logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
روان‌شناسی رؤیا و تحول موقعیت روانکاوانه
عنوان انگلیسی: Dream Psychology and the Evolution of the Psycho-Analytic Situation
نویسنده: مسعود خان
مترجم: بهار مرادی
تخمین کلمه: 5588
تخمین زمان مطالعه: 28 دقیقه
۱۳ مرداد ۱۴۰۵
August 4, 2026
روان‌شناسی رؤیا و تحول موقعیت روانکاوانه
متن پیش رو، ترجمه‌‍ای است از مقالۀ Dream Psychology and the Evolution of the Psycho-Analytic Situation نوشتۀ مسعود خان که بهار مرادی آن را برای ساتیا به زبان فارسی ترجمه کرده است. این مقاله بررسی می‌کند که چگونه خویش‌کاوی و نظریهٔ رؤیای فروید به شکل‌گیری «موقعیت روانکاوانه» انجامید و چرا این موقعیت مهم‌ترین نوآوری درمانی او به شمار می‌رود. مسعود خان با مقایسۀ خواب، رؤیا و فرایند روان‌کاوی نشان می‌دهد که تحلیلگر در درمان نقشی شبیه «بیدارکننده» دارد و شرایطی فراهم می‌کند تا تعارض‌های ناهشیار بیمار آشکار و پردازش شوند. در پایان نیز توضیح می‌دهد که موقعیت کلاسیک روانکاوی برای بیماران مرزی و شدیداً واپس‌گرا چه محدودیت‌هایی دارد و چگونه باید با نیازهای این گروه سازگار شود.

ترجمۀ کامل مقالۀ «روان‌شناسی رؤیا و تحول موقعیت روانکاوانه» نوشتۀ م. مسعود ر. خان

1. خویشکاوی فروید و کشف موقعیت تحلیلی

جونز[1] (۴۷) در زندگی‌نامه‌ای که از فروید نوشته است به ما می‌گوید: «دو بخش مهم از پژوهش‌های فروید ارتباطی تنگاتنگ با خویشکاوی[2] او دارند: تعبیر رؤیاها، و درک رو به رشد او از سکشوالیتۀ نوزادی» (ص. ۳۲۰). کریس[3] نیز در مقدمۀ خود بر نامه‌های فلیس بر این نکته تأکید کرده است (ص. ۳۳). آنچه به قدر کافی به آن اشاره نشده، این است که دستاورد منحصربه‌فردِ خویشکاوی فروید برای علم روان‌کاوی —که او آن را در تابستان ۱۸۹۷ آغاز کرد و تا پایان عمر ادامه داد— ابداع موقعیت تحلیلی[4] به مثابۀ ابزار درمانی و پژوهشی برای فهم و حل تعارضات ناآگاه درون‌روانی شخص دیگر بود؛ تعارضاتی که در نشانه‌ها و بیماری او نمادینه و خلاصه می‌شوند. خویشکاوی فروید در دو مسیر موازی انجام می‌شد: الف) از طریق تعبیر رؤیاهایش، و ب) از طریق همدلی و بینش نسبت به تجربۀ بالینی‌اش با بیماران. این مورد متأخر، تعصبی دیرینه‌ بود که در طبیعت فروید لانه داشت. او در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۸۸۲ در نامه‌ای به نامزدش نوشته بود: «همیشه برایم عجیب است که نمی‌توانم کسی را بر اساس خودم بفهمم» (جونز، ۴۷، ص. ۳۲۰).

آنچه خویشکاوی فروید به ما اعطا کرد تنها اثر ماندگار او در باب رؤیاها، نظریه‌های سکشوالیتۀ نوزادی و فرضیه‌هایی دربارۀ سبب‌شناسی نوروزها در زندگی روانی نوزادی نبود، بلکه اساساً و به طور برگشت‌ناپذیری، هدفِ کوشش‌های درمانی را دگرگون ساخت. ابداع موقعیت روانکاوانه، هدف فرایند تحلیلی را تغییر داد. همان‌طور که ساس[5] (۹۶) به درستی شرح می‌دهد: «هدفِ کمک به بیمار، در مقایسه با هدفِ فهم علمی، به امری فرعی بدل شد». به مرور زمان همین تغییر در جهت و نیتِ رویۀ درمانی فروید، همان‌قدر که پیشتر نظریه‌هایش دربارۀ سازوکارهای رؤیا و سکشوالیتۀ نوزادی او را در معرض خصومت جامعۀ بزرگتر قرار داده بود، او را با خصومت و انتقاد شاگردان خودش نیز مواجه ساخت. اغلب، و نه تمامِ، کناره‌گیری‌های بعدی در میان پیروانش (یونگ[6]، آدلر[7]، رنک[8]، رایش[9]، رایک[10] و غیره) به نوعی حول محور اشتیاق درمانگر برای کمک به بیمار به قیمتِ تضعیف بینش و دریافت می‌چرخید. خود فروید به شدت از این مقاومت در میان پیروانش آگاه بود و با در نظر داشتن همین موضوع، در سخنرانی خود در پنجمین کنگرۀ بین‌المللی روان‌کاوی در بوداپست در سال ۱۹۱۹، وظیفۀ بنیادین موقعیت روانکاوانه را به صراحت چنین فرمول‌بندی کرد: «آگاه ساختن بیمار از تکانه‌های ناآگاه و واپس‌رانده ‌شدۀ موجود در او، و به این منظور، آشکار ساختن مقاومت‌هایی که از گسترشِ دانش او دربارۀ خودش جلوگیری می‌کنند... امید ما این است که با بهره‌گیری‌ از انتقال[11] بیمار به شخص پزشک به این مهم دست یابیم، تا او را بر اتخاذ عقیده‌مان در باب عدم صلاحیت فرایند واپسرانی[12] اعمال شده در کودکی و عدم امکان هدایت زندگی بر اساس اصل لذت را مصمم کنیم... فرایند تحلیلی باید تا حد امکان در شرایط فقدان —در وضعیت بازداری— به پیش برده شود... تا آنجا که به روابطش با پزشک مربوط می‌شود، بیمار باید با امیال برآورده‌نشدۀ فراوانی رها شود. مصلحت آن است که دقیقاً همان رضایت‌هایی را از او دریغ کنیم که شدیداً خواهان آنهاست و به مصرانه‌ترین شکل ابرازشان می‌کند» (۳۱). برای مقایسۀ اهداف درمانی، کافی است نگاهی به پاراگراف پایانی مطالعاتی در باب هیستری (۲۵) بیندازیم، جایی که فروید به بیمار وعدۀ «کمک یا بهبودی از طریق مداوای پالایشی» می‌دهد تا «شرایط اسف‌‌بار هیستریک را به ناخشنودی معمولی» بدل سازد (ص. ۳۰۵).

اگر این امر که خویشکاوی فروید او را به ابداع موقعیت روانکاوانه رهنمون شد درست باشد، پس برای فهم روشن‌ترِ موقعیت روانکاوانه باید با دقت بیشتری به دنبال سرنخ‌ها در آن مسیر بگردیم.

بی‌درنگ می‌افزایم که قصد ندارم دادۀ ذهنی فروید را بازتحلیل کنم. این کار نه تنها گستاخانه، بلکه مطلقاً بیهوده خواهد بود. فروید این کار را برای ما انجام داده است و به تعبیر شایستۀ جونز «یک بار که انجام شد، برای همیشه انجام شده است».

