logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
پس­رانش و دوپاره­‌سازی: به سوی روشی برای مقایسۀ مفهومی
عنوان انگلیسی: Repression and Splitting: Toward a Method of Conceptual Comparison
نویسنده: رابرت هیشنلوود
مترجم: -
تخمین کلمه: 9335
تخمین زمان مطالعه: 47 دقیقه
۱۴ شهریور ۱۴۰۵
September 5, 2026
پس­رانش و دوپاره­‌سازی: به سوی روشی برای مقایسۀ مفهومی
مقاله زیر ترجمه‌ای از مقالۀ Repression and Splitting: Toward a Method of Conceptual Comparison[1] به قلم R. Hinshelwood است که شیما حاجی‌شفیعی آن را برای ساتیا به فارسی ترجمه کرده است. این مقاله تلاشی برای مقایسۀ دو مفهوم روان­کاوانه است. مفاهیمی که به دلیل تعلق به مکاتب مختلف روان­کاوی، به شکل­های متفاوتی تعریف و به­کار گرفته می­شوند. به­علاوه، این مقاله به امکان وجود روشی مقایسه­ای در روان­کاوی می­پردازد. دو مفهوم مورد مطالعه، «پس­رانش[2]» و «دوپاره­سازی[3]» و شباهت­ها و تفاوت­های معنایی میان آن­هاست. نمونه­هایی از داده­های بالینی نیز ارائه شده تا شواهدی تجربی برای سنجش این مقایسۀ معنایی فراهم آید. هدف نهایی، پاسخ به این پرسش است: آیا این اصطلاحات تنها نام­های متفاوتی برای توصیف پدیده­های بالینی مشابه­اند؟ روش پیشنهادی این مقاله می­تواند پاسخی برای این پرسش ارائه دهد و در عین حال، الگویی کلی برای روشن­سازی و شاید آشتی دادن دیدگاه­های متفاوت مکاتب رقیب روان­کاوی باشد. اختلاف نظر نقطۀ رشد است (و. بیون[4]، 1970)

ترجمۀ کامل متن مقالۀ پس­رانش و دوپاره­‌سازی: به سوی روشی برای مقایسۀ مفهوم 

مقدمه 

این مقاله در پی افزایش شفافیت و دقت در زمینۀ فهم و استفاده از اصطلاحات روان­‌کاوی به­‌ویژه پس‌­رانش و دوپاره‌سازی است. یکی از مشکلات اساسی روان­‌کاوی در زمان حاضر، انبوه نظریات رقیب و نبودِ ابزارهای کارآمد برای مقایسۀ نقاط قوت این نظریه‌ها است. بیشتر مقایسه­‌هایی که میان نظریه‌­ها صورت می­‌گیرد کمابیش همراه با بی‌­اعتبارسازی دیگر نظریات است. به­‌طور معمول مناقشات بر پایۀ ارزیابی­‌های پیشین دربارۀ مزایا یا کاستی­‌های نظریات است. اغلب بررسی مستقیم نقاط قوت و ضعف هر نظریه نادیده انگاشته می­‌شود. بیون نیز با تلخی می‌نویسد: 

اختلاف نظر نقطه­‌ایست که رشد از آن سرچشمه می­‌گیرد. رشد و پیشرفت تنها زمانی پدید می­‌آید که رویارویی، حقیقی و اصیل باشد و نه تلاش‌های بی‌حاصلی که مخالفانِ صاحب دیدگاه‌های ناسازگار با یکدیگر انجام می‌دهند. (بیون، 1970، ص.55) 

در این مقاله می­‌کوشم از جدل­‌های بی­ثمر بپرهیزم و مقایسه‌­ای کوچک میان پس‌­رانش و دوپاره­‌سازی انجام دهم. اصطلاحاتی که کاربردشان بیانگر تفاوت میان روان­‌کاوان کلاینی و روان­‌کاوان کلاسیک است. 

علی­رغم ارزیابی بیون، گمان می­‌کنم روان­‌کاوان طی صد سال گذشته کوشیده‌­اند تا مفاهیم یکدیگر را به چالش بکشند و این موضوع ریشه در مناظرات اولیۀ فروید با یونگ و آدلر دارد. تلاش من در این مقاله، نظام‌­مند کردن همان شیوۀ مرسوم در برخورد با اختلافات از طریق سازمان­دهی موضوع در دو بخش است: نخست، ارزیابی منصفانه‌­ای از مفاهیم مشابه متعلق به دو مکتب جداگانه، بر اساس معنای اصطلاحات در متون و سپس، ارائۀ موقعیت‌­های حساس از نمونه‌­ای بالینی که به­‌مثابۀ اهرمی برای مقایسۀ این دو مفهوم عمل می‌­کند. بنابراین برآنم تا میان این دو مرحله تمایز روشنی ایجاد کنم و امکان بحثی دقیق و موشکافانه دربارۀ هر مرحله از این پژوهش مقایسه­‌ای را ممکن سازم.

 انتظار می‌­رود نتیجۀ موفقیت‌­آمیز این مطالعه، مزایایی برای بهبود ارتباطات میان گروه­‌ها، انسجام نظریۀ فراروان­شناختی و در نهایت دقت بالینی در درمان­‌های روان­‌کاوانه را در پی داشته باشد. همچنین این مطالعه می­‌تواند گامی کوچک در جهت کاستن از رقابت‌­های خصمانه‌­ای باشد که مانع از اختلاف نظرهای سازنده می‌­شوند.

روش­های روان­کاوی مقایسه­ای 

قصد من مرور جامع روش­های مقایسۀ مفهومی و شفاف­سازی مفاهیم نیست. با این­‌حال ضرورت تحلیل و مقایسۀ مفهومی، از پیش از جنگ جهانی اول وجود داشته است. از آن زمان تاکنون در نشست‌­های علمی انجمن­‌های روان­‌کاوی در سرتاسر جهان مانند جلسات چهارشنبۀ فروید در وین، دیدگاه­‌هایی غیررسمی درجهت پالایش اصطلاحات روان‌­کاوانه شکل گرفته‌‌­اند. این مباحث همواره شهودی و اغلب فی­البداهه بوده­اند. با این­حال در شماره‌­های ویژۀ مجلات در باب موضوعات خاص، روش‌­های رسمی­‌تری نیز وجود داشته­‌اند، مانند مجلۀ بین‌‌المللی روان­‌کاوی که در سال 1994 یک شمارۀ کامل را به دیدگاه‌­های متفاوت دربارۀ معنای واقعیت بالینی اختصاص داد. مجلۀ بریتانیایی روان­‌درمانی ستونی ثابت با عنوان تفسیرهای بالینی داشت. در این بخش، یک جلسۀ درمانی با حذف مشخصات هویتی بیمار ارائه می­‌شد و سه تحلیلگر با رویکردهای روان­‌کاوانۀ مختلف، تفسیرهای خود را دربارۀ آن جلسه بیان می­‌کردند. با روشی مشابه، پیتر بویرسکی[5] (1994) از نه روان‌­کاو خواست تا دیدگاه روان­کاوانۀ خود را دربارۀ روان‌­کاوی داستانی در رمان شکایت پورتنوی[6]، نوشتۀ فیلیپ راث[7] ارائه دهند. اما این نوع از بررسی اغلب به نتیجه نمی­‌رسد، زیرا هر کس تنها دیدگاه خاصی را که بدان متعهد است بیان می­‌کند و به همین دلیل مقایسه‌­ای عمیق و همه­‌جانبه شکل نمی­‌گیرد. 

در سال­‌های اخیر، لزوم انجام پژوهش‌­های رسمی به‌­ویژه توسط سندلر و سندلر[8] (1998) و همچنین درهر[9] (2000) مورد تاکید قرار گرفته است. این کار که تا حدی بر نمایۀ «همپستد[10]» استوار است و فراتر از آن پیش رفته، زمینه‌ساز پژوهش­‌های سختگیرانه و دقیقی همچون مطالعه­‌ای دربارۀ همانندسازی فرافکنانه (سندلر، 1998) است است. پیش‌­تر در مقاله‌­ای (هینشلوود، 1997) به­‌طور اختصاصی به شرح و تفصیل پیدایش و تحول مفهوم «ابژه­‌های درونی[11]» پرداختم. در آن پژوهش در چهارچوب روابط میان­گروهی انجمن روان­کاوی بریتانیا به این پرداختم که چرا این مفهوم در طول تاریخ تا به امروز به شیوۀ یکسانی عمل کرده است. روش کار شامل ترکیبی از بررسی تاریخی و متنی معنای اصطلاح و رجوع به متونی بود که تصویری از پویایی­‌های روانی-سازمانی گروه‌­ها را ارائه می‌­دهند. این بررسی، دلیل اهمیت این اصطلاح برای گروه روان‌­کاوان کلاینی را برخلاف سایر گروه‌­ها نشان می­‌داد.

در بسیاری از مقالات بالینی هدف از گزارش داده­‌ها، روشن کردن مفهومی خاص و شیوۀ به‌­کارگیری آن در بستر روان‌­کاوی است. با این حال، پژوهش­های مقایسه‌­ای نیازمند ساختاری دو مرحله‌­ای هستند: 1. (الف) روشن ساختن معنای مفهومی دو اصطلاح مورد مطالعه، که (ب) پیش‌بینی­‌های مشخصی را دربارۀ آنچه ممکن است در سطح بالینی مشاهده شود به وجود می­‌آورد و 2. تحلیل داده‌­های بالینی که به­‌عنوان شواهدی برای تایید یا رد پیش‌­بینی­‌ها استفاده می‌­شود. هدف، شفاف­‌سازی فرایند پژوهش در جهت فهم و پیگیری و در نهایت، ارزیابی انتقادی آن است. این روش تلاش می­‌کند داده‌­های بالینی را نه تنها به­‌عنوان مثال، بلکه به­‌عنوان شواهدی برای توضیح یک مفهوم به­‌کار گیرد.

گام نخست: تحلیل معنایی

 هدف از تحلیل معنایی، ترسیم تصویری از قلمروهای مفهومی هر یک از دو اصطلاح پس­رانش و دوپاره­سازی و مشخص کردن میزان هم­پوشانی میان آن­هاست. از نظر تاریخی، گرایشی وجود داشته که روان­کاوان کلاسیک برای درک سازوکار­های دفاع روانی بیشتر بر اصطلاح پس­رانش تکیه کنند، در حالی که کلاینی­ها بیشتر از اصطلاح دوپاره­سازی استفاده کرده­اند. این اصطلاحات ممکن است همچون اصطلاح ابژۀ درونی، برای نشان دادن وابستگی به گروه روان­کاوی خاصی به­کار رفته باشند. با این حال پاسخ به این سؤال که آیا این اصطلاحات تنها جایگزین هم برای پدیده­های بالینی مشابه هستند؛ از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر این اصطلاحات در حقیقت به پدیده­های متفاوتی اشاره داشته باشند، در آن صورت هر گروه با بسنده کردن به تنها یک اصطلاح، درک خود از حوزۀ مورد مطالعه را محدود می­سازد.

