logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
بیمار به عنوان بهترین همکار تحلیلگر
عنوان انگلیسی: The Patient as the Analyst's Best Colleague
نویسنده: آنتونینو فِرو
مترجم: سحر کریمپور
تخمین کلمه: 2719
تخمین زمان مطالعه: 14 دقیقه
۲۱ بهمن ۱۴۰۴
February 10, 2026
بیمار به عنوان بهترین همکار تحلیلگر
متن زیر ترجمه‌‍ای از مقاله‌ای تحت‌عنوان The Patient as the Analyst's Best Colleague: Transformation into a Dream and Narrative Transformations از آنتونینو فرو است که سحر کریمپور آن را برای ساتیا به فارسی ترجمه کرده است. در این مقاله فرو نشان می‌دهد که با «تبدیل به رؤیا شدن» روایت‌ها در میدان روانی مشترک، امکان هضم هیجانات، یکپارچگی روانی و حرکت به‌سوی سلامت روان فراهم می‌شود.

متن کامل مقالۀ «بیمار به‌عنوان بهترین همکار تحلیلگر: تبدیل به رؤیا شدن و دگرگونی‌های روایتی» از آنتونینو فرو

«... احتمالاً بهترین همکاری که در تمام عمر خواهید داشت –سوای خودتان- نه تحلیلگر است، نه سوپروایزر و نه والد، بلکه خودِ بیمار».[1]

در اینجا قصد دارم اصل بیونی «بیمار به‌عنوان بهترین همکار» را در مورد یک رؤیا به کار بگیرم، رؤیایی که آن را به‌عنوان شاهدی بر فعالیت مستمر عملکرد آلفا ارائه می‌کنم. رؤیا همچون نوعی سامانۀ هدایت ماهواره‌ای عمل می‌کند که به‌صورت زنده آنچه را پس از ارائۀ یک تعبیر در اتاق تحلیلگر رخ می‌دهد، رؤیاپردازی می‌کند. از نظر من، این «رؤیا» الزاماً نیازی به تعبیر ندارد، بلکه می‌تواند در جهت گسترش میدان روانی مشترک مورد استفاده قرار گیرد.

همچنین مایلم با مثالی که در ادامه ارائه خواهم داد، برخی از جنبه‌های برجستۀ شیوۀ کاری‌ام را با شما در میان بگذارم. درحالی‌که مفاهیمی چون میدان روانی مشترک، تعبیر اشباع‌نشده و دگرگونی روایتی اکنون به‌طور گسترده‌ای پذیرفته شده‌اند، مفهوم تبدیل به رؤیا شدن به‌عنوان مکملی برای سایر انواع دگرگونی‌ها، بی‌تردید نیازمند توضیحاتی بیشتر است.

تبدیل به رؤیا شدن[2] فعالیتی است که به‌صورت مداوم توسط ذهن تحلیلگر انجام می‌شود و در آن، آنچه بیمار بیان می‌کند به عنوان واقعیت بیرونی در نظر گرفته نمی‌شود بلکه روایت او همچون رؤیایی در نظر گرفته می‌شود که در لحظه، در برخورد و تعامل دو ذهن فعال، خود را می‌سازد، دگرگون می‌کند و سامان می‌دهد. این رویکرد از آن‌جا ناشی می‌شود که عملیات محوری در تحلیل، غنی‌سازی «سامانۀ رؤیاپردازی» در نظر گرفته می‌شود (گروتشتاین، ۲۰۰۷). به بیان دیگر، رشد عملکرد آلفا و رشد دستگاهی برای رؤیاپردازی به‌عنوان هدف تحلیل تلقی می‌شود. این دیدگاه، مستلزم نگاهی برساخت‌گرایانه به ناآگاه است؛ ناآگاهی که همواره در فرایند ساختن و دگرگون‌سازی است؛ ناآگاهی که به طور همزمان باید رؤیاپردازی شود (افکاری در جست‌وجوی متفکر) و با رؤیاپردازی، گسترش خواهد ‌یافت (بیون، ۲۰۰۵).