اینکه فروید چقدر سخت کوشید تا قصد خود بر فهم کارکردهای اسرارآمیز روان خویش را حفظ کند، به روشنی توسط آیسلر[13] (۱۰) توصیف شده است:

فروید قادر بود واپس‌رانی‌های خود را صرفاً با تلاش‌های خویشتن استحاله کند... بنابراین، در مورد خویشکاوی فروید این حقیقت صدق می‌کند که به عنوان نوعی رویداد روان‌شناختی و تاریخی، هرگز نمی‌تواند تکرار شود؛ این [خویشکاوی] واقعه‌ای است که تنها در یک رخداد واحد و بی‌همتا تجلی می‌یابد و تکرار آن توسط هر فرد دیگری ناممکن است... فرایند خویشکاوی، در آن مقطع از تاریخ بشر که فروید آن را به انجام رساند، به اصطلاح، خلاف طبیعت انسان بود...

آنچه فروید را قادر ساخت تا این تجربۀ سوبژکتیو قهرمانانه از خویشکاوی («این تحلیل از هر تحلیل دیگری دشوارتر است» (۲۶)) را به رویه‌ای درمانی تبدیل کند، نبوغ او در انتزاع بود که او را به بازآفرینی تمام عناصر حیاتی موقعیت رؤیابین در چیدمان تحلیلی رهنمون شد، به طوری که فردِ تحت تحلیل در حالت هشیاری و بیداری، بتواند از طریق نوروز انتقال[14]، تعارضات روانی ناآگاه و حالات بازداشتی که کارکرد ایگو و آزادی عاطفی او را تحریف می‌کنند، را به صورت روانی بازتجربه کند.

علاوه بر این، سرنوشت‌سازترین کشف فروید از تجربۀ خویشکاوی و بینش خویش نسبت به بهره‌ای که در این دوره از رابطه‌اش با فلیس برده بود، این بود که این بازتجربه از طریق نوروز انتقال تنها در حضور شخص دیگری امکان‌پذیر است که با قرار دادن خود به عنوان یک ابژه و ارائۀ حمایت ایگویی، به مراجع کمک کند تعارضات شخصی خود را تا رسیدن به نقطۀ درمانیِ یکپارچگی خود، ابراز کرده و حل‌و‌فصل نماید. تقریباً می‌توان گفت که خویشکاوی فروید، این حقیقت را بر او آشکار ساخت که چنین خویشکاوی‌ای برای بیشتر انسان‌ها ناممکن است و همین امر او را واداشت تا چیدمان و ابزار رابطه‌ای را بیافریند تا امکان تحقق بخشیدن به این هدف را فراهم کند.

فرضیه‌ای که من بر حسب خویشکاوی فروید دربارۀ منابع تکوینی چیدمان تحلیلی ارائه می‌دهم چنین است: فروید از طریق تحلیل رؤیاهای خود و همدلی با تجارب بالینی بیمارانش در موقعیت‌های هیپنوتیزمی[15] و پالایشی درمان، به طور شهودی فضایی فیزیکی و روانی را در چیدمان تحلیلی بازآفرینی کرد که به طور معناداری با آن وضعیت درون‌روانی در رؤیابین مطابقت دارد که به یک «رؤیای خوب» می‌انجامد. من بعداً جنبه‌های ایگوییِ این وضعیت درون‌روانی را به تفصیل شرح خواهم داد.

2. موقعیت هیپنوتیزمی، روان‌شناسی رؤیا و موقعیت روانکاوانه

انگیزۀ واپس‌گرایانۀ[16] موقعیت روانکاوانه و ارتباط آن با موقعیت هیپنوتیزمی و سطوح خواب بارها مورد بحث قرار گرفته است (ارجاع به لوین[17]، فیشر[18]، گیل و برنمن[19]، مک‌آلپاین[20]، فلیس[21] و غیره). لوین، به ویژه، در مجموعه‌ای از مقالات الهام‌بخش و بحث‌برانگیز خود، اشتقاق موقعیت روانکاوانه از موقعیت هیپنوتیزمی را مورد بحث قرار داده است. او تلاش کرده است (۶۱) «این ایده را در باب کاناپه و موقعیت تحلیلی مطرح کند که بیمار [بر روی کاناپه] گویی به خواب رفته است» و چنین شرح می‌دهد:

از نظر تکوینی، موقعیت تحلیلی یک موقعیت هیپنوتیزمی تغییریافته است... خواب، که بنابر توافقی از موقعیت تحلیلی مستثنی گشته بود، در قالبی دیگر به آن راه یافت—روش تداعی آزاد... آرزوی خوابانده شدن، که بیمار به موقعیت هیپنوتیزمی می‌آورد، با آرزوی آزادانه تداعی کردن در موقعیت تحلیلی جایگزین شده است. بیمار دراز می‌کشد، نه برای خوابیدن، بلکه برای تداعی کردن... نرگسانگیِ[22] خواب... با نرگسانگی روی کاناپه منطبق است. متن آشکار رؤیا[23] با محتوای تحلیلی آشکار منطبق است... شکل‌گیری رؤیا باید با شکل‌گیری «موقعیت تحلیلی» مقایسه شود...

لوین، به تبعیت از رنک (اما با احتیاط)، در این تکرار واپس‌گرایانه «تجربۀ مستقیم نوزاد در موقعیت شیردهی» را می‌بیند. با این حال، لوین (همانند کریس) اشاره کرد که «در اینجا نیز اهتمام به تعبیر محتویات و جهان رؤیا، ما را از مسئلۀ خواب و از در نظر گرفتن سوژۀ تحلیلی به عنوان یک رؤیابین یا [فرد] خوابیده پاره‌پاره(1)، غافل کرده است... بیمار روی کاناپه در وهلۀ اول فردی نوروتیک و تنها در وهلۀ دوم یک رؤیابین بود.»

در ادبیات روان‌کاوی، اغلب سه جنبه از خواب مورد بحث قرار گرفته است:

یک. خواب به عنوان نیازی بیولوژیکی (فروید (۲۷)، (۳۰)) و کارکرد رؤیا در حفظ خواب.

دو. خواب به عنوان واکنش دفاعی واپس‌گرایانه در موقعیت تحلیلی در برابر تکانه‌های پرخاشگرانه، مازوخیستیک و منفعلانه که تعادل دفاع‌های ایگو را تهدید می‌کنند (ارجاع به بِرد[24] (۷)، فرنتسی[25] (۲۰)، استون[26] (۹۱) و غیره).

سه. واپس‌روی در خواب به‌مثابۀ بازآفرینی مراحل هستی‌شناختیِ رشد نوزادی[27] و رابطۀ اولیۀ نوزاد با پستان (ایزاکوور[28] (۴۵)، لوین (۶۱)، اشپیتز[29] (۸۷) و غیره).

رابطۀ آرزوی خواب[30] و مشتقات دفاعی واپس‌گرایانۀ آن با میل به درمان و سرمایه‌گزاری لیبیدویی ایگو بر آگاهی (خودآگاهی) نسبتاً مورد غفلت واقع شده‌است. لوین (۶۱) هوشمندانه ضمن بحث دربارۀ تکامل موقعیت تحلیلی از درمان هیپنوتیزمی، بیان می‌کند که:

در دوران گذار از درمان هیپنوتیزمی به درمان پالایشی و تحلیل بود که بیمار نوروتیک از یک سوژۀ هیپنوتیزم‌شده به فردی تبدیل شد که امور نهانش را با دیگری درمیان می‌گذارد و درمانگر نیز به هم‌گام با آن به یک روانکاو بدل گشت... خواب‌ساز[31] جادویی به یک محرم اسرار بدل شد و موقعیت تحلیلی پا به عرصۀ تاریخ نهاد... استنباط این است که تحلیلگر یک بیدارکننده است.

