logo
بازگشت به صفحه قبل
مقالات تخصصی
خودشیفتگی اولیه و عشق اولیه نوشتۀ مایکل بالینت
عنوان انگلیسی: Primary Narcissism and Primary Love
نویسنده: مایکل بالینت
مترجم: یحیی صالح نیا
تخمین کلمه: 12001
تخمین زمان مطالعه: 60 دقیقه
۶ مرداد ۱۴۰۵
July 28, 2026
خودشیفتگی اولیه و عشق اولیه
مقالۀ زیر ترجمه‌ای است از مقالۀ Primary Narcissism and Primary Love نوشتۀ مایکل بالینت که یحیی صالح نیا آن را برای ساتیا به فارسی ترجمه کرده است. بالینت در این مقاله به بررسی تحول دیدگاه‌های فروید درباره نخستین رابطۀ نوزاد با جهان می‌پردازد و نشان می‌دهد که او در طول سال‌ها سه نظریۀ ظاهراً متناقض را هم‌زمان مطرح کرده است: عشق اولیه به ابژه (پستان مادر)، خودکام‌بخشی اولیه و خودشیفتگی اولیه. نویسنده با استناد به آثار مختلف فروید از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۳۹ نشان می‌دهد که فروید هیچ‌گاه نظریه‌های پیشین خود را کنار نگذاشت و حتی پس از معرفی مفهوم خودشیفتگی، همچنان بر وجود روابط ابژه‌ای اولیه تأکید داشت.

ترجمۀ متن کامل مقالۀ خودشیفتگی اولیه و عشق اولیه از مایکل بالینت

سه نظریۀ فروید

یک واقعیت جالب اما مطمعناً قابل‌تأیید این است که فروید برای سال‌های زیادی سه دیدگاه متعارض درباره ابتدایی‌ترین رابطه فرد با محیط خود داشت. نخستین دیدگاه‌ در کتاب «سه رساله درباره نظریۀ سکسوایته» منتشر شد و در تمام ویرایش‌های بعدی بدون تغییر باقی ماند. شایان ذکر است که این کتاب و «تعبیر رؤیا » تنها آثاری بودند که فروید در هر ویرایش جدیدشان آن‌ها را بازبینی و اصلاح می‌کرد تا تمام کشفیات تازه نسبت به ویرایش پیشین در آن‌ها گنجانده شوند و جالب اینکه این بخش در قسمت پایانی جستار سوم و پایانی آمده است، جستاری که عنوان فرعی آن Die  Objektfindung است؛ عبارتی آلمانی، کوتاه و دقیق که به ناچار به شکلی نه‌چندان روان به انگلیسی ترجمه شده است:

 The Finding ofan Object 

 که یعنی «یافتن ابژه». فروید در آنجا می‌نویسد:

    «در زمانی که نخستین نشانه‌های رضایت جنسی هنوز با تغذیه پیوند دارند، رانۀ جنسی،[1] ابژه‌ای جنسی[2] در بیرون از بدن نوزاد دارد که همان پستان مادر است. تنها به مرور زمان که کودک قادر می‌شود تا تصوری کامل از شخصی که عضو لذت بخش به او تعلق دارد را شکل دهد، این رانه از آن ابژه جدا می‌شود. به صورت کلی از این به بعد رانۀ جنسی خودکام‌بخش[3] می‌شود و تا زمانی که دوره نهفتگی تمام نشده باشد، رابطه اصلی مجددا بازیابی نمی‌شود. بنابراین دلایل خوبی وجود دارد که چرا مکیدن پستان مادر توسط کودک به نمونۀ اولیه‌ای از هرگونه رابطۀ عاشقانه‌ای تبدیل شده است. یافتن ابژه در واقع یافتن مجدد آن است.»[4]

مایلم تا دو نکته دربارۀ ترجمه انگلیسی که در کل ترجمه‌ای واقعاً خوب است مطرح کنم.

جملۀ پایانی که در زبان آلمانی از زیبایی ویژه‌ای برخوردار است: «Die Objektfindung ist eigentlich eine Wiederfindung»، در ترجمه انگلیسی شکلی کم‌رمق‌تر و ضعیف‌تری نسبت به متن اصلی قاطع وپرقدرت دارد. اگرچه ترجمه انگلیسی کاملاً نادرست نیست اما به نظر من ترجمه‌ای آزادتر و دقیق‌تر می‌تواند چنین باشد: «تمام کشف‌های ابژه در واقع کشف مجدد است». نکتۀ دوم مربوط به اصطلاح «anfänglichste Sexualbefriedigung» در نسخۀ فروید است که بار تأکیدی بسیار بیشتری نسبت به ترجمه انگلیسیِ درست اما کم‌اثر «the first beginnings of sexual satisfaction» دارد. شاید «نخستین رضایت جنسی ناب» ترجمه‌ای وفادارانه‌تر و دقیق‌تر باشد.

این بخش بدون تغییر باقی ماند اما در سال ۱۹۱۵ فروید یادداشتی به آن اضافه کرد که در آن به کشف روش جدیدی برای یافتن ابژه، یعنی خودشیفتگی[5] اشاره می‌کند. به‌راحتی می‌توان نشان داد که سال‌ها پس از معرفی مفهوم خودشیفتگی، فروید قصد نداشت مفهوم روابط ابژۀ اولیه[6] را  با خودشیفتگی اولیه جایگزین کند. 