باید اعتراف کنم که در طول جلسۀ تحلیل، هرگز به مسائل مربوط به تاریخچۀ زندگی بیمار، کودکی یا جنسانیت او نمی‌اندیشم بلکه من صرفاً به آنچه او  می‌گوید گوش می‌دهم و سعی می‌کنم هیجاناتش را در خود نگه دارم، آن‌ها را توصیف و دریافت کنم، به گنجاندن آن‌ها در قالب بافتی روایتی کمک و به رؤیا تبدیلشان کنم و وارد رؤیای میدان روانی مشترک شوم و به طور هم‌زمان، عملکرد (یا عدم عملکرد) میدان روانی مشترک و آنچه در بیمار در حال فشار آوردن برای الفبایی شدن است را نیز مشاهده می‌کنم.

توده‌هایی از داده‌های حسی، خرده‌پاره‌هایی از اضطراب و بخش‌های گسسته‌شده و بارانی از مواد خروجی، مواد خامی هستند که منتظرند تا «کارکردهای تحلیلیِ میدان روانی مشترک» این آشفتگی‌ها، عناصر بتا و بالفا را به نگاره‌ای دیداری، تصاویر، افکار و هیجانات بدل کنند. من به‌ویژه به این ایده اعتماد دارم که با این رویکرد، شیوه و ابزارهای لازم برای این کار، به بیمار منتقل می‌شوند. به بیان دیگر، انتظار دارم که بیمار به‌شکلی زیرآستانه‌ای شیوه کارکرد میدان روانی مشترک را درون‌فکنی کند؛ حتی اگر خودِ من هم شناخت زیادی از این شیوۀ کارکرد نداشته باشم. شاید محصول نهایی این فرآیند در قالب سبک خاطرات روزانه یا به شیوه‌ای کودکانه روایت شود، اما برای من، هر صورت‌بندی دیگری نیز قابل‌قبول است، به‌شرط آن‌که منجر به توانایی اندیشیدن، احساس کردن و رؤیاپردازی شود. من بیشتر به خاطراتِ وقایعی که هرگز رخ نداده‌اند (یادداشت‌های مربوط به آینده، آن‌گونه که بیون می‌گوید) علاقه‌مندم تا به آن‌هایی که مربوط به گذشته‌اند. باز هم تأکید می‌کنم: هر آنچه در بیمار که نیازمند دگرگونی باشد، ناگزیر از کارکرد روانی او سرچشمه می‌گیرد و به نوبۀ خود به تاریخچه‌ او گره خورده است. از این‌رو، اگر اصرار بر بازسازی آشکار گذشته داشته باشیم، این خطر را به جان خریده‌ایم که درِ گشوده‌ای را بشکنیم. از این‌رو، توجه من بیشتر معطوف به بازسازی، یا حتی ساخت اولیه دستگاهی برای رؤیاپردازی است.

در مواجهه با بیماری که به‌شدت ترومادیده است، در آغاز چندان علاقه‌ای به دانستن آن ندارم که چه بر سرش آمده، کجا و چرا؛ بلکه تمرکز من بر «یکپارچه کردن دوبارۀ او»، «امنیت‌بخشی به او»، حمایت از عملکردهای حیاتی‌اش، اکسیژن‌رسانی و تأمین مایعات لازم است. رویکردم آینده‌نگری است نه گذشته‌نگری. به عبارتی، در تلاش برای جبران کاستی در عملکرد رؤیاپردازی بیمار هستم که نیاز به الفبایی شدن را نیز شامل می‌شود و به طور ضمنی به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توان ظرفیت او را برای «هضم و الفبایی‌سازی» رشد داد. در صورتی که بیمار به‌قدر کافی «درمان» شده باشد، آن‌گاه مسئله «مهارت» مطرح خواهد شد اما این امر، ماجرایی دیگر است.

به‌هر‌حال، بیایید این ایده‌ها را بر پایۀ یک مورد عینی بررسی کنیم.

