
این مقاله در پی افزایش شفافیت و دقت در زمینۀ فهم و استفاده از اصطلاحات روانکاوی بهویژه پسرانش و دوپارهسازی است. یکی از مشکلات اساسی روانکاوی در زمان حاضر، انبوه نظریات رقیب و نبودِ ابزارهای کارآمد برای مقایسۀ نقاط قوت این نظریهها است. بیشتر مقایسههایی که میان نظریهها صورت میگیرد کمابیش همراه با بیاعتبارسازی دیگر نظریات است. بهطور معمول مناقشات بر پایۀ ارزیابیهای پیشین دربارۀ مزایا یا کاستیهای نظریات است. اغلب بررسی مستقیم نقاط قوت و ضعف هر نظریه نادیده انگاشته میشود. بیون نیز با تلخی مینویسد:
اختلاف نظر نقطهایست که رشد از آن سرچشمه میگیرد. رشد و پیشرفت تنها زمانی پدید میآید که رویارویی، حقیقی و اصیل باشد و نه تلاشهای بیحاصلی که مخالفانِ صاحب دیدگاههای ناسازگار با یکدیگر انجام میدهند. (بیون، 1970، ص.55)
در این مقاله میکوشم از جدلهای بیثمر بپرهیزم و مقایسهای کوچک میان پسرانش و دوپارهسازی انجام دهم. اصطلاحاتی که کاربردشان بیانگر تفاوت میان روانکاوان کلاینی و روانکاوان کلاسیک است.
علیرغم ارزیابی بیون، گمان میکنم روانکاوان طی صد سال گذشته کوشیدهاند تا مفاهیم یکدیگر را به چالش بکشند و این موضوع ریشه در مناظرات اولیۀ فروید با یونگ و آدلر دارد. تلاش من در این مقاله، نظاممند کردن همان شیوۀ مرسوم در برخورد با اختلافات از طریق سازماندهی موضوع در دو بخش است: نخست، ارزیابی منصفانهای از مفاهیم مشابه متعلق به دو مکتب جداگانه، بر اساس معنای اصطلاحات در متون و سپس، ارائۀ موقعیتهای حساس از نمونهای بالینی که بهمثابۀ اهرمی برای مقایسۀ این دو مفهوم عمل میکند. بنابراین برآنم تا میان این دو مرحله تمایز روشنی ایجاد کنم و امکان بحثی دقیق و موشکافانه دربارۀ هر مرحله از این پژوهش مقایسهای را ممکن سازم.
انتظار میرود نتیجۀ موفقیتآمیز این مطالعه، مزایایی برای بهبود ارتباطات میان گروهها، انسجام نظریۀ فراروانشناختی و در نهایت دقت بالینی در درمانهای روانکاوانه را در پی داشته باشد. همچنین این مطالعه میتواند گامی کوچک در جهت کاستن از رقابتهای خصمانهای باشد که مانع از اختلاف نظرهای سازنده میشوند.
قصد من مرور جامع روشهای مقایسۀ مفهومی و شفافسازی مفاهیم نیست. با اینحال ضرورت تحلیل و مقایسۀ مفهومی، از پیش از جنگ جهانی اول وجود داشته است. از آن زمان تاکنون در نشستهای علمی انجمنهای روانکاوی در سرتاسر جهان مانند جلسات چهارشنبۀ فروید در وین، دیدگاههایی غیررسمی درجهت پالایش اصطلاحات روانکاوانه شکل گرفتهاند. این مباحث همواره شهودی و اغلب فیالبداهه بودهاند. با اینحال در شمارههای ویژۀ مجلات در باب موضوعات خاص، روشهای رسمیتری نیز وجود داشتهاند، مانند مجلۀ بینالمللی روانکاوی که در سال 1994 یک شمارۀ کامل را به دیدگاههای متفاوت دربارۀ معنای واقعیت بالینی اختصاص داد. مجلۀ بریتانیایی رواندرمانی ستونی ثابت با عنوان تفسیرهای بالینی داشت. در این بخش، یک جلسۀ درمانی با حذف مشخصات هویتی بیمار ارائه میشد و سه تحلیلگر با رویکردهای روانکاوانۀ مختلف، تفسیرهای خود را دربارۀ آن جلسه بیان میکردند. با روشی مشابه، پیتر بویرسکی[5] (1994) از نه روانکاو خواست تا دیدگاه روانکاوانۀ خود را دربارۀ روانکاوی داستانی در رمان شکایت پورتنوی[6]، نوشتۀ فیلیپ راث[7] ارائه دهند. اما این نوع از بررسی اغلب به نتیجه نمیرسد، زیرا هر کس تنها دیدگاه خاصی را که بدان متعهد است بیان میکند و به همین دلیل مقایسهای عمیق و همهجانبه شکل نمیگیرد.
در سالهای اخیر، لزوم انجام پژوهشهای رسمی بهویژه توسط سندلر و سندلر[8] (1998) و همچنین درهر[9] (2000) مورد تاکید قرار گرفته است. این کار که تا حدی بر نمایۀ «همپستد[10]» استوار است و فراتر از آن پیش رفته، زمینهساز پژوهشهای سختگیرانه و دقیقی همچون مطالعهای دربارۀ همانندسازی فرافکنانه (سندلر، 1998) است است. پیشتر در مقالهای (هینشلوود، 1997) بهطور اختصاصی به شرح و تفصیل پیدایش و تحول مفهوم «ابژههای درونی[11]» پرداختم. در آن پژوهش در چهارچوب روابط میانگروهی انجمن روانکاوی بریتانیا به این پرداختم که چرا این مفهوم در طول تاریخ تا به امروز به شیوۀ یکسانی عمل کرده است. روش کار شامل ترکیبی از بررسی تاریخی و متنی معنای اصطلاح و رجوع به متونی بود که تصویری از پویاییهای روانی-سازمانی گروهها را ارائه میدهند. این بررسی، دلیل اهمیت این اصطلاح برای گروه روانکاوان کلاینی را برخلاف سایر گروهها نشان میداد.
در بسیاری از مقالات بالینی هدف از گزارش دادهها، روشن کردن مفهومی خاص و شیوۀ بهکارگیری آن در بستر روانکاوی است. با این حال، پژوهشهای مقایسهای نیازمند ساختاری دو مرحلهای هستند: 1. (الف) روشن ساختن معنای مفهومی دو اصطلاح مورد مطالعه، که (ب) پیشبینیهای مشخصی را دربارۀ آنچه ممکن است در سطح بالینی مشاهده شود به وجود میآورد و 2. تحلیل دادههای بالینی که بهعنوان شواهدی برای تایید یا رد پیشبینیها استفاده میشود. هدف، شفافسازی فرایند پژوهش در جهت فهم و پیگیری و در نهایت، ارزیابی انتقادی آن است. این روش تلاش میکند دادههای بالینی را نه تنها بهعنوان مثال، بلکه بهعنوان شواهدی برای توضیح یک مفهوم بهکار گیرد.
هدف از تحلیل معنایی، ترسیم تصویری از قلمروهای مفهومی هر یک از دو اصطلاح پسرانش و دوپارهسازی و مشخص کردن میزان همپوشانی میان آنهاست. از نظر تاریخی، گرایشی وجود داشته که روانکاوان کلاسیک برای درک سازوکارهای دفاع روانی بیشتر بر اصطلاح پسرانش تکیه کنند، در حالی که کلاینیها بیشتر از اصطلاح دوپارهسازی استفاده کردهاند. این اصطلاحات ممکن است همچون اصطلاح ابژۀ درونی، برای نشان دادن وابستگی به گروه روانکاوی خاصی بهکار رفته باشند. با این حال پاسخ به این سؤال که آیا این اصطلاحات تنها جایگزین هم برای پدیدههای بالینی مشابه هستند؛ از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر این اصطلاحات در حقیقت به پدیدههای متفاوتی اشاره داشته باشند، در آن صورت هر گروه با بسنده کردن به تنها یک اصطلاح، درک خود از حوزۀ مورد مطالعه را محدود میسازد.
علیرغم اینکه آزمودن ایدههای روانکاوی در قالب روانشناسی تجربی، علوم عصبشناختی و زیستشناسی تکاملی به امری رایج تبدیل شده است، من در مطالعۀ حاضر به مواد بالینی و تجربۀ فرد در فرایند روانکاوی که همان دادههای پژوهشی سنتی در فرایند تحلیل است، خواهم پرداخت و نشان خواهم داد چگونه میتوان با طرح پرسشهای روشن و انتخاب دقیق مواد بالینی به پاسخ رسید. در این ادعا استدلال من این است؛ مواد بالینی تنها نمونه یا مثال نیستند بلکه بهطور قطع میتوانند بهعنوان دادههای پژوهشی مورد استفاده قرار بگیرند.
اینکه چه چیزی بهعنوان شواهد بالینی محسوب میشود پرسشی متفاوت (و البته مهم) برای بررسی و مطالعه است و من نمیتوانم در این مقاله به آن بپردازم. شرحی بسیار کاملتر لازم است اما برای مقاصد فعلی همان معیار فروید را در نظر میگیرم که میگفت «شواهد باید با چیزی در بیمار همخوانی داشته باشد» (فروید، 1917، ص. 452) و بدین ترتیب، درستی تفسیر را تایید کند. هرچند گرونبام[12] (1984) این معیار را بهعنوان شواهد، نامعتبر تلقی کرد اما انتقاد او از آن زمان توسط شماری از تحلیلگران (بهویژه ادلسون[13]،1984) رد شده است.
این مقاله مطالعهای مقایسهای دربارۀ پسرانش و دوپارهسازی است و در عین حال، نمونهای است که چگونگی پژوهش دقیقتر درباره مفاهیممان را از دیدگاه من بیان میکند.
در اینجا به اختصار عناصر اصلی تعاریف هر اصطلاح را مطابق با متون علمی ارائه میکنم. تحلیل اصطلاح دوپارهسازی پیچیده است زیرا در منابع مختلف بهطور ناسازگار و با معانی گوناگون بهکار رفته است.