برای اثبات این موضوع، مایلم دو بخش از نوشته‌های او در این سال‌ها را نقل کنم. یکی از آن‎ها از بیست‌ویکمین سخنرانی او در «مجموعه درسگفتار‌های مقدماتی» است که برای آخرین بار در سال‌های ۱۹۱۶-۱۹۱۷ ایراد شد و نخستین بار در سال ۱۹۱۷ منتشر گردید. فروید ابتدا اشاره می‌کند که برخی از مولفه‌های رانه‎های جنسی، مانند سادیسم[7]، اسکوپتوفیلیا[8] (لذت از نگاه کردن) و کنجکاوی از ابتدا ابژه‌ای دارند. در ادامه: «برخی دیگر که به‌طور مشخص با نواحی شهوت‌زای[9] خاصی در بدن مرتبط‌اند، تنها در ابتدا تا زمانی که هنوز وابسته به عملکردهای غیرجنسی‌ هستند ابژه دارند و هنگامی که از این عملکردهای غیرجنسی جدا می‌شوند، آن ابژه را رها می‌کنند.» فروید به‌ویژه به رانۀ مولفۀ دهانی[10] اشاره می‌کند و سپس بیان می‌کند: «میل دهانی همانند میل مقعدی[11] و سایر امیال شهوت‌زا از ابتدا خود‌کام بخش هستند. رشد بیشتر، به بیان کوتاه دو هدف دارد: اول، رهاکردن خودکام‌بخشی و واگذاری مجدد ابژه‌ای که در بدن کودک وجود دارد در ازای ابژه‌ای خارجی؛ دوم، ترکیب ابژه‌های مختلف امیال جداگانه و جایگزینی آن‌ها با یک ابژۀ واحد.»[12]

بخش دیگر از مقالۀ فروید در کتاب «فرهنگ اصطلاحات علم جنسی»[13] اثر م. مارکوزه[14] گرفته شده و شایان ذکر است که این بخش در فصلی با عنوان فرعی «فرآیند یافتن ابژه» قرار دارد.فروید در آنجا می‌نویسد: «در ابتدا، مولفۀ رانۀ دهانی با ارضای تمایل به تغذیه پیوند می‌یابد و ابژۀ آن، پستان مادر است. سپس این رانه از آن جدا شده و مستقل می‌شود و هم‌زمان خودکام بخشمی‌گردد، یعنی ابژه‌ای را در بدن کودک می‌یابد.»[15] این مقاله در سال ۱۹۲۲، درست پیش از کنگره برلین، آخرین کنگره‌ای که فروید در آن حضور داشت، نوشته شد، همان کنگره‎ای که او ضمن آن ایده‌های نوینی دربارۀ ساختار ذهن ارائه داد و این ایده‎ها، بعدها به شاخه‌ای از روان‎کاوی به نام روان‎شناسی خودتبدیل شد. بخشی که نقل شد نشان می‌دهد که فروید از ایدۀ رابطۀ ابژۀ اولیه دست نکشیده بود.

دو نظریۀ دیگر درباره ابتدایی‌ترین روابط فرد با محیطش برای نخستین بار در مقاله «مقدمه‌ای دربارۀ خودشیفتگی» در سال ۱۹۱۴ منتشر شدند اگرچه در سال‌های پیش از آن، نظریۀ قدیمی‌تر چندین پیش‌زمینه داشت.[16] در مقالۀ سال ۱۹۱۴ این نظریۀ قدیمی بدون هیچ پیش‎شرطی مطرح شده است. فروید در بخش اول آن مقاله می‌پرسد: «رابطۀ خودشیفتگی که اکنون درباره آن صحبت می‌کنیم با خودکام‎بخشی که به‎عنوان حالت ابتدایی لیبیدو[17] (انرژی جنسی روانی)توصیف کرده‌ایم، چیست؟» او این سؤال را چنین پاسخ می‌دهد: «می‌توانم اشاره کنم که ناچاریم فرض کنیم واحدی قابل‎مقایسه با ایگو[18] از ابتدا در فرد وجود ندارد. ایگو باید بوجود بیاید. با این حال، غریزه‌های خودکام‌بخشی از همان ابتدا حضور دارند؛ بنابراین باید چیزی، مانند یک فرآیند روانی جدید، به خودکام‌بخشی افزوده شود تا خودشیفتگی شکل بگیرد».[19]

از ارنست جونز[20]می‌آموزیم[21] که اولین بار فروید در جلسه‌ای در انجمن روان‎کاوی وین در تاریخ ۱۰ نوامبر ۱۹۰۹، اصطلاح خودشیفتگی را به معنایی که پیش‌تر ذکر شد به کار برد. او بیان کرد: «خودشیفتگی مرحلۀ میانیِ ضروری در گذار از خودکام‌بخشی به دگرجنس‎خواهی[22] است»، که کاملاً با بخشی از تحلیل شرِبر[23]  مطابقت دارد: «تحقیقات اخیر توجه ما را به مرحله‌ای در رشد لیبیدو جلب کرده که در مسیر گذار از خودکام‌بخشی به عشق ابژه رخ می‌دهد. این مرحله که تحت‎عنوان خودشیفتگی نام‌گذاری شده است، شاید بطور طبیعی مرحلۀ میانی بین خودکام‌بخشی و عشق ابژه باشد اما به نظر می‌رسد بسیاری از افراد به طور غیرعادی مدت طولانی‌تری در این وضعیت باقی می‌مانند و بسیاری از ویژگی‌های آن را به مراحل بعدی رشد خود منتقل می‌کنند.»[24] این بخش که در سال ۱۹۱۱ منتشر شد، سومین باری است که فروید اصطلاح خودشیفتگی را در نوشته‌های خود به کار برده است (دومین بار در مقاله‌ای درباره لئوناردو بوده). به زودی به نخستین باری که این اصطلاح استفاده شد نیز اشاره خواهیم کرد.