گام دوم: شواهد بالینی 

علی­رغم این­که آزمودن ایده­های روان­کاوی در قالب روان­شناسی تجربی، علوم عصب­شناختی و زیست­شناسی تکاملی به امری رایج تبدیل شده است، من در مطالعۀ حاضر به مواد بالینی و تجربۀ فرد در فرایند روان­کاوی که همان داده­های پژوهشی سنتی در فرایند تحلیل است، خواهم پرداخت و نشان خواهم داد چگونه می­توان با طرح پرسش­های روشن و انتخاب دقیق مواد بالینی به پاسخ رسید. در این ادعا استدلال من این است؛ مواد بالینی تنها نمونه یا مثال نیستند بلکه به­طور قطع می­توانند به­عنوان داده­های پژوهشی مورد استفاده قرار بگیرند.

 این­که چه چیزی به­عنوان شواهد بالینی محسوب می­شود پرسشی متفاوت (و البته مهم) برای بررسی و مطالعه است و من نمی­توانم در این مقاله به آن بپردازم. شرحی بسیار کامل­تر لازم است اما برای مقاصد فعلی همان معیار فروید را در نظر می­گیرم که می­گفت «شواهد باید با چیزی در بیمار هم­خوانی داشته باشد» (فروید، 1917، ص. 452) و بدین ترتیب، درستی تفسیر را تایید کند. هرچند گرونبام[12] (1984)  این معیار را به­عنوان شواهد، نامعتبر تلقی کرد اما انتقاد او از آن زمان توسط شماری از تحلیل­گران (به­ویژه ادلسون[13]،1984) رد شده است. 

این مقاله مطالعه­ای مقایسه­ای دربارۀ پس­رانش و دوپاره­سازی است و در عین حال، نمونه­ای است که چگونگی پژوهش دقیق­تر درباره مفاهیم­مان را از دیدگاه من بیان می­کند.

موضوع: بخش اول-تحلیل معنایی

در این­جا به اختصار عناصر اصلی تعاریف هر اصطلاح را مطابق با متون علمی ارائه می­کنم. تحلیل اصطلاح دوپاره­سازی پیچیده است زیرا در منابع مختلف به­طور ناسازگار و با معانی گوناگون به­کار رفته است. 

پس­رانش 

پس­رانش با «چیزهایی­ در ارتباط است که بیمار درصدد فراموش کردن آن­ها بوده است. بنابراین به­طور عمدی از اندیشۀ آگاهانه­اش کنار گذاشته، مهارشان کرده و به عقب رانده است» (بروئر و فروید، 1895، ص.10). فروید در مقالۀ سال 1915 خود دربارۀ پس­رانش بیان داشت: «ماهیت پس­رانش تنها در این است که چیزی را پس زده و آن را در فاصله­ای دور از آگاهی نگه دارد» (فروید، a1915 ، ص. 147). پس­رانش به مثابۀ فرایندی ناآگاه عمل می­کند و وظیفه­اش تفکیک محتواهای ذهنی بالقوۀ قابل آگاهی، از آن­هایی است که نمی­توانند به حیطۀ آگاهی وارد شوند. با این وجود ممکن است از طریق فرایند پوشاندن شناسایی شوند، فرایندی که فروید در کشف معانی رویاها شرح داده است. «انرژی روانی­ای که از ایدۀ اصلی گریخته است، به ایده­ای جانشین متصل می­شود» (فروید، b1915، ص. 182). نمایش­ها یا نمادهای جانشین شکل می­گیرند تا نمادهای رویا و نمادهای نشانه­ای بتوانند آگاه و جایگزین ارضای رانه­ها شوند. «ایدۀ جانشین[14]» ویژگی اصلی پس­رانش است. ایده­ای در فاصله­ای دور از آگاهی نگه داشته می­شود و ایدۀ جانشین که به طرز گیج­کننده­ای متفاوت است، نماینده ایدۀ پس­رانده شده می­شود. نماد جانشین، پنهان کنندۀ ایده­ای است که نماینده آن محسوب می­شود. ایجاد کنندۀ این فرایند، فعالیت عاملی بازدارنده است که متخصصین بعدها، آن را به­عنوان سوپرایگو بازتعریف کردند. فرایندی که به دلیل ضرورت انطباق با هنجارهای اجتماعی شکل می­گیرد و منجر به شرم، انزجار یا احساس گناه می­شود. کلاین دیدگاه فروید دربارۀ جانشینی را به­عنوان مبنایی برای پس­رانش پذیرفت اما آن را گسترش داد تا به­عنوان مبنایی برای والایش و نمادسازی نیز مطرح شود (کلاین، 1930). او به­ندرت دربارۀ پس­رانش نوشته است اما انگیزۀ پس­رانی را مبارزه با نیرویی خارجی (مطابق عملکرد سوپرایگو) نمی­دید؛ بلکه آن را تعارضی داخلی می­دانست که ناشی از نیاز به مدیریت تعارضات غریزی درون شخصیت است.

آنا فروید پس­رانش را به­عنوان نیروی اصلی و محوری دفاع­ها و گاهی هم­معنی با اصطلاح «دفاع[15]» به­کار گرفته است (آنا فروید، 1936). همچنین پس­رانش دفاع ویژه­ای است که در هیستری مشاهده می­شود. هسته­ای از پس­رانش در تمام اختلالات وجود دارد که سایر دفاع­ها پیرامون آن توانایی سازماندهی پیدا می­کنند. می­توان گفت پس­رانش همان فرایندی است که ناآگاه را می­سازد و آن را حفظ می­کند. در واقع از آنجا که رانه­های زیستی مفروض «پس­رانش اولیه[16]» تلقی می­شوند، پس­رانی تا حدی هم معنی با خود ناآگاه است. 

فروید از همان ابتدا پس­رانش را در ایجاد ناآگاه به­عنوان ناحیه­ای مجزا یا به­عنوان «نظام روانی[17]»، دخیل می­دانست. خاستگاه­های اولیۀ این ایده را می­توان در روان­شناسی تداعی­گرایانۀ اواخر قرن نوزدهم به روشنی دید. زمانی­که علاقۀ زیادی به شخصیت­های چندگانه و شخصیت­های نهفته وجود داشت (ژانه[18]، 1892؛ میرز[19]، 1904) در دهۀ 1880 دیدگاه روان­پزشکی سنتی تجزیه را، اختلال ذهنی منفعلی می­دانست که از انحطاط مغز ناشی می­شود و در آن افکار ذهنی بیمار، تنها از هم جدا می­شوند.

شارکو در سال 1886 زمانی­که فروید برای تحصیل نزد او به پاریس رفت، چنین دیدگاهی را مطرح کرد. آشکار است که ایده­های فروید در همین بستر شکل گرفت اما او تحت تاثیر بروئر، به جای جدایی­ای منفعل، نوعی فرایند فعال جداسازی در ذهن را تحت عنوان پس­رانش مطرح کرد؛ فرایندی که به شکل گیری دو نظام منسجم و در تعامل آگاه و ناآگاه انجامید (بروئر و فروید، 1895). فروید بار دیگر به ایده نظام­های روانی جداگانه بازگشت زمانی که دوپاره­سازی ایگو را به­عنوان سازوکار ایجاد آیدیال­ایگو (1921) و سوپرایگو (1923) توصیف کرد. او این نوع جدایی را «مرتبه­ای در ایگو[20]» نیز نامید و آن را دارای معنایی خوش­خیم و غیر آسیب­شناختی دانست. چنین رخدادهایی نشان می­دهند میان دو بخش از ایگو که به واسطه این مرتبه از هم جدا شده­اند، همچنان رابطه­ای مداوم وجود دارد. به­همین ترتیب، مفهوم «ایگوی ناظر[21]» نیز که در اتحاد درمانی به کار گرفته می­شود، دلالت بر وجود رابطه­ای پایدار میان بخش­های جدا شده دارد. من در این بررسی به این گونه پدیده­ها نمی­پردازم زیرا در آن­ها کارکردهای گوناگون ایگو همچنان در ارتباط با یکدیگر باقی می­مانند. این موارد بیشتر شبیه تعارضی ساده­اند، جایی که ایگو، با وجود انسجام ساختاری، می‌تواند هم‌زمان هر دو سوی تعارض را در خود حفظ کند.

دوپاره­سازی و فتیشیسم (دوپاره­سازی از نگاه فروید) 

اگرچه فروید در آغاز، ایدۀ پس­رانش را از روان­شناسی رایج در آن زمان برگرفته و پرورانده بود، اما در سال­های بعد به بررسی نوعی دوپاره­سازی ساختاری ویژه در ایگو پرداخت که بیشتر به مفهوم دوپاره­سازی در روان­شناسی دهۀ 1880 شباهت داشت. گمانه­زنی­ها و تأملات او در باب فتیشیسم چنین بود: 

به خوبی می­توان گفت پیش از آن­که دستگاه روانی دچار شکافی آشکار شود و به ایگو و اید تقسیم گردد و همچنین پیش از شکل­گیری سوپر ایگو، دستگاه روانی از شیوه­های دفاعی دیگری بهره می­گیرد که با دفاع­هایی که پس از رسیدن به این مرحله از سازمان­یافتگی به کار می­برد، متفاوتند (فروید، 1927، ص. 164). 

او این اعتراف گیج­کننده را دوباره در سال 1938  تکرار کرد: 

بالاخره متوجه شدم ایگوی فردی که او را به­عنوان بیمار در روان­کاوی می­شناسیم سال­ها پیش در شرایط خاص و تحت فشار به شکلی شگفت­آور و قابل توجه رفتار کرده است (فروید، 1940، ص. 275). 

فروید این مقاله را به­صورت ناقص و منقطع در سال­های پایانی عمرش نگاشت. دلیل تکرار دیدگاهش روشن نیست؛ چه بسا در پاسخ به پیشرفت روان­شناسی ایگو و حمایت از آن بوده است. رشته­ای که در آن زمان آنا فروید همراه با هارتمن[22] و دیگران فعالانه آن را پیش می­بردند. به هر نحو فروید مدتی به بررسی این احتمال پرداخته بود که ایگو در فتیشیسم از دو نوع دفاع جداگانه بهره می­گیرد و تنها یکی از این دفاع­ها پس­رانش است. در کنار آن، شکل ابتدایی دیگری از دفاع وجود دارد که به آن «انکار[23]» گفته می­شود. تفاوتشان در این است که پس­رانش، آگاهی هوشیارانه را نسبت به برخی بازنمایی­ها در ذهن (یعنی در واقعیت درونی) حذف می­کند؛ در حالی­که انکار همان آگاهی را با نفی جنبه­های واقعیت دردناک از بین می­برد. انکار (Denial)[24] برخلاف واقعیت بیرونی عمل می­کند و در روان­پریشی نقش دارد (فروید، 1924 و همچنین مورد شربر [فروید، 1911])؛ درست زمانی­که فرد ارتباطش با واقعیت قطع می­شود، دو سازوکار پس­رانش و انکار، همزمان وجود دارند و دیدگاه­های بسیار متفاوتی دربارۀ خود و دیگران ارائه می­دهند که بر یکدیگر تاثیر نمی­گذارند. 

