری از فرضیههای روانکاوی را به چالش کشید. در نتیجه، توجه پژوهشگران دوباره به الگوی علمی و زیستپزشکی، که از اندیشههای کرپلین الهام گرفته بود، معطوف شد.
امروزه بیشتر متخصصان، اختلالات روانی را بیماریهایی میدانند که ریشه در عملکرد مغز دارند. با این حال، همزمان پذیرفته شده است که عوامل روانشناختی و شرایط اجتماعی نیز میتوانند در آغاز یا تشدید بیماری نقش مهمی ایفا کنند. به همین دلیل، درمانهای دارویی، رواندرمانی و مداخلات اجتماعی، نه رقیب یکدیگر، بلکه مکمل هم به شمار میآیند.
با وجود این، این دیدگاه نیز بیمنتقد نمانده است. برخی صاحبنظران معتقدند آنچه «الگوی زیستی ـ روانی ـ اجتماعی» نامیده میشود، در عمل بیش از اندازه بر جنبه زیستی تکیه دارد و نقش روانپزشکان را به تشخیص بیماری و تجویز دارو محدود کرده است. گروهی دیگر نیز بر این باورند که شواهد علمی موجود برای چنین نگاه کاملاً زیستی هنوز کافی نیست. از دید آنان، برای فهم بهتر بیماریهای روانی باید از چارچوب صرفاً تشخیصی فراتر رفت و این اختلالات را تجربههایی انسانی، معنادار و متأثر از زندگی فردی، فرهنگ و شرایط اجتماعی هر انسان دانست.
این تحولات نشان میدهد که تاریخچۀ روانپزشکی مسیری ثابت و یکنواخت نداشته، بلکه همواره تحت تأثیر پیشرفتهای علمی، باورهای فرهنگی و تغییر نگرش جوامع نسبت به سلامت روان دگرگون شده است. مرور این سیر تاریخی نشان میدهد که نگاه انسان به بیماریهای روانی از تبیینهای اسطورهای و مذهبی آغاز شده و به رویکردهای علمی، چندبعدی و انسانمحور امروزی رسیده و این مسیری است که همچنان ادامه دارد و بیتردید در آینده نیز دستخوش تحول خواهد شد.
اگر آنچه موجب شده مخاطب این مقاله باشید نیاز به خدمات روانپزشکی و دارودرمانی است، لطفاً برای ما از طریق مراجعه به صفحۀ رزرو جلسات پیغام بگذارید.