
داستان ضحاک در شاهنامه را میتوان روایتی اسطورهای از ظهور یک پادشاه ستمگر و شکست او دانست. اما اگر این داستان را از منظر روانکاوی و بهویژه با تکیه بر مفاهیم ملانی کلاین بخوانیم، ضحاک تنها یک شخصیت شرور نیست، بلکه میتوان او را همچون تصویری اسطورهای از روانی دید که در مواجهه با اضطراب، پرخاشگری و احساس تهدید، بیش از پیش به نابودی ابژههای بیرونی متوسل میشود. در این خوانش، پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که چرا ضحاک شرور شد؟ بلکه این است که چه فرایند روانیای میتواند خشونت را به راهی برای مهار اضطراب تبدیل کند و چگونه همین راه، در نهایت روان را در چرخهای از اضطراب و ویرانگری گرفتار میکند؟
ضحاک، پسر مرداس، پادشاهی دادگر، است. اهریمن با فریب، او را به سوی کشتن پدرش سوق میدهد و ضحاک پس از مرگ مرداس به قدرت میرسد. سپس اهریمن با بوسه بر شانههای او، دو مار بر شانههایش میرویاند. برای آرام کردن مارها، ضحاک ناچار میشود هر روز مغز دو جوان را در اختیار آنان قرار دهد. ضحاک به تدریج به پادشاهی خونخوار و ستمگر تبدیل میشود، پادشاهی که برای حفظ قدرت خود، خشونت را به بخش جداییناپذیر نظم جهانش تبدیل کرده است. سرانجام کاوه آهنگر علیه او قیام میکند و فریدون، با همراهی مردم، ضحاک را شکست میدهد و او را در دماوند به بند میکشد. اگرچه در سطح اسطوره، این روایت، داستان مبارزه خیر و شر است، اما در سطح روانکاوانه میتوان آن را روایت روانی دانست که برای مقابله با اضطراب، به بیرونیسازی پرخاشگری و سپس حمله به ابژههای تهدیدکننده متوسل میشود.
در نظریه ملانی کلاین، اضطراب از نخستین تجربههای زندگی روانی است. در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید، ذهن برای مقابله با اضطراب نابودی تجربه را به قطبهای متضاد تقسیم میکند. خوب و بد، دوستداشتنی و نفرتانگیز، ارضاکننده و تهدیدکننده. همچنین در این وضعیت برای رهایی از اضطراب نابودی، تکانههای پرخاشگرایانه ناشی از سائق مرگ میتواند به بیرون فرافکنی شود. آنچه در درون تحملناپذیر است، در بیرون و در قالب یک ابژه تهدیدکننده تجربه میشود. در نتیجه، فرد احساس میکند که از سوی جهانی بیرونی و خطرناک تهدید میشود و برای حفظ خود، به حمله به آن جهان نیاز دارد. اگر این مفهوم را مبنا قرار دهیم، میتوان بسیاری از عناصر داستان ضحاک را در قالب یک چرخه روانی فهم کرد. در این معنا، خشونت ضحاک صرفاً وسیلهای برای حفظ قدرت نیست. خشونت، خود به دفاعی در برابر اضطراب تبدیل شده است.
در نهایت، حرکت به سوی وضعیت افسردهوار مستلزم ظرفیت بیشتری برای تحمل دوسوگرایی است. دیگری میتواند هم دوستداشتنی و هم خشمبرانگیز باشد و خود فرد نیز میتواند هم عشق و هم نفرت را در مورد یک ابژه تجربه کند. در اینجا احساس گناه و نگرانی درباره آسیب واردشده به ابژه نیز اهمیت پیدا میکند و امکان ترمیم را فراهم میسازد.