هدف از انکار در فتیشیسم، اجتناب از پذیرش این حقیقت است؛ زن آلت مردانه ندارد زیرا این امر موجب اضطراب اختگی می­شود و امکان دارد در واقعیت، بریدگی آلت رخ بدهد!! با این حال با رسیدن به بلوغ روانی بیش­تر، واقعیت در نهایت پذیرفته می­شود اما به­وسیله پس­رانش، آگاهی از اختگی به ناآگاه منتقل می­شود. در فرد فتیشیست، پذیرش پس­رانده شدۀ این آگاهی، منجر به کنار گذاشتن انکار نمی­شود. با وجود ضعف ایگو که فاقد انسجام طبیعی است، این فرایندهای دفاعی به­طور همزمان وجود دارند. دلیل دوپاره­سازی، حفظ آگاهی از واقعیت عادی است در حالی­که در بخش دیگری از ایگو این واقعیت به شدت انکار می­شود. گویی ابتدا زن واقعیت فقدان آلت را انکار می­کند سپس به­طور ثانویه ایگو دو­پاره می­شود تا بدون نیاز به کنار گذاشتن انکار، امکان رشد بالغانه­تر پس­رانش فراهم گردد.

بنابراین فتیشیست درون خود دچار از هم­پاشیدگی ژرفناکی است و به­طور همزمان از پس­رانش و انکار بهره می­گیرد. دوپاره­سازی ایگو اقدامی ثانویه است تا دفاع­های متفاوت پس­رانش و انکار را حفظ کند. هر بخش از ایگوی دوپاره، دفاع متفاوتی را اعمال می­کند. از این رو در دوپاره­سازی فرویدی، ایگو به دو بخش تقسیم می­شود که هر بخش دفاع متفاوتی را اعمال می­کند. پس­رانش و انکار هر دو بخشی از واقعیت درونی یا بیرونی را نفی می­کنند. این ساختار، ترکیبی پیچیده از سه دفاع پس­رانش، انکار و دوپاره­سازی است.

کوهات (1971) تمایز این دو اصطلاح [پس­رانش و دوپاره سازی] را به روشنی مشخص کرد. او پس­رانش را نوعی دوپاره­سازی افقی دانست؛ به این معنا که بر اساس مدل توپوگرافی فروید، ذهن را می­توان همچون لایه­های خیالی تصور کرد که آگاهی در بالا و ناآگاهی در پایین آن قرار گرفته است. سپس کوهات از دوپاره­سازی عمودی سخن گفت . در این نوع دوپاره­سازی هر بخش ایگو به­طور جداگانه و مستقل شکافته می­شود و این همان توصیف فروید از فتیشیست است.

کاتان (1954) مفهوم ایگوی دوپاره را برای توضیح اسکیزوفرنی به کار برد. مانند فتیشیسم، در این­جا نیز دفاع­های متفاوتی فعالند که هیچ­کدام بر دیگری اثر نمی­گذارند و همین موضوع نشانۀ وجود ایگویی به واقع دوپاره است. در این وضعیت بخشی از ایگو موقعیت ادیپ را می­پذیرد و با تعارض­های ناشی از آن درگیر می­شود. در حالی­که بخش دیگر، والدین ادیپی و مشکلات مربوط به ادیپ را به­طور کامل انکار می­کند. از دید کاتان این موضوع یعنی ایگو به دو بخش تقسیم شده است؛ بخشی که در سطح ژنیتال (نوروتیک) عمل می­کند و بخشی که در سطوح پیشاژنیتال (پسیکوتیک) عمل می­کند.

سازوکار­های دفاعی ابتدایی (دوپاره سازی در دیدگاه کلاین) 

در دهه­های 1920 و 1930، کلاین مشاهده کرد که ابژه به دو جنبۀ خوب و بد تقسیم می­شود. او میان دوپاره­سازی ابژه و پس­رانش تفاوتی قائل نبود و پس­رانش را فرایندی می­دانست که خوبی را از بدی جدا می­کند. این تقسیم­بندی همان دوپاره­سازی ابژه است که به ایجاد ناآگاه، جدا از آگاهی منجر می­شود.

سپس هنگامی­که فروید دربارۀ انواع اولیۀ سازوکار­های دفاعی نظریه­پردازی می­کرد، کلاین بر این باور بود ، آنچه فروید بیان کرده است با مشاهدات او از عملکرد روانی اولیۀ خردسالان مطابقت دارد. با این حال دیدگاه­های کلاین بر پایۀ مشاهدات بالینی کاملاً متفاوتی شکل گرفته بود. در سال 1930 او مقاله­ای ویژه دربارۀ روان­پریشی در پسربچه­ای خردسال به نام دیک نوشت و نشان داد که سازوکار­های دفاعی اولیۀ فروید با سادیسم ارتباط دارند:

 ابتدایی­ترین دفاعی که ایگو به کار می­اندازد مطابق با شدت سادیسم، ماهیتی خشونت­آمیز دارد و به­طور اساسی از سازوکار پس­رانش که در مراحل بعدی شکل می­گیرد، متفاوت است (کلاین، 1930، ص. 232). 

علاوه بر این، مطابق با نظر آبراهام دفاع­های خشونت­آمیز به­طور مشخص متوجه جنبه­های سادیستی عقدۀ ادیپ هستند و نه جنبه­های لیبیدونال. کلاین خشونت شدیدی را توصیف کرد که کودک در جهت مقابله با آن ناامیدانه می­کوشید. با این­حال کلاین این نوع دفاع را به­عنوان سازه­ای جانشین توصیف کرد، مفهومی که در مرکز تبیین فروید از سازوکار پس­رانش قرار دارد.

با این وجود سازۀ جانشین دیک از همان آغاز محکوم به شکست بود. او به دلیل خشونت افراطی و شدیدی که نسبت به ابژه­های اولیه داشت، از آن­ها فاصله گرفت اما خیلی زود همان خشونت در رابطه با ابژه­های جانشین نیز دوباره ظاهر گشت. به همین خاطر او بار دیگر عقب­نشینی کرد و خشونت به سرعت به روابط جانشین تازه سرایت کرد. در نهایت دیک به­طور کامل از سازۀ جانشین و یا به تعبیر کلاین از فرایند نمادسازی دست کشید. 

بنا بر نقل قول کلاین روی­گردانی به سمت ابژه­های جانشین چندان دلالتی بر استفادۀ کاملاً خشونت­آمیز از دفاع ندارد. از آنجا که کلاین این اشاره را در بخش­های پایانی مقاله مطرح کرده است، بیشتر شبیه به بیان نکته­ای فرعی است تا بیان مضمون اصلی مقاله. این احتمال نیز وجود دارد که این اشاره پیش­زمینه­ای بوده برای کاری که او بعدها پی گرفت؛ یعنی تلاش برای شناسایی شکل­های اولیه و خشونت­آمیز پس­رانش. در واقع کلاین چند سال بعد در 1934 در برخی یادداشت­های منتشر نشده­اش به­طور جدی به این موضوع پرداخت.

نوشته­های کلاین در باب روان­پریشی نشان می­دهد ، او اهمیت مقالۀ فروید دربارۀ ساختار ایگو در فتیشیسم را نادیده گرفته بود. با این حال او بدون توجه به فروید پیش نرفت؛ چرا که می­دانیم تا سال 1934 در یادداشت­های منتشر نشده­اش، برای درک مفهوم پس­رانش بر اساس نظر فروید تلاش زیادی کرد و شکلی اولیه و متمایزی از آن را که با خشونت همراه است، شناسایی نمود. این یادداشت­ها که به تازگی منتشر شده­اند (هینشلوود، 2006)، نشان می­دهند ، کلاین در پی بررسی پس­رانش اولیه تا پس­رانش دیررس بوده است. در پس­رانش چه در شکل عادی و چه در شکل دیررسش، ایگو افکار ذهنی را جدا می­کند تا افکار خوب از افکار بد محفوظ بمانند. جالب این­جاست که این توصیف، نگاه بیمار را به پس­رانش و چگونگی شکل­گیری ناآگاه از طریق جدا کردن افکار در ذهن بیان می­کند.

این همان شکل دیررس یا بالغ­تر پس­رانش است که کلاین آن را با شکل­های اولیه و بسیار خشونت­آمیز مقایسه کرد. در شکل­های اولیه محتویات آسیب­زای ذهنی از بین می­روند یا به خواب می­روند( نابود می­شوند) و یا از ذهن بیرون رانده می­شوند. کلاین بیش از یک دهه به خشونت درونی (نابودی) و رانده شدن علاقه داشت و سپس در 1946 این مفاهیم را تحت عنوان «سازوکار­های اسکیزوئیدی[25]» منتشر کرد. اما در آن زمان توجهش به مسائل مشخصی به­ویژه مرگ پسرش معطوف شد و به جای ادامه بررسی شکل­های اولیه و خشونت­آمیز پس­رانش به مقاله­ای دربارۀ موقعیت افسرده­وار پرداخت که آن را در کنگره IPA در لوسرن، آگوست 1934 ارائه کرد.

به­خاطر سپردن دیدگاه ویژۀ کلاین دربارۀ ماهیت اضطراب از اهمیت زیادی برخوردار است. باید در نظر گرفت که او کارکرد دفاع­ها را متفاوت از فروید می­دانست؛ تفاوتی  نه چندان بزرگ اما معنادار. از منظر فروید (1926) دفاع در برابر تکانه­ها ضروری است و اضطراب علامتی، نشان از موقعیتی است که دفاع برای اجتناب از خطر لازم است. اما از نگاه کلاین، دفاع به­طور مستقیم در برابر خود اضطراب عمل می­کند. درست است که تکانه­ای خطرناک می­تواند اضطراب را برانگیزد اما دلیل شکل­گیری این اضطراب، نقض هنجارهای اجتماعی یا سوپرایگو نیست بلکه این اضطراب از طریق تهدید به غلبه بر تکانه­های محبت­آمیز به وجود می­آید. قصد من بررسی پیامدهای ناشی از تفاوت دیدگاه­ها دربارۀ اضطراب و هدف دفاع­ها نیست؛ زیرا هدف اصلی این مقاله بررسی دقیق تفاوت میان دو سازوکار دفاعی است. با این حال هدفی که مکاتب مختلف برای دفاع­ها در نظر می­گیرند شاید با تفاوت­های مفهومی و بالینی در کاربرد این اصطلاحات مرتبط است و صورت­بندی کلاین از پس­رانش آشکارا تحت تاثیر نگاه متفاوتش به اضطراب تغییر یافته است.