پسرانش با «چیزهایی در ارتباط است که بیمار درصدد فراموش کردن آنها بوده است. بنابراین بهطور عمدی از اندیشۀ آگاهانهاش کنار گذاشته، مهارشان کرده و به عقب رانده است» (بروئر و فروید، 1895، ص.10). فروید در مقالۀ سال 1915 خود دربارۀ پسرانش بیان داشت: «ماهیت پسرانش تنها در این است که چیزی را پس زده و آن را در فاصلهای دور از آگاهی نگه دارد» (فروید، a1915 ، ص. 147). پسرانش به مثابۀ فرایندی ناآگاه عمل میکند و وظیفهاش تفکیک محتواهای ذهنی بالقوۀ قابل آگاهی، از آنهایی است که نمیتوانند به حیطۀ آگاهی وارد شوند. با این وجود ممکن است از طریق فرایند پوشاندن شناسایی شوند، فرایندی که فروید در کشف معانی رویاها شرح داده است. «انرژی روانیای که از ایدۀ اصلی گریخته است، به ایدهای جانشین متصل میشود» (فروید، b1915، ص. 182). نمایشها یا نمادهای جانشین شکل میگیرند تا نمادهای رویا و نمادهای نشانهای بتوانند آگاه و جایگزین ارضای رانهها شوند. «ایدۀ جانشین[14]» ویژگی اصلی پسرانش است. ایدهای در فاصلهای دور از آگاهی نگه داشته میشود و ایدۀ جانشین که به طرز گیجکنندهای متفاوت است، نماینده ایدۀ پسرانده شده میشود. نماد جانشین، پنهان کنندۀ ایدهای است که نماینده آن محسوب میشود. ایجاد کنندۀ این فرایند، فعالیت عاملی بازدارنده است که متخصصین بعدها، آن را بهعنوان سوپرایگو بازتعریف کردند. فرایندی که به دلیل ضرورت انطباق با هنجارهای اجتماعی شکل میگیرد و منجر به شرم، انزجار یا احساس گناه میشود. کلاین دیدگاه فروید دربارۀ جانشینی را بهعنوان مبنایی برای پسرانش پذیرفت اما آن را گسترش داد تا بهعنوان مبنایی برای والایش و نمادسازی نیز مطرح شود (کلاین، 1930). او بهندرت دربارۀ پسرانش نوشته است اما انگیزۀ پسرانی را مبارزه با نیرویی خارجی (مطابق عملکرد سوپرایگو) نمیدید؛ بلکه آن را تعارضی داخلی میدانست که ناشی از نیاز به مدیریت تعارضات غریزی درون شخصیت است.
آنا فروید پسرانش را بهعنوان نیروی اصلی و محوری دفاعها و گاهی هممعنی با اصطلاح «دفاع[15]» بهکار گرفته است (آنا فروید، 1936). همچنین پسرانش دفاع ویژهای است که در هیستری مشاهده میشود. هستهای از پسرانش در تمام اختلالات وجود دارد که سایر دفاعها پیرامون آن توانایی سازماندهی پیدا میکنند. میتوان گفت پسرانش همان فرایندی است که ناآگاه را میسازد و آن را حفظ میکند. در واقع از آنجا که رانههای زیستی مفروض «پسرانش اولیه[16]» تلقی میشوند، پسرانی تا حدی هم معنی با خود ناآگاه است.
فروید از همان ابتدا پسرانش را در ایجاد ناآگاه بهعنوان ناحیهای مجزا یا بهعنوان «نظام روانی[17]»، دخیل میدانست. خاستگاههای اولیۀ این ایده را میتوان در روانشناسی تداعیگرایانۀ اواخر قرن نوزدهم به روشنی دید. زمانیکه علاقۀ زیادی به شخصیتهای چندگانه و شخصیتهای نهفته وجود داشت (ژانه[18]، 1892؛ میرز[19]، 1904) در دهۀ 1880 دیدگاه روانپزشکی سنتی تجزیه را، اختلال ذهنی منفعلی میدانست که از انحطاط مغز ناشی میشود و در آن افکار ذهنی بیمار، تنها از هم جدا میشوند.
شارکو در سال 1886 زمانیکه فروید برای تحصیل نزد او به پاریس رفت، چنین دیدگاهی را مطرح کرد. آشکار است که ایدههای فروید در همین بستر شکل گرفت اما او تحت تاثیر بروئر، به جای جداییای منفعل، نوعی فرایند فعال جداسازی در ذهن را تحت عنوان پسرانش مطرح کرد؛ فرایندی که به شکل گیری دو نظام منسجم و در تعامل آگاه و ناآگاه انجامید (بروئر و فروید، 1895). فروید بار دیگر به ایده نظامهای روانی جداگانه بازگشت زمانی که دوپارهسازی ایگو را بهعنوان سازوکار ایجاد آیدیالایگو (1921) و سوپرایگو (1923) توصیف کرد. او این نوع جدایی را «مرتبهای در ایگو[20]» نیز نامید و آن را دارای معنایی خوشخیم و غیر آسیبشناختی دانست. چنین رخدادهایی نشان میدهند میان دو بخش از ایگو که به واسطه این مرتبه از هم جدا شدهاند، همچنان رابطهای مداوم وجود دارد. بههمین ترتیب، مفهوم «ایگوی ناظر[21]» نیز که در اتحاد درمانی به کار گرفته میشود، دلالت بر وجود رابطهای پایدار میان بخشهای جدا شده دارد. من در این بررسی به این گونه پدیدهها نمیپردازم زیرا در آنها کارکردهای گوناگون ایگو همچنان در ارتباط با یکدیگر باقی میمانند. این موارد بیشتر شبیه تعارضی سادهاند، جایی که ایگو، با وجود انسجام ساختاری، میتواند همزمان هر دو سوی تعارض را در خود حفظ کند.
اگرچه فروید در آغاز، ایدۀ پسرانش را از روانشناسی رایج در آن زمان برگرفته و پرورانده بود، اما در سالهای بعد به بررسی نوعی دوپارهسازی ساختاری ویژه در ایگو پرداخت که بیشتر به مفهوم دوپارهسازی در روانشناسی دهۀ 1880 شباهت داشت. گمانهزنیها و تأملات او در باب فتیشیسم چنین بود:
به خوبی میتوان گفت پیش از آنکه دستگاه روانی دچار شکافی آشکار شود و به ایگو و اید تقسیم گردد و همچنین پیش از شکلگیری سوپر ایگو، دستگاه روانی از شیوههای دفاعی دیگری بهره میگیرد که با دفاعهایی که پس از رسیدن به این مرحله از سازمانیافتگی به کار میبرد، متفاوتند (فروید، 1927، ص. 164).
او این اعتراف گیجکننده را دوباره در سال 1938 تکرار کرد:
بالاخره متوجه شدم ایگوی فردی که او را بهعنوان بیمار در روانکاوی میشناسیم سالها پیش در شرایط خاص و تحت فشار به شکلی شگفتآور و قابل توجه رفتار کرده است (فروید، 1940، ص. 275).
فروید این مقاله را بهصورت ناقص و منقطع در سالهای پایانی عمرش نگاشت. دلیل تکرار دیدگاهش روشن نیست؛ چه بسا در پاسخ به پیشرفت روانشناسی ایگو و حمایت از آن بوده است. رشتهای که در آن زمان آنا فروید همراه با هارتمن[22] و دیگران فعالانه آن را پیش میبردند. به هر نحو فروید مدتی به بررسی این احتمال پرداخته بود که ایگو در فتیشیسم از دو نوع دفاع جداگانه بهره میگیرد و تنها یکی از این دفاعها پسرانش است. در کنار آن، شکل ابتدایی دیگری از دفاع وجود دارد که به آن «انکار[23]» گفته میشود. تفاوتشان در این است که پسرانش، آگاهی هوشیارانه را نسبت به برخی بازنماییها در ذهن (یعنی در واقعیت درونی) حذف میکند؛ در حالیکه انکار همان آگاهی را با نفی جنبههای واقعیت دردناک از بین میبرد. انکار (Denial)[24] برخلاف واقعیت بیرونی عمل میکند و در روانپریشی نقش دارد (فروید، 1924 و همچنین مورد شربر [فروید، 1911])؛ درست زمانیکه فرد ارتباطش با واقعیت قطع میشود، دو سازوکار پسرانش و انکار، همزمان وجود دارند و دیدگاههای بسیار متفاوتی دربارۀ خود و دیگران ارائه میدهند که بر یکدیگر تاثیر نمیگذارند.
هدف از انکار در فتیشیسم، اجتناب از پذیرش این حقیقت است؛ زن آلت مردانه ندارد زیرا این امر موجب اضطراب اختگی میشود و امکان دارد در واقعیت، بریدگی آلت رخ بدهد!! با این حال با رسیدن به بلوغ روانی بیشتر، واقعیت در نهایت پذیرفته میشود اما بهوسیله پسرانش، آگاهی از اختگی به ناآگاه منتقل میشود. در فرد فتیشیست، پذیرش پسرانده شدۀ این آگاهی، منجر به کنار گذاشتن انکار نمیشود. با وجود ضعف ایگو که فاقد انسجام طبیعی است، این فرایندهای دفاعی بهطور همزمان وجود دارند. دلیل دوپارهسازی، حفظ آگاهی از واقعیت عادی است در حالیکه در بخش دیگری از ایگو این واقعیت به شدت انکار میشود. گویی ابتدا زن واقعیت فقدان آلت را انکار میکند سپس بهطور ثانویه ایگو دوپاره میشود تا بدون نیاز به کنار گذاشتن انکار، امکان رشد بالغانهتر پسرانش فراهم گردد.
بنابراین فتیشیست درون خود دچار از همپاشیدگی ژرفناکی است و بهطور همزمان از پسرانش و انکار بهره میگیرد. دوپارهسازی ایگو اقدامی ثانویه است تا دفاعهای متفاوت پسرانش و انکار را حفظ کند. هر بخش از ایگوی دوپاره، دفاع متفاوتی را اعمال میکند. از این رو در دوپارهسازی فرویدی، ایگو به دو بخش تقسیم میشود که هر بخش دفاع متفاوتی را اعمال میکند. پسرانش و انکار هر دو بخشی از واقعیت درونی یا بیرونی را نفی میکنند. این ساختار، ترکیبی پیچیده از سه دفاع پسرانش، انکار و دوپارهسازی است.
