
روانکاوی، ما را با یکی از تلخترین تراژدیهای بشری روبهرو میکند: تکرار رنجِ حلنشده. تراژدی زمانی رخ میدهد که قربانیِ دیروز، از سر انکار زخم خویش، امروز در جایگاه متجاوز میایستد. در روان جمعی، زخمهایی که درمان نشدهاند، بار دیگر بازمیگردند، گاه با چهرهی قربانی، گاه در هیئت جلاد. روانکاوی میآموزد که تاریخ، عیناً تکرار نمیشود؛ اما روان، آن را بازنمایی میکند، با صورتی نو اما جوهری یکسان. اکنون، در مواجهه با خشونتهای اسرائیل در غزه و رنج بیپایان مردم فلسطین، بسیاری با حیرت میپرسند: چگونه ممکن است قومی که خود قربانی بزرگترین فاجعهی سدهی بیستم بوده، امروز خود در نقش ستمگر ظاهر شود؟
روان جمعی یهودیان، نخست با تجربهی تحقیر، محرومیت، تبعید، و تخریب هویت آسیب دید؛ و این زخمها سرانجام در هولوکاست، به معنای سوختن کامل، به اوج رسید. شش میلیون انسان از کودک تا سالمند، در اردوگاههایی چون آشویتس، تربلینکا، و بلزک، یا به اتاقهای گاز سپرده شدند یا به کار اجباری تا مرگ. این فاجعه، زخمی تاریخی و وجودی در ناخودآگاه قوم یهود برجای گذاشت. زخمی که تنها با روایتهای مقاومت، تأسیس دولت اسرائیل، و بازسازی قدرت نظامی، امکان بازسازی روانی یافت.
اما روانکاوی در اینجا پرسشی بنیادین مطرح میکند: آیا بازسازی از دل قربانیبودن، الزاماً به معنای خلق عدالت است؟ یا ممکن است به بازتولید خشونت منجر شود؟ در روان بازماندگان و فرزندان نسلسوخته، ترومای جمعی خاموش نمیشود؛ بلکه در قالب «نیاز به کنترل دیگری برای تسلط بر ترس خود» ظاهر میشود.
اینجاست که «همانندسازی با پرخاشگر»، آنگونه که آنا فروید و بعدها فروم توضیح دادهاند، به سازوکار دفاعی قدرتمندی بدل میشود: فرد، برای گریز از اضطراب قربانیبودن، خود را ناخودآگاه با چهرهی پرخاشگر یکی میبیند. این همانندسازی، گاه در سطح فردی به رفتارهای کنترلطلبانه یا سادیستی منجر میشود؛ و در سطح جمعی، به بازسازی نقش جلاد در جایگاه قربانی سابق.
اسرائیل، که با شعار «دیگر هرگز» برپا شد، در مواجهه با خطر، ناامنی، و تهدیدهای واقعی یا نمادین، گاه ناخودآگاه به بازنمایی همان نیروهای سلطهگر بدل میشود که روزگاری بر پیکر یهودیان سلطه داشتند. اردوگاههای غزّه، دیوارهای حائل، گرسنگی دادن سیستماتیک، محرومسازی کودکان از آموزش و درمان، و نادیدهگرفتن کامل رنجِ «دیگری»، بیشباهت به تجربهای که یهودیان در گتوها و اردوگاهها پشتسر گذاشتند، نیست.
از نظر روانکاوی، فرافکنی (projection) نیز در این میان نقش مهمی دارد: با فرافکندن تصویر «شر مطلق» بر پیکر فلسطینیان، همان تصویری که نازیها از یهودیان ساخته بودند، امکان خشونت فراهم میشود بدون تجربهی گناه یا تعارض درونی. روانِ جمعی اسرائیلی میکوشد از موقعیت قربانی، با تبدیل دیگری به تهدید، خویشتن را نجات دهد.
اما نکتهی دردناک آنجاست که آنچه برای یک نسل، «بقای پس از نسلکشی» بود، برای نسل بعدی «پایداری در خشونت و توجیه آن» شد. فروید در «تمدن و ملالتهای آن» مینویسد که هر جامعهای باید میان پیوند وخشونت تعادلی برقرار کند. روانِ جریحهدار اگر تنها به قدرت و برتریطلبی پناه ببرد، ناخواسته خود را در مدار بستهی همانندسازی با پرخاشگر گرفتار میسازد؛ و این همان چرخهایست که قربانی را به متجاوز بدل میکند. او نه فقط از پرخاشگر میترسد، بلکه برای کنترل این ترس، خودش بدل به او میشود.
در سطح جمعی، روانِ قوم یهود که نسلبهنسل زخم خوردهی تبعید، تعقیب، تبعیض، و نهایتاً هولوکاست بوده، بهجای التیام، بر سازوکار همانندسازی سوار شده است. در این فرایند، اسرائیل بهمثابهی پروژهی ملی-دینی یهودیت، نه بر مبنای آشتی با زخم، که بر اساس نیرومند شدن با «نقش پدر دژخیم» شکل گرفت. آلمان نازی دیگر نیست، اما روانِ نازی، در دل نظامی که فلسطینیان را به محاصره، آوارگی، تحقیر و مرگ میکشاند، بازآفرینی شده است.اما این تنها یک سوی ماجراست.
