logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
واپس‌روی درمانی، عشق ابتدایی و نقص بنیادین
عنوان انگلیسی: (Therapeutic Regression, Primary Love, and the Basic Fault (1979
نویسنده: مایکل بالینت
مترجم: سحر کریمپور
تخمین کلمه: 5292
تخمین زمان مطالعه: 26 دقیقه
۳۰ مهر ۱۴۰۴
October 22, 2025
واپس‌روی درمانی بالینت
مقالۀ زیر ترجمه‌ای از فصلی از یکی از آثار مایکل بالینت تحت عنوان (Therapeutic Regression, Primary Love, and the Basic Fault (1979 است و سحر کریمپور آن را برای وبسایت ساتیا به فارسی ترجمه کرده. بالینت در این مقاله با تمرکز بر مفاهیم «واپس‌روی درمانی»، «عشق اولیه» و «نقص بنیادین»، روی اهمیت رابطۀ بینافردی میان بیمار و تحلیلگر در فرآیند روان‌کاوی تأکید می‌کند. بالینت معتقد است که فروید بیش از حد بر تعبیر و فرایندهای درون‌روانی تأکید داشت، در حالی‌که در درمان بیماران دچار واپس‌روی، کیفیت رابطۀ احساسی و غیرکلامی با تحلیلگر نقشی اساسی دارد. بالینت با تمایز میان «روان‌شناسی یک‌نفره» و «روان‌شناسی دونفره»، بر این باور است که تحلیلگر باید بتواند بسته به نیاز بیمار، نوع رابطۀ اُبژه‌ای مناسب را تشخیص داده و از ایفای نقش اُبژه‌ای همه‌توان یا مقتدر بپرهیزد. او مفهوم «نقص بنیادین» را به عنوان شکافی در روابط اولیۀ انسان معرفی می‌کند که تنها از طریق بازآفرینی نوعی «رابطۀ ابتدایی و امن» در درمان می‌تواند ترمیم شود. هدف نهایی، فراهم کردن شرایطی است که بیمار بتواند به شکل سالم‌تری روابط جدید را تجربه کند و از الگوهای تدافعی و نابرابر گذشته رها شود.

واپس‌روی درمانی، عشق ابتدایی و نقص بنیادین

در بخش قبلی دریافتیم که واپس‌روی، آن‌گونه که در موقعیت تحلیلی با آن روبه‌روییم، ممکن است دست‌کم دو هدف داشته باشد: ارضای یک غریزه یا رانه و همچنین به رسمیت شناخته شدن توسط یک اُبژه. به بیان دیگر، این امر، هم پدیده‌ای درون‌روانی و هم بینافردی است. همچنین نشانه‌هایی قوی یافتیم مبنی بر این‌که در درمان تحلیلیِ وضعیت‌های تحت واپس‌روی، جنبه‌های بینافردی آن اهمیت بیشتری دارد.

مسئله‌ای که در اینجا به آن پرداخته‌ایم، می‌تواند «قدرت شفابخش رابطه» نامیده شود. هرچند بنا به قاعده، آشکار از آن سخنی به میان نمی‌آوریم اما ناچاریم بپذیریم ، تعبیر و رابطه با اُبژه دو عاملی هستند که بیشترین اهمیت را در روان‌درمانی تحلیلی دارند. با این حال باید توجه داشت که در مورد دوم، ما در مقایسه با جنبه‌های دیگر روی زمین ناامنی قرار داریم زیرا نظریۀ روان‌کاوی دانش بسیار کمی در این مورد دارد.

ما به صورت نظام‌مند درباره غرایز یا رانه‌ها و تغییرات آن‌ها، ساختار ذهن و سازوکارهای دفاعی مختلف آن، و همچنین نقش تعارض در آسیب‌شناسی روانی اطلاعاتی داریم. این سه رکن یعنی نظریۀ غرایز، ساختار ذهن، و اثرات آسیب‌زای تعارضات، پایه‌ای است که فروید توصیه‌های تکنیکی خود را بر اساس آن‌ها بنا نهاد. هدف تکنیک فروید خودآگاه کردنِ ضمیر ناآگاه بود یا بعدها به این شکل که: «جایی که اید بود، ایگو باشد» و ابزار اصلی برای دستیابی به این هدف به عقیدۀ فروید، تقریباً فقط تعبیر است. هرچند خیلی زود در دو مقاله‌ای که در سال‌های 1912 و 1915 در مورد انتقال نوشت، به طور مشروح بیان داشت انتقال، که نوعی رابطه با اُبژه است، از قدرت شفابخش قابل‌توجهی برخوردار است. ناگفته پیدا است که فروید به این کلمات خود بی‌اعتماد بود و هرگز آن‌ها را شایستۀ مطالعۀ درخور ندانست. در نتیجه، تعبیر به عنوان مهم‌ترین ابزار تکنیکی پذیرفته شد.

همان‌طور که سعی کردم در بخش چهارم نشان دهم، تمرکز تمام و کمال بر کار تعبیریِ تحلیلگر، شاید یک ساده‌سازی بیش از حد باشد. این رویکرد تا زمانی موفق بود که می‌توانستیم از میان همۀ افرادی که درخواست کمک تحلیلی می‌کردند، کسانی را انتخاب کنیم که بدون مشکل زیادی می‌توانستند خود را با موقعیت تحلیلی ایجاد شده بر اساس مقالات اولیۀ فروید درباره تکنیک (1911-1915) تطبیق دهند. تا زمانی که این موقعیت [تحلیلی] به عنوان یک الزام همگانی پذیرفته می‌شد، کار تحلیلگر تقریباً در تعابیر خلاصه می‌شد.

با این حال، اگر بپذیریم که موقعیت [تحلیلی] پیشنهادی فروید تنها یکی از موقعیت‌های ممکن است (به عبارتی نوعی «اولین در میان همتایان») وظیفۀ جدیدی برای ما به وجود می‌آید و آن یافتن موقعیت‌های دیگری است که در آن‌ها کار تحلیلی با بیمارانی که با سختگیری کمتری انتخاب شده‌اند، به شکلی سودمند قابل انجام باشد. این وظیفه به‌ویژه برای بیمارانی که دچار واپس‌روی هستند اهمیت ویژه‌ای دارد.