در اینجا دو نکته را مورد بررسی قرار خواهم داد. اول اینکه توصیف فروید در این دو بخش کاملاً صریح و روشن است. ابتدایی‌ترین شکل رابطۀ فرد با محیطش، خودکام‌بخشی است. پس از آن، مرحلۀ خودشیفتگی فرا می‌رسد که روابط ابژه‌[25] از دل آن رشد می‌کنند. بدیهی است که این روند توسعه، منجر به نوعی انتخاب ابژه‌ می‌شود که بعدها در مقالۀ «درباره خودشیفتگی» به عنوان انتخاب ابژۀ خودشیفته‌وار یا نارسیسیستیک توصیف شده است. این روندی جایگزین یا رشدی موازی با آن چیزی است که قبلاً در «سه رساله دربارۀ نظریۀ سکسوالیته» و سایر نوشته‌های مذکور توصیف شده است، روندی که با روابط ابژه اولیه آغاز شده و به انتخاب ابژه‌ای منجر می‌شود که فروید بعدها آن را «اتکایی یا آناکلتیک»[26]نامید.

نکتۀ دوم: در بخش‌هایی که همین‌اکنون نقل شد، فروید به‌طور قاطع بیان می‌کند که خودشیفتگی اساساً و ذاتاً یک پدیدۀ ثانویه است، یک «مرحله میانی». درواقع: «باید چیزی به خودکام‌بخشی اضافه شود، مانند یک فرآیند روانی جدید، تا خودشیفتگی شکل بگیرد». توجه کنید که این اظهار هیچ‎گونه شرطی ندارد.

این موضوع از این منظر بیشتر باعث شگفتی است که این نقل‌قول از دو پاراگرافی گرفته شده که بلافاصله بعد از بخشی قرار دارد که فروید برای نخستین بار از استعارۀ معروف آمیب[27] استفاده کرده است: «بدین ترتیب، ما مفهومی را در نظر می‌گیریم که بر اساس آن، ایگو نوعی تخصیص اولیۀ انرژی لیبیدویی[28] انجام می‎دهد که بخشی از این انرژی بعدها به ابژه‌های بیرونی منتقل می‌شود اما بخش عمده‌ای از آن همچنان در ایگو باقی می‌ماند و رابطه‌ای مشابه با ارتباط بدن مرکزی آمیب و زائده‌های موقتی‌اش، موسوم به پزودوپدیا[29]برقرار می‌کند، زائده‌هایی که برای تعامل و ارتباط با محیط پیرامون گسترش می‌یابند.»[30]

 

نکتۀ قابل توجه این است که مقالۀ «دربارۀ خودشیفتگی» که این نظریه را معرفی کرد، هیچ توصیف مختصر و روشنی از خودشیفتگی اولیه ارائه نمی‌دهد. با این حال، به‌خوبی مشخص است که خودشیفتگی اولیه تبدیل به نظریه‌ای استاندارد برای توضیح ابتدایی‌ترین رابطۀ فرد با محیطش شد و فروید در نوشته‌های بعدی خود بارها به آن اشاره کرد. نکتۀ جالب دیگر این است که این نظریه در طول بیست و پنج سال فعالیت علمی بعدی فروید هیچ تغییری نکرد. برای اثبات این موضوع، اجازه دهید دو نقل‌قول ارائه کنم. یکی از آن‌ها در الحاقیۀ نسخۀ سوم کتاب «سه رساله دربارۀ نظریۀ سکسوالیته»، ۱۹۱۵ آمده است: «خودشیفتگی یا لیبیدوی ایگو [31]مخزن عظیمی است که نیرو‌گذاری‌ ابژه‌ای از طریق آن امکان‏پذیر می‌گردد و سپس دوباره به آن(ایگو) بازگردانده می‌شوند. نیرو‌گذاری‌های لیبیدویی خودشیفته‌وار ایگو حالت اصلی و اولیه‌ای است که در دوران کودکی شکل می‌گیرد و تنها برون‌ریزی‌های بعدی لیبیدو آن‎ها را می‌پوشانند اما در اصل در پشت همۀ آن‌ها باقی می‌ماند.»[32]

قطعۀ دیگر از آخرین اثر ناتمام فروید، «طرح کلی روان‎کاوی» نوشته شده در سال‌های ۱۹۳۸-۱۹۳۹، برگرفته از فصل دوم با عنوان فرعی «نظریۀ رانه‌‎ها» است: «خیلی سخت است که بخواهیم دربارۀ رفتار لیبیدو در اید[33] و سوپرایگو[34] صحبت کنیم. تمام دانسته‌های ما دربارۀ آن (لیبیدو) مربوط به ایگو است که در ابتدا تمام میزان لیبیدوی در دسترس، در آن ذخیره می‌شود. ما این وضعیت را خودشیفتگی مطلق یا اولیه می‌نامیم. این وضعیت تا زمانی ادامه می‌یابد که ایگو نیرو‌گذاری لیبیدو بر روی بازنمایی‌های ابژه‌ها را آغاز می‌کند؛ یعنی تبدیل لیبیدوی خودشیفتگی به لیبیدوی ابژه‌ای. در طول زندگی، ایگو همچنان مخزن اصلی است، نیرو گذاری‌های لیبیدویی  از آن به سوی ابژه‌ها ارسال می‌شود و دوباره به آن بازگردانده می‌شود، همانند زائده‌های ساختگی (پزودوپدیا) بدن پروتوپلاسم. تنها زمانی که فرد کاملاً عاشق می‌شود، مقدار اصلی لیبیدو به ابژه منتقل می‌شود و ابژه تا حدی جایگزین ایگو می‌گردد.»[35] این توصیف که به زبان خود فروید ارائه شده، نسخۀ رسمی است که در مؤسسات روان‎کاوی سراسر جهان تدریس می‌شود.

تناقض‌های ذاتی

این سه نظریه که با اصطلاحات عشق ابژۀ اولیه، خودکام‌بخشی اولیه و خودشیفتگی اولیه تعریف می‌شوند، ظاهراً با یکدیگر در تناقض هستند. تا جایی که می‌دانم، فروید هرگز این تناقض را به‌صورت مکتوب مورد بحث قرار نداده است. برعکس، شواهدی که تا سال ۱۹۲۳ منتشر شده، نشان می‌دهند که او هر سه نظریه را هم‌زمان پذیرفته بود. تنها می‌توان فرض کرد که او این نظریه‌ها را متضاد یا ناهمساز نمی‌دانست.