کوهات (1971) تمایز این دو اصطلاح [پسرانش و دوپاره سازی] را به روشنی مشخص کرد. او پسرانش را نوعی دوپارهسازی افقی دانست؛ به این معنا که بر اساس مدل توپوگرافی فروید، ذهن را میتوان همچون لایههای خیالی تصور کرد که آگاهی در بالا و ناآگاهی در پایین آن قرار گرفته است. سپس کوهات از دوپارهسازی عمودی سخن گفت . در این نوع دوپارهسازی هر بخش ایگو بهطور جداگانه و مستقل شکافته میشود و این همان توصیف فروید از فتیشیست است.
کاتان (1954) مفهوم ایگوی دوپاره را برای توضیح اسکیزوفرنی به کار برد. مانند فتیشیسم، در اینجا نیز دفاعهای متفاوتی فعالند که هیچکدام بر دیگری اثر نمیگذارند و همین موضوع نشانۀ وجود ایگویی به واقع دوپاره است. در این وضعیت بخشی از ایگو موقعیت ادیپ را میپذیرد و با تعارضهای ناشی از آن درگیر میشود. در حالیکه بخش دیگر، والدین ادیپی و مشکلات مربوط به ادیپ را بهطور کامل انکار میکند. از دید کاتان این موضوع یعنی ایگو به دو بخش تقسیم شده است؛ بخشی که در سطح ژنیتال (نوروتیک) عمل میکند و بخشی که در سطوح پیشاژنیتال (پسیکوتیک) عمل میکند.
در دهههای 1920 و 1930، کلاین مشاهده کرد که ابژه به دو جنبۀ خوب و بد تقسیم میشود. او میان دوپارهسازی ابژه و پسرانش تفاوتی قائل نبود و پسرانش را فرایندی میدانست که خوبی را از بدی جدا میکند. این تقسیمبندی همان دوپارهسازی ابژه است که به ایجاد ناآگاه، جدا از آگاهی منجر میشود.
سپس هنگامیکه فروید دربارۀ انواع اولیۀ سازوکارهای دفاعی نظریهپردازی میکرد، کلاین بر این باور بود ، آنچه فروید بیان کرده است با مشاهدات او از عملکرد روانی اولیۀ خردسالان مطابقت دارد. با این حال دیدگاههای کلاین بر پایۀ مشاهدات بالینی کاملاً متفاوتی شکل گرفته بود. در سال 1930 او مقالهای ویژه دربارۀ روانپریشی در پسربچهای خردسال به نام دیک نوشت و نشان داد که سازوکارهای دفاعی اولیۀ فروید با سادیسم ارتباط دارند:
ابتداییترین دفاعی که ایگو به کار میاندازد مطابق با شدت سادیسم، ماهیتی خشونتآمیز دارد و بهطور اساسی از سازوکار پسرانش که در مراحل بعدی شکل میگیرد، متفاوت است (کلاین، 1930، ص. 232).
علاوه بر این، مطابق با نظر آبراهام دفاعهای خشونتآمیز بهطور مشخص متوجه جنبههای سادیستی عقدۀ ادیپ هستند و نه جنبههای لیبیدونال. کلاین خشونت شدیدی را توصیف کرد که کودک در جهت مقابله با آن ناامیدانه میکوشید. با اینحال کلاین این نوع دفاع را بهعنوان سازهای جانشین توصیف کرد، مفهومی که در مرکز تبیین فروید از سازوکار پسرانش قرار دارد.
با این وجود سازۀ جانشین دیک از همان آغاز محکوم به شکست بود. او به دلیل خشونت افراطی و شدیدی که نسبت به ابژههای اولیه داشت، از آنها فاصله گرفت اما خیلی زود همان خشونت در رابطه با ابژههای جانشین نیز دوباره ظاهر گشت. به همین خاطر او بار دیگر عقبنشینی کرد و خشونت به سرعت به روابط جانشین تازه سرایت کرد. در نهایت دیک بهطور کامل از سازۀ جانشین و یا به تعبیر کلاین از فرایند نمادسازی دست کشید.
بنا بر نقل قول کلاین رویگردانی به سمت ابژههای جانشین چندان دلالتی بر استفادۀ کاملاً خشونتآمیز از دفاع ندارد. از آنجا که کلاین این اشاره را در بخشهای پایانی مقاله مطرح کرده است، بیشتر شبیه به بیان نکتهای فرعی است تا بیان مضمون اصلی مقاله. این احتمال نیز وجود دارد که این اشاره پیشزمینهای بوده برای کاری که او بعدها پی گرفت؛ یعنی تلاش برای شناسایی شکلهای اولیه و خشونتآمیز پسرانش. در واقع کلاین چند سال بعد در 1934 در برخی یادداشتهای منتشر نشدهاش بهطور جدی به این موضوع پرداخت.
نوشتههای کلاین در باب روانپریشی نشان میدهد ، او اهمیت مقالۀ فروید دربارۀ ساختار ایگو در فتیشیسم را نادیده گرفته بود. با این حال او بدون توجه به فروید پیش نرفت؛ چرا که میدانیم تا سال 1934 در یادداشتهای منتشر نشدهاش، برای درک مفهوم پسرانش بر اساس نظر فروید تلاش زیادی کرد و شکلی اولیه و متمایزی از آن را که با خشونت همراه است، شناسایی نمود. این یادداشتها که به تازگی منتشر شدهاند (هینشلوود، 2006)، نشان میدهند ، کلاین در پی بررسی پسرانش اولیه تا پسرانش دیررس بوده است. در پسرانش چه در شکل عادی و چه در شکل دیررسش، ایگو افکار ذهنی را جدا میکند تا افکار خوب از افکار بد محفوظ بمانند. جالب اینجاست که این توصیف، نگاه بیمار را به پسرانش و چگونگی شکلگیری ناآگاه از طریق جدا کردن افکار در ذهن بیان میکند.
این همان شکل دیررس یا بالغتر پسرانش است که کلاین آن را با شکلهای اولیه و بسیار خشونتآمیز مقایسه کرد. در شکلهای اولیه محتویات آسیبزای ذهنی از بین میروند یا به خواب میروند( نابود میشوند) و یا از ذهن بیرون رانده میشوند. کلاین بیش از یک دهه به خشونت درونی (نابودی) و رانده شدن علاقه داشت و سپس در 1946 این مفاهیم را تحت عنوان «سازوکارهای اسکیزوئیدی[25]» منتشر کرد. اما در آن زمان توجهش به مسائل مشخصی بهویژه مرگ پسرش معطوف شد و به جای ادامه بررسی شکلهای اولیه و خشونتآمیز پسرانش به مقالهای دربارۀ موقعیت افسردهوار پرداخت که آن را در کنگره IPA در لوسرن، آگوست 1934 ارائه کرد.
بهخاطر سپردن دیدگاه ویژۀ کلاین دربارۀ ماهیت اضطراب از اهمیت زیادی برخوردار است. باید در نظر گرفت که او کارکرد دفاعها را متفاوت از فروید میدانست؛ تفاوتی نه چندان بزرگ اما معنادار. از منظر فروید (1926) دفاع در برابر تکانهها ضروری است و اضطراب علامتی، نشان از موقعیتی است که دفاع برای اجتناب از خطر لازم است. اما از نگاه کلاین، دفاع بهطور مستقیم در برابر خود اضطراب عمل میکند. درست است که تکانهای خطرناک میتواند اضطراب را برانگیزد اما دلیل شکلگیری این اضطراب، نقض هنجارهای اجتماعی یا سوپرایگو نیست بلکه این اضطراب از طریق تهدید به غلبه بر تکانههای محبتآمیز به وجود میآید. قصد من بررسی پیامدهای ناشی از تفاوت دیدگاهها دربارۀ اضطراب و هدف دفاعها نیست؛ زیرا هدف اصلی این مقاله بررسی دقیق تفاوت میان دو سازوکار دفاعی است. با این حال هدفی که مکاتب مختلف برای دفاعها در نظر میگیرند شاید با تفاوتهای مفهومی و بالینی در کاربرد این اصطلاحات مرتبط است و صورتبندی کلاین از پسرانش آشکارا تحت تاثیر نگاه متفاوتش به اضطراب تغییر یافته است.
در مقالۀُ سال 1946، کلاین نمونههایی از پدیدۀ نابودسازی را که ابتدا در 1934 کشف کرده بود، مطرح میکند. این پدیده دفاع شخصیت اسکیزوئید است و در آن به نظر میرسد بخشهایی از ایگو نابود میشوند. یکی از نمونههای بالینی او مردی بود که گزارشهایش حاکی از احساسات بسیار شدیدی از ناکامی، حسادت و رنجش بود.
[هنگامیکه] این تفسیر را ارائه دادم، احساسات او علیه تحلیلگر و به قصد نابودی من بود، خلقش بهطور ناگهانی تغییر کرد، لحن صدایش یکنواخت شد، به شکلی کند و بی حالت سخن گفت و اظهار داشت که احساس جدایی و گسست میکند (کلاین، 1946، ص. 19).
در خلال واکاوی عمیقی در یکی از جلسات بالینی ، این بیمار واکنش شدیدی نشان داد. گویی بخشی از وجودش بهکلی محو شد. «او افزود که تفسیرم درست به نظر میرسد اما اهمیتی ندارد.» (همان منبع). در نتیجه او دچار بیتفاوتی و کنارهگیری عاطفی شد. کلاین تاکید کرد:
بیمار بخشهایی از خود را، به عبارتی بخشهایی از ایگویش را که نسبت به تحلیلگرش خطرناک و خصمانه احساس میکرد از خود جدا کرد. او انگیزهها و امیال مخربش را از ابژه به سمت ایگوی خود منحرف کرد بهگونهای که بخشهایی از ایگوی او بهطور موقت از بین رفتند. در فانتزی ناآگاه، این کار معادل نابودسازی بخشی از شخصیت او بود و اضطرابش را پنهان نگه میداشت (کلاین، 1946، ص. 19، تاکید از متن اصلی).