محض تکرار آنچه در فصل‌های قبلی دریافتیم، در مراحل مشخصی از درمان، ایجاد و حفظ یک رابطۀ کارآمد، به‌ویژه با بیمار دچار واپس‌روی، شاید نسبت به ارائه تعبیرهای صحیح وظیفۀ درمانی مهم‌تری باشد. احتمالاً فروید نیز هنگامی که دربارۀ اثرات درمانی انتقال نوشت، چیزی شبیه به همین موضوع را در ذهن داشت. با این حال، همان‌طور که اشاره شد، تمرکز او عمدتاً بر آن دسته از فرایندهای درون‌روانی بود که می‌توانند اثرات درمانی داشته باشند و به پدیده‌های بینافردی و تأثیرات احتمالی آن‌ها بر درمان توجه چندانی نکرد.

اما صرف نظر از این موارد، همواره تعبیرها به ناچار کلامی هستند. اگرچه یکی از اهداف اصلی تعبیرها کمک به بیمار برای تجربۀ احساسات، هیجانات و تجربیاتی است که پیش‌تر قادر به تجربۀ آن‌ها نبوده، اما تعبیرها مستلزم درک عقلانی، تفکر، یا یک «بینش» جدید هستند. همۀ این توصیفات ارتباط نزدیکی با «دیدن» یا «مکث کردن»[1] دارند؛ یعنی با فعالیت‌های فیلوباتیک[2] که می‌توانند به‌تنهایی انجام شوند. در مقابل، رابطه با اُبژه همواره تعامل میان دست‌کم دو نفر است و در بسیاری موارد، با ابزارهای غیرکلامی نیز ایجاد و حفظ می‌شود. یافتن واژگانی برای توصیف آنچه ایجاد می‌شود دشوار است. ما دربارۀ رفتار، فضا، جو و غیره صحبت می‌کنیم که همگی واژه‌هایی مبهم و نامشخص هستند و به چیزی با مرزهای نامعین اشاره دارند که یادآور توصیفات مواد اولیه است. علی‌رغم این واقعیت که انواع مختلف رابطه با اُبژه را نمی‌توان با واژه‌هایی مختصر و بدون ابهام توصیف کرد –اینکه ترجمۀ روابط اُبژه‌ای مختلف در قالب کلمات همواره باید ذهنی، دلبخواهی و نادقیق باشد–موضوع «جو» و «فضا» نیز مطرح است و وجودش احساس می‌شود و در بسیاری از مواقع حتی نیازی به بیان آن‌ با کلمات نیست؛ هرچند کلمات می‌توانند عامل ایجابی مهمی در ایجاد و حفظ جو و فضای رابطه باشند. بر عکس «بینش» که نتیجۀ تعبیری صحیح است، ایجاد رابطه‌ای مناسب به «احساس» می‌انجامد. در‌حالی‌که «بینش» با دیدن همبسته است، «احساس» با لمس کردن پیوند می‌خورد که به نوعی به رابطۀ اولیه یا «اکنوفیلیا»[3] برمی‌گردد.

حال بازگردیم به موضوع اصلی خودمان یعنی واپس‌روی که فروید سراسر عمر توجهش را فقط به جنبه‌های درون‌روانی آن معطف ساخت. شاید یکی از دلایل این کم‌توجهی نسبی این باشد که در زمانی که او اشکال واپس‌روندۀ انتقال را توصیف می‌کرد، نظریۀ غریزی خود را تقریباً تکمیل کرده بود؛ سومین ویراست «سه مقاله دربارۀ جنسانیت» او در سال ۱۹۱۵ منتشر شد و این همان سالی است که مقاله‌اش با عنوان «عشق انتقالی» منتشر کرد. از سوی دیگر، نظریۀ تحولی رابطۀ اُبژه‌ای در آن زمان در مراحل آغازین خود بود.

فروید بر اساس نظریۀ غریزی خود توصیه‌های درمانی معروفی ارائه داد مبتنی بر این اصل که تحلیلگر نباید به «خواهش‌های[4]»‌ بیمار دچار واپس‌روی پاسخ مثبت دهد و به‌ویژه نباید آن‌ها را ارضاء کند. درمان تحلیلی باید در حالت «پرهیز»، «ناکامی» یا «محرومیت» انجام شود. این توصیه از جهات بسیاری درست است. اگر تحلیلگر کار دیگری جز ارضای خواهش‌های بیمار دچار واپس‌روی‌اش انجام ندهد، عمل او تنها نتایجی موقتی به دنبال خواهد داشت. چون به منبع این خواهش‌ها پرداخته نشده است، پس از مدتی خواهش‌هایی نو پدیدار می‌شوند که با همان شدت قبل، خواهان ارضاهای جدید هستند. پس اگر تحلیلگر تحت تأثیر آرامش لذتبخشی که بلافاصله پس از اقدام او حاصل می‌شود، اغوا شده و اقدام به ارضاهای بیشتری کند، چرخۀ معیوب بی پایانی شکل می‌گیرد که در حالت‌های دچار واپس‌روی بسیار رایج است.

بنابراین، پاسخ مثبت به خواهش‌ها و چشم‌داشت‌های بیمار دچار واپس‌روی از طریق ارضای آن‌ها، به احتمال زیاد اشتباهی تکنیکی خواهد بود. اما از سوی دیگر، پاسخ دادن به نیازهای بیمار در شکل خاصی از رابطه با اُبژه که از روابط معمول میان بزرگسالان ابتدایی‌تر است، می‌تواند اقدام تکنیکی معقولی باشد که شاید هیچ ارتباطی هم با اصل «ناکامی» یا «محرومیت» نداشته باشد.

اما اگر این ایده را بپذیریم، از مرزهای نظریۀ غرایز یا رانه که به حوزۀ روان‌شناسی یک‌نفره تعلق دارد، عبور کرده‌ایم و وارد قلمرو روانشناسی دونفره شده‌ایم. بر اساس روان‌شناسی یک‌نفره می‌توانیم فرض کنیم که بیمار و دوران کودکی او، شخصیت و شدت بیماری‌اش‌ و مواردی از این قبیل، شکل و عمق واپس‌روی را تعیین می‌کنند. اما در روان‌شناسی دونفره باید این امر را نتیجۀ تعامل بین این بیمار خاص و تحلیلگر او بدانیم. چنانچه لحظه‌ای بر سهم تحلیلگر، یعنی تکنیک‌های او، تمرکز کنیم، می‌توان گفت که تظاهر بالینی واپس‌روی به نحوۀ تشخیص، پذیرش و واکنش تحلیلگر به آن نیز بستگی دارد.

شاید مهم‌ترین شکل واکنش تحلیلگر تعبیر باشد که تأثیری اساسی بر درمان دارد؛ خواه تحلیلگر هر پدیدۀ خاصی را به‌عنوان تقاضایی برای ارضا یا به‌عنوان نیازی به نوع خاصی از رابطه با اُبژه تعبیر کند. 