فیلیپو (در سومین سال تحلیل خود با چهار جلسه در هفته و این جلسه مربوط به روز چهارشنبه است).

(در پایان جلسۀ قبلی از نحوۀ کارم رضایت نداشتم زیرا به نظرم رسید که نظراتم به گونه‌ای بود که بیمار می‌توانست آن‌ها را به‌صورت انتقادهایی ناهماهنگ با گفته‌های خود برداشت و همچنین احساس کند که زودهنگام پای دیدگاه‌های دیگری را وسط کشیده‌ام. به خودم گفته بودم که فردا باید شنونده‌تر و پذیرا‌تر باشم و علاوه‌ بر توجه به جنبه‌های منفی، جنبه‌های مثبت را نیز بهتر دریابم).

یمار به‌عنوان بهترین همکار تحلیلگر: تبدیل به رؤیا شدن و دگرگونی‌های روایتی» از آنتونینو فرو

بیمار: خواب دیدم، یا بهتر بگویم، یک خواب را دو بار دیدم. هواپیماهایی بودند و انفجارهایی، انگار بمباران بود. بعد، دندان‌هایی خیلی بلند ظاهر شدند که در بدن مردم فرو می‌رفتند اما کسی را نمی‌کشتند. من توانستم جانم را نجات بدهم چون پشت دیواری محکم پنهان شدم.

تحلیلگر (به نظرم این خواب توصیفی دقیق از تجربۀ او از جلسۀ دیروز و برداشتش از تعبیرهای «دندان‌شکل» من است اما ترجیح می‌دهم فعلاً از اشارۀ بی‌درنگ به این موضوع خودداری کنم): این خواب چه معنایی برایت دارد؟

بیمار: نمی‌دانم... انگار ربطی به هیجانات دارد... بقیه زخمی شده بودند، دندان‌ها از تنشان عبور کرده بود، اما من توانستم جانم را نجات بدهم.

تحلیلگر (تصور می‌کنم زیاده‌روی من در تعبیر باعث برانگیخته شدن هیجانات انفجاری شده و جنبه‌های ناشناخته‌ای از سلف بیمار آسیب دیده‌اند؛ بااین‌حال، نمی‌توانم از ارائۀ تعبیری خشک و فاقد خیال‌ورزی خودداری کنم): آیا ممکن است من اندکی شبیه بمب‌افکنی بوده باشم که تو را هدف گرفته بود؟

بیمار: اصلاً این‌طور نیست. فضای جلسۀ دیروز خوب بود.

بعد از آن رفتم ناهار پیش مادرم اما بعدش دل‌درد شدیدی گرفتم. او/شما [در زبان ایتالیایی، leiمی‌تواند هم به معنای«او» و هم «شما» باشد) هیچ تصوری از بهداشت هنگام پخت‌و‌پز ندارد/ندارید. آن شب برای شام به یک رستوران محلی در میلان رفتم و غذا غیرقابل‌هضم بود. برادرم همراهم بود و گفت: «آخه کدوم جهنمی منو آوردی غذا بخوریم؟ دارم بالا میارم».

تحلیلگر (احساس می‌کنم لازم است تعبیری اشباع‌نشده ارائه کنم تا از شدت احساس آزار کاسته شود؛ چنین تعبیری برای من، تعبیری انتقالی است چون شخصیت‌هایی که آنجا ظاهر شده‌اند‌ را در میدان روانی مشترک «رؤیا پردازی می‌کنم»): پس، بعد از غذای غیرقابل‌هضم مادرت، غذای آشپز آفریقایی هم بود؟ یعنی تو دو وعده غذای غیرقابل‌هضم خوردی.

بیمار: مادرم رول‌هایی درست کرده بود که با انواع آشغال، حتی آشغال فاسد، پر شده بودند. آشپز هم قابلمه‌ای پر از هر چی دم دستش بود گذاشته بود روی اجاق- یک ترکیب کاملاً درهم‌برهم.