نابودسازی

در مقالۀُ سال 1946، کلاین نمونه­هایی از پدیدۀ نابودسازی را که ابتدا در 1934 کشف کرده بود، مطرح می­کند. این پدیده دفاع شخصیت اسکیزوئید است و در آن به نظر می­رسد بخش­هایی از ایگو نابود می­شوند. یکی از نمونه­های بالینی او مردی بود که گزارش­هایش حاکی از احساسات بسیار شدیدی از ناکامی، حسادت و رنجش بود.

[هنگامی­که] این تفسیر را ارائه دادم، احساسات او علیه تحلیل­گر و به قصد نابودی من بود، خلقش به­طور ناگهانی تغییر کرد، لحن صدایش یکنواخت شد، به شکلی کند و بی حالت سخن گفت و اظهار داشت که احساس جدایی و گسست می­کند (کلاین، 1946، ص. 19).

 در خلال واکاوی عمیقی در یکی از جلسات بالینی ، این بیمار واکنش شدیدی نشان داد. گویی بخشی از وجودش به­کلی محو شد. «او افزود که تفسیرم درست به نظر می­رسد اما اهمیتی ندارد.» (همان منبع). در نتیجه او دچار بی­تفاوتی و کناره­گیری عاطفی شد. کلاین تاکید کرد: 

بیمار بخش­هایی از خود را، به عبارتی بخش­هایی از ایگویش را که نسبت به تحلیل­گرش خطرناک و خصمانه احساس می­کرد از خود جدا کرد. او انگیزه­ها و امیال مخربش را از ابژه به سمت ایگوی خود منحرف کرد به­گونه­ای که بخش­هایی از ایگوی او به­طور موقت از بین رفتند. در فانتزی ناآگاه، این کار معادل نابودسازی بخشی از شخصیت او بود و اضطرابش را پنهان نگه می­داشت (کلاین، 1946، ص. 19، تاکید از متن اصلی).

 بیمار در واقع بخشی از خودش را که شامل احساساتی از قبیل ناکامی، حسادت و رنجش می­شد و همچنین توانایی نگرانی یا علاقه­مندی نسبت به آن­چه برایش رخ می­داد را از دست داد. این احساسات دیگر در ذهنش حضور نداشتند و هیچ ایدۀ جانشینی هم جای آن­ها را پر نمی­کرد؛ درست همان­گونه که هنگام فعال شدن سازوکار پس­رانش انتظار می­رود. به­جای تجربۀ ایده­ای جانشین با بار روانی قوی، بیمار ذهنش را تهی از شناخت و آگاهی، تجربه می­نمود. این تقسیم بندی ایگو به سبک کلاین است که از لحاظ مشاهدات بالینی و شواهد تجربی به وضوح با پس­رانش متفاوت است. دیدگاه کلاین دربارۀ پس­رانش شامل بخش­های خوب و بد ایگو و تلاش فرد برای مدیریت آن­ها بود. اما در این تقسیم­بندی بخشی از ایگو به سادگی ناپدید می­شود؛ یعنی «جداسازی و نابودسازی خشونت­آمیز بخشی از شخصیت» (کلاین، 1946، ص. 20). همراه با دوپاره­سازی ایگو، کلاین سازوکار­های فرافکنانه را توضیح داد. این سازوکار­ها باعث می­شوند که بخش نابود شدۀ ایگو کاملا بیرون از آن قرار گیرد و به­عنوان بخشی از هویت فرد دیگری شناخته شود (همانندسازی فرافکنانه[26]).

در سال 1946 کلاین دوپاره­سازی ایگو را نه تنها به­عنوان نوعی از پس­رانش بلکه به­عنوان جایگزینی برای آن می­دانست: «در مرحله ابتدایی رشد روانی، دوپاره­سازی، انکار و احساس همه­توانی نقشی مشابه نقش پس­رانش در مراحل بعدی تکامل ایگو ایفا می­کنند» (کلاین، 1946، ص. 7). در مثال کلاین برخلاف آن­چه در فتیشیست رخ می­دهد، ذهن از پس­رانش به­عنوان دفاع اصلی استفاده نمی­کند و در نتیجه افکار غیرواقعی نمی­توانند محدود یا محصور شوند. در الگوی او از دوپاره­سازی ایگو، دفاع­های ابتدایی مانند دوپاره­سازی و فرافکنی، بخش­های بد خود (سلف) را مدیریت می­کنند. دلیل ضعف ایگو، فرایند فعالی است که ایگو را تقسیم می­کند؛ در حالی­که به نظر می­رسد دوپاره­سازی فرویدی که در فتیش رخ می­دهد، نتیجۀ ایگویی است که از پیش تضعیف شده و نمی­تواند خود را منسجم نگه دارد. در همین دورۀ زمانی فربرن (1941، 1944) و دیگر پژوهشگران (فنیچل[27]، 1938؛ گلاور[28]، 1930، 1938؛ وینیکات، 1945) نیز دربارۀ مراحل ابتدایی ایگو حدس و گمان­هایی می­زدند و آن را از نظر درجۀ انسجام، گسیختگی یا عدم انسجام مورد بررسی قرار می­دادند.

دلایل مخالفت با دوپاره­سازی ایگو به­عنوان دفاع روانی

از دیدگاه کلاسیک، پرویزر[29] (1975) به کاربرد مبهم و ناسازگار اصطلاح دوپاره­سازی انتقاد کرد و معتقد بود این واژه باید از واژگان روان­کاوی حذف شود. او یادآوری کرد این اصطلاح زمانی به کار می­رود که ایگو در حالت­های مختلف با هیجانات متفاوت قرار دارد و روابط گوناگونی در زمان­های مختلف یا حتی به­طور همزمان تجربه می­شوند؛ در حالی که این حالات به معنای دوپارگی ایگو نیستند. این وضعیت ایگو تنها کشمکش یا تضادی درونی است. در افراطی‌ترین و مبهم‌ترین کاربرد، اصطلاح دوپاره­سازی می­تواند نه تنها به­عنوان (الف) دوپاره­سازی فرویدی، (ب) نابودسازی کلاینی، (ج) پس­رانش، بلکه حتی (د) تضادی طبیعی و یا معمولی به کار رود. ابهام موضوع به­قدری است که احتمال می­رود پرویزر درست گفته باشد. با این­حال با توجه به آن­چه پیش­تر به بحث گذاشته شد، می­توان دوپاره­سازی و پس­رانش را به­گونه­ای تعریف کرد که معنا و کارایی این اصطلاحات از بین نرود. دورپات[30] (1979) عقیدۀ پرویزر را تایید کرد و این­گونه اظهار داشت؛ دوپاره­سازی تفاوتی با انکار ندارد و تنها اصطلاحی توصیفی است. به نظر می­رسد او معنای ایگوی دوپاره در فتیشیست از نگاه فروید را درک نکرده باشد.

برآیند تحلیل معنایی

در جمع­بندی مباحث ذکر شده در بالا می­توان گفت قلمروهای معنایی این دو مفهوم از هم متمایزند. برداشت کلاین از دوپاره­سازی (یعنی حالتی که بخشی از ایگو یا شخصیت از کار می­افتد) به روشنی با برداشت فروید متفاوت است. در نظریۀ فروید، دو دفاع جداگانه به­طور همزمان و بی­ارتباط با یکدیگر عمل می­کنند. به زعم کلاین، دوپاره­سازی شکل بدوی و جایگزین پس­رانش است در حالی­که برای فروید، شکلی فرعی و وابسته به پس­رانش به­شمار می­رود. تمایزگزاری میان این دو نوع دوپاره­سازی اهمیتی اساسی دارد زیرا بی­توجهی به آن هنگام کاربرد اصطلاح دوپاره­سازی موجب ابهام و سردرگمی بیشتر می­شود. بنابراین حاصل این تمایز آن است که در عمل با سه سازوکار مواجهیم؛ پس­رانش، دوپاره­سازی فرویدی منسجم و نابودسازی. پرسش اولیه این بود که آیا این اصطلاحات تنها جایگزین­هایی برای توصیف پدیده­های بالینی مشابه­اند یا خیر. من به این پرسش به دو شیوه پاسخ دادم؛ از دیدگاه کلاینی دوپاره­سازی معنای ویژه­ای دارد. این سازوکار به مثابۀ دفاعی اولیه عمل می­کند و با نابودسازی بخشی از ایگو همراه است و در مرحله­ای پیش از پس­رانش شکل می­گیرد در حالی­که پس­رانش از پیوند افکار و هیجانات متفاوت یا متعارض جلوگیری می­کند. 

از دیدگاه کلاسیک، پس­رانش در تمام سازمان­های دفاعی نقشی محوری دارد، هرچند می­تواند پیش­درآمدی همچون انکار داشته باشد. در مقابل دوپاره­سازی، دفاعی ثانویه و متأخر است. همانند فتیشیسم یا روان­پریشی، دوپاره­سازی موجب شکل­گیری رشدی ناقص و جزئی می­شود.

این تمایزات در سطح معنایی به­طور کامل روشن­اند و به توصیف دقیق هر یک از سازوکار­ها منجر می­شوند. می­توان آن­ها را به­عنوان پیش­بینی­هایی در نظر گرفت که احتمال دارد در شواهد بالینی مشاهده شوند (یا نشوند).

پس­رانش و دوپاره­سازی

پس­رانش باعث به­وجود آمدن بازنمایی­هایی مخفی یا جانشین می­شود؛ در حالی­که دوپاره­سازی فقدان واقعی یا احساس آن را ایجاد می­کند.

پس­رانش محتویات ذهنی را آن­گونه مدیریت می­کند که برخی جنبه­های آن به آگاهی برسند و برخی جنبه­های ناسازگار و تهدیدکننده به شکل پنهان یا بازنمایی شده باقی بمانند و تنها تضادهای آگاهانه محو شوند. در حالی­که دوپاره­سازی ، ساختار و عملکرد خود ایگو را تحت تاثیر قرار می­دهد و باعث ایجاد کمبود یا نقصان در ایگو می­شود.

از نظر ملانی کلاین، دوپاره­سازی دفاعی در برابر پرخاشگری است؛ در حالی که پس­رانش، دفاعی در برابر تعارضات جنسی به شمار می­رود.

دوپاره­سازی سازوکاری دفاعی و مربوط به ایگوی نابالغ و در مقابل پس­رانش، دفاع ایگوی بالغ به شمار می­رود.

دوپاره­سازی

دوپاره­سازی به معنای فرویدی منجر به ایجاد دو بخش منسجم از ایگو می­شود در حالی­که مطابق با تفسیر کلاین، منجر به چندپارگی و نابود شدن ایگو می­شود. دوپاره­سازی فرایند فعال و خشونت­آمیزی است که به ایگو آسیب می­رساند و کلاین آن را به وضوح به­عنوان حمله­ای به خود، ناشی از رانۀ مرگ اولیه در نظر می­گرفت. حال آن که دوپاره­سازی به معنای فروید (به­عنوان مکمل پس­رانش مانند فتیشیسم)، تجلی فرایندی منفعل و از هم­پاشنده است که ناشی از ضعف ایگو می­باشد.