بیمار در واقع بخشی از خودش را که شامل احساساتی از قبیل ناکامی، حسادت و رنجش میشد و همچنین توانایی نگرانی یا علاقهمندی نسبت به آنچه برایش رخ میداد را از دست داد. این احساسات دیگر در ذهنش حضور نداشتند و هیچ ایدۀ جانشینی هم جای آنها را پر نمیکرد؛ درست همانگونه که هنگام فعال شدن سازوکار پسرانش انتظار میرود. بهجای تجربۀ ایدهای جانشین با بار روانی قوی، بیمار ذهنش را تهی از شناخت و آگاهی، تجربه مینمود. این تقسیم بندی ایگو به سبک کلاین است که از لحاظ مشاهدات بالینی و شواهد تجربی به وضوح با پسرانش متفاوت است. دیدگاه کلاین دربارۀ پسرانش شامل بخشهای خوب و بد ایگو و تلاش فرد برای مدیریت آنها بود. اما در این تقسیمبندی بخشی از ایگو به سادگی ناپدید میشود؛ یعنی «جداسازی و نابودسازی خشونتآمیز بخشی از شخصیت» (کلاین، 1946، ص. 20). همراه با دوپارهسازی ایگو، کلاین سازوکارهای فرافکنانه را توضیح داد. این سازوکارها باعث میشوند که بخش نابود شدۀ ایگو کاملا بیرون از آن قرار گیرد و بهعنوان بخشی از هویت فرد دیگری شناخته شود (همانندسازی فرافکنانه[26]).
در سال 1946 کلاین دوپارهسازی ایگو را نه تنها بهعنوان نوعی از پسرانش بلکه بهعنوان جایگزینی برای آن میدانست: «در مرحله ابتدایی رشد روانی، دوپارهسازی، انکار و احساس همهتوانی نقشی مشابه نقش پسرانش در مراحل بعدی تکامل ایگو ایفا میکنند» (کلاین، 1946، ص. 7). در مثال کلاین برخلاف آنچه در فتیشیست رخ میدهد، ذهن از پسرانش بهعنوان دفاع اصلی استفاده نمیکند و در نتیجه افکار غیرواقعی نمیتوانند محدود یا محصور شوند. در الگوی او از دوپارهسازی ایگو، دفاعهای ابتدایی مانند دوپارهسازی و فرافکنی، بخشهای بد خود (سلف) را مدیریت میکنند. دلیل ضعف ایگو، فرایند فعالی است که ایگو را تقسیم میکند؛ در حالیکه به نظر میرسد دوپارهسازی فرویدی که در فتیش رخ میدهد، نتیجۀ ایگویی است که از پیش تضعیف شده و نمیتواند خود را منسجم نگه دارد. در همین دورۀ زمانی فربرن (1941، 1944) و دیگر پژوهشگران (فنیچل[27]، 1938؛ گلاور[28]، 1930، 1938؛ وینیکات، 1945) نیز دربارۀ مراحل ابتدایی ایگو حدس و گمانهایی میزدند و آن را از نظر درجۀ انسجام، گسیختگی یا عدم انسجام مورد بررسی قرار میدادند.
از دیدگاه کلاسیک، پرویزر[29] (1975) به کاربرد مبهم و ناسازگار اصطلاح دوپارهسازی انتقاد کرد و معتقد بود این واژه باید از واژگان روانکاوی حذف شود. او یادآوری کرد این اصطلاح زمانی به کار میرود که ایگو در حالتهای مختلف با هیجانات متفاوت قرار دارد و روابط گوناگونی در زمانهای مختلف یا حتی بهطور همزمان تجربه میشوند؛ در حالی که این حالات به معنای دوپارگی ایگو نیستند. این وضعیت ایگو تنها کشمکش یا تضادی درونی است. در افراطیترین و مبهمترین کاربرد، اصطلاح دوپارهسازی میتواند نه تنها بهعنوان (الف) دوپارهسازی فرویدی، (ب) نابودسازی کلاینی، (ج) پسرانش، بلکه حتی (د) تضادی طبیعی و یا معمولی به کار رود. ابهام موضوع بهقدری است که احتمال میرود پرویزر درست گفته باشد. با اینحال با توجه به آنچه پیشتر به بحث گذاشته شد، میتوان دوپارهسازی و پسرانش را بهگونهای تعریف کرد که معنا و کارایی این اصطلاحات از بین نرود. دورپات[30] (1979) عقیدۀ پرویزر را تایید کرد و اینگونه اظهار داشت؛ دوپارهسازی تفاوتی با انکار ندارد و تنها اصطلاحی توصیفی است. به نظر میرسد او معنای ایگوی دوپاره در فتیشیست از نگاه فروید را درک نکرده باشد.
در جمعبندی مباحث ذکر شده در بالا میتوان گفت قلمروهای معنایی این دو مفهوم از هم متمایزند. برداشت کلاین از دوپارهسازی (یعنی حالتی که بخشی از ایگو یا شخصیت از کار میافتد) به روشنی با برداشت فروید متفاوت است. در نظریۀ فروید، دو دفاع جداگانه بهطور همزمان و بیارتباط با یکدیگر عمل میکنند. به زعم کلاین، دوپارهسازی شکل بدوی و جایگزین پسرانش است در حالیکه برای فروید، شکلی فرعی و وابسته به پسرانش بهشمار میرود. تمایزگزاری میان این دو نوع دوپارهسازی اهمیتی اساسی دارد زیرا بیتوجهی به آن هنگام کاربرد اصطلاح دوپارهسازی موجب ابهام و سردرگمی بیشتر میشود. بنابراین حاصل این تمایز آن است که در عمل با سه سازوکار مواجهیم؛ پسرانش، دوپارهسازی فرویدی منسجم و نابودسازی. پرسش اولیه این بود که آیا این اصطلاحات تنها جایگزینهایی برای توصیف پدیدههای بالینی مشابهاند یا خیر. من به این پرسش به دو شیوه پاسخ دادم؛ از دیدگاه کلاینی دوپارهسازی معنای ویژهای دارد. این سازوکار به مثابۀ دفاعی اولیه عمل میکند و با نابودسازی بخشی از ایگو همراه است و در مرحلهای پیش از پسرانش شکل میگیرد در حالیکه پسرانش از پیوند افکار و هیجانات متفاوت یا متعارض جلوگیری میکند.
از دیدگاه کلاسیک، پسرانش در تمام سازمانهای دفاعی نقشی محوری دارد، هرچند میتواند پیشدرآمدی همچون انکار داشته باشد. در مقابل دوپارهسازی، دفاعی ثانویه و متأخر است. همانند فتیشیسم یا روانپریشی، دوپارهسازی موجب شکلگیری رشدی ناقص و جزئی میشود.
این تمایزات در سطح معنایی بهطور کامل روشناند و به توصیف دقیق هر یک از سازوکارها منجر میشوند. میتوان آنها را بهعنوان پیشبینیهایی در نظر گرفت که احتمال دارد در شواهد بالینی مشاهده شوند (یا نشوند).
پسرانش باعث بهوجود آمدن بازنماییهایی مخفی یا جانشین میشود؛ در حالیکه دوپارهسازی فقدان واقعی یا احساس آن را ایجاد میکند.
پسرانش محتویات ذهنی را آنگونه مدیریت میکند که برخی جنبههای آن به آگاهی برسند و برخی جنبههای ناسازگار و تهدیدکننده به شکل پنهان یا بازنمایی شده باقی بمانند و تنها تضادهای آگاهانه محو شوند. در حالیکه دوپارهسازی ، ساختار و عملکرد خود ایگو را تحت تاثیر قرار میدهد و باعث ایجاد کمبود یا نقصان در ایگو میشود.
از نظر ملانی کلاین، دوپارهسازی دفاعی در برابر پرخاشگری است؛ در حالی که پسرانش، دفاعی در برابر تعارضات جنسی به شمار میرود.
دوپارهسازی سازوکاری دفاعی و مربوط به ایگوی نابالغ و در مقابل پسرانش، دفاع ایگوی بالغ به شمار میرود.
دوپارهسازی به معنای فرویدی منجر به ایجاد دو بخش منسجم از ایگو میشود در حالیکه مطابق با تفسیر کلاین، منجر به چندپارگی و نابود شدن ایگو میشود. دوپارهسازی فرایند فعال و خشونتآمیزی است که به ایگو آسیب میرساند و کلاین آن را به وضوح بهعنوان حملهای به خود، ناشی از رانۀ مرگ اولیه در نظر میگرفت. حال آن که دوپارهسازی به معنای فروید (بهعنوان مکمل پسرانش مانند فتیشیسم)، تجلی فرایندی منفعل و از همپاشنده است که ناشی از ضعف ایگو میباشد.
در این مرحله، شفافیت بسیار حائز اهمیت است. پیش از رفتن به مرحلۀ دوم باید صحت تحلیل و اختلاف دیدگاهها مورد بحث قرار گیرد.
نکاتی که در بالا اشاره شد در واقع بهعنوان پیشبینیهای نظری عمل میکنند و از آنها میتوان پنج سؤال مشخص برای آزمودن دادههای بالینی استخراج کرد:
آیا میان دفاعی که امکان بازنمایی پوشیده یا جانشین را فراهم میکند [پسرانش] و دفاعی که به کلی هیچ بازنماییای را مجاز نمیسازد [دوپارهسازی] تمایزی وجود دارد؟
آیا دوپارهسازی موجب تغییری آشکار (نقص) در ساختار ایگو میشود در حالیکه پسرانش نقشی سازماندهنده و ساختاری دارد؟
آیا دوپارهسازی به پیدایش بخشهایی منسجم از ایگو میانجامد یا بهعکس باعث ایجاد از همپاشیدگی و اضمحلال عناصر ایگو میشود؟
آیا دوپارهسازی سازوکار دفاعی ایگویی نابالغ است در مقایسه با ایگویی [بالغ] که از پسرانش استفاده میکند؟
آیا دوپارهسازی فرایندی فعالانه و خشونتآمیز است یا منفعلانه و ناشی از ضعف؟
در پی این تحلیل معنایی، اکنون مایلم به روش بالینی-استنادی روی آورم و به ارائه شواهدی در جهت آزمون این نتایج بپردازم.