اگر تحلیلگر مایل باشد واپس‌روی را به‌عنوان درخواست، تقاضا یا نیازی برای نوع خاصی از رابطه با اُبژه در نظر بگیرد، پرسش بعدی این خواهد بود که تا چه حد باید به آن پاسخ دهد یا به عبارت دیگر، چه نوع رابطه با اُبژه را باید با بیمار واپس‌روی کرده‌اش برقرار کرده یا از او بپذیرد. این مسئله، یک مسأله تکنیکی مهم است و مثل هر مسأله‌ای در تکنیک روان‌کاوی، ابعاد گوناگونی دارد.

 

مایکل بالینت - واپس‌روی عشق ابتدایی و نقص بنیادین

 

نخستین بُعد به مرز میان روان‌شناسی یک‌نفره و روان‌شناسی دونفره تعلق دارد و می‌توان آن را مسأله تشخیص افتراقی توصیف کرد. تحلیلگر باید بتواند تشخیص دهد که کدام شکل از رابطه با اُبژه، در این لحظه، برای بیمار واپس‌روی کرده‌اش مناسب یا حتی درمان‌بخش است. برای انجام این کار، او نه‌تنها باید وجود این نوع روابط را بپذیرد و به اثرات درمانی احتمالی آن‌ها باور داشته باشد، بلکه باید به اندازه کافی دربارۀ آن‌ها بداند تا بتواند بهترین گزینه را با بیشترین امکان درمانی انتخاب کند.

در اینجا وارد حوزه‌ای بحث‌برانگیز می‌شویم. برخی تحلیلگران قویاً معتقدند که تنها آن صورت‌هایی از رابطه با اُبژه با جریان صحیح درمان تحلیلی سازگار هستند که به تحلیلگر اجازه می‌دهند نقش بی‌طرفی[5] مشفقانه و پذیرنده‌ای را که فروید توصیف کرده است حفظ کند. برداشت من این است که این گروه از تحلیلگران همچنان این امر را یک معیار مطلق می‌دانند که اگر تحلیلگر به هر دلیلی از این معیار فاصله بگیرد، دیگر نباید آن درمان را روان‌کاوی نامید. اگر این برداشت درست باشد، این تحلیلگران احتمالاً معتقد خواهند بود که تشخیص افتراقی در اینجا ضرورتی نداشته و حتی ممکن است منجر به تکنیک‌های اشتباه و آسیب‌زا شود. در بخش سوم، به‌ویژه در فصل‌های 14 و 16، برخی از پیامدهای این سیاست کلی را مورد بحث قرار داده‌ام.

برای اجتناب از سوءتفاهم‌های ممکن، مهم است که درک کنیم ارائۀ تعبیر به این مضمون به بیمار که تلاش او همواره در جهت این بوده که نوعی رابطۀ خاص تناسلی یا حتی پیش‌تناسلی برقرار کند، به‌کلی متفاوت است از پذیرش و کار کردن با این واقعیت که بیمار در این مرحلۀ خاص به شکل ویژه‌ای از رابطه با اُبژه نیاز دارد و نیز اجازه دادن به او برای خلق و حفظ این رابطه در وضعیت تحلیلی. با این حال، به عنوان یک قاعده، اغلب در مواردی که صحبت از روابط اُبژه‌ای شناخته‌شده‌تر و متأخرتر در میان است، تعابیر قدرت کافی برای آغاز و حفظ نوعی بازتنظیم درمانی با واقعیت را دارند. ممکن است در برخی موارد مقداری «کنش‌نمایی[6]» نیز بروز کند که البته می‌توان  با تعابیر با آن روبرو شد. بیشتر این موارد به آنچه حوزه ادیپی می‌نامم تعلق دارند و بنابراین وقایعی که در طی آن‌ها رخ می‌دهد، به‌طور نسبتاً مناسبی با زبان معمول بزرگسالی بیان می‌شوند. مهم‌ترینِ این موارد (به ترتیب زمانی معکوس) عبارتند از: شکل فالیک‌نارسیسیستی به همراه انواع مختلفی که دارد؛ ازجمله نوع خودمحور تأکیدی، پرخاشگر-اخته‌کننده، مطیع، مازوخیستی و غیره؛ اشکال مختلف سادیستی-مقعدی با تمام جبران‌سازی‌ها و واکنش‌سازی‌های مرتبط با آن‌ها و به همین ترتیب.

برای تکمیل بحث، در اینجا باید اشکال دهانی مختلف روابط اُبژه‌ای را نیز ذکر کنم که امروزه تحت عنوان «وابستگی دهانی» دسته‌بندی می‌شوند و البته بسیاری از تحلیلگران به‌ این موضوع پرداخته‌اند. از آنجایی که به نظر من «وابستگی دهانی» مفهومی گمراه‌کننده است، اجازه دهید به‌طور خلاصه دلایل مخالفتم را بیان کنم.

رابطه‌ای که «وابستگی دهانی» سعی در توصیف آن دارد، وابستگی یک‌جانبه نیست بلکه نوعی «وابستگی متقابل» است. از نظر لیبیدویی، مادر تقریباً به همان اندازه به فرزند خود وابسته است که فرزند به او وابسته است و هیچ‌یک از آن‌ها نمی‌تواند این شکل خاص از رابطه و همچنین این شکل خاص از ارضا را مستقل از دیگری تجربه کند. گرچه جنبه‌های دهانی بخشی مهم از کل پدیده را تشکیل می‌دهند، عوامل دیگری نیز در این رابطه حضور دارند و دشوار است با قطعیت تعیین کرد کدام عامل اهمیت بیشتری دارد. علاوه بر این، پستان مادر که متناظر با دهان کودک است، بر اساس شیوه‌های امروزی مراقبت از کودک به همان اندازه که مهم شمرده می‌شود، در مواردی نیز کنار گذاشته می‌شود و در بیشتر موارد این امر بدون ایجاد اختلال جدی در وابستگی متقابل آن‌ها که از نظر من عامل تعیین‌کننده در این رابطه است، انجام می‌پذیرد.