در این مرحله، شفافیت بسیار حائز اهمیت است. پیش از رفتن به مرحلۀ دوم باید صحت تحلیل و اختلاف دیدگاه­ها مورد بحث قرار گیرد.

نکاتی که در بالا اشاره شد در واقع به­عنوان پیش­بینی­های نظری عمل می­کنند و از آن­ها می­توان پنج سؤال مشخص برای آزمودن داده­های بالینی استخراج کرد:

آیا میان دفاعی که امکان بازنمایی پوشیده یا جانشین را فراهم می­کند [پس­رانش] و دفاعی که به کلی هیچ بازنمایی­ای را مجاز نمی­سازد [دوپاره­سازی] تمایزی وجود دارد؟ 

آیا دوپاره­سازی موجب تغییری آشکار (نقص) در ساختار ایگو می­شود در حالی­که پس­رانش نقشی سازمان­دهنده و ساختاری دارد؟

آیا دوپاره­سازی به پیدایش بخش­هایی منسجم از ایگو می­انجامد یا به­عکس باعث ایجاد از هم­پاشیدگی و اضمحلال عناصر ایگو می­شود؟

آیا دوپاره­سازی سازوکار دفاعی ایگویی نابالغ است در مقایسه با ایگویی [بالغ] که از پس­رانش استفاده می­کند؟

آیا دوپاره­سازی فرایندی فعالانه و خشونت­آمیز است یا منفعلانه و ناشی از ضعف؟

در پی این تحلیل معنایی، اکنون مایلم به روش بالینی-استنادی روی آورم و به ارائه شواهدی در جهت آزمون این نتایج بپردازم.

بخش دوم-تحلیل بالینی بر پایۀ داده­های تجربی

به­طور معمول از داده­های بالینی در مقالات بالینی به­عنوان نمونه یا پشتیبانی، برای توضیح مفاهیم استفاده می­کنند. اما در این مقاله قصد دارم از داده­های بالینی برای انجام کاری متفاوت و چالش برانگیزتر استفاده کنم. این داده­ها باید در ارتباط مستقیم با پرسش­های نظری مشخص مورد بررسی قرار گیرند. هدف این کار، نشان دادن نقش تعیین کنندۀ داده­های بالینی در پاسخ به پرسش­ها و نه فقط توضیح مفاهیم است.

در ادامه از یک جلسۀ موردی تحلیلی که پنج بار در هفته (روی کاناپه) انجام می­شود، گزارشی خواهم داد. این نمونۀ کوتاه، شواهدی عینی برای پاسخ به پرسش­ها فراهم می­کند. بخش اصلی شواهد نشان می­دهد هر دو سازوکار دفاعی پس­رانش و دوپاره­سازی، در همان جلسه هرچند در شرایط و زمان­های متفاوت رخ داده­اند. همان­طور که پیش­تر گفته شد «واکنش به تفسیر[31]» [از سوی بیمار]، عامل سنجش معیار فروید است؛ این­که «تفسیر با چیزی درون بیمار هم­خوانی دارد» (فروید، 1917، ص. 452).

گزارش مورد بالینی

بیمار، زن میانسالی بود که در حدود چهل و پنج سال سن داشت و نزدیک به دو سال تحت روان­درمانی تحلیلی بود. او اختلالی جدی نداشت و توانسته بود با شغل پراسترس خود کنار بیاید. او مسئول ادارۀ خانه­هایی بود که به افراد محروم و نیازمند خدمات ارائه می­کردند. در دوران جوانی، مردی که به او نزدیک بود بر اثر بیماری مزمن پیش رونده­ای فوت کرده بود و پس از آن وی برای مدتی ویژگی­های اختلال ضد اجتماعی را تجربه کرده بود. به­هنگام شروع درمان تحلیلی، وضعیت روانی او بسیار پایدارتر از گذشته بود اما همچنان مشکلاتی از قبیل خلق افسردۀ نسبتاً مزمن، رابطۀ ضعیف با مادر و برخی فوبیاهای پراکنده باقی مانده بودند. 

جلسه­ای که پیش از جلسه مورد اشاره قرار داشت، با احساس خشم و دلخوری او از من پایان یافت؛ چراکه در آن جلسه تفسیری بیان کرده بودم مبنی بر این­که بخشی از بدخلقی مزمن او نسبت به من به گونه­ای فعالانه و آگاهانه ایجاد و حفظ شده است.

در آغاز جلسۀ مورد نظر توضیح داد، پس از ترک جلسۀ گذشته شاهد صحنه­ای بوده است که در آن زنی با عصبانیت با مردی مشاجره می­کرده است. زن کودکی خردسال را در کالسکه به­همراه داشت. او حس خود را اینگونه توصیف کرد که مانند ناظری بی­طرف در آن مشاجرۀ خیابانی به تماشا ایستاده بود. 

نمی­دانست چه باید بکند و به­همین خاطر مضطرب شده بود. به نظر می­رسید آن دو در آستانۀ درگیری فیزیکی با یکدیگر قرار داشتند.

به یاد آوردم که او روز قبل هنگام ترک جلسه از من عصبانی بود. او قصد داشت دربارۀ مشاجرۀ خصمانه­ای که در خیابان جلوی خانه­ام رخ داده بود با من صحبت کند. به او گفتم به نظر می­رسد دلیل صحبت درباره این موضوع این بود که او مشاجره را به­عنوان راهی برای مواجهه با احساسات خصمانه­اش نسبت به من به­کار برده و آن­ها را در پایان جلسۀ قبلی به خیابان منتقل کرده بود. رفتار به نسبت دوستانۀ او با من نشان می­داد که احساسات دردناک و واکنش خصمانه­اش نسبت به من به سرعت از ذهن آگاهش کنار گذاشته شده بود و در واقع به­نظر می­رسید که حتی در به یاد آوردن واکنش ناخوشایندش در پایان جلسۀ قبل نیز کمی مشکل داشت. او با تردید گفت: «منظورتون همون بد­خلقیه؟» و سپس آرام به فکر فرو رفت.

تا اینجا او رابطه­ای خصمانه را بازنمایی می­کرد. او این رابطه را جایی نه خیلی دور اما به گفته خودش جایی جدا از خود یعنی در خیابان قرار داد. به نظر می­رسد این بازنمایی جانشین، نمایانگر احساسات خصمانۀ او نسبت به من بود که از جلسۀ قبل با خود برده بود و اکنون به­طور آگاهانه از آن جدا شده بود. این تفسیر به نظرم منطقی و مفید آمد زیرا ناراحتی او را هم دیروز و هم امروز هنگام بازگشت به جلسه در نظر می­گرفت. اگر چنین باشد، می­توان گفت بیمار در حال استفاده از پس­رانش است (خشم نسبت به من آگاهانه تجربه نمی­شود) و این کار را با استفاده از ایده­ای جانشین (مشاجره بین دو نفر دیگر) انجام می­دهد.

نگرش متفکرانۀ بیمار که در تلاش بود خشم خود را به یاد آورد، نشان دهندۀ واکنش به تفسیر است. واکنشی آشکار برای بیمار که با وضعیت توصیف شده در تفسیر هم­خوانی دارد. به­طور خلاصه تفکر محتاطانۀ او نشان­دهندۀ بینشی واقعی هرچند دردناک بود.

سپس گفتم به نظر می­رسد  او در آن لحظه در تلاش است تا پایان جلسۀ دیروز را به یاد بیاورد و این کار برایش بسیار دشوار است زیرا جرئت نمی­کند اجازه دهد احساسات خصمانه­اش نسبت به من بار دیگر در جلسۀ امروز ظاهر شود.

در پاسخ به این تفسیر، او حدود یک دقیقه بدون هیچ حرکتی سکوت کرد. سپس دستش را به پیشانی­اش برد، گویی گیج و متحیر شده است. او با حالتی آمیخته به تسلیم آهی کشید و گفت: «این (موضوع) مثل میدانی پر از مین است.» چنین واکنشی نشان می­داد که او خود را در وضعیت دشواری می­بیند اما هم­زمان چنین می­نمود که احساس می­کرد من او را برای یادآوری خصومتش تحت فشار می­گذارم. من از منظور دقیق او مطمئن نبودم. او سکوت کرد و توضیحی نداد. بنابراین پرسیدم: «منظورت از میدان مین چیست؟» پس از چند دقیقه سکوت زیر لب گفت: «من آن را پاره­پاره کردم و رفت توی دستگاه خردکن برای همین نمی­دانم چه گفتی».

در این لحظه، ذهن او در حالتی متفاوت قرار داشت و دیگر اندیشناک نبود. ذهنش به جای بازنمایی تجربه­ای آزارنده و تلاش برای درک آن، دچار آشفتگی شده بود. در حقیقت او این آشفتگی را به مثابۀ حالتی از متلاشی شدن و از هم­پاشیدگی احساس می­کرد. می­دانست چیزی برایش غیرقابل فهم شده است اما نمی­دانست دقیقاً چه چیزی! دیگر قادر نبود بفهمد خودش یا من پیش­تر به چه می­اندیشیدیم. تنها چیزی که می­دانست این بود که نمی­فهمد. او آگاه بود که چیزی از دست رفته است.

من این نمونه را انتخاب کرده­ام زیرا آشکارا بازآفرینی همان رخداد بالینی در مثال ملانی کلاین است که پیش­تر نقل شد. پس از تفسیری دربارۀ احساسات منفی­ بیمار نسبت به تحلیل­گر، فرد بیمار دچار خلاء ذهنی شد و احساس ناکامی، حسادت و شکایت خود را از دست داد. در بیمار من نیز ابتدا رخدادی بیرونی یعنی مشاجرۀ آن زوج در خیابان، به­عنوان جانشینی برای احساسات منفی­اش به کار گرفته شد. اما او در ادامه، این احساسات را به کلی نابود کرد و هم­زمان بخشی از ایگوی خود را که توانایی بازشناسی ذهن خویش را داشت از میان برد. جهان بیرونی و افکارش از میان رفته بودند. دیگر هیچ ایدۀ جانشینی برای بازنمایی آن­چه از دست رفته بود وجود نداشت. تنها حس باقی مانده، حس از دست رفتن چیزی بود. این وضع نوع کاملاً متفاوتی از بازنمایی را نشان می­داد. در ابتدا محتوای بد از طریق جانشینی بازنمایی می­شد؛ اما در لحظۀ دوم تنها بازنمایی یک فرایند دیده می­شد. فرایندی که ذهن او را به­طور کامل از کار انداخته بود.