نخستین نقطه مهم داستان، رابطه ضحاک با پدرش، مرداس، است. اهریمن ضحاک را به سوی کشتن پدر سوق میدهد. میتوان این واقعه را در سطح روانکاوانه به صورت تلاش برای حذف ابژهای فهم کرد که محدودکننده است و مانعی در برابر میل محسوب میشود. پدر باید کنار گذاشته شود تا ضحاک بتواند جایگاه او را تصاحب کند. اما شاید نکته مهمتر، نحوه مواجهه ضحاک با مسئولیت این عمل است. اهریمن با ضحاک پیمان میبندد که او را به فرمانروایی برساند و در عوض، ضحاک سخنان اهریمن را به کار ببندد. سپس اهریمن از ضحاک میخواهد که پدرش را بکشد. جالب آنکه ضحاک در ابتدا از انجام این کار سر باز میزند اما اهریمن او را تهدید میکند که اگر به پیمانش عمل نکند آبروی او را به عنوان یک پیمانشکن خواهد برد. اهریمن در این روایت تنها یک فریبدهنده نیست، میتوان او را به عنوان نمایشی بیرونی از بخشی از میل و پرخاشگری ضحاک نیز در نظر گرفت. به این ترتیب، ضحاک میتواند عملی را که خود انجام داده است را به عاملی بیرونی که او را ناچار به انجام این کار کرده است نسبت دهد. این الگو بعدتر نیز تکرار میشود.
اهریمن در داستان ضحاک کارکردی روانکاوانه پیدا میکند. او میتواند همچون ظرفی بیرونی برای بخشی از امیال ویرانگر ضحاک دیده شود، بخشی که ضحاک نمیتواند آن را متعلق به خود تجربه کند. اهریمن پیشنهاد میدهد، فریب میدهد و تحریک میکند اما ضحاک نیز در این فرایند مشارکت میکند. بنابراین مرز میان میل من و خواست دیگری به تدریج مبهم میشود. از این منظر، اهریمن را میتوان نمایشی اسطورهای از آن بخش از روان دانست که فرد نمیتواند آن را در خود تحمل کند و به همین دلیل در قالب یک عامل بیرونی تجربه میکند. همین سازوکار در رابطه ضحاک با مارها نیز به شکل پیچیدهتری بازمیگردد.
دو مار بر روی شانههای ضحاک شاید مهمترین تصویر روانکاوانه داستان باشند. در سطح روایی، مارها نتیجه فریب اهریمناند و ضحاک برای راضی نگه داشتن آنها ناچار است هر روز مغز دو جوان را به آنان بدهد. اما در یک خوانش نمادین، میتوان مارها را تجسم نیروهایی دانست که در روان ضحاک وجود دارند ولی او قادر به پذیرش آنها به عنوان بخشی از خود نیست. تفاوت مهمی وجود دارد، اهریمن را میتوان عاملی کاملاً بیرونی دید اما مارها دیگر بیرون از بدن ضحاک نیستند. آنها بر شانههای او قرار گرفتهاند، بخشی از وجود او شدهاند اما همچنان همچون موجوداتی جدا و نیازمند ارضا تجربه میشوند. گویی ضحاک با پرخاشگری خود مواجه شده است اما هنوز نمیتواند بگوید که این خشم و ویرانگری بخشی از من است. در عوض، آن را به صورت نیرویی میبیند که به او متصل است و باید ارضا شود. از این منظر، مارها میتوانند استعارهای از تکانههایی باشند که هنوز در ساختار روانی ضحاک یکپارچه نشدهاند. او نمیتواند خشم، رشک و میل به تخریب را در خود بشناسد و تحمل کند بنابراین این نیروها در قالب موجوداتی بیرونیشده و در عین حال گاهی چسبیده به بدن او ظاهر میشوند.

اما چرا برای آرام کردن مارها باید مغز جوانان قربانی شود؟
این بخش از داستان امکان خوانشی مهم درباره رابطه ضحاک با دیگری را فراهم میکند. جوانان برای ضحاک دیگر انسانهایی مستقل با میل و حق حیات نیستند، آنها به چیزی تبدیل میشوند که باید برای آرام کردن تکانههای درونی او مصرف شوند. دیگری در اینجا نه یک سوژه، بلکه یک ابژه مصرفی است.