این وابستگی متقابل باید ما را به یاد این نکته بیندازد که هر تلاشی برای توصیف این رابطه با اصطلاحات روان‌شناسی یک‌نفره الزاماً گمراه‌کننده خواهد بود. هرچند این موضوع تا حدی دربارۀ همۀ روابط صادق است، تأثیر وابستگی متقابل به همان میزان که اهمیت همکاری شریک عاطفی کاهش می‌یابد، کم‌رنگ‌تر می‌شود. تسلط مقعدی مثال آموزنده‌ای از این امر است که شاید روان‌کاوی به بهترین شکل نظریۀ آن را بسط داده باشد. در اینجا، همکاری شریک به حداقل می‌رسد و در نتیجه، رابطه را می‌توان به طور مناسبی با اصطلاحات روانشناسی یک‌نفره توصیف کرد. از سوی دیگر، در عشق تناسلی ضروری است که ما اُبژه بی‌اثری را که دوستش داریم به یک شریک عاطفی تأثیرگذار تبدیل کنیم. در‌حالی‌که رابطۀ بین یک فرد و اُبژه بی‌اثر او را می‌توان به خوبی با اصطلاحات موجود توصیف کرد، رابطۀ بین شرکای تأثیرگذار بر یکدیگر نیازمند اصطلاحات جدیدی است که به روانشناسی دو‌نفره تعلق دارد.

چالش مهم دیگر این است که به‌طور کلی، همۀ روابط ابتدایی به دورۀ پیش‌زبانیِ رشد تعلق دارند. همان‌طور که در بخش اول دیدیم، پدیده‌های مربوط به این حوزه به‌راحتی خود را به دست توصیف زبانی نمی‌سپارند. در ادامه، باید همواره دو چالش را در نظر داشته باشیم: چالش اول ناشی از وابستگی متقابل شدید بین دو فرد است و چالش دوم به ماهیت ابتدایی رابطه در حال رشد باز می‌گردد؛ یعنی رابطه‌ای که به سختی می‌توان آن را با واژگان متعارف بزرگسالی شرح داد.[7]

با رفع این مانع و سردرگمی‌های ناشی از آن می‌توانیم به مسئلۀ اصلی خود بازگردیم: تحلیلگر چه نوع روابط اُبژه‌ای ابتدایی و احتمالاً پیش‌زبانی را باید بپذیرد یا حتی به بیمار خود که دچار واپس‌روی شده، پیشکش کند؟

در فصل‌های گذشته، به ویژه در فصل‌های ۴، ۱۲، ۱۵ و 22، ویژگی‌های سه نوع اصلی [روابط اُبژۀ ابتدایی] را که در کار تحلیلی‌ام مشاهده کرده‌ بودم با جزئیات توصیف کردم. این موارد عبارت بودند از: الف) ابتدایی‌ترین شکل که آن را «عشق اولیه» یا «رابطه اولیه» نامیده‌ام؛ نوعی آمیزش همگون و درهم‌آمیخته میان فرد در حال رشد و اجسام یا اُبژۀ اولیه‌اش. ب) و ج) اکنوفیلیا [8]و فیلوباتیسم[9] که به نوعی در تقابل با یکدیگر قرار دارند و در هر دو، از پیش کشف نسبتاً پایدار اُبژه‌های جزئی و یا اُبژه‌های کامل را مفروض می‌داریم. برای فرد عمدتاً اُکنوفیلیک، زندگی تنها در نزدیکی اُبژه‌ها امن است و فضاهای بینابینی یا دوره‌های جداکننده میان اُبژه‌ها را ترسناک و خطرناک احساس می‌کند. این پدیده‌ها مدت‌هاست که شناخته شده‌اند و اخیراً تحت تأثیر رفتارشناسی، تحت عنوان «رفتار دلبستگی» (مثل نظریۀ بالبی، ۱۹۵۸) به آن‌ها اشاره می‌شود. در مقابل، فرد عمدتاً فیلوباتیک اُبژه‌ها را غیرقابل‌اعتماد و تهدیدآمیز می‌بیند و تمایل دارد آن‌ها را کنار بگذارد و در جستجوی فضاهای دوستانه‌ای است که در حد فاصل زمانی و مکانی این اُبژه‌های خیانت‌کار حضور دارند. 

البته سؤال بعدی این است که بیمار از واپس‌روی چه چیزی به دست می‌آورد؟ چرا واپس‌روی برای او این‌ همه مهم است؟ همان‌طور که بارها اشاره کرده‌ام، همۀ بیماران لزوماً از یک دورۀ واپس‌روی عبور نمی‌کنند. برخی بیماران می‌توانند بدون واپس‌روی ادامه دهند و شاید حتی به آن نیازی هم نداشته باشند. با این حال، یافتن شاخصی برای تشخیص افرادی که به واپس‌روی نیاز دارند و افرادی که نیاز ندارند، دشوار است. دلیل این موضوع این است که بیمارانی که تحت درمان تحلیلی قرار می‌گیرند، نمونه‌ای معرف نیستند زیرا انتخاب آن‌ها بر اساس دیدگاه تحلیلگر دربارۀ تحلیل‌پذیری آن‌ها صورت می‌گیرد. با این وجود، شاید بتوان بر اساس داده‌های فعلی به دست آمده از بیماران این‌گونه برداشت کرد که تعداد بیمارانی که به واپس‌روی نیاز دارند در مقایسه با گذشته بیشتر شده و احتمالاً همچنان رو به افزایش است.

پاسخ به سؤال ما در مفهوم نقص بنیادین و مشاهداتی نهفته است که مرا به کشف «آغاز جدید» رهنمون کرد. سلسلۀ افکار من به این ترتیب است: همۀ ما ویژگی‌های شخصیتی خاصی داریم یا به زبان مدرن‌تر، الگوهای اجباری در رابطه با اُبژه داریم. برخی از این الگوها نتیجۀ تعارض یا عقده‌ای در درون ماست؛ اگر تحلیلگر بتواند با تعبیرهای خود به بیمار کمک کند تا این تعارضات و عقده‌ها را حل کند، ویژگی اجباری این الگوها کاهش می‌یابد و به سطحی به اندازۀ کافی انعطاف‌پذیر برای سازگاری با واقعیت می‌رسند. به عقیدۀ من در برخی موارد که این الگوها واکنشی به «نقص بنیادین» هستند، تعبیرها به مراتب قدرت کمتری خواهند داشت زیرا در این حوزه، نه تعارض یا عقده به معنای دقیق کلمه برای حل کردن وجود دارد و نه واژه‌ها در این حوزه از نقص بنیادین، ابزارهای کاملاً قابل‌اعتمادی به شمار می‌آیند.