باید بگویم این اتفاق در آن لحظه مرا سخت نگران کرد؛ گویی بمب یا مینی ویران­گر درست پیش چشمانم منفجر شده بود. از آن­جا که خودم را در مقام یاری­گر ذهن او و نه ویران­کننده­اش می­دیدم، احساس کردم خطایی جدی مرتکب شده­ام. با تأمل بر آن­چه گذشت به این نتیجه رسیدم ، احتمالاً برای پذیرش احساسات منفی­اش بیش از اندازه به او فشار آورده بودم و شاید او در آن لحظه توان همراهی در این مسیر را نداشت. اما بعد از آن فکر کردم که اضطرابم ممکن است مرا به سمت دیدن موقعیتی فرافکنانه سوق داده باشد که نگرانی و وحشتم را بیشتر می­کرد. فقط می­توانم به اختصار همین اندازه بگویم. اما دقیقاً چه چیزی از دست رفته بود؟ آن طور که فهمیدم ابتدا احساسات خصمانۀ او نسبت به من و سپس کارکرد ایگوی او در درک تجربه­هایش ناپدید شد. در آن لحظه به نظر می‌رسید این بخش‌های ایگو دیگر وجود نداشتند و حتی بازنماییِ جانشینی هم از آن‌ها باقی نمانده بود. پرسش احتمالی بعدی این است: آن بخش­های از دست رفته کجا رفته بودند؟ در آن لحظه من به خاطر مسئولیتم، سرشار از اضطراب و نگرانی بودم. احساسی که مرا وادار می­کرد مسئولیت آن­چه رخ داده بود را به عهده بگیرم و برای جبران هر آسیبی که بر اثر گفته­هایم ایجاد شده بود، کاری کنم. او با لحنی کاملاً عادی، به دور از هیجان، بدون هیچ گونه خصومت و یا اضطرابی بیان کرده بود ، آگاهی­اش را پاره­پاره کرده و از بین برده است. همین بی­هیجانی عجیب برای من اثری تحریک کننده داشت و اضطراب و حالت هشدار ذهنم را برانگیخته و چند برابر کرد. در آن لحظه متوجه نوعی کنجکاوی دربارۀ وضعیت ذهنی­ام شدم؛ وضعیتی متشکل از رنجش، احساس مسئولیت و اضطراب و این احساسات همان عناصری بودند که در ذهن او از بین رفته بودند. اگر این پرسش را جدی بگیریم که عناصر از دست رفته کجا رفته بودند؛ پاسخ چنین به نظر می­آید ، آن­ها به ذهن دیگری منتقل شده بودند. گویی انتقالی تقریباً مستقیم از ذهن او به ذهن من رخ داده بود. به بیان دیگر، شکاف و گسستی که ذهن او را تحلیل برده بود در واقع با فرافکنی (و درون­فکنی متقابل تحلیل­گر) تقویت شده بود. این تأمل دربارۀ بعد فرافکنانۀ ماجرا، در نهایت به تفسیری دراماتیک با پیامدی چشم­گیر انجامید.

من چنین تفسیر کردم که به گمان او خصومتی در من جای گرفته است. بنابراین از خشم و فشار من و حتی توانایی من برای آگاهی از همۀ این مسائل واهمه داشت. سپس خلقش تغییر کرد و بی قرار شد و آن بی­روحی و بی­تفاوتی ناپدید گشت. به نظر می­رسید در آستانۀ گریستن است اما برای لحظاتی سکوت کرد. پس از آن در حالی­که آشکارا متاثر شده بود گفت، زوج مشاجره­کننده در خیابان ، کودکی نیز به همراه داشتند. وقتی از کنارشان گذشته بود، کودک با نگاهی پر از وحشت به او خیره شده بود. گویی به دنبال پناه و آرامش در او می­گشت. بیمار گفت در آن لحظه احساس کرده است دلش می­خواهد دست دراز کند و کودک را در آغوش بگیرد.

بنابراین پس از تفسیر من ذهن او بار دیگر از آن صحنه استفاده کرد. دیگر حالتی پاره­پاره و تهی نداشت. دوباره پاسخی به تفسیر می­دیدم که نشان از  هم صدایی بخشی از تفسیر با او داشت.

اکنون چه چیزی ذهن او را مشغول کرده بود؟ صحنه­ای از نوزادی پریشان در حالی­که دست به سوی کسی دراز می­کرد که به نظر می­رسید توانایی آرام کردنش را دارد. خشم همچنان در پس­زمینه وجود داشت اما این حرکت یاری­جویانه به مرکز صحنه آمده بود. این صحنه بار دیگر کارکرد ایده­ای جانشین را داشت؛ اما این بار برای پوشاندن محتوایی نهفته، یعنی همان تقاضای پس­رانده شده برای کمک. باید اذعان کنم در آن لحظه، بازسازی ذهن او را دقیقاً به این صورت تفسیر نکردم. از این رو نمی­توانم پاسخی تأییدکننده (یا ردکننده) را گزارش کنم. می­توان گفت نگرانی و حس مسئولیتی که پیش­تر از ذهن او خارج شده بود و به ذهن من منتقل گشته بود، دوباره در ذهنش مستقر شده و قابلیت جانشینی پیدا کرده بود. با این حال این همسان­سازی فرافکنانه در این مورد، موضوع بررسی حاضر نیست.

من این مطلب بالینی را بسیار جالب توجه می­دانم زیرا روندی را نشان می­دهد که در آن ذهن بیمار (همان بیمار) از بازنمایی­ای جانشین به سمت تهی بودن حرکت می­کند. به نظر می­رسد این تغییر سازوکار دفاعی، نتیجۀ فشار وارد کردن بر او برای مواجهه با خشونت موجود در مشاجرۀ بین ما بوده است. از این منظر، این رخداد با مفهوم فروید دربارۀ «سازوکار­های دفاعی ویژه در شرایط خاص فشار»، مطابقت داشت (فروید، 1940، ص. 275). پس از آگاهی از این نکته، بیمار دوباره به بازنمایی جانشین بازگشت. به عبارت دیگر در همین جلسه، دو دفاع کاملاً متفاوت یکی پس از دیگری جایگزین یکدیگر شدند.

می­توان گفت رویداد دوم ، آن­گاه که او احساس کرد ذهنش پاره­پاره شده است؛ میبایست همچون مورد نخست ، به­عنوان ایده­ای جانشین تفسیر شود. می­توان گفت این رخداد محتوای آشکار است و باید محتوای نهفته به تدریج آشکار گردد. با این حال این رویکرد با دشواری­هایی همراه است. نخست آن­که می­توان استدلال کرد تفسیر محتوای نهفته (مشاجرۀ روز قبل) لزوماً با تفسیری که با اختلال در کارکرد ایگو (پاره­پاره شدن ذهن) سر و کار دارد ، یکسان نیست؛ در دومی نه محتوای نهفته­ای باقی می­ماند و نه محتوای آشکار. دوم آن­که هر رویکردی که فرض بگیرد محتوا پس­رانده شده و نهفته گردیده است ، از پیش پرسش­های مطرح شده در این مقاله را محدود می­کند. سوم آن­که می­توان گفت اگر تفسیر بر پایۀ وجود دوپاره­سازی انجام گیرد، باز هم تردید از میان می­رود؛ با این حال واکنش بیمار به تفسیر دوم ، نشانه­ای تعیین­کننده داشت ، جایی که پاسخی چشم­گیر و دراماتیک به آن تفسیر روی داد . این واقعیت که تفسیر از دست رفتن کارکرد ایگو (در مقابل پس­رانش محتوا) نسبتاً موفق بود ، نشان می­دهد که تمایز نهادن میان پس­رانش محتوا و زوال کارکرد ایگو در واقع تمایزی معتبر است.

نتایج

چنان­چه بتوان این مطالب را به­عنوان شواهدی قانع­کننده در نظر گرفت، آن­گاه می­توانم به بررسی پرسش­های مطرح شده در بالا بپردازم. 

بازنمایی و فقدان 

پرسش نخست این بود: آیا میان دفاعی که اجازۀ بازنمایی پنهان را می­دهد و دفاعی که اساساً هیچ بازنمایی­ای را ممکن نمی­سازد، تمایزی وجود دارد؟ 

شاید این مهم­ترین نتیجه باشد؛ پرسش اصلی این بود، آیا اصطلاحات پس­رانش و دوپاره­سازی تنها واژه­هایی جایگزین برای پدیده­های بالینی مشابه­اند؟ ما بر پایۀ تحلیل معنایی پیش­بینی کرده بودیم که این دفاع­ها واقعاً جایگزین­های متمایزی هستند. داده­های بالینی نیز این پیش­بینی را تأیید می­کنند که بیمار برای اجتناب از رویارویی مستقیم با احساسات منفی­اش نسبت به تحلیل­گر، از دو روش کاملاً متفاوت استفاده می­کند. این مشاهده با نشان دادن شکل­های کاملاً متفاوت در مواد بالینی و نیز پاسخ­های ملموس بیمار به تفسیر فرایندهای کاملاً متفاوت، به منزلۀ یافته­ای تاییدکننده عمل می­کند.

بنابراین، این واژه­ها حوزه­های معنایی متفاوتی دارند. به نظر می­رسد میان دفاعی که از جانشینی استفاده می­کند و دفاعی که از نابودسازی بهره می­برد، تفاوت آشکاری وجود دارد. این­که تمام دفاع­ها را پس­رانش و یا دوپاره­سازی بنامیم، صحیح نیست. ضروری است تمایزی منطقی ایجاد شود و ایجاد این تمایز به طور قطع امکان­پذیر است. 

نقص در ایگو

سؤال دوم این است: آیا دوپاره­سازی باعث ایجاد تغییری قابل شناسایی (نقص) در ایگو می­شود در حالی که پس­رانش به ساختاردهی ایگو می­پردازد؟

تحلیل معنایی نشان می­داد که دوپاره­سازی منجر به ایجاد نقصی در ایگو خواهد شد. چنین نقصی در مرحلۀ بالینی این بررسی مشاهده و تأیید شد. بیمار توانایی نشان دادن علاقه، احساسات و نگرانی نسبت به آن­چه برایش رخ داده بود را از دست داد. این موضوع، هم از منظر تجربه بیمار و هم از نظر مشاهده عینی­تر ذهن او مشهود بود. ذهن بیمار در حالتی قادر به تولید تداعی آزاد و محتوای آشکار بود و در حالتی دیگر این توانایی وجود نداشت. به نظر می­رسد وضعیت دوم، نقصی موقت و ناشی از دوپاره­سازی است. این داده همچنین با یافته­ای که پیش­تر از سوی ملانی کلاین در مورد خالی شدن ذهن فرد نقل شد، همخوانی دارد و از این رو به­عنوان تأیید اعتبار علمی این یافته محسوب می­شود. در پژوهش حاضر نیز کارکردهای ایگوی بیمار شامل تولید رویاها و تصاویر خیالی همچنان در جریان پس­رانش ادامه داشت.