قبل از پرداختن به این مسئلۀ پیچیده باید یادآور شویم که روان‎کاوی، به پیروی از فروید، از اصطلاح «خودشیفتگی» برای توصیف دو حالت مشابه اما نه کاملاً یکسان استفاده می‌کند. یکی از این حالات که فروید آن را خودشیفتگی اولیه یا مطلق می‌نامد، فرضیه است و نه مشاهدۀ بالینی و در آن، فرض بر این است که در ابتدا کل لیبیدو در ایگو یا اید ذخیره شده. حالت دیگر که معمولاً فقط «خودشیفتگی» نامیده می‌شود، اگرچه به درستی باید «خودشیفتگی ثانویه» نامیده شود، در بالین قابل‎مشاهده است. این حالت به وضعیتی اشاره دارد که در آن بخشی یا حتی بخشی بزرگ از لیبیدویی که پیش‌تر به ابژه‌های خارجی تخصیص یافته بود، از آن‎ها پس گرفته شده و اکنون به ایگو تخصیص می‌یابد و قطعاً نه به اید. این تمایز اهمیت بسیار زیادی در ادامه بحث خواهد داشت.

فروید، بدون اشاره به نیاز به حل تناقض‌های ذاتی فوق‌الذکر یا ضرورت حل‌وفصل آن‌ها، در «درسگفتار‌های مقدماتی روان‎کاوی» (۱۹۱۷) تلاش کرد تا سه نظریه را در قالبی هم‌بسته با هم یکی کند. او در بیست‌وششمین سخنرانی که عنوان فرعی آن «نظریه لیبیدو: خودشیفتگی» است می‌نویسد: «تاکنون فرصت کمی داشته‌ام در این سخنرانی‌ها تا دربارۀ طرح بنیادی‌ای صحبت کنم‌ که بر اساس آن جریان تکانۀ عشق در طول زندگی پایه‌ریزی می‌شود و اکنون هم نمی‌توانم آن را تکمیل کنم. فقط این نکته را انتخاب می‌کنم تا به شما بگویم: انتخاب ابژه، گامی که در توسعۀ لیبیدو پس از مرحلۀ خودشیفتگی رخ می‌دهد، می‌تواند بر اساس دو نوع پیش برود. این دو نوع عبارتند از: خودشیفتگی که در آن به جای خود ایگو، شخصی که تا حد امکان شبیه به آن (ایگو) باشد به عنوان ابژه پذیرفته می‌شود یا آناکلتیک[36] (این نام به وابستگی رانه‎های جنسی به رانه‌های حافظ بقا برای اولین ابژۀ آن‌ها، یعنی مادر شیرخوار، اشاره دارد) که در آن افرادی که به خاطر برآوردن نیازهای اولیه زندگی ارزشمند شده‌اند، توسط لیبیدو به عنوان ابژه انتخاب می‌شوند.»[37]

یک نقل‌قول دیگر از همان فصل نیز اضافه می‌کنیم: «بدین‌گونه به نظر می‌رسد که در جهت گیری لیبیدو، خودکام‌بخشی فعالیت جنسی مرحله خودشیفتگی باشد.»[38]

فروید در اینجا بدون شک نظریه‌ای به ظاهر جامع ارائه می‌دهد: ابتدایی‌ترین مرحله، خودشیفتگی اولیه است که از دل آن سایر سازمان‌های لیبیدویی به عنوان مراحل بعدی ایجاد می‌شوند و توسعه می‌یابند. با وجود سادگی و قابل‌قبول بودن این نظریه، تناقضات بنیادی ذکر شده در بالا را حل نمی‌کند و حتی مسائل جدیدی نیز به وجود می‌آورد. برای اثبات این نکته، می‌توانم به یک یادداشت حاشیه‌ای جالب اشاره کنم که فروید به فصل سوم کتاب «ایگو و اید» افزوده و اولین بار در سال ۱۹۲۳ منتشر کرده است؛ یعنی همان سالی که مقاله‌اش در دانشنامه منتشر شد و روی ماهیت اولیۀ عشق به ابژه دوباره تأیید کرد. زیرعنوان این فصل «ایگو و سوپرایگو» است و یادداشت حاشیه‌ای به بخش اول این فصل اشاره دارد. در اینجا فروید تغییراتی را توضیح می‌دهد که ممکن است در ایگو پس از اینکه اید (نه ایگو، همان‌طور که در نقل‌قول قبلی از «طرح کلی روان‎کاوی» آمده است) مجبور به رها کردن یکی از ابژه‌های عشقی خود می‌شود رخ می‌‎دهند. این تغییرات شامل درون‌فکنی[39] و همانند‌سازی[40] هستند: «اکنون که بین ایگو و اید تمایز قائل شده‌ایم، باید اید را به عنوان مخزن بزرگ لیبیدو بشناسیم که در مقاله مقدماتی من درباره خودشیفتگی ذکر شده است. لیبیدویی که به واسطه هویت‌یابی‌های شرح داده شده به ایگو منتقل می‌شود باعث شکل‌گیری «خودشیفتگی ثانویه» می‌گردد.»[41]

در فصل چهارم، فروید این ایده را به شکلی حتی روشن‌تر بازگو می‌کند: «در ابتدای امر تمام انرژی لیبیدویی در اید جمع می‌شود، درحالی‌که ایگو هنوز در حال شکل‌گیری است یا هنوز توانمند نیست. بخشی از این انرژی لیبیدویی توسط اید بر روی ابژه های جنسی نیروگذاری می‌شود و در این هنگام ایگو که اکنون قوی‌تر شده، تلاش می‌کند این انرژی لیبیدویی ابژه را به تصرف خود درآورد و خود را به عنوان ابژۀ عشق به اید تحمیل کند. بنابراین، خودشیفتگی ایگو، ثانویه است و از طریق بازپس‌گیری انرژی لیبیدویی از ابژه‌ها به دست می‌آید.»[42]