به نظر نمی‌رسد در مواردی که واژه‌ها تداعی‌های بعد از تعابیر هستند قادر باشند تغییراتی ضروری حفظ یا ایجاد کنند؛ ما در این شرایط باید عوامل درمانی مکمل را در نظر بگیریم. به عقیده من، مهم‌ترین این عوامل این است که به بیمار کمک کنیم در موقعیت تحلیلی رابطه‌ای ابتدایی شکل دهد که با الگوی اجباری او مطابقت داشته باشد و این رابطه را در صلحی آرام حفظ کند تا بتواند امکان شکل‌های جدید رابطه با اُبژه را کشف کرده، آن‌ها را تجربه و امتحان کند. از آنجا که «نقص بنیادین» (تا زمانی که فعال است) شکل‌های روابط ابژۀ در دسترس هر فرد را تعیین می‌کند، یکی از وظایف ضروری درمان غیرفعال‌ کردن این نقص بنیادین از طریق ایجاد شرایطی برای شفای آن است. برای این منظور باید به بیمار اجازه داد که به شکل خاصی از روابط اُبژه که منجر به وضعیت کمبود اصلی شده است یا حتی به برخی مراحل قبل از آن واپس‌روی کند. این پیش‌شرطی است که باید فراهم شود تا بیمار بتواند ابتدا به‌طور بسیار موقتی الگوی اجباری خود را کنار بگذارد. تنها پس از این مرحله است که بیمار می‌تواند «از نو آغاز کند»؛ یعنی الگوهای جدیدی از رابطه با اُبژه را رشد دهد تا جایگزین الگوهای قبلی شود. این الگوهای جدید کمتر تدافعی بوده و در نتیجه انعطاف‌پذیرتر خواهند بود و به بیمار این امکان را می‌دهند که نسبت به قبل با تنش و حساسیت کمتری با واقعیت سازگار شود.

سؤال بعدی و آخرین پرسش این فصل این است که تحلیلگر برای تسهیل این فرآیند چه می‌تواند بکند؟ بخش عمدۀ پاسخ در فصل بعد خواهد آمد؛ در اینجا فقط می‌خواهم بر سه جنبه منفی بسیار مهم تأکید کنم؛ یعنی آنچه تحلیلگر باید سعی در اجتناب از آن کند. تکنیک‌های رایج کنونی در تحلیل که توصیه می‌کنند تا حد امکان هر چیزی ابتدا به‌عنوان انتقال تعبیر شود، ما را وسوسه می‌کنند تا خود را به اُبژه‌های مقتدر و آگاه برای بیماران تبدیل کنیم و به این ترتیب بیماران را به واپس‌روی به سمت دنیای اُکنوفیلیکی سوق داده یا مجبور کنیم. در این دنیا فرصت‌های زیادی برای وابستگی وجود دارد اما امکان‌های ناچیزی برای کشف‌های مستقل فراهم است. امیدوارم به‌طور کلی پذیرفته شود که دومی از نظر درمانی دست‌کم به اندازه اولی اهمیت دارد. به عبارت دیگر، این بدان معناست که تحلیلگر نباید بیاید و روی شکلی خاص از رابطه با اُبژه که برای بیماران دیگر یا در مراحل قبلیِ درمانِ همین بیمار مفید بوده است پافشاری کند؛ بلکه او باید همواره آماده باشد تا همراه با بیمار بین دنیاهای اُکنوفیلیکی و فیلوباتیک اولیه جابه‌جا شود و حتی فراتر از آن‌ها، به سمت رابطۀ اولیه گام بردارد. این کار تنها زمانی امکان‌پذیر است که تحلیلگر قادر به انجام تشخیص افتراقی باشد که پیش‌تر توضیحش دادیم.

دیگر جنبۀ منفی مهم این است که تحلیلگر باید گهگاه هر چه در توان دارد به کار برد تا اُبژه‌ای جدا و با مرزهای کاملاً مشخص نباشد و مانند چنین اُبژه‌ای رفتار نکند. به بیان دیگر، تحلیلگر باید به بیماران خود اجازه دهد که به او به‌منزلۀ یکی از عناصر اصلی اولیه وابسته شوند یا در کنار او وجود داشته باشند.  این امر بدین معناست که او می‌بایست بخواهد که بیمار را حمل کند، البته نه به‌طور فعال بلکه همچون آب که شناگر را یا زمین که رهگذر را حمل می‌کند. به این معنا که تحلیلگر برای بیمار حاضر و آمادۀ استفاده باشد و مقاومت چندانی در برابر مورد استفاده قرار گرفتن نداشته باشد. البته مقداری مقاومت نه تنها قابل‌قبول، بلکه ضروری است. اما تحلیلگر باید دقت کند که این مقاومت او تنها به میزانی باشد که برای پیشرفت نیاز است و قطعاً از آن فراتر نرود؛ چراکه در غیر این صورت، پیشرفت ممکن است به دلیل مقاومت محیط، بسیار دشوار شود. علاوه بر تمام این‌ها، تحلیلگر باید حضور داشته باشد، حضورش همیشگی باشد و همانند آب و زمین، فناناپذیر باشد. برخی از این جوانب را در فصل ۲۲ بررسی کردیم و در فصل‌های بعدی نیز بیشتر به آن‌ها خواهیم پرداخت. 

استنباط دیگر و آخرین استنباط از جنبه منفی قبلی این است که تحلیلگر باید از تبدیل شدن یا حتی ظاهر شدن در نگاه بیمار به عنوان یک موجود «همه‌توان» اجتناب کند. این وظیفه، یکی از دشوارترین وظایف در این مرحله از درمان است. 

بیماری که واپس‌روی کرده، از تحلیلگر خود انتظار دارد که بیشتر بداند و قوی‌تر باشد. حداقل انتظاری که در اینجا از تحلیلگر می‌رود این است که به طور آشکار یا حتی از طریق رفتارش، به بیمار قول دهد به او برای خروج از واپس‌روی کمک یا او را در دوران واپس‌روی همراهی خواهد کرد. هر گونه وعده‌ای از این دست، حتی کمترین نشانه‌ای از توافق ضمنی با آن، موانع بسیار بزرگ و تقریباً غیرقابل‌عبوری را در مسیر کار تحلیلی ایجاد خواهد کرد. در اینجا نیز تنها کاری که تحلیلگر می‌تواند انجام دهد، پذیرفتن نقش یک عنصر ابتدایی حقیقی است؛ عنصری که حضور دارد، تخریب‌ناپذیر است و به‌خودی خود‌برای حمل کردن بیمار وجود دارد؛ عنصری که اهمیت و سنگینی بیمار را حس می‌کند اما همچنان او را حمل می‌کند؛ عنصری که کارکردش حفظ مرزهای متعارف میان بیمار و خودش و چیزهایی از این دست نیست اما به‌ معنای واقعی کلمه، یک اُبژه [مستقل] نیست و دغدغه‌ای نسبت به هستی مستقل خود ندارد.