تحلیلگر (از تعبیر این وضعیت در قالب اثر تعبیرهای افراطی دیروز و به دنبال آن تعبیر شتاب‌زدۀ امروز، خودداری می‌کنم چون در این فکرم که چطور می‌توانم تعبیری ارائه دهم که باعث نشود فوراً «بالا بیاورد»).

مدتی سکوت برقرار می‌شود.

بیمار: در ضمن، مادرم عادتی خنده‌دار هم دارد: مثل آن شخصیت تلویزیونی (که یک جورایی جادوگر بود) عمل می‌کند که سرِ گُل‌های رز را می‌چید و آن‌ها را دور می‌انداخت و فقط ساقه‌های تیغ‌دار را در گلدان می‌گذاشت. دیروز یک برنامۀ تلویزیونی دیدم که در آن مادری پسرش را با قایق برد وسط آب و بعد ولش کرد و آن پسر هم رفت و به‌عنوان دودکش‌پاک‌کن مشغول به کار شد. مادر نداشت، ولی با کار کردن خودش را سر پا نگه داشت. فیلم جدید گابریله موچینو را هم دیدم که دربارۀ یه پدر و پسر است که نه زن دارند و نه مادر؛ مثل آواره‌ها زندگی می‌کنند ولی به‌نوعی گلیمشان را از آب بیرون می‌کشند.

تحلیلگر: همۀ چیزایی که گفتی ناراحت‌کننده بود، اما در نهایت، امید پیروز شد. (نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و یک جمله‌ی غیرضروری دیگر می‌گویم): داشتم فکر می‌کردم شاید دیروز تمایل داشتم «گاز بگیرم». چیزی که گفتم مثل این بود که دندان‌هایم را در تو فرو کرده باشم. تیغ‌هایی را که در حرف‌هایت بود برداشتم و فقط روی آن‌ها تأکید کردم و گُل را دور انداختم که اتفاقاً همان چیزی بود که باید تحسینش می‌کردم.

بیمار: چرا چنین حرفی می‌زنید؟

تحلیلگر: خب، من شیوۀ سازگاری تو با خواسته‌های آن استاد حقوق را نقد کردم (که قبلاً آن را به صورت یک ویژگی‌ پارانوئید در بیمار دیده بودم و بدون اینکه منشأ آزار را در خودم ببینم و مسئولیت آن را به عهده بگیرم، این ویژگی را نقد کرده بودم) و مخصوصاً وقتی در مورد فرش‌ها گفتی و من تأکید کردم که نباید اجازه بدهی زیر پا لهت کنند (من قصد داشتم شیوۀ تسلیم شدنش در برابر خواسته‌های دیگران را تعبیر کنم اما ناشیانه در زمان‌بندی اشتباه کردم)؛ در حالی‌که باید این نکته را می‌گرفتم که تو درواقع می‌خواستی کسی یادت بدهد چطور خودت فرشی ببافی؛ چطور نخ‌ها را به یک بافت تبدیل کنی و چطور رشته‌های افکار را مرتب کنی.

بیمار: بله، چیزی که گفتید مرا غافلگیر کرد.

تحلیلگر: شاید «گاز گرفتن» من و بعد سکوت کردنم، باعث شد که درونت احساسات مختلفی فعال بشوند؛ از حس آزار دیدن گرفته تا حس رهاشدگی و بی‌مادر ماندن. تو برای جارو کردن دوده‌های دودکش، تک و تنها ماندی. اما نکتۀ اصلی این است که حتی وقتی بمباران شدی و کاملاً تنها ماندی، باز هم با وجود همۀ سختی‌ها از پسش برآمدی.

بیمار: در آن فیلم هم، پسر با کمک پدرش همۀ برنامه‌هایش را عملی کرد و یاد گرفت که چطور برای خودش رؤیاپردازی کند.

تحلیلگر: امیدوارم آشپز اریتره‌ای[3] یا سیسیلی (بیمار می‌داند من اهل کجایم) دیگر چنین غذای غیرقابل‌هضمی درست نکند.