به نظر من، ما هنوز دربارۀ پیامدهای این تغییر بسیار مهم در نقش درمانگر، از هیپنوتیزم‌کننده به «بیدارکننده» (لوین، ۶۱)، حق مطلب را به طور کامل ادا نکرده‌ایم. وقتی فروید مقاومت‌های[32] بیمار را به رسمیت شناخت، به جای آنکه به طور جادویی آن‌ها را از طریق خواب هیپنوتیزمی از سر راه بردارد، فرایند جدیدی را در توسعۀ آگاهی بشر آغاز کرد که پلی میان شکاف آگاه و ناآگاه زد. [فروید] با این باور که در ایگوی بیمار، همکاری بیشتری برای درمان درکنار میل به هیپنوتیزم شدن وجود دارد و با الهام از مشاهداتش در خویشکاوی، موقعیتی تحلیلی را خلق کرد که در آن بیمار می‌توانست از طریق کمک تحلیلگر، درست به همان حالت پذیرنده‌ای دربیاید که در خواب نسبت به رؤیاها یا در حالت هیپنوتیزمی نسبت به محتوای واپس‌رانده دارد. به بیان موجز، در حالی که منطقِ درمانِ هیپنوتیزمی بر این اساس بود که «حالت‌های رؤیامانند» را به بیمار القا کنند تا سپس بتوان او را با آن‌ها مواجه ساخت (یعنی بیمار را به خواب می‌بردند تا «رؤیا ببیند» و در مراحل نهایی او را بیدار می‌کردند تا بتواند «رؤیای» حالت هیپنوتیزمی را به یاد آورده و به خاطر بسپارد)، در موقعیت تحلیلیِ تغییریافته و جدید، تحلیل‌گر به ایگوی آگاهِ بیمار در وظیفه‌اش برای بازپس‌گیریِ امرِ واپس‌رانده و ناآگاه، یاری می‌رساند. هنگامی که فروید ابزار بنیادین فرایند درمانی را از خواب هیپنوتیزمی به یادآوری آگاهانه، با وجود تمام مقاومت‌های همراه در ایگو علیه سست کردن واپس‌رانی‌ها، تغییر داد، ماهیت موقعیت درمانی و نقش تحلیلگر دگرگون شد. عرصه‌های نوینی از فعالیت روانی در دسترس فرایند درمانی قرار گرفت. برای مثال، آنچه تا آن زمان تنها به عنوان تأثیر محدودکنندۀ سانسورچی در شکل‌گیری رؤیا دیده می‌شد (فروید، ۲۷)، اکنون به صورت بالینی به عنوان مقاومت‌های بیمار در برابر فرایند تحلیلی، قابل دسترس شد. این امر به مرور زمان بینش عمیقی دربارۀ کارکردهای بیماری‌زای سوپرایگوی باستانی و سادیستی[33] در نوروزهای منش[34] شدیداً مختل برای ما به ارمغان آورد.

3. بیداری، خواب و موقعیت روانکاوانه

روان‌شناسی رؤیا، با وجود این‌که [مطالب] بسیاری دربارۀ فرایندهای ناآگاه و محتویات ایدِ بدوی روان انسان به ما آموخته، ما را دربارۀ ماهیت خودِ خواب و معنای روان‌شناختی آن برای انسان، نسبتاً در تاریکی رها کرده است. آرزوی خوابیدن و آرزوی بیدار شدن، هم توسط روانکاوان و هم توسط زیست‌شناسان، تا حدی به عنوان نیازهای طبیعی انسان بدیهی مفروض شده ‌‌است. در اینجا تنها می‌توانم به طور خلاصه به تحقیقات ارزشمند چند تحلیلگر که به این مسئلۀ پیچیده و اسرارآمیز توجه کرده‌اند، یعنی جکلز[35] (۴۶)، فدرن[36] (۱۸)، گروتیان[37] (۴۰) و اسکات[38] (۸۳) اشاره کنم. آنچه برای ما در اینجا اهمیت دارد، این واقعیت بالینی است که مشاهدات نوسانات خواب و بیداری در موقعیت تحلیلی، نور ارزشمندی بر آرزوی درمان و تمایل به بیدار ماندن و تداعی آزاد در موقعیت تحلیلی تابانده است. مشارکت‌های کلیفورد اسکات (۸۰)، (۸۴) در جهت درک این مسئله به‌ویژه ارزشمند است چراکه او فرضیه‌های جکلز، ایزاکوور[39] و فدرن را به بررسی مستقیم ریتم‌های خواب و بیداری در موقعیت تحلیلی بسط داده است. فرضیۀ اسکات این است: «رضایت کامل از خواب، بیداری یا عمل بیدار شدن» (۸۰). او همچنین وجود نوعی «آرزوی بیداری»[40] را در روان مفروض می‌دارد که به عنوان انگیزۀ عمل بیدار شدن عمل می‌کند.

مقایسۀ پژوهش‌های اسکات با پژوهش‌های لوین (۶۰) و جکلز (۴۶) جالب است. جکلز چنین فرض کرده است: «من فرض می‌کنم که عملکرد بیدارکنندگی در تمام رؤیاها ذاتی است و جوهره و بنیان آن‌ها را تشکیل می‌دهد.» لوین نوعی نقش «بیدارکننده» را به تحلیلگر نسبت داده است. از این‌رو می‌توان نتیجه گرفت که کارکرد رؤیا، یعنی کارکرد بیدارکنندگی، توسط تحلیلگر در موقعیت تحلیلی بر عهده گرفته شده است. جکلز، در بحث بسیار جالب خود دربارۀ حالات اسکیزوفرنیک[41]، فعالیت ایگو در رؤیاها و فرایندهای به خواب رفتن به این نتیجه رسید که: « اعاده‌ی وضع ایگو، که همان بیدار‌شدن است، توسط ایگوی روانی[42] آغاز می‌شود؛ این کار از طریق رؤیا به انجام می‌رسد؛ درست همانند اسکیزوفرنیا از طریق توهم‌زدگی‌[43]». اگر استنباط من درست باشد، آنگاه ایگوی تحلیلگر این نقش «جبرانگر» را در رابطه با حالات واپس‌گرایانه‌ترِ مراجهان شدیداً بیمار[44] بر عهده می‌گیرد (ارجاع به وینیکات[45]، ۱۰۳، ۱۰۴؛ بیون[46]، ۵، ۶). تنها در موقعیت تحلیلی است که تحلیلگر نه از طریق توهم‌زدگی بلکه با تفسیر کار می‌کند. توانایی او برای تفسیر به شدت به استحکام ایگو[47] او متکی است که شامل فعالیت پیش‌آگاهانۀ تجربی کنترل‌شده در خدمت بیمار است. این همان چیزی است که ما معمولاً به عنوان همدلی و شهود توصیف می‌کنیم. بنابراین، اگر نرگسانگیِ خواب با نرگسانگی کاناپه (۶۱) جایگزین شود، آنگاه کارکرد بیدارکنندگی رؤیا به تحلیلگر تخصیص می‌یابد. اوست که بیدار می‌ماند و رانش واپس‌گرایانۀ فرایندهای عاطفی بیمار را هدایت می‌کند و از طریق تفسیرهایش به آن‌ها معنا و شکل می‌بخشد. تجربۀ بالینی مکرر ما این است که در طول حالات واپس‌گرایانۀ حاد در موارد شدیداً آشفته، این بیداری و فعالیت ایگوی[48] تحلیلگر است که از طریق سرزندگی بدنی و تفسیرهایش بیان می‌شود، حرکت بیمار را تداوم می‌بخشد و از تسلیم برگشت‌ناپذیر به فعالیت فرایند اولیه[49] جلوگیری می‌کند.