نویسندگان دیگری نیز تلاش کرده‌اند که این نوع از رابطۀ اُبژه‌ای یا بهتر است بگوییم، رابطۀ محیط-بیمار را با اصطلاحات دیگری توصیف کنند. آنا فروید (در زمان جنگ) از اصطلاح «اُبژۀ رفع نیازکننده[10]» استفاده کرد؛ هارتمن (۱۹۳۹) «محیط نسبتاً قابل قبول[11]» را مطرح کرد؛ بیون نیز در مقاله‌ای برای انجمن روان‌تحلیلی بریتانیا (۱۹۶۶) تفاوت «ظرف[12]» و «مظروف[13]» را بیان کرد. به‌نظر می‌رسد در این میان، متسعدترین ابداع‌کنندۀ این اصطلاحات وینیکات است که در سال ۱۹۴۱ از اصطلاح «محیط به اندازه کافی خوب[14]» استفاده کرد و بعد از آن نیز از اصطلاح «واسطه[15]» سخن گفت که بیمار می‌تواند همچون موتوری در روغن در آن بچرخد. سپس در سال 1949 اصطلاح «مادر معمولی متعهد[16]» و در سال 1956 اصطلاح «دلمشغولی ابتدایی مادرانه[17]» و سپس در سال 1960 «عملکرد نگهداشت[18]» مادر را مطرح کرد در حالی‌که در سال 1963 اصطلاح «محیط تسهیل کننده[19]» را از متون آمریکایی وام گرفت و از آن برای بخشی از عنوان آخرین کتابش(1967) استفاده کرد. مارگارت لیتل این امر را «واحد اساسی[20]» (۱۹۶۱) نامید، درحالی‌که م. خان (۱۹۶۳) اصطلاح «سپر محافظ[21]» و ر. اشپیتز (۱۹۶۵) «واسطۀ محیط[22]» را پیشنهاد دادند. در این بین، مارگارت ماهلر (۱۹۵۲) اصطلاح «ماتریکس خارج رحمی[23]» را ترجیح داد. همۀ این اصطلاحات صحیح هستند. هر یک به جنبه‌ای از این رابطۀ غیرهمه‌توان که من در نظر دارم اشاره می‌کنند. البته که از بین تمام آن‌ها، من به اصطلاح خودم تمایل دارم زیرا عمومی‌تر است و همۀ اصطلاحات دیگر را به عنوان جنبه‌های خاص خود دربرمی‌گیرد.

اگر این ایده‌ها را بپذیریم، مسئله ارضای خواهش‌های بیمارِ دچار واپس‌روی در نوری متفاوت دیده می‌شود؛ به‌ قدری متفاوت ‌که شک می‌کنیم آیا اصلاً با یک مسئلۀ کاذب مواجه نبوده‌ایم؟ مسئله‌ای که هرگز حل نمی‌شود چون به اشتباه فرمول‌بندی شده است. مسئلۀ واقعی نه ارضا یا ناکامی بیمار دچار واپس‌روی بلکه این است که پاسخ تحلیلگر به واپس‌روی چگونه بر رابطۀ بیمار و تحلیلگر و در نتیجه بر مسیر بعدی درمان تأثیر خواهد گذاشت. اگر پاسخ تحلیلگر، مثلاً برآورده کردن انتظارات بیمار، در بیمار این تصور را ایجاد کند که تحلیلگرش دانا و توانا است، تا حدی که به مرز همه‌چیزدان و همه‌توان نزدیک شود، چنین پاسخی باید به‌عنوان امری پرخطر و نامناسب در نظر گرفته شود زیرا احتمالاً نابرابری میان بیمار و تحلیلگر را افزایش می‌دهد و این امر می‌تواند از طریق تشدید نقص بنیادین بیمار، به ایجاد حالت‌هایی شبیه به اعتیاد منجر شود.

از سوی دیگر، اگر ارضای این نیازها به روشی انجام شود که نابرابری را افزایش ندهد و درعوض یک رابطۀ اُبژه‌ای بر اساس الگوی آنچه من «عشق اولیه» می‌نامم ایجاد کند، آنگاه باید به طور جدی به‌عنوان روش انتخابی مورد توجه قرار گیرد.

در اینجا پیشنهاد می‌کنم کمی از بحث اصلی فاصله بگیریم تا درمورد آنچه من «سوگیری اُکنوفیلیک در تکنیک مدرن» و پیامدهای آن می‌نامم صحبت کنیم. تکنیک (و نظریۀ) روان‌کاوی چنان تحت‌تأثیر شدت پدیده‌های اُکنوفیلیکِ مشاهده شده در موقعیت تحلیلی قرار گرفته بود که توجه خود را کاملاً بر آن متمرکز کرد و تقریباً به‌طور کامل روابط اولیه و فیلوباتیک که به همان اندازه مهم هستند را نادیده گرفت. بنابراین نظریه‌هایی مانند جستجوی اُبژه، چسبندگی، رفتار دلبستگی و وابستگی دوسوگرا شرح‌وبسط یافتند. همان‌طور که در کتاب «هیجانات و واپس‌روی‌ها»[24](1959) و به‌ویژه در فصل ۱۲ اشاره کردم، روش تکنیکی مدرن ما توصیه می‌کند که هر چیزی که در موقعیت تحلیلی اتفاق می‌افتد یا توسط بیمار تولید می‌شود، نخست و بیش از همه باید به‌عنوان پدیده‌ای انتقالی درک و تعبیر شود. به طور معکوس، این امر بدان معناست که چارچوب مرجع اصلی برای فرمول‌بندی عملی هر تعبیری، رابطه‌ای است بین یک اُبژۀ بسیار مهم و همیشه حاضر (یعنی تحلیلگر) و یک سوژۀ نابرابر که در حال حاضر ظاهراً نمی‌تواند هیچ احساس، فکر یا تجربۀ نامرتبط به تحلیلگرش داشته باشد.