این دو بخش، به‌طور واضح هدفشان این است که با توجه به کشفیات جدید، وضعیتی نامشخص را روشن سازند. این هدف تا حدی محقق می‌شود و همان‌طور که بعداً خواهیم دید، تنها به صورت موقتی زیرا در عین حال مشکلات و تناقضات جدیدی نیز ایجاد می‌کند. همان‌طور که پیش از این و پس از کتاب «ایگو و اید» نیز بیان شده بود، ما درمی‌یابیم که مخزن اصلی انرژی لیبیدویی اید است و نه ایگو. علاوه بر این، نیروگذاری‌های لیبیدویی ایگو، به‌ویژه آن بخش‌هایی که تحت‌تأثیر درون‌فکنی و همانند‌سازی قرار گرفته‌اند، اگرچه ممکن است در اوایل زندگی اتفاق بیفتند، به‌طور قطعی به عنوان خودشیفتگی ثانویه دسته‌بندی می‌شوند. سؤال بعدی که بدیهی به نظر می‌رسد این است: آیا ایگو اصلاً خودشیفتگی اولیه دارد؟ نکتۀ شگفت‌انگیز این است که فروید این سؤال را مطرح نمی‌کند. پس جایگاه و نقش خودشیفتگی اولیه کجاست؟ و آیا این دو بخش می‌توانند با نسخه‌ای رایج‌تر مانند نقل‌قولی از کتاب «طرح کلی روان‎کاوی» که می‌گوید «همۀ آنچه درباره لیبیدو می‌دانیم مربوط به ایگو است که در آن ابتدا کل مقدار موجود لیبیدو ذخیره می‌شود، ما این حالت را خودشیفتگی مطلق یا اولیه می‌نامیم.»، تلفیق شوند؟

جیمز استراچی[43] در یادداشت ویراستاری‌اش بر کتاب «ایگو و اید» تحت عنوان «مخزن بزرگ لیبیدو» تلاش می‌کند این تناقض را حل کند.[44] او در این یادداشت احتمال می‌دهد که فروید بدون آنکه خود متوجه شود، از عبارت «مخزن بزرگ لیبیدو» در دو معنای متفاوت استفاده کرده است:

  • عملکردی مشابه مخزن ذخیره؛

  • عملکردی به‌عنوان منبع تأمین.

ظاهراً مورد اول به ایگو اشاره دارد و مورد دوم به اید. این فرضیه بسیار منطقی و سازگار با اندیشه‌های فروید است و اگر پذیرفته شود، تناقض یادشده را حل خواهد کرد. اما در واقع، فروید هرگز به این تفکیک فکر نکرده بود و هرچند این فرضیه اید را به عنوان منبع اولیه خودشیفتگی تعریف می‌کند اما همچنان مسئله آنچه را که خودشیفتگی اولیه بر آن متمرکز می‌شود بی‌پاسخ می‌گذارد. این نمی‌تواند ایگو باشد، چون در مراحل اولیه حتی سوال است که آیا ایگویی وجود دارد که انرژی به آن اختصاص داده شود و همچنین نمی‌تواند اید باشد، زیرا این فرضیه منبع تأمین و مخزن ذخیره را که استراچی به طور دقیق از هم جدا کرده بود، با هم ادغام می‌کند.

گزینه‌ی دیگر می‌تواند پذیرش گفتۀ هارتمن[45] باشد که: «… فروید، مانند دیگران، گاهی اوقات واژۀ «ایگو» را در بیش از یک معنا به کار می‌برد و همیشه هم در معنایی که بهترین تعریف برای آن بود، استفاده نمی‌کرد. گاهی اوقات … واژۀ «ایگو» به صورت مترادف با «خودِ فرد» یا «خود» به کار می‌رفت.»[46]

 در ادامه هارتمن پیشنهاد می‌‌کند که بین دو معنای «ایگو» تفاوت قائل شویم: یکی اشاره به عملکردها و نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی ایگو به عنوان یک سیستم دارد (در مقابل نیروگذاری‌های ‌انرژی لیبیدویی بر بخش‌های مختلف شخصیت) و دیگری به تقابل نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر خودِ فرد با نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر دیگران (ابژه‌ها) ا. اما اصطلاح «خودشیفتگی» برای هر دو نوع سرمایه‌گزاری‌های انرژی لیبیدویی، هم بر روی ایگو و هم خودِ فرد، به کار رفته است. این کاربرد خاص باعث شکل‌گیری فرمول‌بندی رایجی شده مبنی بر اینکه در آغاز زندگی تمام لیبیدو در ایگو جمع شده است و بخش‌هایی از آن بعدها برای نیروگذاری‌هایی‌ بر روی ابژها مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این صورت کاملاً واضح و مشخص است که فروید فکر می‌کرده نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر روی خودِ فرد پیش از نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر روی ابژه بوده چراکه فروید حداقل در آن زمان به چیزی مشابۀ ایگو در بدو تولد معتقد نبود. هارتمن چنین نتیجه می‌گیرد که این موضوع «به این معناست که برای تعریف خودشیفتگی، عنصر اساسی تمایز بین نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر خودِ فرد و در مقابل نسبت به ابژه‌ها است.»