این نکته را میتوان به مسئله اضطراب نیز پیوند داد. ضحاک برای آرام کردن اضطراب نابودی باید عاملی تهدیدکننده، که در اینجا جوانان هستند، را در جهان بیرون نابود کند. حمله به دیگری تهدیدکننده، اضطراب را برای لحظهای کاهش میدهد اما این کاهش پایدار نیست، زیرا با این حملات تهدید انتقام جهان بیرونی افزایش مییابد. بنابراین این چرخه ادامه مییابد و خشونت به یک اجبار روانی تبدیل میشود.
مفهوم رشک در نظریه کلاین نیز میتواند بخشی از شخصیت ضحاک را روشن کند. در معنای کلاینی، رشک ناشی از سائق مرگ است. رشک میل به داشتن چیزی نیست بلکه شامل میل به تخریب خوبیای است که در دیگری وجود دارد. فرد تحمل این را ندارد که دیگری اصلاً از آن خوبی برخوردار باشد. از این منظر، جوانان در داستان ضحاک صرفاً قربانیانی برای حفظ قدرت او نیستند. آنها حامل زندگی، جوانی، امکان رشد و آینده هستند. در این خوانش، مغز جوانان میتواند نمادی از نابودی ظرفیت زندگی و آینده باشد، گویی چیزی زنده و رو به رشد باید از بین برود تا نیروهای ویرانگر درون ضحاک موقتاً آرام شوند.
اگر ضحاک را صرفاً موجودی شرور بدانیم، ادامه خشونت او نیاز چندانی به توضیح ندارد. اما گاهی روانکاوی از جایی آغاز میشود که بپرسیم چه چیزی باعث میشود که فرد نتواند از دفاعی که به او آسیب میزند دست بکشد؟
ضحاک برای متوقف کردن خشونت باید بتواند بخشی از پرخاشگری خود را به رسمیت بشناسد. او باید بتواند بپذیرد که پدرش را تنها به دلیل فریب اهریمن نکشته است، بلکه خود میلی به حذف او داشته است. همین مسئله درباره جوانان نیز صدق میکند. اگر مارها صرفاً عامل قتل باشند، ضحاک میتواند خود را از مسئولیت جدا کند. اما اگر مارها بخشی از نیروهای درونی خود او باشند، دیگر نمیتوان به سادگی گفت که من ناچار بودم. پذیرفتن این واقعیت، به معنای مواجه شدن با گناه و آسیب واردشده به دیگری است.
اینجاست که مفهوم وضعیت افسردهوار اهمیت پیدا میکند. حرکت به سوی وضعیت افسردهوار مستلزم آن است که فرد بتواند همزمان عشق و نفرت، وابستگی و پرخاشگری، ویرانگری و نگرانی درباره ابژه را در یک تجربه واحد تحمل کند. اما برای ضحاک، این مواجهه احتمالاً بیش از حد تهدیدکننده است. اگر پذیرش مسئولیت به معنای روبهرو شدن با حجم عظیمی از آسیب و احساس گناه باشد، ممکن است ذهن ترجیح دهد به همان دفاعهای قدیمی فرافکنی، دونیمهسازی، کنترل و حمله بازگردد. در این حالت، خشونت نهتنها متوقف نمیشود بلکه برای جلوگیری از مواجهه با احساس گناه، افزایش پیدا میکند.