به‌راحتی می‌توان مشاهده کرد که این تکنیک مدرن تعبیر انتقال، باید به تصویری از جهان منجر شود که در آن یک سوژه نسبتاً بی‌اهمیت با اُبژه‌های قدرتمند، دانا و همه‌جا حاضر روبه‌رو است؛ اُبژه‌هایی که می‌توانند همه چیز را به طور صحیح در قالب کلمات بیان کنند و تحلیلگر نمونه‌ای بارز از این اُبژه‌ها است. اگر کسی این تصویر را به‌عنوان نمونه‌ای واقعی و معرف از مراحل اولیه رشد انسانی بپذیرد، به‌راحتی به نظریۀ «وابستگی دهانی» می‌رسد. [معنای] وابستگی آشکار است و صفت «دهانی» نیز متأثر از نظریۀ غرایز ما بی‌درنگ به آن اضافه می‌شود؛ نظریه‌ای که تنها همین واژه را برای توصیف هر چیز ابتدایی یا اولیه دارد. این واقعیت که در درمانی که به این شیوه انجام می‌شود تقریباً تمام تعاملات بین بیمار و تحلیلگر به واسطۀ کلمات صورت می‌گیرد، جنبه‌های «دهانی» را تقویت می‌کند و تحلیلگران، بیماران و نظریۀ ما این‌گونه تداعی می‌کنند که تعبیرها (که [از جنس] کلمه هستند) ممکن است نماد «شیر» و تحلیلگر نماد «پستان» تلقی شوند.

این روند به استدلالی دایره‌ای می‌انجامد و هر چیزی که در موقعیت تحلیلی رخ می‌دهد، به این شیوه درک و تعبیر می‌شود و این امر به نوبه خود بیمار را «آموزش» می‌دهد که (همان‌طور که در فصل ۱۵ توضیح داده شد) تمام تجربیات پیش‌کلامی خود را مطابق با این زبان بیان و حتی تا حدی احساس کند؛ بنابراین تحلیلگر را متقاعد می‌کند که هم نظریه‌اش و هم تعبیرهایش کاملاً درست بوده‌اند. این مثال دیگری از رویدادی است که در واقع در بسیاری از علوم، به‌ویژه در روان‌کاوی، بارها رُخ داده است: اینکه بخش‌هایی از حقیقت برای سرکوب کل حقیقت به کار گرفته شود. در مثال حاضر، این بخش‌ها دربرگیرندۀ این حقیقت هستند که پدیده‌های «دهانی» و «وابستگی» در هر رابطۀ انسانی ابتدایی رخ می‌دهند. آنچه سرکوب شده این است که این پدیده‌ها به هیچ وجه قادر به توضیح کل تصویر نیستند و موضوع صرفاً این است که تکنیک فعلی ما، بیش از حد در اهمیت‌بخشی به آن‌ها بزرگ‌نمایی کرده است.

یکی از شواهد بسیار خوب برای این دیدگاه، مثال فروید است. همان‌طور که مطالعۀ روایات بالینی فروید نشان می‌دهد که او به انتقال توجه داشت اما هرگز آن را قبل از هر چیز دیگری تعبیر نمی‌کرد. در نتیجه، اگرچه او برای بیمارانش اُبژۀ بسیار مهمی بود، تکنیک او بیماران را مجبور نمی‌کرد تا تصویری از جهان بسازند که مطابق با نابرابری ظالمانه‌ای باشد‌ بین یک سوژۀ اُکنوفیلیک و اُبژۀ بسیار مهمش؛ مانند آنچه در بالا توصیف شد. همان‌طور که اشاره کردم، در فهرست‌ جلد ۲۳ نسخۀ معیار، کلمۀ کلیدی «وابستگی» به‌ندرت یافت می‌شود و «وابستگی دهانی» اصلاً وجود ندارد.

برای روشن کردن برخی از مسائل مطرح‌شده در این فصل، اجازه دهید یک دوره از یک درمان طولانی را نقل کنم. پس از جلسه‌ای نارضایت‌بخش در جمعه‌روزی که طی آن بیمار با اکراه پذیرفت ارتباطی واقعی بین او و تحلیلگرش شکل نمی‌گیرد زیرا در تمام طول جلسه مجبور است تحلیلگر را بی‌فایده جلوه دهد، در ترک اتاق دچار مشکلات زیادی شد. درست قبل از اینکه در باز شود گفت که حالش بسیار بد است و درخواست یک جلسۀ اضافی در هر زمانی از آخر هفته کرد تا این جلسه به او کمک کند حالش را بهبود بخشد.

مشکل البته این است که چگونه باید به این درخواست که بی‌شک یک درخواست برای ارضا شدن است پاسخ داد. باید اضافه کنم که این بیمار گاهی اوقات در آخر هفته جلسات اضافی دریافت می‌کرد. این جلسات همیشه، همان‌طور که طبیعتاً انتظار می‌رود، به او رضایت زیادی می‌داد و هر بار به‌طور قابل‌توجهی تنش او را کاهش می‌داد؛ با این حال، به‌ندرت در این جلسات اضافی کار تحلیلی واقعی ممکن بود.

بیایید فرض کنیم که این درخواست به‌عنوان یکی دیگر از «خواهش‌های» بیمار تعبیر و به همین دلیل رد شود؛ حتی اگر بیمار این تعبیر را بپذیرد، به دلیل اینکه بی‌دلیل تحلیلگر مهربان و صبور خود را اذیت کرده است، احساس خفت بیشتری خواهد داشت و بدبختی‌اش تشدید خواهد شد. اگر بیمار با این تعبیر مخالف باشد، تحلیلگر را نامهربان و سنگدل تجربه خواهد کرد و تنشی که در درمان است بیشتر می‌شود. بعید است چنانچه تحلیلگر وضعیت پیش آمده را به عنوان مقاومت یا انتقال مقداری پرخاشگری و نفرت مربوط به دوران کودکی تعبیر کند، وضعیت قابل تحمل‌تر شود.

از سوی دیگر، اگر تحلیلگر درخواست برای جلسه اضافی را بپذیرد و توجه نکند که باید این درخواست را به‌عنوان تکرار برخی ناکامی‌های اولیه که ناشی از حرص یا حسادت بوده یا منجر به حرص و حسادت شده، تعبیر کند یا خیر، خود را به یک اُبژۀ همه‌توان تبدیل و بیمار را مجبور به ایجاد یک رابطه اُکنوفیلیک می‌کند.

آنچه من در این مورد سعی کردم انجام دهم این بود که ابتدا پریشانی او را به رسمیت بشناسم و بپذیرم تا او احساس کند که من با او هستم و سپس اقرار کنم که فکر نمی‌کنم یک جلسه اضافی که توسط من اعطا شود به‌اندازۀ کافی قدرتمند باشد تا بتواند آنچه را که او انتظار دارد و شاید حتی در این لحظه به آن نیاز دارد ارائه دهد. علاوه بر این، این کار او را کوچک و ضعیف می‌کند حال‌آنکه تحلیلگرش بزرگ و قدرتمند می‌شود و این امری مطلوب نیست. طبق همۀ این دلایل درخواست پذیرفته نشد و بیمار ناراضی رفت.