به این پیشنهاد چند ایراد وارد است. نخست اینکه با مطرح کردن آن، مسئله را از اساس دور می‌زند و فرض مسئله را می‌پذیرد. واقعیت ناخوشایند این است که نظریۀ فعلی ما دربارۀ ذهن و نظریۀ خودشیفتگی اولیه، ما را به تناقض‌هایی ظاهراً حل‌ناشدنی می‌رساند. هارتمن تلاش می‌کند به جای آنکه بررسی کند کدام یک از این دو نظریه یا هر دوی آن‌ها دچار اشکال‌اند، با معرفی یک مفهوم موقتی وضعیت را نجات دهد. برای بررسی معنای مفهوم « نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی بر خودِ فرد» باید تعریف دقیقی از «خودِ فرد» ارائه کنیم. آیا منظور مجموع آگاه و نیمه‌آگاه است؟ آیا شامل کل ایگو و سوپرایگو می‌شود یا فقط بخش‌های آگاه این دو ساختار را دربرمی‌گیرد و در عین حال کاملاً اید را کنار می‌گذارد؟ یا اینکه اید را هم باید شامل شود؟ در این صورت باید پرسید چگونه چنین چیزی ممکن است چراکه هیچ‌کس دسترسی آگاهانه به اید ندارد و بنابراین دشوار است که بتوان آن را به عنوان «خود» احساس کرد. من فکر می‌کنم درست است اگر بگوییم «خودِ فرد» و «خود» مفاهیمی مبهم و نامشخص‌اند و مثل واژه‌های «شخصیت» و «کاراکتر»، این‌ها اصطلاحاتی نامشخص‌اند که در مواقع ضروری کاربرد دارند اما احتمالاً به عنوان راه‌حلی برای فرار از دشواری‌های نظری قابل‌قبول نیستند.

اگر اصطلاحات جدیدی که در ابتدا توسط هارتمن، کریس و لوونشتاین[47] پیشنهاد شده‌اند را بپذیریم، تعداد زیادی اما نه همۀ تناقضات داخلی در نظریه خودشیفتگی اولیه از بین می‌رود. با این حال دو سؤال باقی می‌ماند: نخست، آیا این تجدید نظرِ اصطلاحی، پیچیدگی‌های جدیدی را به وجود می‌آورد؟ و دوم، آیا فروید آن را می‌پذیرفت؟ پاسخ به هیچ‌کدام از این دو سؤال دشوار نیست. تعریف خودشیفتگی به‌عنوان نیروگذاری‌های انرژی لیبیدویی در «خود»، ما را مجبور می‌کند که علاوه بر شکل کلی خودشیفتگی، دسته‌های ویژه‌ای از خودشیفتگی اید، خودشیفتگی ایگو و خودشیفتگی سوپرایگو را نیز تفکیک کنیم که ممکن است هر یک از آنها در اشکال اولیه و ثانویه نیز وجود داشته باشند. بااین‌همه، این تقسیم‌بندیِ ظاهراً دقیق ممکن است در آینده مفید باشد (مشروط بر اینکه «خود» بتواند به اندازه کافی تعریف شود تا از ایگو، اید و سوپرایگو متمایز گردد) اما من پیش‌بینی می‌کنم که از این تقسیم‌بندی، پیچیدگی‌های نظری غیرضروری به وجود خواهد آمد.

این اصطلاح‌شناسی‌های جدید، شک و تردیدهای بالینی ما را دربارۀ ماهیت اولیه هر یک از این انواع جدید نیرو‌گذاری روانی خودشیفته‌وار برطرف نمی‌کند. مگر آنکه فرض کنیم که نه تنها آنگاله[48] بلکه بخش‌های مرتبطی از سوپرایگو نیز به‌صورت فیلوژنتیکی[49] از پیش‌ساخته شده‌اند و در غیر این صورت، همان‌طور که فروید در «ایگو و اید» توصیف کرده است، این نیروگذاری‌ها باید ثانویه باشد که از طریق درون‌فکنی ابژه‌هایی حاصل شده که در جریان رشد فردی این نیروگذاری‌های‌ روانی روی آن‌ها صورت گرفته است. اگر نتیجه‌گیری فروید را بپذیریم که ایگو به تدریج از طریق فرایند بلوغ شکل می‌گیرد، نیروگذاری روانی آن نیز باید تقریباً با همان سرعت رشد کند و نیروگذاری‌ روانی اولیه‌ای وجود ندارد. بنابراین، تنها حالت احتمالی نیروگذاری روانی اولیه می‌تواند خودشیفتگی اید باشد. همان‌طور که جیمز استراچی به‌راحتی تصور می‌کند، می‌توان اید را منبع یا حتی مخزن انرژی لیبیدویی دانست اما نه ابژۀ اصلی آن. لیبیدو همواره به صورتی در جریان یا روان (سیال) تصور شده است؛ به سختی می‌توان تصور کرد که منبع و هدف یک جریان یکسان باشند مگر آنکه جریان از منبع خود خارج شود، جهت خود را تغییر دهد و به جایی که از آن شروع شده بازگردد. اما این تصویر تنها با آنچه ما خودشیفتگی ثانویه می‌نامیم مطابقت دارد. به هر حال، منبعی بدون جریان خروجی باعث افزایش تنش می‌شود. شاید منظور فروید همین بوده است وقتی نوشته: «… در نهایت، ما باید برای اینکه بیمار نشویم شروع به دوست داشتن کنیم و اگر به‌خاطر ناکامی نتوانیم دوست بداریم، محکوم به بیمار شدن هستیم.»[50]

مسئلۀ تعریف توپولوژیکی بخشی از دستگاه روان که توسط خودشیفتگی اولیه فرضی مورد نیروگذاری روانی قرار می‌گیرد در تقابل با منبع و ماخذ تمام انرژی لیبیدویی(اید)، هرگز توسط فروید حل نشد و به نظر من، پیشنهاد هارتمن، کریس و لوونشتاین تنها آن را به کناری گذاشته و حل نکرده است. درست است که اگر دو بخش از کتاب «ایگو و اید» را با دو بخش نقل شده از «سه رساله» و «طرح کلی روان‎کاوی» مقایسه کنیم، باید بپذیریم که پیشنهاد هارتمن، کریس و لوونشتاین به نظر منطقی و معتبر می‌آید. از این دیدگاه، مطرح کردن «خود» پیشنهاد مفیدی است و به نظر می‌رسد این نظریۀ‌ به نسبت مرتب‌تری است. اما ما شک داریم که این کار عاید دیگری نیز برایمان داشته باشد. به طور مشخص، آیا می‌توانیم از آن برای پیش‌بینی‌های جدید بالینی استفاده کنیم یا به توضیح پدیده‌های بالینی شناخته‌شده که تاکنون توضیح‌پذیر نبوده‎‌اند کمکی کند؟ پاسخ به هر دو سؤال منفی است. علاوه بر این، معرفی مفهوم «خود» حتی تلاشی در جهت حل تناقض مهم که در بخش اول این مقاله به آن اشاره شد هم نمی‌کند. 