بیمار (می‌خندد؛ بعد از مکثی کوتاه ادامه می‌دهد): دیروز پدرم با پدر دوست‌دخترم دربارۀ نحوۀ رسیدگی به باغچۀ سبزیجات دعوا گرفت. پدر مارتینا از ماشین شخم‌زن استفاده می‌کند که خیلی هم سریع است. پدر من باور دارد که بهتر است به کمک بیل و به‌صورت دستی کار کنند چون هم عمیق‌تر شخم می‌زنند و هم مهم‌تر اینکه درست است که ماشین شخم‌زن سطح خاک را بهتر خرد می‌کند اما کوبیدن‌هایش باعث می‌شود خاک نفوذناپذیر و نفوذ به لایه‌های عمیق‌تر آن عملاً مختل شود. آن‌ها تصمیم گرفتند باغچه را تقسیم کنند و هرکدام یک بخش را به عهده گیرند؛ درست مثل تقسیم دپارتمان‌ها توی دانشگاه: یه طرف حقوق، یه طرف اقتصاد و هرکدام کاملاً جدا از هم.

تحلیلگر: به نظر می‌رسد انگار به یک حصار نیاز دارند تا دو بخش را از هم جدا کنند.

بیمار: بله خب، وگرنه کار به جایی می‌کشد که مثل خروس به جان هم می‌افتند. در شرق دور چند تایی جنگ خروس دیدم. هیجان‌انگیز بود ولی خون می‌ریخت و خروس‌ها با این‌که زخمی بودند اما باز هم به نوک زدن ادامه می‌دادند. ترجیح من همان بازی کامپیوتری است. اتفاقاً یک بازی جنگ خروس هم هست ولی حداقل خونش واقعی نیست.

تحلیلگر (فکر می‌کنم می‌خواهد مرا متوجه خطری سازد: وقتی بیش‌ازحد و به شکلی خودکار تعبیر بدهم، شاید ظاهراً حسِ زمینی خوب شخم‌خورده را القا کند ولی درواقع ممکن است باعث شود لایه‌های عمیق‌تر زمین، نفوذناپذیر شوند و در نتیجه، مانع از آن می‌شود که لایه‌های عمیق‌تر آشکار شوند. بنابراین از ارائه این تعبیر خودداری می‌کنم زیرا حس می‌کنم بیشتر نوعی رمزگشایی خواهد بود تا ثمرۀ رؤیاورزی[4]): ولی شاید «حقوق» و «اقتصاد» بتوانند به نوعی توافق مثل آن توافقی برسند که بین پدرت و پدر مارتینا شکل گرفت.

بیمار: بله خب، متوجهم که درواقع دارم از دو نگرش متعارض در درون خودم صحبت می‌کنم: از یک طرف، تجربه کردن هیجانات حتی اگر به دلیل انفجاری بودن باعث خون‌ریزیم بشود و از طرف دیگر، مچاله شدن پشت یک دیوار درست مثل بخش ابتدایی رؤیایم یا پشت یک بازی ویدیوئی.

تحلیلگر: اما چرا به این دو نگرش به‌شکل «یا این یا آن» نگاه می‌کنید؟ بعضی غذاها، مثل کاپوناتای سیسیلی، ممکن است همزمان طعم‌شان هم شور باشد و هم شیرین. مثل تندمزاجی مادرت و خویشتن‌داری بیش‌ازحد پدرت که در زندگی شخصی خودت نیز وجود دارند. 

سبک تعبیری که در آن به‌نظر می‌رسید در تعقیب بیمار هستم، سبکی که در جلسات پیشین هم حاکم بود و با سبک معمول من تفاوت داشت، درواقع نمودی از چگونگی همدست شدن میدانِ روانی مشترک با اختلال بیمار بود؛ اختلالی که مشخصه‌اش مشکل در یکپارچه‌سازی دفاع‌های شبه‌اوتیستیک همراه با خوی پرشورِ گهگاه انفجاری بود. با این وجود، بیمار به بهترین همکار من تبدیل و کسی می‌شود که می‌تواند به من بگوید چطور این اختلالِ میدانِ روانی مشترک را درمان کنیم و به سوی یکپارچه‌سازی این جنبه‌ها حرکت کنیم.