بهطور معمول از دادههای بالینی در مقالات بالینی بهعنوان نمونه یا پشتیبانی، برای توضیح مفاهیم استفاده میکنند. اما در این مقاله قصد دارم از دادههای بالینی برای انجام کاری متفاوت و چالش برانگیزتر استفاده کنم. این دادهها باید در ارتباط مستقیم با پرسشهای نظری مشخص مورد بررسی قرار گیرند. هدف این کار، نشان دادن نقش تعیین کنندۀ دادههای بالینی در پاسخ به پرسشها و نه فقط توضیح مفاهیم است.
در ادامه از یک جلسۀ موردی تحلیلی که پنج بار در هفته (روی کاناپه) انجام میشود، گزارشی خواهم داد. این نمونۀ کوتاه، شواهدی عینی برای پاسخ به پرسشها فراهم میکند. بخش اصلی شواهد نشان میدهد هر دو سازوکار دفاعی پسرانش و دوپارهسازی، در همان جلسه هرچند در شرایط و زمانهای متفاوت رخ دادهاند. همانطور که پیشتر گفته شد «واکنش به تفسیر[31]» [از سوی بیمار]، عامل سنجش معیار فروید است؛ اینکه «تفسیر با چیزی درون بیمار همخوانی دارد» (فروید، 1917، ص. 452).
بیمار، زن میانسالی بود که در حدود چهل و پنج سال سن داشت و نزدیک به دو سال تحت رواندرمانی تحلیلی بود. او اختلالی جدی نداشت و توانسته بود با شغل پراسترس خود کنار بیاید. او مسئول ادارۀ خانههایی بود که به افراد محروم و نیازمند خدمات ارائه میکردند. در دوران جوانی، مردی که به او نزدیک بود بر اثر بیماری مزمن پیش روندهای فوت کرده بود و پس از آن وی برای مدتی ویژگیهای اختلال ضد اجتماعی را تجربه کرده بود. بههنگام شروع درمان تحلیلی، وضعیت روانی او بسیار پایدارتر از گذشته بود اما همچنان مشکلاتی از قبیل خلق افسردۀ نسبتاً مزمن، رابطۀ ضعیف با مادر و برخی فوبیاهای پراکنده باقی مانده بودند.
جلسهای که پیش از جلسه مورد اشاره قرار داشت، با احساس خشم و دلخوری او از من پایان یافت؛ چراکه در آن جلسه تفسیری بیان کرده بودم مبنی بر اینکه بخشی از بدخلقی مزمن او نسبت به من به گونهای فعالانه و آگاهانه ایجاد و حفظ شده است.
در آغاز جلسۀ مورد نظر توضیح داد، پس از ترک جلسۀ گذشته شاهد صحنهای بوده است که در آن زنی با عصبانیت با مردی مشاجره میکرده است. زن کودکی خردسال را در کالسکه بههمراه داشت. او حس خود را اینگونه توصیف کرد که مانند ناظری بیطرف در آن مشاجرۀ خیابانی به تماشا ایستاده بود.
نمیدانست چه باید بکند و بههمین خاطر مضطرب شده بود. به نظر میرسید آن دو در آستانۀ درگیری فیزیکی با یکدیگر قرار داشتند.
به یاد آوردم که او روز قبل هنگام ترک جلسه از من عصبانی بود. او قصد داشت دربارۀ مشاجرۀ خصمانهای که در خیابان جلوی خانهام رخ داده بود با من صحبت کند. به او گفتم به نظر میرسد دلیل صحبت درباره این موضوع این بود که او مشاجره را بهعنوان راهی برای مواجهه با احساسات خصمانهاش نسبت به من بهکار برده و آنها را در پایان جلسۀ قبلی به خیابان منتقل کرده بود. رفتار به نسبت دوستانۀ او با من نشان میداد که احساسات دردناک و واکنش خصمانهاش نسبت به من به سرعت از ذهن آگاهش کنار گذاشته شده بود و در واقع بهنظر میرسید که حتی در به یاد آوردن واکنش ناخوشایندش در پایان جلسۀ قبل نیز کمی مشکل داشت. او با تردید گفت: «منظورتون همون بدخلقیه؟» و سپس آرام به فکر فرو رفت.
تا اینجا او رابطهای خصمانه را بازنمایی میکرد. او این رابطه را جایی نه خیلی دور اما به گفته خودش جایی جدا از خود یعنی در خیابان قرار داد. به نظر میرسد این بازنمایی جانشین، نمایانگر احساسات خصمانۀ او نسبت به من بود که از جلسۀ قبل با خود برده بود و اکنون بهطور آگاهانه از آن جدا شده بود. این تفسیر به نظرم منطقی و مفید آمد زیرا ناراحتی او را هم دیروز و هم امروز هنگام بازگشت به جلسه در نظر میگرفت. اگر چنین باشد، میتوان گفت بیمار در حال استفاده از پسرانش است (خشم نسبت به من آگاهانه تجربه نمیشود) و این کار را با استفاده از ایدهای جانشین (مشاجره بین دو نفر دیگر) انجام میدهد.
نگرش متفکرانۀ بیمار که در تلاش بود خشم خود را به یاد آورد، نشان دهندۀ واکنش به تفسیر است. واکنشی آشکار برای بیمار که با وضعیت توصیف شده در تفسیر همخوانی دارد. بهطور خلاصه تفکر محتاطانۀ او نشاندهندۀ بینشی واقعی هرچند دردناک بود.
سپس گفتم به نظر میرسد او در آن لحظه در تلاش است تا پایان جلسۀ دیروز را به یاد بیاورد و این کار برایش بسیار دشوار است زیرا جرئت نمیکند اجازه دهد احساسات خصمانهاش نسبت به من بار دیگر در جلسۀ امروز ظاهر شود.
در پاسخ به این تفسیر، او حدود یک دقیقه بدون هیچ حرکتی سکوت کرد. سپس دستش را به پیشانیاش برد، گویی گیج و متحیر شده است. او با حالتی آمیخته به تسلیم آهی کشید و گفت: «این (موضوع) مثل میدانی پر از مین است.» چنین واکنشی نشان میداد که او خود را در وضعیت دشواری میبیند اما همزمان چنین مینمود که احساس میکرد من او را برای یادآوری خصومتش تحت فشار میگذارم. من از منظور دقیق او مطمئن نبودم. او سکوت کرد و توضیحی نداد. بنابراین پرسیدم: «منظورت از میدان مین چیست؟» پس از چند دقیقه سکوت زیر لب گفت: «من آن را پارهپاره کردم و رفت توی دستگاه خردکن برای همین نمیدانم چه گفتی».
در این لحظه، ذهن او در حالتی متفاوت قرار داشت و دیگر اندیشناک نبود. ذهنش به جای بازنمایی تجربهای آزارنده و تلاش برای درک آن، دچار آشفتگی شده بود. در حقیقت او این آشفتگی را به مثابۀ حالتی از متلاشی شدن و از همپاشیدگی احساس میکرد. میدانست چیزی برایش غیرقابل فهم شده است اما نمیدانست دقیقاً چه چیزی! دیگر قادر نبود بفهمد خودش یا من پیشتر به چه میاندیشیدیم. تنها چیزی که میدانست این بود که نمیفهمد. او آگاه بود که چیزی از دست رفته است.
من این نمونه را انتخاب کردهام زیرا آشکارا بازآفرینی همان رخداد بالینی در مثال ملانی کلاین است که پیشتر نقل شد. پس از تفسیری دربارۀ احساسات منفی بیمار نسبت به تحلیلگر، فرد بیمار دچار خلاء ذهنی شد و احساس ناکامی، حسادت و شکایت خود را از دست داد. در بیمار من نیز ابتدا رخدادی بیرونی یعنی مشاجرۀ آن زوج در خیابان، بهعنوان جانشینی برای احساسات منفیاش به کار گرفته شد. اما او در ادامه، این احساسات را به کلی نابود کرد و همزمان بخشی از ایگوی خود را که توانایی بازشناسی ذهن خویش را داشت از میان برد. جهان بیرونی و افکارش از میان رفته بودند. دیگر هیچ ایدۀ جانشینی برای بازنمایی آنچه از دست رفته بود وجود نداشت. تنها حس باقی مانده، حس از دست رفتن چیزی بود. این وضع نوع کاملاً متفاوتی از بازنمایی را نشان میداد. در ابتدا محتوای بد از طریق جانشینی بازنمایی میشد؛ اما در لحظۀ دوم تنها بازنمایی یک فرایند دیده میشد. فرایندی که ذهن او را بهطور کامل از کار انداخته بود.
باید بگویم این اتفاق در آن لحظه مرا سخت نگران کرد؛ گویی بمب یا مینی ویرانگر درست پیش چشمانم منفجر شده بود. از آنجا که خودم را در مقام یاریگر ذهن او و نه ویرانکنندهاش میدیدم، احساس کردم خطایی جدی مرتکب شدهام. با تأمل بر آنچه گذشت به این نتیجه رسیدم ، احتمالاً برای پذیرش احساسات منفیاش بیش از اندازه به او فشار آورده بودم و شاید او در آن لحظه توان همراهی در این مسیر را نداشت. اما بعد از آن فکر کردم که اضطرابم ممکن است مرا به سمت دیدن موقعیتی فرافکنانه سوق داده باشد که نگرانی و وحشتم را بیشتر میکرد. فقط میتوانم به اختصار همین اندازه بگویم. اما دقیقاً چه چیزی از دست رفته بود؟ آن طور که فهمیدم ابتدا احساسات خصمانۀ او نسبت به من و سپس کارکرد ایگوی او در درک تجربههایش ناپدید شد. در آن لحظه به نظر میرسید این بخشهای ایگو دیگر وجود نداشتند و حتی بازنماییِ جانشینی هم از آنها باقی نمانده بود. پرسش احتمالی بعدی این است: آن بخشهای از دست رفته کجا رفته بودند؟ در آن لحظه من به خاطر مسئولیتم، سرشار از اضطراب و نگرانی بودم. احساسی که مرا وادار میکرد مسئولیت آنچه رخ داده بود را به عهده بگیرم و برای جبران هر آسیبی که بر اثر گفتههایم ایجاد شده بود، کاری کنم. او با لحنی کاملاً عادی، به دور از هیجان، بدون هیچ گونه خصومت و یا اضطرابی بیان کرده بود ، آگاهیاش را پارهپاره کرده و از بین برده است. همین بیهیجانی عجیب برای من اثری تحریک کننده داشت و اضطراب و حالت هشدار ذهنم را برانگیخته و چند برابر کرد. در آن لحظه متوجه نوعی کنجکاوی دربارۀ وضعیت ذهنیام شدم؛ وضعیتی متشکل از رنجش، احساس مسئولیت و اضطراب و این احساسات همان عناصری بودند که در ذهن او از بین رفته بودند. اگر این پرسش را جدی بگیریم که عناصر از دست رفته کجا رفته بودند؛ پاسخ چنین به نظر میآید ، آنها به ذهن دیگری منتقل شده بودند. گویی انتقالی تقریباً مستقیم از ذهن او به ذهن من رخ داده بود. به بیان دیگر، شکاف و گسستی که ذهن او را تحلیل برده بود در واقع با فرافکنی (و درونفکنی متقابل تحلیلگر) تقویت شده بود. این تأمل دربارۀ بعد فرافکنانۀ ماجرا، در نهایت به تفسیری دراماتیک با پیامدی چشمگیر انجامید.