با وجود انتقاد شدید هارتمن، فروید هرگز نویسنده‌ای بی‌دقت نبود و او حتماً دلیلی داشته، چراکه هر زمان که صحبت از خودشیفتگی می‌کرده، از بازگشت انرژی روانی به ایگو نیز صحبت می‌کرده است. من با ادواردو وایس[51] موافقم که به شدت دربارۀ پذیرش پیشنهادهای جدید هارتمن، کریس و لوونشتاین توسط فروید تردید دارد.[52] باید پذیرفت که فروید هرگز تمایل نداشت نظریه‌پردازی وسواسی باشد اما قطعاً ناظر بالینی بی‌نقصی بود و من همواره متوجه شده‌ام که هر چه دقیق‌تر به توصیف‌های بالینی او نگاه کنیم، بیشتر تحت‌تأثیر صحت و عمق آن‌ها قرار می‌گیریم. بنابراین باور من این است که تناقض داخلی در نظریۀ خودشیفتگی اولیه نه به خاطر استفادۀ بی‌دقت یا ناتوانی از تعریف دقیق، بلکه به خاطر عدم تمایل فروید به کنار گذاشتن یا اصلاح مشاهدات بالینی به خاطر داشتن نظریه‌ای منظم بوده است. دلیل اینکه او همیشه هنگام صحبت دربارۀ خودشیفتگی به نیروگذاری روانی در ایگو برمی‌گشت، این بود که این همان چیزی است که می‌توان آن را مشاهده کرد. تمام چیزهای دیگر چه معقول و چه غلط صرفاً حدس و گمان هستند اما حقایق بالینی قابل‌مشاهده نیستند.[53]

تصویر مایکل بالینت

حقایق بالینی درباره خودشیفتگی

بیایید از فروید پیروی کنیم که در مقاله خود با عنوان «درباره خودشیفتگی» توصیه کرده که «افکار نظری یا فرضی، بنیاد علم نیستند که همه چیز بر آنها استوار باشد، آن بنیاد فقط مشاهده است. این افکار نه زیربنا بلکه بالاترین بخش کل ساختارند و می‌توان آنها را بدون آسیب زدن به ساختار، جایگزین کرد یا کنار گذاشت.»[54] بنابراین، بیایید مشاهدات بالینی را که فروید در مقاله ۱۹۱۴ خود بر اساس آنها وجود خودشیفتگی را مطرح کرده، بررسی کنیم. مدافعان این نظریه ابتدا مانند فروید خواهند گفت که مشاهدات بالینی نمی‌توانند وجود یا عدم وجود خودشیفتگی اولیه را ثابت یا رد کنند، زیرا این صرفاً یک نظریه است. سپس همانند فروید، مشاهدات بالینی‌ای را ارائه خواهند داد تا نظریه را قابل قبول کنند. هدف من در این بخش این است که نشان بدهم مشاهداتی که فروید و پس از او سایر نظریه‌پردازان بر اساس آنها فرضیه خودشیفتگی اولیه را مطرح کرده‌اند تنها وجود خودشیفتگی ثانویه را اثبات می‌کنند. نظریه خودشیفتگی اولیه را می‌توان به این مشاهدات پیوند داد اما از آنها نتیجه‌گیری نمی‌شود.

فروید در مقاله «درباره خودشیفتگی» پنج واقعیت بالینی را که بر اساس آنها نظریه خودشیفتگی‌اش را بنیان نهاده بود را برمی‌شمارد، اگرچه در واقع او در استدلال خود از هشت واقعیت استفاده کرده است. ابتدا به مطالعه اسکیزوفرنی[55] و همجنس‌گرایی اشاره می‌کند، سپس ادامه می‌دهد: «روش‌های دیگر … که ممکن است به ما شناخت بهتری از خودشیفتگی بدهند، مطالعه بیماری‌های ارگانیک، هیپوکندریا[56]، و زندگی جنسی شهوانی[57] است»[58] سه واقعیت بالینی دیگر که در اینجا ذکر نشده‌اند اما در استدلال فروید به کار رفته‌اند عبارت‌اند از: ۱. ارزش‌گذاری‌های اغراق‌آمیز روان‌پریشانه و طبیعی نسبت به خود و ابژه، ۲. خواب و ۳. مشاهدات کودکان خردسال و نوزادان. در مورد بیماری‌های ارگانیک یا هیپوکندریا، هیچ تردیدی نیست که با خودشیفتگی ثانویه سر و کار داریم، یعنی با لیبیدویی که از ابژه‌ها پس گرفته شده است، اما در مورد سایر مشاهدات بالینی چه می‌توان گفت؟