چهارچوب ذهنی رؤیاوار تحلیلگر باعث پیدایش عناصر آلفا و رؤیاپردازی می‌شود. تحلیلگر -یا دقیق‌تر بگوییم، در این مرحله، کارکرد تحلیلیِ میدان روانی مشترک- ضامن فرایند رؤیاپردازی و ساختن و دوباره پیوند دادن روایت‌هاست. البته منظور هر نوع خیال‌ورزی، رؤیا یا روایت نیست، بلکه منظور آن‌هایی است که به سوی «O» یا اگر ممکن نباشد، به سوی «K» و نوسان اجتناب‌ناپذیر بین این دو گرایش دارند.

بنابراین علاقۀ من متمرکز بر کارِ عملکردها، ابزار و دستگاه‌هایی است که ما همه‌چیز را درباره‌شان نمی‌دانیم و همان‌طور که گفته شد، ما آن‌ها را پیوسته در حین کار تقویت می‌کنیم. همین امر در مورد ضمیر ناآگاه نیز صدق می‌کند؛ چه آن را به‌عنوان مخزن «‌هیجانات بدوی» یا «اندیشه‌هایی بدون اندیشنده» (در واقع آن‌چه می‌توانیم در این‌جا عناصر بتای نوع اول یا دوم بنامیم) در نظر بگیریم و چه آن را امری بدانیم که از دل رؤیاپردازی و پس از آن پدید می‌آید.

اما همۀ این‌ها در کارِ بالینی و به‌ویژه در تکنیک چه معنایی دارد؟ از نظر من، این یعنی می‌توانیم نگاهی بیندازیم به ابزارهایی که توسط تحلیلگر به شیوه‌ای متفاوت استفاده می‌شود. در میان ابزارهای جدید بسیاری که در اختیار ماست، مایلم بار دیگر توجه‌ را به مفهومِ تبدیل به رؤیا شدن جلب کنم که پیش‌تر نیز به آن اشاره شد: فرایندی که وقتی تحلیلگر بتواند به ظرفیت منفی خود اعتماد کند، در درون میدان روانی مشترک رخ می‌دهد.

اگر بپذیریم که تمام آسیب‌شناسی‌های روانی ناشی از نقص در تبدیل عناصر بتای نوع اول و دوم به آلفا هستند (از طریق عملکرد آلفا و رؤیاپردازی)، بهبودی تنها زمانی ممکن خواهد بود که عملکرد کل دستگاه ذهن برای رؤیاپردازی تقویت شود. هرچه این فرایند موفق‌تر باشد، ذهن - چه ذهن بیمار، چه تحلیلگرو چه میدان روانی مشترک آن‌ها -کمتر در معرض تحریف ناشی از عملکرد مستمر «تبدیل به هذیان‌ شدن[5]» قرار خواهد گرفت؛ یعنی فرایندی که منجر به تهی‌سازی[6] می‌شود و این تهی‌سازی نیز فعالیتی در جهت مخالف رؤیاپردازی است. تنها رؤیاپردازی -چه در قالب عملکرد آلفا، چه رؤیا‌پردازی روزانه، و چه رؤیاهای شبانه- می‌تواند بازیابی سلامت روانی را تضمین کند؛ یعنی رؤیا، به‌گونه‌ای متناقض، به دید بهتری نسبت به واقعیت و حقیقت منتهی می‌شود.