در نهایت، مهمترین ویژگی روانی ضحاک شاید این باشد که دفاعی که قرار بود از او محافظت کند، خودش به عامل نابودی او تبدیل میشود. او برای کاهش اضطراب به دیگری حمله میکند. با حمله به دیگری، جهان برای او امنتر نمیشود، بلکه تهدیدهای بیشتری ایجاد میشود. برای کنترل این تهدیدها، خشونت بیشتری لازم است. خشونت بیشتر، دشمنان بیشتری تولید میکند. و دشمنان بیشتر، اضطراب بیشتری ایجاد میکنند. بنابراین ضحاک در چرخهای گرفتار میشود که میتوان آن را به صوررت اضطراب نابودی، فرافکنی تکانههای نابودگر به دنیای بیرونی، تهدیدکننده شدن دنیای بیرونی، حمله به جهان بیرونی برای از بین بردن احساس تهدید، آرامش موقت، بازگشت اضطراب تهدیدکننده ناشی از امکان انتقام جهان بیرونی، قربانی بعدی، و ادامه این چرخه، خلاصه کرد. در این چرخه، مسئله اصلی دیگر فقط قدرتطلبی نیست. ضحاک برای حفظ انسجام روانی خود به حمله به جهان بیرونی نیاز پیدا کرده است، اما جهانی که دائماً باید مورد حمله واقع شود، ناگزیر جهانی ناامن و تهدیدکننده خواهد بود. به بیان دیگر، ضحاک هرچه بیشتر برای از بین بردن تهدیدها تلاش میکند، جهان خود را تهدیدکنندهتر میسازد.
در پایان داستان، فریدون ظاهر میشود، همان شخصیتی که ضحاک پیشتر او را در خواب دیده بود. فریدون را میتوان صرفاً قهرمانی بیرونی دانست که یک پادشاه ستمگر را شکست میدهد اما از منظر روانکاوانه میتوان او را نمادی از همان تهدیدی نیز دید که ضحاک برای مدت طولانی تلاش کرده بود که از جهان خود حذف کند. تهدید سرانجام در شکلی بازمیگردد که دیگر با خشونتهای قبلی قابل مهار نیست. از این منظر، شکست ضحاک تنها شکست یک پادشاه نیست، شکست شیوهای از سازمان دادن جهان است که در آن برای حفظ خود، دائماً باید دیگری نابود شود. مقاله وضعیت فاشیستی ذهن از کریستوفر بولاس این نکته آخر را بیشتر روشن میکند.
در نهایت، میتوان ضحاک را شخصیتی دید که بیش از آنکه از دشمنان بیرونی خود شکست بخورد، از ناتوانی در مواجهه با جهان درونی خود شکست میخورد. او نمیتواند پرخاشگری خود را به عنوان بخشی از خویش بپذیرد، بنابراین آن را به اهریمن، مارها و دیگران نسبت میدهد. نمیتواند دیگری را مستقل و جدا از خود تحمل کند، بنابراین او را کنترل، مصرف یا نابود میکند. نمیتواند احساس گناه ناشی از آسیب به ابژه را تحمل کند، بنابراین به جای تلاش برای ترمیم، دوباره به حمله متوسل میشود. و نمیتواند اضطراب خود را بدون نابودی دیگری تنظیم کند، بنابراین هر تلاش برای آرام کردن خود، زمینه اضطراب بعدی را فراهم میکند.
از این منظر، داستان ضحاک را میتوان روایتی درباره چرخهای دانست که در آن پرخاشگری برای کاهش اضطراب به کار گرفته میشود اما همین پرخاشگری جهانی هرچه ناامنتر میسازد و در نهایت روان را در همان جهانی که برای کنترلش تلاش میکرد، گرفتار میکند. شاید به همین دلیل است که ضحاک، با وجود سالهای طولانی قدرت، سرانجام شکست میخورد. او نمیتواند جهان را تا جایی نابود کند که دیگر هیچ تهدیدی باقی نماند. زیرا بخشی از آن تهدید، از ابتدا در خود او بوده است.
منابع
شاهنامه ابوالقاسم فردوسی.
برگردان روایتگونه شاهنامه فردوسی. محمد دبیرسیاقی. نشر قطره.
Klein, M. (1935). A contribution to the psychogenesis of manic-depressive states.
Klein, M. (1946). Notes on some schizoid mechanisms.
Klein, M. (1957). Envy and gratitude.
Bronstein, C. (Ed.). (2001). Kleinian theory: A contemporary perspective. Whurr.