دوپاره­سازی در دیدگاه فروید و کلاین

پرسش سوم این است: آیا دوپاره­سازی در نهایت به ایجاد بخش­هایی منسجم از ایگو می­انجامد و موجب پدیدآیی عناصری گسسته و یا حتی نابودی بخش­هایی از ایگو می­شود؟

در تحلیل معنایی مشخص شد، ضروری است میان دوپاره­سازی­ای منسجم یا دوگانه در ایگو و دوپاره­سازی­ای از هم­گسیخته یا نابودکننده تمایزی قائل شویم. شواهد بالینی نشان می­داد ، در لحظۀ وقوع دوپاره­سازی و از دست رفتن کارکرد روانی، آن­چه بیمار تجربه می­کند شبیه به فروپاشی است. واژه دقیق آن پاره­پاره شدن بود. این تجربه با جداسازی منسجم بخش­هایی از ایگو که فروید در مورد فتیشیسم مطرح کرده بود، تفاوتی آشکار دارد. بنابراین در این داده­های بالینی نشانه­ای از وجود دوپاره­سازی منسجم (به معنای فرویدی) دیده نشد. می­توان چنین استدلال کرد فعالیت هم­زمان دو سازوکار دفاعی در ایگویی واحد، تأییدی بر وجود دوپاره­سازی­ای منسجم است؛ به این معنا که هر بخش از ایگو با سازوکاری متفاوت عمل می­کند. به بیان دیگر همان چیزی که فروید به­عنوان دوپاره­سازی مطرح کرده بود. اما در این نمونه­ها دفاع­ها از نظر زمانی جدا از هم ظاهر می­شوند و به شکل هم­زمان عمل نمی­کنند؛ برخلاف آن­چه در فتیشیسم دیده می­شود؛ جایی که پس­رانش و انکار در کنار هم و به­طور هم­زمان عمل می­کنند.

بلوغ و عدم بلوغ ایگو

آیا دوپاره­سازی دفاع ایگویی نابالغ و پس­رانش دفاع ایگویی بالغ است؟

مرحلۀ معنایی تحقیق نشان داد از دیدگاه فروید و کلاین دو سازوکار دفاعی جایگاه­های متفاوتی در رشد ایگو دارند. پیش­بینی شده بود دوپاره­سازی ، دفاع ایگویی نابالغ است در حالی­که ایگوی بالغ از سازوکار دفاعی پس­رانش استفاده می­کند. اما داده­های بالینی این پیش­بینی را تأیید نکردند. هر دو سازوکار دفاعی می­توانند توسط ایگویی واحد در همان رابطۀ تحلیلی و حتی در یک روز به کار روند. شواهد حاکی از آن است که استفاده از این سازوکار­ها به بلوغ ایگو بستگی ندارد در واقع ایگویی واحد از هر دو استفاده می­کند. تفاوت واقعی در شرایط است و این شرایط، میزان فشار حس شده توسط ایگو را متفاوت می­سازند.

این یافته ممکن است قطعی نباشد زیرا شکلی از دوپاره­سازی که در این­جا مشاهده شد همان شکلی نبود که فروید بر اساس تجربه­اش با فتیشیست­ها توصیف کرده و آن را در مراحل اولیۀ رشد ایگو قرار داده بود. به نظر می­رسد درجۀ پس­رانش، بسته به میزان فشار وارد بر ایگو متفاوت باشد و توسط نقاط تثبیت پایدار و اختصاصی ایجاد نشده باشد. چنین نتیجه­گیری­ای می­تواند مورد تردید قرار گیرد. از آن رو که سطح بلوغ کارکردهای ایگوی مورد مطالعه در نقاط تثبیت مختلف به سرعت تغییر می­کرد.

خشونت یا ضعف 

پنجم این­که آیا دوپاره­سازی فرایندی خشونت­آمیز است یا فرایندی منفعل که ناشی از ضعف است؟

انتظار می­رفت دفاع زودرس ماهیتی خشونت­آمیز داشته باشد؛ اما به دلیل عدم تأیید تمایز میان دفاع­های زودرس و دیررس، بازتعریف این پرسش ضروری است. در حقیقت شواهد بالینی نشان داد که در لحظۀ فشار، فرایندی کاملاً فعال و پاره­پاره کننده وارد عمل می­شود که نشان­دهندۀ ایگویی بسیار فعال است. در واقع چه پیش از مرحله فروپاشی و چه پس از آن فرایندی خلاق، جانشین­های نمادین ظریفی را پدید آورد. در هر دو نوع عملکرد این ایگو خلاقیتی قابل توجه دارد و در نتیجه دارای قدرت ابراز [هیجانات] است. بنابراین به نظر نمی­رسد ضعف، ویژگی آشکار هیچ­یک از دفاع­ها در این مورد باشد.

شواهد پژوهشی 

در پایان بر اساس آن­چه در این پروژه انجام شد، چنین دریافتم که داده­های بالینی می­توانند نقش شواهد را ایفا کنند مشروط بر این­که سؤالات مفهومی به شکلی صحیح مطرح شوند. 

بحث

من دو اصطلاح پس­رانش و دوپاره­سازی را از دو منظر بررسی کرده­ام: نخست از نظر مفهومی و بر اساس تعریف معنایی­شان و دوم تمایز دادن آن­ها به­صورت شاخصه­ای در پدیده­های بالینی. ترکیب این دو روش- تعریف معنایی و شاخصه­های بالینی- نتایج مستندی ارائه کرده است. برخی سؤالات در مطالعۀ تعریف معنایی مطرح شدند و می­توانستند در مطالعۀ بالینی پاسخ داده شوند اما همه سؤالات مطابق انتظار پاسخ داده نشدند.

انواع دوپاره­سازی ایگو

پیچیدگی­ای که در مرحله معنایی این مطالعۀ مقایسه­ای آشکار شد فراتر از انتظار بود زیرا دوپاره­سازی ، معانی مبهمی دارد .اگرچه مواد بالینی وجود حالت­های کاملاً جداگانه­ای از ایگو را تأیید کردند، اما نشان­دهنده دوپاره­سازی منسجم و دوگانه­ای که در فتیشیسم مشاهده می­شود؛ نبودند. این به معنای نادیده گرفتن اهمیت دوپاره­سازی دوگانه نیست زیرا چنین شکلی ممکن است در موارد دیگر مانند فتیشیسم (فروید) یا روان­پریشی مشاهده شود که با توصیفات کاتان و بیون در این­باره مطابقت دارد. در این مطالعه مواد مورد بررسی در ارتباط با فردی با اختلال شخصیت خفیف بود.

اگرچه کلاین استفادۀ اندکی از شکل فرویدی دوپاره­سازی دوگانه ایگو داشت، اما غالباً دربارۀ دوپاره­سازی دوگانۀ ابژه بحث می­کرد و شواهدی مانند پستان خوب یا بد، مادر، آلت و غیره ارائه می­داد. در واقع او بیان کرد دوپاره­سازی ایگو احتمالاً همراه اجتناب ناپذیر دوپاره­سازی ابژه است (کلاین، 1946). با این حال وی این موضوع را روشن نکرد.

بازنمایی صحنۀ جانشین مشاجره در خیابان توسط بیمار، می­تواند بازتابی از دوپاره­سازی تحلیل­گر به بخش­های خوب و بد باشد. بخش بد در خیابان تجربه شد و همراه با آن خود خشمگین بیمار نیز حضور داشت. بازنمایی مشاجره دلالتی بر پس­رانش است. در حالی­که آن­چه در دوپاره­سازی بازنمایی می­شود، آسیبی به ایگو است (نه محتوای ایگو که در این فرایند نابود می­شود). از این رو می­توان گفت فرایندهای دخیل در دوپاره­سازی ابژه، ارتباط نزدیکی با فرایندهای پس­رانش دارند. هرچند هر دو به­طور کامل از مفهوم دوپاره­سازی ایگو در دیدگاه کلاینی متمایزند. 

در سال­های اخیر کلاینی­ها مفهوم سازمان­های مرضی را بسط داده­اند به ویژه با استناد به کار روزنفلد[32] (1971) که در آن ایگو به وضوح به شکلی دوگانه تقسیم شده است تا میان غرایز زندگی و مرگ تفکیکی ایجاد شود. با در نظر گرفتن این دیدگاه می­توان سه برداشت متفاوت از دوپاره­سازی مطرح کرد: (1) جداسازی به دو بخش دوگانه بر اساس دفاع­های به کار رفته، (2) فروپاشی کارکردهایی که واقعیت را بازنمایی می­کنند و (3) دوپاره­سازی بر پایۀ غرایز زندگی/ مرگ یا تکانه­های خوب / بد. برداشت اخیر (گزینۀ سوم) خارج از حوزۀ این مطالعه است همان­گونه که پرسش­های مربوط به رابطۀ دوپاره­سازی ایگو با همانند­سازی فرافکنانه نیز از دامنۀ بحث حاضر بیرون­اند.

فرایندهای بازنمایی

داده­های بالینی به وجود دو نوع متمایز از بازنمایی اشاره می­کنند. از یک سو بازنمایی محتوای ایگو قرار دارد که از راه تشکیل جانشین ها پدید می­آید؛ مانند رؤیاهایی که حاصل جابه­جایی و تراکم­اند و در نتیجۀ پس­رانش شکل می­گیرند. از سوی دیگر نوعی بازنمایی از فرایندهایی که بر ایگو رخ می­دهند، وجود دارد؛ مانند همان پاره­پاره شدن. این دسته از بازنمایی ها به تجربه گسست و چند­پارگی­ای مربوطند که بیمار من توصیف کرد یا به وضعیت تهی بودنی که کلاین شرح داده است و همچنین شامل ابر ابژه­های تحریف شده است که بیون (1959) توصیف کرده بود.

انکار

این پرسش به تمایزهایی که پیش­تر توضیح داده شد ارتباط دارد و برای بررسی دقیق­تر آن احتمالاً مطالعه­ای دیگر و تا حدی مشابه با مطالعۀ حاضر ضروری است. سؤال این است؛ آیا انکار واقعیتی که در آن بازنمایی­ها نابود می­شوند با فرایند نابودی کارکرد ادراکی ایگو یکی است یا تفاوت دارد؟ 

روش­های مطالعه مقایسه­ای روان­کاوی 

این مطالعه با بهره­گیری از روشی مشخص به نتایجی دست یافت که هدف آن ایجاد وضوح و جزئیات کافی برای امکان بحث واقعی دربارۀ دو اصطلاح بود. بررسی معنایی این اصطلاحات، پرسش­های مشخصی ایجاد کرد که می­توانستند با مواد بالینی مناسب پاسخ داده شوند. عدم حصول برخی از نتایج پیش بینی شده، نشان می­دهد که این روش به راستی تحقیقی است و تنها به تأیید پیش­بینی­های خود محدود نمی­شود.