به‌طور خلاصه مایلم در اینجا توجه را به اختلالات شدیدتر و عمیق‌تر کیفیت و تجربۀ سوبژکتیوِ هردو مورد خواب و آگاهی در نوع خاصی از بیماران اسکیزوئید واپس‌گرا[50] معطوف کنم. در مورد این بیماران که در رفتار آشکار خود فعالیت بیش از حد مانیک و فزونکارانه یا اشکال افراطی رخوت و بی‌تفاوتی را نشان می‌دهند، اغلب مشخص می‌شود که تنها زمانی می‌توانند بدون اضطراب به خواب روند تا به تدریج بتوانند به حضور و کارکرد بیدار و مجسم تحلیلگر در چیدمان تحلیلی تکیه و اعتماد کنند و تنها در آن زمان است که می‌توانند در حالتی عاطفی‌ بیدار شوند که سازوکارهای دوپاره‌سازی[51] بدوی را در ایگو تحمیل نکند. در این بیماران، تنها زمانی می‌توان ظرفیت برای یک رؤیای خوب و تداعی آزاد را در حال شکل‌گیری دید که این ریتم بسیار بدوی خواب و بیداری دوباره برقرار ‌شود.

من این گریز طولانی را برای نشان دادن این مطلب آوردم که چگونه موقعیت تحلیلی، پس از استقرار، مشاهده همان فرایندهایی را که از در آن شکل گرفته است ممکن ساخته: یعنی آرزوی خواب و آرزوی بیدار شدن و ظرفیت رؤیا دیدن.

فروید با رد کردن خواب هیپنوتیزمی به عنوان عامل درمانی و توزیع مجدد کل نیروهای روانی فعالِ رؤیابین در موقعیت تحلیلی، ارزیابی نقش و کارکرد خواب و بیداری را هم در موقعیت درمانی و هم در تحول تکوینی ممکن ساخت (ارجاع به فلیس، ۲۳؛ ایزاکوور، ۴۵؛ لوین، ۶۰؛ فدرن، ۱۸؛ گیفورد[52]، ۳۲؛ هافر[53]، ۴۴؛ اشپیتز، ۸۷؛ اسکات[54]، ۸۴؛ وینیکات، ۱۰۳، ۱۰۴).

4. فرضیۀ «رؤیای خوب»

بخش عظیمی از ادبیات، اسطوره‌ها، رسوم اجتماعی، آیین‌ها و اکتشافات فکری ما یا بر اساس ظرفیت رؤیا دیدن استوار است یا از آن نشأت می‌گیرد (ارجاع به شارپ[55]، ۸۶؛ لوین، ۶۲؛ روهایم[56]، ۷۷). از این رو، رؤیا دیدن نمونۀ اصلی تمام خلاقیت‌های روانی در انسان بزرگسال است. من در اینجا مفهوم «رؤیای خوب» را بر اساس مفهوم «ساعت تحلیلی خوب[57]» کریس مطرح می‌کنم. اکنون به طور شماتیک برخی از ویژگی‌های برجستۀ وضعیت درون‌روانی [فرد] خوابیده را که تحقق یک «رؤیای خوب» را ممکن می‌سازد، بیان می‌کنم.

1. محیط فیزیکی امن و آرام که در آن ایگو بتواند با خیال راحت انرژی‌گذاری‌های ‌روانی[58] خود را از دنیای بیرون بازپس‌گیرد و آرزوی خواب را تقویت کند.

2. حالتی از اعتماد در ایگو از اینکه این دنیای بیرونی پس از ارضای آرزوی خواب، برای بازگشت به آنجا خواهد بود.

3. ظرفیت ایگو برای در دسترس آرزوی خواب بودن.

4. یک منبع تشویش درونی ناآگاه که نیروی محرکۀ رؤیاست و از طریق کارِ رؤیا[59] صورت‌بندی می‌شود.

5. در دسترس بودن بقایای روز[60] برای ایگو جهت ساختاردهی صوریِ نهفته «آرزوی رؤیا».

6. ظرفیت تحمل فرایند واپس‌گرایانه در دستگاه روانی: به دور از تحرک به سوی توهم‌زدگی (کریس، ۵۶).

7. اعتبار فرایندهای یکپارچه‌ساز در ایگو. این اعتبار مستلزم آن است که اولین مراحل یکپارچگی روان-تن[61] در ایگوی نوظهور (وینیکات، ۱۰۱) به طور محکم برقرار شده باشد.

8. ظرفیت نرگسانۀ ایگو برای ارضا از دنیای رؤیا به‌جای نرگسانگی محض خواب یا رضایت ملموس و عینی از واقعیت. این امر مستلزم ظرفیت تحمل ناکامی توسط ایگو و پذیرش رضایت‌های نمادین[62] است.

9. ظرفیتی در ایگو برای نمادپردازی و کارِ رؤیا، که در آن سرمایه‌گذاری[63] متقابل کافی در برابر فرایند اولیه متحمل می‌شود تا رؤیا به تجربه‌ای از ارتباط درون‌روانی تبدیل شود.

10. ظرفیتی برای فاصله‌گیری مسالمت‌جو از عناصر سوپرایگوی بدوی و سادیستی بدان جهت که سست‎شدنِ آن مانعِ واپس‌رانی میسر گردد.

11. ظرفیتی در ایگو برای پذیرا بودن و صرف‌نظر‌کردن در برابر آرزوهای اید با اطمینان متناظر به توانایی «مقاومت» در برابر هجوم آشفته و بیش از حد آن‌ها.

12. یک واحد زمان-مکان قابل اعتماد از تجربه که در آن تمام اینها می‌تواند انجام شود و در فواصل نسبتاً قابل پیش‌بینی تکرار گردد.

13. در دسترس بودن انرژی خنثی‌شدۀ کافی در ایگو برای مهار و هماهنگ کردن تکانه‌های مزاحم اید: هم لیبیدویی و هم پرخاشگرانه (هارتمان[64]، ۴۱).

14. ظرفیت حفظ نوعی «پس‌تصویر[65]» از رؤیا در حالت بیداری در صورت لزوم.

با مفروض داشتن چنین وضعیت درون‌روانی‌ای، فرد می‌تواند «رؤیایی خوب» داشته باشد. منظور من از «رؤیایی خوب»، رؤیایی است که از طریق کارِ رؤیای موفق، آرزویی ناآگاه را در خود جای می‌دهد و بدین ترتیب از یک سو امکان تداوم خواب را فراهم می‌کند و از سوی دیگر، هنگامی که فرد بیدار می‌شود، برای تجربۀ روانی در اختیار ایگو قرار ‌گیرد. در این زمینه، مقایسۀ جالبی وجود دارد میان فعالیت ایگوی [فرد] خوابیده در رابطه با «رؤیای خوب» با آنچه وینیکات (۱۰۲) به عنوان کارکردهای روانی بدوی مورد استفادۀ نوزاد در رابطه با ابژۀ انتقالی[66] توصیف کرده است (همچنین ارجاع به میلنر، ۶۶، ۶۷).