من دو هدف را در پاسخ خود مد نظر داشتم. از یک سو، سعی کردم از رشد دادن روابط نامطلوبی جلوگیری کنم که در آن فردی توسط شخصی سخت‌گیر یا برتر که در موقعیت قدرت قرار دارد و بهتر می‌داند چه چیزی درست است، ناکام یا ناامید شود. نیز جلوگیری کنم از شکل‌گیری رابطه‌ای که در آن یکی ضعیف و نیازمند حمایت مهربانانه و دیگری یک قدرت مهربان و سخاوتمند است. هر دوی این روابط به تقویت نابرابری بین سوژه و اُبژۀ قدرتمندش منجر می‌شوند. از سوی دیگر، تلاش کردم رابطه‌ای را برقرار کنم که در آن نه من و نه بیمار همه‌توان نباشیم و هر دو محدودیت‌های خود را بپذیریم؛ به امید اینکه به این شیوه، یک همکاری سازنده بین دو فرد که از نظر اهمیت، اثرگذاری و قدرت به‌طور بنیادین متفاوت نیستند، شکل گیرد.

در اینجا باید اضافه کنم که در واقع بسیار کم پیش می‌آمد که بیمارم در شرایط اضطراری با من تماس بگیرد؛ شاید کمتر از یک بار در سال این اتفاق می‌افتاد. این بار او همان شب، بعد از ساعت ۸ شب، با من تماس گرفت. به‌سختی می‌توانست پشت تلفن صحبت کند. مدتی طولانی مردد بود و بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود اما در نهایت توانست بگوید که مجبور بود با من تماس بگیرد ... تا به من بگوید که نزدیک است زیر گریه بزند... فقط همین ... او چیزی از من نمی‌خواست، جلسۀ اضافی نمی‌خواست ... اما مجبور بود تماس بگیرد تا احساس خود را با من در میان بگذارد.

این دوره از درمان نشان می‌دهد که چگونه پاسخ تحلیلگر، فرآیندی را که در جهت «خواهشی» برای ارضا شدن (یعنی شکلی بالقوه مخرب) شروع شده بود، به شکلی خوش‌خیم‌تر (یعنی واپس‌روی برای تصدیق شدن) تبدیل کرد. این کار با اجتناب تحلیلگر از حتی شبیه بودن به فردی دانای کل و همه‌توان انجام شد. در عین حال، او تمایل خود را برای پذیرفتن نقش یک اُبژۀ اولیه که وظیفه اصلی‌اش شناختن و همراهی با بیمار است نشان داد.

اثر فوری این حادثه کاهش قابل‌توجهی در تنش بود. بیمار آخر هفته نسبتاً خوبی داشت و برای مدتی پس از آن قادر به برقراری ارتباط و همکاری بود. حتی می‌توانم بگویم که این حادثه، آغازگر یا تقویت‌کنندۀ تغییری در راستای بهتر شدن فضای تحلیلی بود و در این فضا امکان پیشرفت‌های قابل توجهی فراهم شد.

 

از شما سپاسگزاریم که تا پایان این ترجمۀ فارسی با ساتیا همراه بودید. پیشنهاد می‌کنیم چنان‌چه از نگاه بالینت در این مقاله بهرۀ کافی برده‌اید، به مقالۀ دیگری از او تحت عنوان خودشیفتگی اولیه و عشق اولیه که ترجمۀ کامل آن نیز در ساتیا منتشر شده نگاهی کنید. 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] Standing

[2] واژۀ philobatic  از دو کلمۀ philo به معنای دوست داشتن و batic که به حرکت و تغییر مربوط است تشکیل شده‌است. این کلمه در مجموع به معنای تمایل به جستجوی تجربه‌های جدید، تغییرات و محیط‌های ناآشنا است. در این مقاله این صفت درمورد افرادی به کار می‌رود که آرامش خود را در دوری از اُبژه می‌یابند [م]

[3] واژه ocnophilia از ریشه‌های یونانی تشکیل شده است. Ocnos به معنای تردید و Philia به معنای عشق و وابستگی است و معنای این کلمه را می‌توان وابستگی ناشی از ترس یا اضطراب دانست [م]

[4] Cravings

[5] Objectivity

[6] Acting Out

[7] وابستگی دهانی مفهومی نسبتاً جدید است. من نتوانستم هیچ اشاره‌ای به آن در آثار فروید پیدا کنم؛ بنابراین به نظر می‌رسد این مفهوم پسافرویدی و به احتمال زیاد، ساخته‌وپرداختۀ روان‌کاوان آمریکایی باشد. فکر می‌کنم پژوهشی در راستای کشف تاریخچۀ دقیق توسعۀ آن جالب خواهد بود. در اینجا مقداری اطلاعات که در این مورد وجود دارد را می‌آورم: «وابستگی» بدون صفت «دهانی» چند بار در کتاب فنیچل (۱۹۴۵) دیده می‌شود. اولین استفاده از «وابستگی دهانی» که من یافتم توسط ف. الکساندر در سال ۱۹۵۰ بود. با کمال تعجب، نتوانستم این اصطلاح را در نوشته‌های ملانی کلاین پیدا کنم؛ به نظر می‌رسد اولین اشاره به این اصطلاح از طرف مکتب او در کتاب جهت‌گیری‌های جدید در روانکاوی (۱۹۵۵) آمده باشد که مجموعه‌ای از مقالاتی است که به مناسبت هفتادسالگی کلاین در سال ۱۹۵۲ نوشته شده‌اند. در اینجا نیز صفت «دهانی» وجود نداشت اما واژۀ «وابستگی» به آنچه امروز وابستگی دهانی نامیده می‌شود، یعنی وابستگی کودک به مادرش، اشاره داشت. دو نویسنده‌ای که از این مفهوم استفاده کرده بودند، پائولا هیمن و جوآن ریوی‌یر بودند. از حدود سال ۱۹۵۲، واژۀ وابستگی و حتی وابستگی دهانی با فراوانی فزاینده‌ای در نوشته‌های وینیکات به کار رفته است اما ظاهراً قبل از آن تاریخ اثری از آن پیدا نیست.

[8] ocnophilia

[9] philobatism

[10] The need-satisfying object

[11] The average expectable environment

[12] Container

[13] Contained

[14] Good enough environment

[15] Medium

[16] Ordinary devoted mother

[17] Primary maternal preoccupation

[18] Holding function

[19] Facilitating environment

[20] Basic unit

[21] Protective shield

[22] Mediator of the environment

[23] Extra-uterine matrix

[24] Thrills and Regressions

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208