این مسئله که چه چیزی به­عنوان تأیید بالینی اعتبار دارد، به دلیل محدودیت­هایی از قبیل طولانی بودن و تمرکز این مقاله بر موضوعی دیگر، مورد بحث قرار نگرفته است. در اینجا بر پاسخ بیمار به تفسیر (که در استدلال شمارشی فروید ضمنی است) تکیه کرده­ام. بنابراین می­توان دلایلی برای در نظر گرفتن مواد بالینی به­عنوان شواهد ارائه داد. با این حال هر توسعه­ای از این روش باید معیارهای مورد توافق عمومی برای تأیید بالینی را در نظر گیرد که خود موضوعی جداگانه است. بررسی آغازین دربارۀ معیارهای اعتبار به­طور مختصر در بخش پایانی کتاب کلاین بالینی من مطرح شده (هینشلوود، 1994)، اما در این مقاله شرح و بسط نیافته است. در هر حال در چهارچوب محدودیت­های یاد شده، روش مطالعۀ مقایسه­ای حاضر بر پایۀ دادۀ بالینی مشخصی استوار است؛ داده­ای که در آن سازوکارهای سازوکار پس­رانش (به تعریف فروید) و دوپاره­سازی گسیخته (به تعریف کلاین) به­صورت متوالی و در همان جلسه تحلیل بیمار ، توسط تحلیل­گری واحد مشاهده شده­اند. از این رو ویژگی­های این دادۀ بالینی موجب حذف شماری از متغیرهای مهم شده است.

باید توجه داشت هرچند این شواهد از طریق آزمایش­های کنترل شدۀ آزمایشگاهی به دست نیامده­اند اما همچنان ماهیت تجربی دارند. در روان­کاوی همانند دیگر علوم انسانی، شواهد از طریق مشاهدۀ میدانی دقیق حاصل می­شوند. این نوع پژوهش را می­توان بیش­تر به فیزیک شبیه دانست؛ زمانی که وجود ذره­ای تازه پیش بینی و سپس از طریق مشاهده مورد بررسی قرار می­گیرد. یا به اخترشناسی هنگامی که داده­های مشاهده­ای در راستای الگوی پیش­بینی شده­ای (مثلاً خورشید­گرفتگی) گردآوری می­شوند و نیز به کار داروین، زمانی که سهره­های جزایر گالاپاگوس را برای اثبات نظریۀ انتخاب طبیعی و بقای اصلح مورد مطالعه قرار داد.

انتخاب داده­های بالینی مستلزم هوشیاری و دقت مداوم است. از نظر من این میزان از هوشیاری تنها زمانی ممکن است که تحلیل­گر از پیش با پرسش­های دقیق برگرفته از تحلیل معنایی تعاریف نظری مجهز باشد. با این حال باید توجه داشت چنین هوشیاری جستجوگرانه­ای، ممکن است توانایی تأمل بالینی پیوسته و بی وقفه را مختل کند (چنان­که فروید از مفهوم صفحۀ سفید پذیرنده سخن گفت یا بیون با توصیه به رها کردن حافظه و میل، همین ایده را بیان کرد). از این رو می­توان پیشنهاد کرد، گردآوری و تحلیل داده­های بالینی بهتر است در جریان بازاندیشی پس از جلسات یا حتی پس از پایان درمان انجام شود. با این حال این امر خود به دشواری دیگری می­انجامد. در چنین شرایطی نمی­توان از واکنش بیمار به تفسیر، به­عنوان مبنایی برای تأیید بالینی استفاده کرد. در نتیجه، آن معیار اطمینان­بخش و متعارف تأیید یا رد فرض­ها در فرایند تحلیل بالینی، عملاً از میان می­رود. با این وجود در این مطالعه به­طور کاملاً اتفاقی بخشی از تأملات تحلیل­گر در همان جلسه با موضوع پژوهش هم راستا بود و در نتیجه داده­هایی دقیق و مفید برای بررسی فراهم شد. البته این هم­زمانی تصادفی بود و باید پذیرفت که چنین رخدادهایی گرچه سودمندند اما از محدودیت­های گریزناپذیر این روش پژوهشی به شمار می­آیند.

در پایان کوشیده­ام نشان دهم چگونه می­توان مطالعات مقایسه­ای را با تقسیم فرایند پژوهش به دو مرحله از دقت و انسجام بیشتری برخوردار کرد. در مرحله نخست ضروری است متون و نظریه­های موجود درباره مفاهیم هم­پوشان به­طور انتقادی بررسی شوند تا نقاط کلیدی، شباهت و تفاوت میان آن­ها روشن گردد. این مرحله امکان طرح پیش­بینی­هایی درباره آن­چه ممکن است در داده­های بالینی مشاهده شود را فراهم می­سازد. در مرحله دوم باید به دنبال داده­های بالینی­ای بود که بتوانند به روشنی به این پیش­بینی­ها پاسخ دهند و از این طریق پیوندی معتبر میان تحلیل نظری و تجربۀ بالینی برقرار کنند.

منابع

Bion WR (1959). Attacks on linking. Int. J. Psycho-Anal.40:308-15. [(1967). Second

thoughts. New York, NY: Aronson.] 

Bion WR (1970). Attention and interpretation. London: Tavistock.

Breuer J, Freud S (1895). Studies on hysteria.Standard Edition2. London:

Hogarth.

Buirski P (1994). Comparing schools of analytic therapy. New York, NY:

Aronson.

Dorpat T (1979). Is splitting a defence? Int. Rev. Psycho-Anal.6:105-13

Dreher U (2000). Foundations for conceptual research in psychoanalysis.

London: Karnac.

Edelson M (1984). Hypothesis and evidence in psychoanalysis. Chicago, IL: U

Chicago Press.

Fairbairn W. R. (1941). A revised psychopathology of the psychoses and

psychoneuroses. Int. J. Psycho-Anal.22:250-79. [(1952). Psychoanalytic studies

of the personality. London: Routledge & Kegan Paul.] 

Fairbairn R (1944). Endopsychic structure considered in terms of objectrelationships.

Int. J. Psycho-Anal.25:70-92. [(1952). Psychoanalytic studies of

the personality. London: Routledge & Kegan Paul.] 

Fenichel O (1938). Ego-disturbances and their treatment. Int. J. Psycho-Anal.19:

416-38

Freud A (1936). The ego and the mechanisms of defence. London:

Hogarth.

Freud S (1905). Three essays on the theory of sexuality.Standard Edition7,

125-245. London: Hogarth.

Freud S (1911). Psychoanalytic notes on an autobiographical account of a case

of paranoia.Standard Edition12, 3-82. London: Hogarth.

Freud S (1915a). Repression.Standard Edition14, 143-58. London: Hogarth.

Freud S (1915b). The unconscious.Standard Edition14, 161-215. London:

Hogarth.

Freud S (1917). Introductory lectures on psychoanalysis.Standard Edition15-16.

London: Hogarth.

Freud S (1921). Group psychology and the analysis of the ego.Standard

Edition18, 67-143. London: Hogarth.

Freud S (1923). The ego and the id.Standard Edition19, 3-66. London:

Hogarth.

Freud S (1924). The loss of reality in neurosis and psychosis.Standard

Edition19, 183-7. London: Hogarth. 

Freud S (1926). Inhibitions, symptoms and anxiety.Standard Edition20, 77-174.

London: Hogarth. 

Freud S (1927). Fetishism.Standard Edition21, 149-57. London: Hogarth. 

Freud S (1940). An outline of psychoanalysis.Standard Edition23, 141-207.

London: Hogarth. 

Glover E (1930). Grades of ego-differentiation. Int. J. Psycho-Anal.11:1-11

Glover E (1938). Ego strength and ego weakness. Paper presented at the 15th

IPA Congress, Paris. [(1943). The concept of dissociation.Int. J. Psycho-Anal.

24:7-13.]

Grunbaum A (1984). The foundations of psychoanalysis. Berkeley, CA: U

California Press.

Hinshelwood RD (1994). Clinical Klein. London: Free Association Books.

Hinshelwood RD (1997). The elusive concept of ‘internal objects’ (1934-1943):

Its role in the formation of the Klein group. Int. J. Psycho-Anal.78:877-97

Hinshelwood RD (2006). Melanie Klein and repression: An examination of

some unpublished notes of 1934. Psychoanal and History8:5-42

Janet P (1892). États mental des hystériques. Paris: Rueff.

Katan M (1954). The importance of the non-psychotic part of the personality in

schizophrenia. Int. J. Psycho-Anal.35:119-28

Klein M (1930). The importance of symbol formation in the development of the

ego. Int. J. Psycho-Anal.11:24-39. In: The writings of Melanie Klein, vol. 1.

London: Hogarth. 

Klein M (1946). Notes on some schizoid mechanisms. Int. J. Psycho-Anal.27:

99-110. In: The writings of Melanie Klein, vol. 3. London: Hogarth. 

Kohut H (1971). The analysis of the self. New York, NY: International UP. 

Laplanche J, Pontalis J-B (1973). The language of psychoanalysis. London:

Hogarth.

520

Myers WHF (1904). Human personality and its survival of bodily death.

London: Longmans, Green.

Pruyser P (1975). What splits in ‘splitting’? Bull Menninger Clin39:1-46.

Rosenfeld H (1971). A clinical approach to the psycho-analytic theory of the life

and death instincts: An investigation into the aggressive aspects of

narcissism. Int. J. Psycho-Anal.52:169-78

Sandler J, editor (1988). Projection, identification, projective identification.

London: Karnac.

Sandler J, Sandler A-M (1998). Internal objects revisited. London: Karnac.

Winnicott D (1945). Primitive emotional development. Int. J. Psycho-Anal.26:

137-43. [(1958). Through paediatrics to psychoanalysis. London:

Tavistock.]

521


 


 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] نسخه­ای بسیار ابتدایی از این مقاله در نشست علمی انجمن روان­کاوی بریتانیا در سپتامبر 1999 ارائه شد.

[2] Repression

[3] Splitting

[4] Wilfred Bion

[5] Peter Buirski

[6] Portnoy’s Complaint

[7] Philip Roth

[8] Sandler & Sandler

[9] Dreher

[10] Hampstead Index of Psychoanalytic Developmental Derivatives: یک سیستم طبقه بندی است که در دهه 1960 و هفتاد توسط آنا فروید و همکارانش با هدف تبدیل گزارش جلسات درمانی و مشاهدات بالینی از کودکان به مفاهیم روان­کاوی و ساختار یافته، ساخته شد.-م

[11] Internal Objects

[12] Grunbaum

[13] Edelson

[14] Substitute Idea

[15] Defence

[16] Primary Repressed

[17] Psychical System

[18] Janet

[19] Myers

[20] Grade in the Ego

[21] Observing Ego

[22] Hartmann

[23] Disavowal

[24] دربارۀ معنای Disavowal و Denial اختلاف نظر وجود دارد. منطقی به نظر می­رسد که از مرور عالی اصطلاحات توسط لاپلانش و پونتالیس پیروی کنیم و بر Disavowal پایبند بمانیم زیرا در تمام جنبه­های لازم، با انکار مترادف است.

[25] Schizoid Mechanisms

[26] Projective Identification

[27] Fenichel

[28] Glover

[29] Pruyser

[30] Dorpat

[31] Response to Interpretation

[32] Rosenfeld

 

 

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
روان‌شناسی رؤیا و تحول موقعیت روانکاوانه
روان‌شناسی رؤیا و تحول موقعیت روانکاوانه
دیدگاه‌ها: 0
۱۳ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
کد پستی: -
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208
vector