ظرفیت یک «رؤیای خوب»، اگرچه پیش‌نیازی برای سلامت روانی است اما در‌عین‌حال تضمین‌کنندۀ آن نیست. این معیاری از ظرفیت روانی در یک فرد است یا همان‌طور که دکتر والنشتاین[67] پیشنهاد کرد، این رؤیاست که قدرت ایگو را افزایش می‌دهد.

5. موقعیت روانکاوانۀ کلاسیک و کارکردهای آن

حال بیایید به طور خلاصه مفهوم «موقعیت تحلیلی» را بررسی کنیم. کل موقعیت تحلیلی را می‌توان به طور تقریبی به سه بخش تشکیل‌دهنده تقسیم کرد:

الف. بیمار؛

ب. تحلیلگر؛

ج. چیدمان تحلیلی.

تعامل بین این سه، فرایند و رویۀ تحلیلی را تشکیل می‌دهد.

بیمار با خود آرزوی درمان شدن را می‌آورد که اساس اتحاد درمانی[68] را تشکیل می‌دهد. بر حسب روان‌شناسی رؤیا، ظرفیت او برای تسلیم شدن به موقعیت کاناپه، مشتقی از آرزوی خواب نرگسانه است (لوین، ۶۱). سیمپتوم او بیانگر «نهفته میلِ رؤیا» است، یعنی تعارضات و امیال واپس‌رانده‌شدۀ ناآگاه. او همچنین ظرفیتی برای کار تحلیلی می‌آورد که به طور تنگاتنگ به ظرفیت او برای کارِ رؤیا در خواب وابسته است (ارجاع به کریس، ۵۵). هرجا ظرفیت‌های «کارِ رؤیا»ی بیمار به شدت توسط تحریفات ایگو[69]، سازوکارهای دفاعی بدوی، یا اضطراب‌های روان‌پریشانه[70] مختل شده باشد (ارجاع به بیون، ۵، ۶)، ما به طور قطع می‌بینیم که ایشان نمی‌توانند از قاعدۀ بنیادین[71] پیروی کرده و تداعی آزاد کنند. در چنین مواردی، استفادۀ دفاعی یا واپس‌گرایانۀ حاد از خواب و سکوت، ویژگی بارز رفتار ایشان در موقعیت تحلیلی است. برعکس، حالات هیپومانیک[72] سرخوشی و برون‌کنش‌نمایی[73] می‌تواند حل‌و‌فصل‌کردن انتقال را مختل کند (ارجاع به کلاین[74]، ۵۱؛ و وینیکات، ۹۹، در باب دفاع مانیک[75]).

تحلیلگر به شخصه پذیرندگی‌ای نسبت به محتوای بیمار، یعنی تداعی‌های آزاد او، فراهم می‌کند. به این ترتیب، او هم «آرزوی بیداری» را تقویت می‌کند («تحلیلگر یک بیدارکننده است» — لوین) و هم نقش ایگوی [فرد] خوابیده را ایفا می‌کند که کارِ رؤیا را صورت‌بندی می‌کند. او از طریق تفسیر مقاومت‌های بیمار و کاهش احساس گناه بدوی، به ترخیص و سازماندهی آرزوهای ناآگاه کمک می‌کند. او به عنوان یک «ایگوی کمکی[76]» (هایمان[77]، ۴۲) در موقعیت تحلیلی عمل می‌کند. او همچنین ظرفیت آزادتر خود برای تداعی‌های نمادین[78] را به بیمار وام می‌دهد. او محتوای کلام بیمار را در طول زمان «زنده» و در کانون توجه نگه می‌دارد و مراقب است که هیچ‌گونه بستار کاذب و شتاب‌زدۀ دفاعی در فرایند روانی و عاطفی رخ ندهد. بدین ترتیب، او جنبشی را در موقعیت تحلیلی برقرار می‌کند (گلاور[79]، ۳۶).

تحلیلگر، مانند ایگوی رؤیابین، هیچ یک از امیال ناآگاه بیمار را آنگونه که در نوروز انتقال ابراز می‌شوند، عینًا ارضا نمی‌کند بلکه نقش خود را به دلسوزی، حمایت و درک محدود می‌سازد. این‌ها ارضاهای نمادینی هستند که او ارائه می‌دهد.

او در جهت تسهیل ابراز امیال و رفتار بیمار و همچنین برای عملکرد خلاقانه و آزادانۀ خود، فضایی فیزیکی را برقرار می‌کند: چیدمان تحلیلی. منظور من از چیدمان تحلیلی، فضای فیزیکی است که در آن یک تحلیلگر متعهد می‌شود فرایند تحلیلی را با یک بیمار آغاز و اجرا کند. در ادبیات گستردۀ ما، بحث‌های جامعی دربارۀ بیمار و تحلیلگر به راحتی در دسترس است. تنها در سال‌های پس از جنگ بود که چیدمان به‌خودی‌خود مورد بررسی و موشکافی دقیق‌تری قرار گرفت (ارجاع به وینیکات، اشپیتز، اسکات و غیره). اینکه فروید چگونه و چرا ویژگی‌های فیزیکی چیدمان تحلیلی را برقرار کرد، عموماً بدیهی فرض می‌شود. مایلم در اینجا مجدداً تأکید کنم که من به دلایل شخصی به انتخاب عناصر خاصی در این چیدمان توسط فروید، مانند نادوستاری شخصی او از زیر نگاه خیره بودن و در نتیجه انتخاب نشستن پشت بیمار (۲۸)، علاقه‌ای ندارم. این نبوغ فروید بود که با شروع از دادۀ شخصی، همواره در انتزاع یک رویۀ درمانی عمومی و معتبر موفق بود (ارجاع به آیسلر[80]، ۱۰). چیدمان تحلیلی شامل یک اتاق، با حریم خصوصی و حفاظت تضمین‌شده در برابر مزاحمت‌ها و تجاوزات دنیای بیرون است. همچنین دمای راحت و گرم، نور و هوا و یک کاناپه برای دراز کشیدن در حالت تمدد. او یک بازۀ زمانی تکرارشونده و قابل پیش‌بینی با یک آغاز و یک پایان فراهم می‌کند. او همچنین متعهد می‌شود که بیدار، به طور پذیرا هوشیار و قادر به عمل باقی بماند و مخل نباشد (رایکرافت[81]، ۷۸؛ وینیکات، ۱۰۳).

حتی یک مقایسۀ سطحی نیز نشان می‌دهد که فروید با چه هوشمندی وضعیت درون‌روانی [فرد] خوابیده را بین سه عنصر در موقعیت تحلیلی، یعنی بیمار، تحلیلگر و چیدمان تحلیلی، بازتوزیع کرده است. اینکه این سه جزء از کل موقعیت تحلیلی چقدر خود را برای جابجایی و برون‌فکنی ساختار سه‌گانه شخصیت انسان، مثلاً بر حسب اید، ایگو و سوپرایگو، آماده می‌کنند، به طور جامع و هوشمندانه توسط تحلیلگران مختلف به تفصیل شرح داده شده است (ارجاع به فنیشل[82]، بیون، فربرن[83]، کلاین، استراچی[84] و غیره).

