
هر دو واژۀ روانرنجور یا Neurotic و روانپریش یا Psychotic از این خبر میدهند که حال روانی فرد مساعد نیست. اما تفاوت دقیق این دو اصطلاح همیشه روشن نیست و گاهی ما نمیدانیم دقیقاً به چه معنا هستند و در چه موقعیتی باید از آنها استفاده کرد؟ مرز میان روانرنجوری و روانپریشی میتواند گیجکننده باشد.
هر دو واژۀ روانرنجور و روانپریش به نوعی رنج روانی اشاره دارند. تفاوت اصلی در این است که فرد تا چه اندازه از منشأ واقعی این رنج آگاه است.
بهطور کلی، فرد روانرنجور میداند که حالش خوب نیست. ممکن است گرفتار مشکلات زیادی باشد اما دستکم از این گرفتاری باخبر است و معمولاً تا اندازهای هم میداند ریشه آن کجاست. مثلاً میتواند بگوید از فکر کردن به رابطۀ قبلیاش مضطرب است، بهخاطر وضعیت شغلیاش افسرده شده یا اعتمادبهنفس پایینی دارد چون در کودکی از سوی والدینش مورد بیمهری قرار گرفته است. رهایی از این رنج آسان نیست اما فرد نه وجود آن را انکار میکند و نه لزوماً نیاز دارد علتش را از خودش پنهان کند.
فرد روانپریش نیز رنج میکشد اما گرفتاری دیگری هم دارد: فاصله او با شناخت آنچه واقعاً در درونش میگذرد بسیار بیشتر فاصلۀ روانرنجور است و دلیل این فاصله، در عین تلخی، قابلدرک است: او از روبهرو شدن با رنج خودش میترسد. بخشی از بیماری او همین است که آنقدر ناخوش است که نمیتواند بهدرستی بفهمد چقدر ناخوش است.
برای مثال، ممکن است کسی در وضعیت روانپریشی وقت زیادی صرف مرتب و تمیز کردن اتاق پذیرایی خانه کند چون مطمئن است بهزودی یکی از مقامات بلندپایه تمدنی فرازمینی به دیدنش خواهد آمد. چیزی که در سطح آگاهانه ذهنش را مشغول کرده این است که باید خوراکی بیشتری تهیه کند و چند لکه روی فرش را هم از بین ببرد.
اما در لایههای عمیقتر ذهن او، اتفاقهای بسیار دیگری در جریان است. دلبستگی وسواسگونه به موجود فضاییای که او را دوست دارد، میتواند به شکلی پیچیده اما قابلپیگیری با تجربه داشتن پدر یا مادری مرتبط باشد که در کودکی به او توجهی نمیکرده است. در واقع، پادشاه سیاره «کپلر ۲بی» جای خالی مراقبی را پر میکند که زمانی باید در خانه حضور میداشت اما در واقعیت حضور نداشته است. ذهن ما در وضعیتهای روانپریشانه داستانهایی خلاقانه میسازد که بهجای حقیقت، آن چیزی را در اولویت قرار میدهند که تحملش برای ما آسانتر است.
یا ممکن است فردی در اعماق وجودش از این رنج ببرد که مادرش خواهر یا برادر او را بیشتر دوست داشته اما در سطح آگاهانه فقط به این فکر کند که بینیاش بیش از حد بزرگ است و اگر با جراحی زیبایی آن را اصلاح کند، سرانجام میتواند احساس کند آدم ارزشمندی است.
فرد دیگری ممکن است بهدلیل آزار و آسیبی که از یکی از والدینش دیده، در اعماق وجود خود از شکل دادن رابطهای صمیمی با دیگران بهشدت هراس داشته باشد اما در ظاهر تمام وقت آزادش را صرف خیالپردازی دربارۀ رابطۀ عاشقانهای با یک فرد مشهور کند؛ یعنی صرف کسی که حتی از وجود او خبر هم ندارد.
هرقدر واژه «روانپریش» سنگین یا حتی ترسناک به نظر برسد، بد نیست بپذیریم که همۀ ما گاهی وارد قلمرویی میشویم که میتوان آن را با همین واژه توصیف کرد: لحظاتی که فکر کردن به حقیقت برایمان بیش از اندازه دشوار و دردناک میشود.
مثلاً بهجای اینکه متوجه شویم غمگین هستیم، پایمان را به میز کنار تخت میکوبیم یا ناگهان دچار کمردرد میشویم. ممکن است بدون آنکه بفهمیم در اصل از پدرمان خشمگینیم، کینهای سیاسی در در دل بپروریم. یا بهجای پذیرفتن احساس گناهی که از خشم و پرخاشگریمان نسبت به یکی از همکاران سرچشمه گرفته، به این نتیجه برسیم که پلیس ما را تعقیب میکند.
اگر این دو مفهوم را در ذهن داشته باشیم و دوباره به تفاوت روانرنجوری و روانپریشی برگردیم، شاید بتوان گفت یکی از هدفهای زندگی روانی ما نباید لزوماً «شاد بودن» باشد ــ که خود کاری بسیار دشوار است ــ بلکه بهتر است، هر زمان که از دستمان برمیآید، کمی کمتر روانپریش و اندکی بیشتر روانرنجور باشیم.
تفاوت روانرنجور و روانپریش به زبان ساده و از دیدگاه روانکاوی