من چنین تفسیر کردم که به گمان او خصومتی در من جای گرفته است. بنابراین از خشم و فشار من و حتی توانایی من برای آگاهی از همۀ این مسائل واهمه داشت. سپس خلقش تغییر کرد و بی قرار شد و آن بیروحی و بیتفاوتی ناپدید گشت. به نظر میرسید در آستانۀ گریستن است اما برای لحظاتی سکوت کرد. پس از آن در حالیکه آشکارا متاثر شده بود گفت، زوج مشاجرهکننده در خیابان ، کودکی نیز به همراه داشتند. وقتی از کنارشان گذشته بود، کودک با نگاهی پر از وحشت به او خیره شده بود. گویی به دنبال پناه و آرامش در او میگشت. بیمار گفت در آن لحظه احساس کرده است دلش میخواهد دست دراز کند و کودک را در آغوش بگیرد.
بنابراین پس از تفسیر من ذهن او بار دیگر از آن صحنه استفاده کرد. دیگر حالتی پارهپاره و تهی نداشت. دوباره پاسخی به تفسیر میدیدم که نشان از هم صدایی بخشی از تفسیر با او داشت.
اکنون چه چیزی ذهن او را مشغول کرده بود؟ صحنهای از نوزادی پریشان در حالیکه دست به سوی کسی دراز میکرد که به نظر میرسید توانایی آرام کردنش را دارد. خشم همچنان در پسزمینه وجود داشت اما این حرکت یاریجویانه به مرکز صحنه آمده بود. این صحنه بار دیگر کارکرد ایدهای جانشین را داشت؛ اما این بار برای پوشاندن محتوایی نهفته، یعنی همان تقاضای پسرانده شده برای کمک. باید اذعان کنم در آن لحظه، بازسازی ذهن او را دقیقاً به این صورت تفسیر نکردم. از این رو نمیتوانم پاسخی تأییدکننده (یا ردکننده) را گزارش کنم. میتوان گفت نگرانی و حس مسئولیتی که پیشتر از ذهن او خارج شده بود و به ذهن من منتقل گشته بود، دوباره در ذهنش مستقر شده و قابلیت جانشینی پیدا کرده بود. با این حال این همسانسازی فرافکنانه در این مورد، موضوع بررسی حاضر نیست.
من این مطلب بالینی را بسیار جالب توجه میدانم زیرا روندی را نشان میدهد که در آن ذهن بیمار (همان بیمار) از بازنماییای جانشین به سمت تهی بودن حرکت میکند. به نظر میرسد این تغییر سازوکار دفاعی، نتیجۀ فشار وارد کردن بر او برای مواجهه با خشونت موجود در مشاجرۀ بین ما بوده است. از این منظر، این رخداد با مفهوم فروید دربارۀ «سازوکارهای دفاعی ویژه در شرایط خاص فشار»، مطابقت داشت (فروید، 1940، ص. 275). پس از آگاهی از این نکته، بیمار دوباره به بازنمایی جانشین بازگشت. به عبارت دیگر در همین جلسه، دو دفاع کاملاً متفاوت یکی پس از دیگری جایگزین یکدیگر شدند.
میتوان گفت رویداد دوم ، آنگاه که او احساس کرد ذهنش پارهپاره شده است؛ میبایست همچون مورد نخست ، بهعنوان ایدهای جانشین تفسیر شود. میتوان گفت این رخداد محتوای آشکار است و باید محتوای نهفته به تدریج آشکار گردد. با این حال این رویکرد با دشواریهایی همراه است. نخست آنکه میتوان استدلال کرد تفسیر محتوای نهفته (مشاجرۀ روز قبل) لزوماً با تفسیری که با اختلال در کارکرد ایگو (پارهپاره شدن ذهن) سر و کار دارد ، یکسان نیست؛ در دومی نه محتوای نهفتهای باقی میماند و نه محتوای آشکار. دوم آنکه هر رویکردی که فرض بگیرد محتوا پسرانده شده و نهفته گردیده است ، از پیش پرسشهای مطرح شده در این مقاله را محدود میکند. سوم آنکه میتوان گفت اگر تفسیر بر پایۀ وجود دوپارهسازی انجام گیرد، باز هم تردید از میان میرود؛ با این حال واکنش بیمار به تفسیر دوم ، نشانهای تعیینکننده داشت ، جایی که پاسخی چشمگیر و دراماتیک به آن تفسیر روی داد . این واقعیت که تفسیر از دست رفتن کارکرد ایگو (در مقابل پسرانش محتوا) نسبتاً موفق بود ، نشان میدهد که تمایز نهادن میان پسرانش محتوا و زوال کارکرد ایگو در واقع تمایزی معتبر است.
چنانچه بتوان این مطالب را بهعنوان شواهدی قانعکننده در نظر گرفت، آنگاه میتوانم به بررسی پرسشهای مطرح شده در بالا بپردازم.
پرسش نخست این بود: آیا میان دفاعی که اجازۀ بازنمایی پنهان را میدهد و دفاعی که اساساً هیچ بازنماییای را ممکن نمیسازد، تمایزی وجود دارد؟
شاید این مهمترین نتیجه باشد؛ پرسش اصلی این بود، آیا اصطلاحات پسرانش و دوپارهسازی تنها واژههایی جایگزین برای پدیدههای بالینی مشابهاند؟ ما بر پایۀ تحلیل معنایی پیشبینی کرده بودیم که این دفاعها واقعاً جایگزینهای متمایزی هستند. دادههای بالینی نیز این پیشبینی را تأیید میکنند که بیمار برای اجتناب از رویارویی مستقیم با احساسات منفیاش نسبت به تحلیلگر، از دو روش کاملاً متفاوت استفاده میکند. این مشاهده با نشان دادن شکلهای کاملاً متفاوت در مواد بالینی و نیز پاسخهای ملموس بیمار به تفسیر فرایندهای کاملاً متفاوت، به منزلۀ یافتهای تاییدکننده عمل میکند.
بنابراین، این واژهها حوزههای معنایی متفاوتی دارند. به نظر میرسد میان دفاعی که از جانشینی استفاده میکند و دفاعی که از نابودسازی بهره میبرد، تفاوت آشکاری وجود دارد. اینکه تمام دفاعها را پسرانش و یا دوپارهسازی بنامیم، صحیح نیست. ضروری است تمایزی منطقی ایجاد شود و ایجاد این تمایز به طور قطع امکانپذیر است.
سؤال دوم این است: آیا دوپارهسازی باعث ایجاد تغییری قابل شناسایی (نقص) در ایگو میشود در حالی که پسرانش به ساختاردهی ایگو میپردازد؟
تحلیل معنایی نشان میداد که دوپارهسازی منجر به ایجاد نقصی در ایگو خواهد شد. چنین نقصی در مرحلۀ بالینی این بررسی مشاهده و تأیید شد. بیمار توانایی نشان دادن علاقه، احساسات و نگرانی نسبت به آنچه برایش رخ داده بود را از دست داد. این موضوع، هم از منظر تجربه بیمار و هم از نظر مشاهده عینیتر ذهن او مشهود بود. ذهن بیمار در حالتی قادر به تولید تداعی آزاد و محتوای آشکار بود و در حالتی دیگر این توانایی وجود نداشت. به نظر میرسد وضعیت دوم، نقصی موقت و ناشی از دوپارهسازی است. این داده همچنین با یافتهای که پیشتر از سوی ملانی کلاین در مورد خالی شدن ذهن فرد نقل شد، همخوانی دارد و از این رو بهعنوان تأیید اعتبار علمی این یافته محسوب میشود. در پژوهش حاضر نیز کارکردهای ایگوی بیمار شامل تولید رویاها و تصاویر خیالی همچنان در جریان پسرانش ادامه داشت.
پرسش سوم این است: آیا دوپارهسازی در نهایت به ایجاد بخشهایی منسجم از ایگو میانجامد و موجب پدیدآیی عناصری گسسته و یا حتی نابودی بخشهایی از ایگو میشود؟
در تحلیل معنایی مشخص شد، ضروری است میان دوپارهسازیای منسجم یا دوگانه در ایگو و دوپارهسازیای از همگسیخته یا نابودکننده تمایزی قائل شویم. شواهد بالینی نشان میداد ، در لحظۀ وقوع دوپارهسازی و از دست رفتن کارکرد روانی، آنچه بیمار تجربه میکند شبیه به فروپاشی است. واژه دقیق آن پارهپاره شدن بود. این تجربه با جداسازی منسجم بخشهایی از ایگو که فروید در مورد فتیشیسم مطرح کرده بود، تفاوتی آشکار دارد. بنابراین در این دادههای بالینی نشانهای از وجود دوپارهسازی منسجم (به معنای فرویدی) دیده نشد. میتوان چنین استدلال کرد فعالیت همزمان دو سازوکار دفاعی در ایگویی واحد، تأییدی بر وجود دوپارهسازیای منسجم است؛ به این معنا که هر بخش از ایگو با سازوکاری متفاوت عمل میکند. به بیان دیگر همان چیزی که فروید بهعنوان دوپارهسازی مطرح کرده بود. اما در این نمونهها دفاعها از نظر زمانی جدا از هم ظاهر میشوند و به شکل همزمان عمل نمیکنند؛ برخلاف آنچه در فتیشیسم دیده میشود؛ جایی که پسرانش و انکار در کنار هم و بهطور همزمان عمل میکنند.