یک تفاوت بسیار مهم و حیاتی با وضعیت [فرد] خوابیده این است که تحلیلگر از طریق شخص خود، رابطه‌ای (انتقال) را فراهم می‌کند که در نقطۀ مقابل جداسازی[85] ایگوی رؤیابین قرار دارد و دقیقاً همین رابطۀ انتقالی است که تحلیل را، در تقابل با رؤیا دیدن، درمان‌بخش می‌سازد. یک ویژگی متمایز دیگر فعالیت تحلیلگر (تفسیرها) در مقایسه با کارِ رؤیای ایگو این است که او با تکانه‌های ناآگاه نه از طریق سازوکارهای واپس‌گرایانه‌ای مانند جابجایی[86]، تراکم[87]، توهم و مانند آن که ایگوی [فرد] خوابیده به کار می‌برد بلکه از طریق پرداختن به هم مقاومت‌ها و هم استفادۀ پاتوژنیک[88] از سازوکارهای دفاعی بدوی، سروکار دارد. او مقاومت‌ها را، مانند هیپنوتیزم، دور نمی‌زند بلکه با آن‌ها و روی آن‌ها کار می‌کند و بدین ترتیب به تدریج ایگوی بیمار را قادر می‌سازد به منابع جدید انرژی و فرایندهای روانی مؤثرتر دسترسی یابد. فروید از طریق رابطۀ انتقالی، ایگوی انسان را قادر ساخت تا به حداکثر متصرفات خود در ناآگاه دست یابد و حوزه‌های وسیعی از عواطف و زندگی درون روانی (فانتزی) را که تا آن زمان تنها به صورت استعاری از طریق آثار شاعران، هنرمندان و رؤیابینان موید در دسترس بود، به خودآگاهی، بینش و ارتباط بازگرداند. در قرنی که تقریباً به‌طور انحصاری به کاوش و فتح محیط فیزیکی اختصاص‌داده می‌شد، فروید فنون کاوش در زندگی درونی و آنچه انسان با انسان کرده است را بنیان نهاد. او امکان تحقیق خلاقانه و صبورانه دربارۀ نیروها و عواملی که ما را انسان می‌سازند، یعنی عواطف، غرایز، روان و آگاهی ما را فراهم آورد. در وجود او، ایگوی انسان اولین متحد واقعی خود را یافت و نه یک پیامبر الهام‌گرفتۀ دیگر یا یک مستبد فکری و درمانی. امروزه حتی مخالفان فروید نیز اذعان دارند که او ما را قادر ساخت تا تأثیرات درمان‌بخشی بر ناآگاه بگذاریم؛ آنچه به وضوح دیده نمی‌شود این است که پس از او و از طریق کار او، خودِ کارکرد و دامنۀ آگاهی بشر، نسبت به درون و بیرون، تغییر کرده و گسترش یافته است (تریلینگ[89]، ۹۷). حتی آنچه فروید از لحاظ روحی به میکل‌آنژ[90] در آفرینش موسی نسبت داده است، در مورد تلاش فروید با خودش که به آفرینش موقعیت تحلیلی انجامید، بیشتر صدق می‌کند:

اما میکل‌آنژ موسی متفاوتی را در مقبرۀ پاپ به نمایش گذاشته‌است، [ موسی‌ای] برتر و بالاتر از موسی تاریخی یا سنتی. در عامل ا لواح‌ شکسته‌شده دست‌ برده است؛ اجازه نداده خشم موسی آنها را درهم بشکند، بلکه کاری می‌کند که این خشم از بیم شکسته‌شدن آنها فرونشیند، یا دست‌کم در مسیر اقدامی ممنوع قرار نگیرد. به این ترتیب، او چیزی نو و فراتر از انسان به پیکرۀ موسی افزوده است؛ به طوری که آن قاب غول‌پیکر با قدرت فیزیکی فوق‌العاده‌اش، تنها به بیانی انضمامی از بالاترین دستاورد روانی ممکن برای یک انسان تبدیل می‌شود، یعنی مبارزۀ موفقیت‌آمیز با یک شور درونی به خاطر آرمانی که خود را وقف آن کرده است... و بدین ترتیب، در خود-انتقادی، بر طبیعت خویش برتری می‌یابد. (۲۹، ص. ۲۳۳–۲۳۴). (توسط من به صورت ایتالیک نوشته‌شده.)

میکل آنژ
میکل آنژ
منبع تصویر: https://commons.wikimedia.org/wiki/File:Michelangelo%27s_Moses_(Rome).jpg

برای تغییر توجه به جنبه‌های بالینی موقعیت تحلیلی. این موقعیت، در طول دو دهۀ اول روان‌کاوی، برای پاسخگویی به نیازها و ملزومات هیستریک‌ها در نظر گرفته شده بود (فروید، ۳۱). به عبارت دیگر، بیماری که برای تحلیل مناسب در نظر گرفته می‌شد، قرار بود به درجۀ قابل‌قبولی از یکپارچگی ایگو و رشد لیبیدویی[91] رسیده باشد. تعارضات از جنس تنش‌های انحلال‌نایافته میان ایگو، سوپرایگو و تکانه‌های پیشا‌تناسلی[92] و روابط ابژه[93] بودند. کارکردهای ایگوی[94] این بیماران کم و بیش دست‌نخورده بود و سیمپتوم‌های آنها نتیجۀ درگیری این کارکردهای ایگوی دست‌نخورده با تکانه‌های ایدِ بدوی و احساس گناه بود. تعارضات به درجۀ حادی خودِ کارکردهای ایگو را تضعیف یا تحریف نکرده بودند. از این‌رو، این بیماران برای به‌کارگیری کارکرد انتقال در چیدمان تحلیلی قابل اتکا بودند. همان‌طور که در «رؤیای خوب»، نه تکانۀ مزاحم اید از کنترل واپس‌گرایانۀ ایگو بر کارِ رؤیا عبور کرده و به ساحت حرکت راه می‌یابند (وگرنه [فرد] خوابیده بیدار می‌شد) و نه ایگو ناگزیر است از دفاع‌های بدوی کلی برای مواجهه با رؤیا استفاده کند (مانند روان‌پریشی، ارجاع به نانبرگ[95]، ۷۲؛ و بیون، ۵). به طور مشابه، برای این بیماران، پتانسیل انتقالی موقعیت تحلیلی برای حمل فکر واپس‌گرایانه و انرژی‌گذاری‌های ‌روانی آرزو و بیان آنها از طریق کلمات، در فرایند درمانی مکفی است. آن‌ها در تحلیل یا زندگی اجتماعی خود به‌هیچ‌وجه به شکل زیان‌بخش یا شدیدی «برون‌کنش‌نمایی» نمی‌کنند. برعکس، تجربۀ بالینی من این است که بیمارانی که نمی‌توانند یک «رؤیای خوب» داشته باشند، نمی‌توانند از موقعیت تحلیلی نیز به طور خلاقانه استفاده کنند.