پایبندی سفت‌وسخت به بازسازی تاریخی به‌عنوان اصلی بنیادین، در عمل می‌تواند آنچه در جلسه تحلیل اتفاق افتاده را تبدیل به هذیان کند و به این ترتیب منجر به تهی‌سازی شود. برای مثال، اگر بیماری تعریف کند که چگونه پدرش در کودکی به او آزار رسانده است و این گفته صرفاً به‌عنوان بخشی از تاریخچۀ زندگی او تلقی شود و نه همچنین به‌عنوان رؤیایی در میدان روانی مشترک که در آن احساس می‌کند از سوی تحلیلگر یا از سوی حالات ‌هیجانیِ بدوی خود که قادر به تحمل آن‌ها نیست مورد آزار قرار گرفته، در این صورت، هیجاناتی که نمی‌توانند یکپارچه شده و تبدیل[به رؤیا] شوند، در تاریخچه تخلیه می‌شوند. در مقابل، سرنوشت آنچه قابلیت تبدیل و «رؤیا شدن» را دارد، این است که چه‌بسا فراموش شود یا در حاشیه به یاد خواهد آمد.

یکی از ابزارهای ممکن که هم نشان‌دهنده و هم ساده‌ساز فرایند تبدیل به رؤیا شدن است، این است که پیش از هر گفتار بیمار، عبارت «من رؤیا دیدم که...» افزوده شود. در همین رابطه، پائولا کاماسا[7] (۲۰۰۷) این پرسش را مطرح می‌کند که آیا تحلیل به‌مثابۀ یک میدان روانی مشترک رؤیاپردازی است که این رؤیاها را می‌سازد یا اینکه برخی بیماران خود میدان‌های روانی مشترک رؤیاپردازی تولید می‌کنند؛ یعنی بیمارانی که همیشه در حال رؤیاپردازی‌اند، به‌گونه‌ای که هر گام، یک رؤیاست، و بنابراین تداعی‌ها بر آنچه درحال وقوع است دلالت دارند.

تبدیل به رؤیا شدن، مهم‌ترین نوع تبدیل در میدان تحلیلی مشترک و تبدیلی است که جایگزین تبدیل روایی و روایت‌های ناشی از واقعیت منتخب و به‌هم‌پیوستگی‌ این واقعیت‌ها می‌گردد. تبدیل روایی شامل اندکی پوشش اضافه است که قابلیت تحمل هیجانات را ایجاد می‌کند، هیجاناتی که در غیراین‌صورت غیرقابل دسترس هستند (فرو و همکاران، 2007).

در نتیجه می‌توان دریافت که کار تحلیلی -آزمایشگاه روان‌تحلیلی، یا اگر بخواهیم خودمانی‌تر بگوییم، آشپزخانۀ تحلیلی- سرشار از پدیده‌های دیگر، حالت‌های متفاوت عملکرد، ابهامات، دروغ‌ها، تکه‌هایی از ≪O≫ و ≪K≫ است؛ عناصری که همگی می‌توانند در توسعۀ ابزارهای تحلیل به کار گرفته شوند. در چشم‌اندازی تحول‌یافته از روان‌کاوی (گروتشتاین، ۲۰۰۷)، در واقع از روان‌کاوی مبتنی بر محتوا، به سوی نوعی از روان‌کاوی حرکت کرده‌ایم که بر ابزارها و عملکردهایی متمرکز است که امکان تجربۀ هیجانات، اندیشیدنِ افکار، و رؤیاپردازی را فراهم می‌آورد.

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] جمله‌ای بیان شده در دومین مناظره بیون در IPTAR  در سال 1977(بیون، 1978). نظری مشابه این جمله در سمینارهای ایتالیایی نیز وجود داشته است (بیون، 1985): «مهمترین کمکی که یک تحلیلگر دریافت می‌کند از تحلیلگر خودش، یا سوپروایزر یا معلم یا کتاب‌های در دسترسش نیست بلکه از بیمارش است». اظهاراتی مشابه نیز در سمینارهای تاویستاک یافت می‌شود (بیون، 2005).

[2] transformation into a dream

[3] Eritrean /اریتره نام کشوری است در شرق آفریقا -م.

[4] reverie

[5] Transformation in hallucinosis

[6] Evacuation

[7] Paola Camassa

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208