آیا دوپارهسازی دفاع ایگویی نابالغ و پسرانش دفاع ایگویی بالغ است؟
مرحلۀ معنایی تحقیق نشان داد از دیدگاه فروید و کلاین دو سازوکار دفاعی جایگاههای متفاوتی در رشد ایگو دارند. پیشبینی شده بود دوپارهسازی ، دفاع ایگویی نابالغ است در حالیکه ایگوی بالغ از سازوکار دفاعی پسرانش استفاده میکند. اما دادههای بالینی این پیشبینی را تأیید نکردند. هر دو سازوکار دفاعی میتوانند توسط ایگویی واحد در همان رابطۀ تحلیلی و حتی در یک روز به کار روند. شواهد حاکی از آن است که استفاده از این سازوکارها به بلوغ ایگو بستگی ندارد در واقع ایگویی واحد از هر دو استفاده میکند. تفاوت واقعی در شرایط است و این شرایط، میزان فشار حس شده توسط ایگو را متفاوت میسازند.
این یافته ممکن است قطعی نباشد زیرا شکلی از دوپارهسازی که در اینجا مشاهده شد همان شکلی نبود که فروید بر اساس تجربهاش با فتیشیستها توصیف کرده و آن را در مراحل اولیۀ رشد ایگو قرار داده بود. به نظر میرسد درجۀ پسرانش، بسته به میزان فشار وارد بر ایگو متفاوت باشد و توسط نقاط تثبیت پایدار و اختصاصی ایجاد نشده باشد. چنین نتیجهگیریای میتواند مورد تردید قرار گیرد. از آن رو که سطح بلوغ کارکردهای ایگوی مورد مطالعه در نقاط تثبیت مختلف به سرعت تغییر میکرد.
پنجم اینکه آیا دوپارهسازی فرایندی خشونتآمیز است یا فرایندی منفعل که ناشی از ضعف است؟
انتظار میرفت دفاع زودرس ماهیتی خشونتآمیز داشته باشد؛ اما به دلیل عدم تأیید تمایز میان دفاعهای زودرس و دیررس، بازتعریف این پرسش ضروری است. در حقیقت شواهد بالینی نشان داد که در لحظۀ فشار، فرایندی کاملاً فعال و پارهپاره کننده وارد عمل میشود که نشاندهندۀ ایگویی بسیار فعال است. در واقع چه پیش از مرحله فروپاشی و چه پس از آن فرایندی خلاق، جانشینهای نمادین ظریفی را پدید آورد. در هر دو نوع عملکرد این ایگو خلاقیتی قابل توجه دارد و در نتیجه دارای قدرت ابراز [هیجانات] است. بنابراین به نظر نمیرسد ضعف، ویژگی آشکار هیچیک از دفاعها در این مورد باشد.
در پایان بر اساس آنچه در این پروژه انجام شد، چنین دریافتم که دادههای بالینی میتوانند نقش شواهد را ایفا کنند مشروط بر اینکه سؤالات مفهومی به شکلی صحیح مطرح شوند.
من دو اصطلاح پسرانش و دوپارهسازی را از دو منظر بررسی کردهام: نخست از نظر مفهومی و بر اساس تعریف معناییشان و دوم تمایز دادن آنها بهصورت شاخصهای در پدیدههای بالینی. ترکیب این دو روش- تعریف معنایی و شاخصههای بالینی- نتایج مستندی ارائه کرده است. برخی سؤالات در مطالعۀ تعریف معنایی مطرح شدند و میتوانستند در مطالعۀ بالینی پاسخ داده شوند اما همه سؤالات مطابق انتظار پاسخ داده نشدند.
پیچیدگیای که در مرحله معنایی این مطالعۀ مقایسهای آشکار شد فراتر از انتظار بود زیرا دوپارهسازی ، معانی مبهمی دارد .اگرچه مواد بالینی وجود حالتهای کاملاً جداگانهای از ایگو را تأیید کردند، اما نشاندهنده دوپارهسازی منسجم و دوگانهای که در فتیشیسم مشاهده میشود؛ نبودند. این به معنای نادیده گرفتن اهمیت دوپارهسازی دوگانه نیست زیرا چنین شکلی ممکن است در موارد دیگر مانند فتیشیسم (فروید) یا روانپریشی مشاهده شود که با توصیفات کاتان و بیون در اینباره مطابقت دارد. در این مطالعه مواد مورد بررسی در ارتباط با فردی با اختلال شخصیت خفیف بود.
اگرچه کلاین استفادۀ اندکی از شکل فرویدی دوپارهسازی دوگانه ایگو داشت، اما غالباً دربارۀ دوپارهسازی دوگانۀ ابژه بحث میکرد و شواهدی مانند پستان خوب یا بد، مادر، آلت و غیره ارائه میداد. در واقع او بیان کرد دوپارهسازی ایگو احتمالاً همراه اجتناب ناپذیر دوپارهسازی ابژه است (کلاین، 1946). با این حال وی این موضوع را روشن نکرد.
بازنمایی صحنۀ جانشین مشاجره در خیابان توسط بیمار، میتواند بازتابی از دوپارهسازی تحلیلگر به بخشهای خوب و بد باشد. بخش بد در خیابان تجربه شد و همراه با آن خود خشمگین بیمار نیز حضور داشت. بازنمایی مشاجره دلالتی بر پسرانش است. در حالیکه آنچه در دوپارهسازی بازنمایی میشود، آسیبی به ایگو است (نه محتوای ایگو که در این فرایند نابود میشود). از این رو میتوان گفت فرایندهای دخیل در دوپارهسازی ابژه، ارتباط نزدیکی با فرایندهای پسرانش دارند. هرچند هر دو بهطور کامل از مفهوم دوپارهسازی ایگو در دیدگاه کلاینی متمایزند.
در سالهای اخیر کلاینیها مفهوم سازمانهای مرضی را بسط دادهاند به ویژه با استناد به کار روزنفلد[32] (1971) که در آن ایگو به وضوح به شکلی دوگانه تقسیم شده است تا میان غرایز زندگی و مرگ تفکیکی ایجاد شود. با در نظر گرفتن این دیدگاه میتوان سه برداشت متفاوت از دوپارهسازی مطرح کرد: (1) جداسازی به دو بخش دوگانه بر اساس دفاعهای به کار رفته، (2) فروپاشی کارکردهایی که واقعیت را بازنمایی میکنند و (3) دوپارهسازی بر پایۀ غرایز زندگی/ مرگ یا تکانههای خوب / بد. برداشت اخیر (گزینۀ سوم) خارج از حوزۀ این مطالعه است همانگونه که پرسشهای مربوط به رابطۀ دوپارهسازی ایگو با همانندسازی فرافکنانه نیز از دامنۀ بحث حاضر بیروناند.
دادههای بالینی به وجود دو نوع متمایز از بازنمایی اشاره میکنند. از یک سو بازنمایی محتوای ایگو قرار دارد که از راه تشکیل جانشین ها پدید میآید؛ مانند رؤیاهایی که حاصل جابهجایی و تراکماند و در نتیجۀ پسرانش شکل میگیرند. از سوی دیگر نوعی بازنمایی از فرایندهایی که بر ایگو رخ میدهند، وجود دارد؛ مانند همان پارهپاره شدن. این دسته از بازنمایی ها به تجربه گسست و چندپارگیای مربوطند که بیمار من توصیف کرد یا به وضعیت تهی بودنی که کلاین شرح داده است و همچنین شامل ابر ابژههای تحریف شده است که بیون (1959) توصیف کرده بود.
این پرسش به تمایزهایی که پیشتر توضیح داده شد ارتباط دارد و برای بررسی دقیقتر آن احتمالاً مطالعهای دیگر و تا حدی مشابه با مطالعۀ حاضر ضروری است. سؤال این است؛ آیا انکار واقعیتی که در آن بازنماییها نابود میشوند با فرایند نابودی کارکرد ادراکی ایگو یکی است یا تفاوت دارد؟
این مطالعه با بهرهگیری از روشی مشخص به نتایجی دست یافت که هدف آن ایجاد وضوح و جزئیات کافی برای امکان بحث واقعی دربارۀ دو اصطلاح بود. بررسی معنایی این اصطلاحات، پرسشهای مشخصی ایجاد کرد که میتوانستند با مواد بالینی مناسب پاسخ داده شوند. عدم حصول برخی از نتایج پیش بینی شده، نشان میدهد که این روش به راستی تحقیقی است و تنها به تأیید پیشبینیهای خود محدود نمیشود.
این مسئله که چه چیزی بهعنوان تأیید بالینی اعتبار دارد، به دلیل محدودیتهایی از قبیل طولانی بودن و تمرکز این مقاله بر موضوعی دیگر، مورد بحث قرار نگرفته است. در اینجا بر پاسخ بیمار به تفسیر (که در استدلال شمارشی فروید ضمنی است) تکیه کردهام. بنابراین میتوان دلایلی برای در نظر گرفتن مواد بالینی بهعنوان شواهد ارائه داد. با این حال هر توسعهای از این روش باید معیارهای مورد توافق عمومی برای تأیید بالینی را در نظر گیرد که خود موضوعی جداگانه است. بررسی آغازین دربارۀ معیارهای اعتبار بهطور مختصر در بخش پایانی کتاب کلاین بالینی من مطرح شده (هینشلوود، 1994)، اما در این مقاله شرح و بسط نیافته است. در هر حال در چهارچوب محدودیتهای یاد شده، روش مطالعۀ مقایسهای حاضر بر پایۀ دادۀ بالینی مشخصی استوار است؛ دادهای که در آن سازوکارهای سازوکار پسرانش (به تعریف فروید) و دوپارهسازی گسیخته (به تعریف کلاین) بهصورت متوالی و در همان جلسه تحلیل بیمار ، توسط تحلیلگری واحد مشاهده شدهاند. از این رو ویژگیهای این دادۀ بالینی موجب حذف شماری از متغیرهای مهم شده است.