6. موارد مرزی[96]، واپس‌روی[97]، و مطالبات جدید از موقعیت تحلیلی

در سه دهۀ اخیر، انواع مختلفی از بیماران برای درمان مراجعه کرده‌اند که به دلیل ماهیت بیماری‌شان، نتوانسته‌اند از موقعیت تحلیلی کلاسیک به طور سازنده استفاده کنند. ایشان به واسطۀ اختلالات شخصیت‌شان[98] ناچار به برآورده‌نکردن «انتظارات» و قوانین موقعیت تحلیلی می‌شوند. آنان بدون سیمپتوم‌های دقیقاً مشخص یا حتی یک آرزوی درمانِ به خوبی سازمان‌یافته، برای درمان می‌آیند. اگرچه به شکل عقلانی می‌توانند به راحتی الزامات موقعیت تحلیلی را درک کنند، اما از حیث عاطفی و بر حسب فرایند ایگو، از آن هیچ بهره‌ای نمی‌برند. ایشان به جای تداعی آزاد، خشکشان می‌زند؛ به طور واپس‌گرایانه به عناصر مختلف چیدمان و شخص تحلیلگر می‌چسبند (فلیس، ۲۳)، و نه می‌توانند یک اتحاد درمانی (زتزل[99]، ۱۰۹) برقرار کنند و نه یک نوروز انتقال (اشتِربا[100]، ۹۰؛ استون[101]، ۹۱) که کارآمد باشد. در تجربۀ آن‌ها از موقعیت تحلیلی، مداوماً نوعی آشفتگی واپس‌گرایانه و پخشیدگی[102] مرزهای خود، تحلیلگر و چیدمان اتفاق می‌افتد. این بیماران به طور مختلف به عنوان موارد مرزی(گرین‌اکر[103]، ۳۷؛ استون، ۹۲)، شخصیت‌های اسکیزوئید[104](فیربرن، ۱۴؛ خان[105]، ۵۰)، نوروزهای نرگسانه[106](رایش[107]، ۷۶)، شخصیت‌های «انگار که[108]» (دویچ[109]، ۸)، اختلالات هویت[110] (اریکسون[111]، ۱۳؛ گرینسون[112]، ۳۸)، مبتلا به «نقص ویژۀ ایگو[113]» (گیتلسون[114]، ۳۵)، «شخصیت کاذب[115]» (وینیکات، ۱۰۵؛ لینگ[116]، ۵۷) و «خطای بنیادین[117]» (بالینت[118]، ۴) و غیره تعریف شده‌اند. 

تحریفات ایگوی بدوی در این بیماران، خود را برای استقرار آن «شکاف مسالمت‌جو[119]» که پیش‌نیاز موفقیت فرایند بالینی در موقعیت تحلیلی کلاسیک است، آماده نمی‌کند. در این موارد، آشفتگی‌های خود و ابژه، امیال فوری برای کنترل تجارب روانی عاطفی واپس‌گرایانه از طریق تحرک و دفاع عقلانی (آ. فروید[120]، ۲۴)، انتقال وهمی[121] (لیتل[122]، ۶۴؛ استون، ۹۲) و حالات وابستگی همزیستانه[123] به سرعت موقعیت تحلیلی را فرا می‌گیرند (اشتِربا، ۹۰) و آن‌ها با تمام انواع سازوکارهای دفاعی عجیب و غریب و بدوی، مذبوحانه تلاش می‌کنند تا این موقعیت تحلیلیِ پرتنش را در محدودۀ همه‌توانی[124] خود قرار دهند (وینیکات، ۱۰۸).

رویه‌های تکنیکال جدید، اصلاحات و نوآوری‌های مختلفی که در سه دهۀ گذشته توسط تحلیلگران با درجات متفاوتی از قطعیت و اطمینان ارائه شده است، همگی نتیجۀ نوعی تلاش بالینی صادقانه برای پاسخگویی به این حالات بالینی بوده است و با این حال، حتی یک بررسی سطحی ما را متقاعد می‌کند که این موارد با یکدیگر در تناقض هستند (ارجاع به بالینت، ۳). برخی تحلیلگران تمایل دارند از فرایندهای واپس‌گرایانه در بیمار و موقعیت‌های تحلیلی برای بازآفرینی شخصیت بیمار بهره‌ گیرند (ارجاع به لیتل، ۶۴). مابقی به پتانسیل واپس‌گرایانۀ انتقال و موقعیت تحلیلی بی‌اعتمادند و بر آن و بر بیمار، محدودیت‌ها و تعهدات انتخابی‌ای را تحمیل می‌کنند و امیدوارند با چنین رویکردی بیمار را از طریق «تجارب عاطفی اصلاحی[125]» به سوی آزادی و سرزندگی جدیدی در کارکردهای ایگو و سلامت روانی هدایت کنند (ارجاع به الکساندر[126]، ۲؛ مک‌آلپاین، ۶۵ و غیره). به طور کلی، امروزه اکثر ما موافقیم که برای سبب‌شناسی این اختلالات باید بسیار عقب‌تر از موقعیت ادیپی [127]و تعارضات ایدِ پیشا‌تناسلی و روابط ابژه را برگردیم. به قول گیتلسون[128]، در بررسی این موارد «تفکر ما به این سو سوق داده ‌می‌شود که با یک نقص ویژۀ ایگو مواجهیم». ما هرچه بیشتر تمایل می‌یابیم که این اختلالات را برپایۀ خلل در مرحلۀ بدوی تمایز ایگو[129] و ظهور آن از محیط مراقبت از نوزاد به یک وحدت نفس، تبیین کنیم. با این [تفاسیر]، بنا به تعریف، ماهیت خودِ وظیفۀ درمانی ما و کارکرد چیدمان تحلیلی تغییر می‌کند.