برای درک کاملتر این پدیده، باید نیمنگاهی نیز به روان جمعی مردم منطقه و مرزهای تاریخی آن بیندازیم؛ بهویژه به فروپاشی امپراتوری عثمانی بهمثابهی مرگ پدر نمادین. در نظریهی لاکان، «پدر» نه فقط یک شخص، که نمایندهی قانون، انسجام و مرجع اقتدار در ساختار نمادین است؛ همان چیزی که غیبتش به پریشانی روانی میانجامد. با فروپاشی عثمانی در پی جنگ جهانی اول، و ورود قدرتهای استعماری غرب (بریتانیا، فرانسه، و بعد آمریکا)، این پدرِ نمادین سقوط کرد. منطقه ی تحت حاکمیت عثمانی دچار نوعی «یتیمیِ تاریخی» شد. پدر مُرد، اما وارث مشروعی باقی نماند. و درست در همین خلأ بود که نوعی سردرگمی، گسست هویتی، و نیاز شدیدی به بازسازی اقتدار سر برآورد؛ چه در قالب دولتهای مدرن با گرایشهای اقتدارگرایانه، و چه در شکلگیری آرمانگراییهای اسلامی یا ملیگرایانه. تلاشی برای بازگرداندن چهرهی پدر، مثلاً در صورتبندیهایی چون اسلام سیاسی، پانعربیسم، پاناسلامیسم یا احیای خلافت. در کنار آن، تجربهی عمیقِ تحقیرشدگی از سوی پدرخواندههای استعمارگر غربی، و همزمان، احساسی از بیپناهی که میل به بازآفرینی پدر را در ناخودآگاه جمعی تقویت میکرد.
عثمانی، اگرچه در پایان راهش فرسوده و متزلزل بود، اما در تصور جمعی مردم این منطقه، آخرین پدرِ بزرگ بود؛ آخرین سایهی یک اقتدار منسجم دینی-سیاسی که همچون سقفی تاریخی عمل میکرد. با مرگ این پدر در پی جنگ جهانی اول، ملتهایی که شش قرن زیر سایه ی این دولت به عنوان حاکم و خلیفه ی پیامبرکنار هم بودند، یتیمانی شدند در جهان مدرن. این یتیمی، فضای روانی خاصی را پدید آورد: سرگردانی، حس بیپناهی آنها را فراگرفته بود.
در این فضای بی پدری، ظهور اسرائیل نهتنها بهعنوان یک تهدید فیزیکی، بلکه بهمثابهی ورود یک «دیگریِ مقتدر» در سرزمینی بیپدر درک شد. اسرائیل، بهویژه پس از پیروزی در جنگهای ۱۹۴۸ و ۱۹۶۷، تبدیل شد به تجسم پدر جدید، اما نه پدری حامی، بلکه پدری طردکننده، سلطهگر، و خشونتورز، نوعی «پدرِ دژخیم».
از سوی دیگر، برای خود اسرائیل نیز، پدر واقعی، یعنی سنت، دین، و تبعیت از قدرت جهانی مانند بریتانیا، دیگر پاسخگو نبود. لذا روان جمعی آن، میان بیپدر شدن در هولوکاست و پدر شدنِ خود در منطقهای پر از خلأ، گیر افتاد. نتیجهاش این شد: همانندسازی با پرخاشگر (پدرِ نازی)، و تلاش برای ایفای نقش پدرِ جدید برای منطقهای که پدرش را از دست داده بود. او قدرتمند بود، کنترلگر، دارای ارتش، سلاح هستهای، و مورد حمایت قدرتهای جهانی. اسرائیل، برای بسیاری از مردم منطقه، تصویری از پدرِ غاصب و بیگانه را تداعی میکرد که جای پدر حقیقی را گرفته بود.
و بدینسان، آنچه امروز در غزه جریان دارد، تنها نزاعی سیاسی یا نظامی نیست؛ بلکه بازنماییِ پیچیدهی یک چرخهی روانکاوانه است. از یکسو، قومی که زخمش را تاب نیاورد و در نقش پرخاشگر بازآفریده شد؛ و از سوی دیگر، مردمی که پدر نمادین خود را از دست دادهاند و میان آشوب معنا، دین، مقاومت و خشونت سرگردان ماندهاند.
در این چرخه، قربانی و جلاد، بیآنکه به خودآگاهی برسند، به بازنمایی تاریخی یکدیگر بدل میشوند. این تکرار بیمارگون، بدون بازشناسی این پویشهای ناخودآگاه، محکوم به دوام است. اما شاید روانکاوی، بهعنوان زبانی برای گفتوگو با زخم، بتواند ما را از بند این تقدیر تکراری برهاند؛ اگر شجاعت دیدنِ زخم را داشته باشیم، نه پوشاندنش با اسطوره.
منابع:
Freud, A. (1936). The Ego and the Mechanisms of Defence.
Freud, S. (1921). Group Psychology and the Analysis of the Ego.
Lacan, J. (1953-1977). Écrits.
Kristeva, J. (1980). Powers of Horror: An Essay on Abjection.
Said, E. (1978). Orientalism.