باید توجه داشت هرچند این شواهد از طریق آزمایشهای کنترل شدۀ آزمایشگاهی به دست نیامدهاند اما همچنان ماهیت تجربی دارند. در روانکاوی همانند دیگر علوم انسانی، شواهد از طریق مشاهدۀ میدانی دقیق حاصل میشوند. این نوع پژوهش را میتوان بیشتر به فیزیک شبیه دانست؛ زمانی که وجود ذرهای تازه پیش بینی و سپس از طریق مشاهده مورد بررسی قرار میگیرد. یا به اخترشناسی هنگامی که دادههای مشاهدهای در راستای الگوی پیشبینی شدهای (مثلاً خورشیدگرفتگی) گردآوری میشوند و نیز به کار داروین، زمانی که سهرههای جزایر گالاپاگوس را برای اثبات نظریۀ انتخاب طبیعی و بقای اصلح مورد مطالعه قرار داد.
انتخاب دادههای بالینی مستلزم هوشیاری و دقت مداوم است. از نظر من این میزان از هوشیاری تنها زمانی ممکن است که تحلیلگر از پیش با پرسشهای دقیق برگرفته از تحلیل معنایی تعاریف نظری مجهز باشد. با این حال باید توجه داشت چنین هوشیاری جستجوگرانهای، ممکن است توانایی تأمل بالینی پیوسته و بی وقفه را مختل کند (چنانکه فروید از مفهوم صفحۀ سفید پذیرنده سخن گفت یا بیون با توصیه به رها کردن حافظه و میل، همین ایده را بیان کرد). از این رو میتوان پیشنهاد کرد، گردآوری و تحلیل دادههای بالینی بهتر است در جریان بازاندیشی پس از جلسات یا حتی پس از پایان درمان انجام شود. با این حال این امر خود به دشواری دیگری میانجامد. در چنین شرایطی نمیتوان از واکنش بیمار به تفسیر، بهعنوان مبنایی برای تأیید بالینی استفاده کرد. در نتیجه، آن معیار اطمینانبخش و متعارف تأیید یا رد فرضها در فرایند تحلیل بالینی، عملاً از میان میرود. با این وجود در این مطالعه بهطور کاملاً اتفاقی بخشی از تأملات تحلیلگر در همان جلسه با موضوع پژوهش هم راستا بود و در نتیجه دادههایی دقیق و مفید برای بررسی فراهم شد. البته این همزمانی تصادفی بود و باید پذیرفت که چنین رخدادهایی گرچه سودمندند اما از محدودیتهای گریزناپذیر این روش پژوهشی به شمار میآیند.
در پایان کوشیدهام نشان دهم چگونه میتوان مطالعات مقایسهای را با تقسیم فرایند پژوهش به دو مرحله از دقت و انسجام بیشتری برخوردار کرد. در مرحله نخست ضروری است متون و نظریههای موجود درباره مفاهیم همپوشان بهطور انتقادی بررسی شوند تا نقاط کلیدی، شباهت و تفاوت میان آنها روشن گردد. این مرحله امکان طرح پیشبینیهایی درباره آنچه ممکن است در دادههای بالینی مشاهده شود را فراهم میسازد. در مرحله دوم باید به دنبال دادههای بالینیای بود که بتوانند به روشنی به این پیشبینیها پاسخ دهند و از این طریق پیوندی معتبر میان تحلیل نظری و تجربۀ بالینی برقرار کنند.
Bion WR (1959). Attacks on linking. Int. J. Psycho-Anal.40:308-15. [(1967). Second
thoughts. New York, NY: Aronson.]
Bion WR (1970). Attention and interpretation. London: Tavistock.
Breuer J, Freud S (1895). Studies on hysteria.Standard Edition2. London:
Hogarth.
Buirski P (1994). Comparing schools of analytic therapy. New York, NY:
Aronson.
Dorpat T (1979). Is splitting a defence? Int. Rev. Psycho-Anal.6:105-13.
Dreher U (2000). Foundations for conceptual research in psychoanalysis.
London: Karnac.
Edelson M (1984). Hypothesis and evidence in psychoanalysis. Chicago, IL: U
Chicago Press.
Fairbairn W. R. (1941). A revised psychopathology of the psychoses and
psychoneuroses. Int. J. Psycho-Anal.22:250-79. [(1952). Psychoanalytic studies
of the personality. London: Routledge & Kegan Paul.]
Fairbairn R (1944). Endopsychic structure considered in terms of objectrelationships.
Int. J. Psycho-Anal.25:70-92. [(1952). Psychoanalytic studies of
the personality. London: Routledge & Kegan Paul.]
Fenichel O (1938). Ego-disturbances and their treatment. Int. J. Psycho-Anal.19:
416-38.
Freud A (1936). The ego and the mechanisms of defence. London:
Hogarth.
Freud S (1905). Three essays on the theory of sexuality.Standard Edition7,
125-245. London: Hogarth.
Freud S (1911). Psychoanalytic notes on an autobiographical account of a case
of paranoia.Standard Edition12, 3-82. London: Hogarth.
Freud S (1915a). Repression.Standard Edition14, 143-58. London: Hogarth.
Freud S (1915b). The unconscious.Standard Edition14, 161-215. London:
Hogarth.
Freud S (1917). Introductory lectures on psychoanalysis.Standard Edition15-16.
London: Hogarth.
Freud S (1921). Group psychology and the analysis of the ego.Standard
Edition18, 67-143. London: Hogarth.
Freud S (1923). The ego and the id.Standard Edition19, 3-66. London:
Hogarth.
Freud S (1924). The loss of reality in neurosis and psychosis.Standard
Edition19, 183-7. London: Hogarth.
Freud S (1926). Inhibitions, symptoms and anxiety.Standard Edition20, 77-174.
London: Hogarth.
Freud S (1927). Fetishism.Standard Edition21, 149-57. London: Hogarth.
Freud S (1940). An outline of psychoanalysis.Standard Edition23, 141-207.
London: Hogarth.
Glover E (1930). Grades of ego-differentiation. Int. J. Psycho-Anal.11:1-11.
Glover E (1938). Ego strength and ego weakness. Paper presented at the 15th
IPA Congress, Paris. [(1943). The concept of dissociation.Int. J. Psycho-Anal.
24:7-13.]
Grunbaum A (1984). The foundations of psychoanalysis. Berkeley, CA: U
California Press.
Hinshelwood RD (1994). Clinical Klein. London: Free Association Books.
Hinshelwood RD (1997). The elusive concept of ‘internal objects’ (1934-1943):
Its role in the formation of the Klein group. Int. J. Psycho-Anal.78:877-97.
Hinshelwood RD (2006). Melanie Klein and repression: An examination of
some unpublished notes of 1934. Psychoanal and History8:5-42.
Janet P (1892). États mental des hystériques. Paris: Rueff.
Katan M (1954). The importance of the non-psychotic part of the personality in
schizophrenia. Int. J. Psycho-Anal.35:119-28.
Klein M (1930). The importance of symbol formation in the development of the
ego. Int. J. Psycho-Anal.11:24-39. In: The writings of Melanie Klein, vol. 1.
London: Hogarth.
Klein M (1946). Notes on some schizoid mechanisms. Int. J. Psycho-Anal.27:
99-110. In: The writings of Melanie Klein, vol. 3. London: Hogarth.
Kohut H (1971). The analysis of the self. New York, NY: International UP.
Laplanche J, Pontalis J-B (1973). The language of psychoanalysis. London:
Hogarth.
520
Myers WHF (1904). Human personality and its survival of bodily death.
London: Longmans, Green.
Pruyser P (1975). What splits in ‘splitting’? Bull Menninger Clin39:1-46.
Rosenfeld H (1971). A clinical approach to the psycho-analytic theory of the life
and death instincts: An investigation into the aggressive aspects of
narcissism. Int. J. Psycho-Anal.52:169-78.
Sandler J, editor (1988). Projection, identification, projective identification.
London: Karnac.
Sandler J, Sandler A-M (1998). Internal objects revisited. London: Karnac.
Winnicott D (1945). Primitive emotional development. Int. J. Psycho-Anal.26:
137-43. [(1958). Through paediatrics to psychoanalysis. London:
Tavistock.]
521
[1] نسخهای بسیار ابتدایی از این مقاله در نشست علمی انجمن روانکاوی بریتانیا در سپتامبر 1999 ارائه شد.
[2] Repression
[3] Splitting
[4] Wilfred Bion
[5] Peter Buirski
[6] Portnoy’s Complaint
[7] Philip Roth
[8] Sandler & Sandler
[9] Dreher
[10] Hampstead Index of Psychoanalytic Developmental Derivatives: یک سیستم طبقه بندی است که در دهه 1960 و هفتاد توسط آنا فروید و همکارانش با هدف تبدیل گزارش جلسات درمانی و مشاهدات بالینی از کودکان به مفاهیم روانکاوی و ساختار یافته، ساخته شد.-م
[11] Internal Objects
[12] Grunbaum
[13] Edelson
[14] Substitute Idea
[15] Defence
[16] Primary Repressed
[17] Psychical System
[18] Janet
[19] Myers
[20] Grade in the Ego
[21] Observing Ego
[22] Hartmann
[23] Disavowal
[24] دربارۀ معنای Disavowal و Denial اختلاف نظر وجود دارد. منطقی به نظر میرسد که از مرور عالی اصطلاحات توسط لاپلانش و پونتالیس پیروی کنیم و بر Disavowal پایبند بمانیم زیرا در تمام جنبههای لازم، با انکار مترادف است.
[25] Schizoid Mechanisms
[26] Projective Identification
[27] Fenichel
[28] Glover
[29] Pruyser
[30] Dorpat
[31] Response to Interpretation
[32] Rosenfeld