 دیگر نمی‌توانیم مهارت خود را منحصراً به تحول یک نوروز انتقال در چیدمان تحلیلی اختصاص دهیم که تعارضات نهفتۀ بیمار را بیان خواهد کرد و از طریق تفسیر و حل‌و‌فصل کردن رفع خواهد ‌شد. من فرصت ندارم این موارد یادشده را به طور جداگانه تفصیلاً مورد بحث قرار دهم (ارجاع به آیسلر (۹) و خان (۴۸)). تمام آنچه می‌توانم در اینجا به طور خلاصه اشاره کنم این است که هنگامی که فرایند بالینی از «محدودیت‌های انتقالی[130]» موقعیت تحلیلی فراتر می‌رود و بیمار اجباراً نیازهای خود (در مقابل آرزوها که برای آن‌ها زبان نمادین گفتار مکفی بود) و تحریفات ایگوی بدوی را به صورت انضمامی برون‌کنش‌نمایی می‌کند، دیگر تشبیه موقعیت خواب و رؤیا با موقعیت تحلیلی امکان‌پذیر نیست. در فصل ۷ تعبیر رؤیا (ص. ۵۶۵-۶)، فروید کاملاً صریح بیان می‌کند که ارضای آرزو در رؤیاها تنها در صورتی ممکن است که تصاویر ردیاد[131] از ارضای قبلی نیازها برای انرژی‌گذاری در دسترس باشند. او این موضوع را به طور خلاصه در صفحه ۵۹۸ جمع‌بندی می‌کند: «به نظر می‌رسد اولین آرزو‌، انرژی‌گذاری روانی وهمی بر خاطرۀ ارضا بوده است». ما می‌توانیم این [امر] را بسط دهیم و بگوییم هرجا در تجربۀ فرد از مراقبت نوزادی، چنین رضایت‌هایی یا قابل اتکا و مداوم نبوده یا بسیار ناکافی بوده‌اند، ظرفیت استفاده از این «تصاویر ردیاد ارضا» برای به‌ حرکت درآوردن آرزوی رؤیا، بنا به تعریف، ناقض یا تحریف شده باشد (ارجاع به وینیکات، ۱۰۰). در این شرایط، تحول بعدی ایگو می‌تواند به عنوان راهی جادویی برای جبران کمبود تجارب ارضای اولیه به کار رود. از نظر درون‌روانی، این امر می‌تواند به معنای سوءاستفاده از رؤیا دیدن برای ایجاد یک دنیای رؤیایی جادویی و همه‌توان باشد که هدف آن ایجاد توهم ارضای نیازهای کنونی با انکار همه‌توانانۀ ضرورت ابژه‌های بیرونی برای ارضا و وابستگی به آن‌هاست. ما این را به وضوح در برخی بیماری‌های روان‌پریش می‌بینیم. تجربۀ بالینی من این است که بیمارانی که تحریفات ایگوی بسیار بدوی دارند، نمی‌توانند با اهمیت انتقالی نمادین موقعیت تحلیلی کار کنند. آنها یا وابستگی خود به آن را کاملاً انکار می‌کنند یا سعی می‌کنند برآن باشند که یک همه‌توانی جادویی است یا به طرح تقاضا-نیاز کنونی واپس‌روی می‌کنند که کاملاً فراتر از حوزۀ‌ّ تحلیلگر یا چیدمان اوست. بحران‌های بالینی این بیماران، ظرفیت متفاوتی را از موقعیت تحلیلی می‌طلبد و اگر قرار است در این موقعیت گمراه نشویم، همان‌طور که مک‌آلپاین، الکساندر و فیربرن پیشنهاد می‌کنند، باید به وضوح در ذهن داشته باشیم که نه موقعیت تحلیلی، بلکه نیازِ بیمار است که این وضعیت را ایجاد کرده است. تنها مفر امیدبخش این بحران‌های بالینی این است که ابزار فروید، یعنی موقعیت تحلیلی، آنقدر انعطاف‌پذیر و شکل‌پذیر است که این «نیازها» را برآورده سازد و می‌تواند در برابر تمام «وهم‌های» بدوی (لیتل) و تحریفاتی که بیمار بر آن اعمال می‌کند، مقاومت کند. همان‌طور که وینیکات، اشپیتز، میلنر[132]، اسکات و دیگران گزارش کرده‌اند، در این شرایط، زبان «انتقالی» موقعیت تحلیلی به یک شیوۀ تجربۀ بدوی‌تر و اولیه‌تر، بسیار شبیه به موقعیت مراقبت از نوزاد، تغییر می‌کند و هنگامی که این امر به صورت بالینی رخ دهد، اینکه یک رویۀ درمانی خاص چقدر از نظر فراروان‌شناختی[133] معتبر خواهد بود، به «نظریه‌ای» بستگی دارد که تحلیلگر با آن کار می‌کند. هرچه بیشتر بتوانیم آشکارا دربارۀ نظریه‌ها، انتظارات و نگرش‌های پیش‌گرایانه‌ای که با آنها به این بحران‌های بالینی قرابت می‌یابیم بحث کنیم، بهرۀ ما از یکدیگر بیشتر خواهد بود و بیشتر رویه‌های خود را به سوی یک کانون تحلیلی واقعی اصلاح خواهیم کرد.

در این میان، بهتر است به سخنان هشدارآمیز فروید به مخاطبانش در پنجمین کنگرۀ بین‌المللی در بوداپست در سال ۱۹۱۹ توجه کنیم:

 ما قاطعانه از اینکه بیماری را که برای کمک به ما پناه آورده است، به مایملک خصوصی خود تبدیل کنیم، برای سرنوشتش تصمیم بگیریم، آرمان‌های خود را بر او تحمیل کنیم و با غرور یک خالق، او را به صورت خودمان شکل‌دهیم و ببینیم که نیکوست، امتناع ورزیدیم.

 

منابع این مقاله به صورت پیوست در فایل پی‌دی‌اف پایین آمده‌اند. 
 

 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

 

[1] Jones

[2] Self-analysis

[3] Kris

[4] Analytic situation

[5] Szasz

[6] Jung

[7] Adler

[8] Rank

[9] Reich

[10]Reik

[11]Transference 

[12] Repressive process

[13]Eissler 

[14] Transference-neurosis

[15] Hypnotic situations

[16] regressive

[17] Lewin

[18] Fisher

[19] Gill and Brenman

[20] Macalpine

[21] Fliess

[22]Narcissism 

[23]Manifest dream text 

 اشاره می‌کند.مrêveur fractionnaire  به عبارت Les quatre concepts fondamentaux de la psychanalyse1- لکان در کتاب خود 

[24]Bird

[25]Ferenczi 

[26]Stone 

[27]Ontological phases of infancy development 

[28]Isakower

[29]Spitz 

[30] Sleep-wish

[31] Sleep-maker

[32]Resistances 

[33]Archaic and sadistic superego 

[34]Character-neuroses 

[35] Jekels

[36] Federn

[37] Grotjahn

[38] Scott

[39] Isakower

[40] wake-wish

[41] Schizophrenic

[42] Mental Ego

[43] Hallucinosis

[44] ill

[45] Winnicott

[46] Bion

[47] Ego-Strength

[48] Ego-Activity

[49] Primary Process

[50] Schizoid Regressive

[51] Splitting

[52] Gifford

[53] Hoffer

[54] Scott

[55] Sharpe

[56] Roheim

[57] Good Analytic Hour

[58] Cathexes

[59] Dream-Work

[60] Day-Residues

[61] Psyche-Soma

[62] Symbolic

[63] Counter-Cathexis

[64] Hartmann

[65] After-Image

[66] Transitional Object

[67] Dr.Valenstein

[68] Therapeutic Alliance

[69] Ego-Distortions

[70] Psychotic Anxieties

[71] Fundamental Rule

[72] Hypomanic

[73] Acting Out

[74] Klein

[75] Manic Defence

[76] Auxiliary Ego

[77] Heimann

[78] Symbolic Association

[79] Glover

[80] Eissler

[81] Rycroft

[82] Fenichel

[83] Fairbairn

[84] Strachey

[85] Isolation

[86] Displacement

[87] Condensation

[88] Pathogenic

[89] Trilling

[90] Michelangelo

[91] Libidinal Development

[92] Pregenital Impulses

[93] Object-Relation

[94] Ego-Functions

[95] Nunberg

[96] Borderline

[97] Regression

[98] Personality-Disorders

[99] Zletzel

[100] Strerba

[101] Stone

[102] Blluring

[103] Greenacre

[104] Schizoid

[105] Khan

[106] Narcissistic Neuroses

[107] Reich 

[108] As-If Personalities

[109] Deutsch

[110] Identity Disorders

[111] Erikson

[112] Greenson

[113] Ego-Specific Defect

[114] Gitelson

[115] False Personality

[116] Laing

[117] Basic Fault

[118] Balint 

[119] Benign Split

[120] A.Freud

[121] Delusional Transference

[122] Little

[123] Symbiotic Dependency

[124] Omnipotence

[125] Corrective Emotional Experiences

[126] Alexander

[127] Oedipal Situation

[128] Gitelson

[129] Ego-Differentiation

[130] Transference Limits

[131] Mnemic Images

[132] Milner

[133] Methapsychology

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208