من با مشاهداتی درباره همجنس‌گرایی و زندگی جنسی هر دو جنس شروع می‌کنم. پس از اشاره به نظریه «یافتن ابژه» در سه رساله دربارۀ نظریۀ سکسوالیته، فروید ادامه می‌دهد: «هم‌زمان با این نوع از انتخاب ابژه که می‌توان آن را نوع «اتکایی» یا «دلبستگی» نامید، تحقیقات روان‎کاوی نوع دومی را نیز آشکار کرده‌اند که آماده کشف آن نبودیم. ما به ویژه در افرادی که رشد لیبیدویی‌شان دچار اختلال شده است، مانند منحرفان جنسی و همجنس‌گرایان، دریافته‌ایم که در انتخاب بعدی ابژه‌های عشق، نه مادرِ خود بلکه خودشان را به عنوان الگو قرارداده‌اند»، منظور او نوع خودشیفتگی انتخاب ابژه است. او پاراگراف را این‌گونه به پایان می‌رساند: «با این مشاهده، قوی‌ترین دلیل را داریم که ما را به پذیرش فرضیه خودشیفتگی سوق داده است».[59]

فروید در اینجا به کدام نوع از خودشیفتگی اشاره می‌کند؟ عبارتی که من به حالت ایتالیک نوشته‌ام نشان می‌دهد که منظور او خودشیفتگی ثانویه است. این برداشت با این فرض هم‌خوانی دارد که فروید هنگام توصیف نوع اتکایی به روندی اشاره می‌کند که می‌توان آن را طبیعی دانست، در حالی که هنگام شرح نوع خودشیفته، نمونه‌هایی به‌شدت آسیب‌شناختی را ذکر می‌کند. اگر بپذیریم خودشیفتگی اولیه مرحله‌ای در رشد طبیعی است، عجیب است که به نظر نمی‌رسد هیچ نوع طبیعی از آن منشأ بگیرد.

استدلال دیگری به سود این عقیده که نوع خودشیفته انتخاب ابژه وابسته به خودشیفتگی ثانویه است نه اولیه را می‌توان در بخش تاریخی یافت که فروید برای نخستین بار واژه «خودشیفتگی» را به چاپ رساند. این مورد در پاورقی است که در سال ۱۹۱۰ به سه مقاله افزوده: «… در همه مواردی که بررسی کرده‌ایم، این واقعیت را تأیید کرده‌ایم که همجنسگرایان آینده، در نخستین سال‌های کودکی خود، از مرحله‌ای کوتاه مدت اما با تثبیت بسیار شدید نسبت به یک زن (معمولاً مادرشان) عبور می‌کنند و پس از پشت سر گذاشتن این مرحله، خود را با یک زن همانندسازی کرده و خودشان را به‌عنوان ابژه جنسی برمی‌گزینند. به بیان دیگر، آنها از یک مبنای خودشیفته آغاز می‌کنند و به دنبال یک جوان می‌گردند که شبیه خودشان باشد و بتواند او را همان‌طور که مادرانشان آنها را دوست داشتند، دوست بدارد.»[60] این بیان، کاملاً صریح و قطعی است و علاوه بر این، بر پایه مشاهدات بالینی‌ بنا شده که هرکسی که همجنس‌گرایان را تحلیل کرده باشد، تأیید می‌کند. این قوی‌ترین استدلال ممکن برای اثبات ماهیت ثانویه نوع خودشیفته انتخاب ابژه به شمار می‌آید.

دسته دیگری از مشاهدات بالینی که فروید آنها را به‌طور صریح در فهرست خود ذکر نکرده اما به‌شکل گسترده‌ای برای اثبات وجود خودشیفتگی به کار برده، شامل همه انواع ارزش‌گذاری‌های غیرواقع‌بینانه می‌شود، از بزرگ‌منشی‌های روان‌پریشانه گرفته تا ارزش‌گذاری بیش از حد بر خود یا ابژه‌های عشق و حتی آرمان‌سازی[61]. 

در هر موردی که ارزش‌گذاری بیش از حد بر یک ابژه بیرونی انجام می‌شود، آشکار است که نخستین سرمایه‌گذاری لیبیدویی توسط لیبیدوی ابژه صورت می‌گیرد که ممکن است به‌طور ثانویه توسط لیبیدوی خودشیفته تقویت شود و این مسلماً به‌خودی‌خود هیچ استدلال مستقیمی به نفع خودشیفتگی اولیه نیست.استدلال به نفع ماهیت ثانویه خودشیفتگی در بزرگ‌منشی‌های روان‌پریشانه حتی قوی‌تر است. به همین ترتیب، به‌سادگی می‌توان نشان داد که شکل‌گیری «منِ آرمانی»[62] و در واقع هر نوع آرمان‌سازی، وابسته به خودشیفتگی ثانویه است.[63] هر آرمانی در ابتدا با درونی‌سازی چیزی شکل می‌گیرد که برگرفته و الگوبرداری‌شده از ابژه‌های بیرونی است که معمولاً چهره‌های والدینی هستند. باید بپذیریم که تنها ابژه‌های بیرونی مهم، یعنی آنهایی که به‌شدت سرمایه‌گذاری لیبیدویی شده‌اند، درونی‌سازی می‌شوند.

ارزش‌گذاریِ بیش از حد بر خود که در میان مردمان بدوی و کودکان مشاهده می‌شود، پیوندی نزدیک با آرمانی‌سازی دارد و در نظریه روان‎کاوی معمولاً «همه‌توانی»[64] نامیده می‌شود. گاها این اصطلاح به‌طور صریح با صفت‌هایی مانند «خیالی[65]» یا «توهمی[66]» تضعیف می‌شود، اما این معنا همواره و بدون استثنا در هر بار استفاده از اصطلاح «همه‌توانی» مفروض است. این امر به‌خودی‌خود نشان می‌دهد که این مشاهده بالینیِ به‌خوبی اثبات‌شده، ماهیتی ثانویه دارد، یعنی پس از تجربه ناکامی پدیدار می‌شود. اگر بزرگسالانی، یا حتی کودکانی که نگرش‌های همه‌توانانه از خود بروز می‌دهند، تحلیل شوند، همواره آشکار می‌شود که همه‌توانی تلاشی است نومیدانه برای دفاع از خود در برابر احساسِ خردکننده ناتوانی. تا آنجا که من اطلاع دارم، داده‌های مردم‌شناسانه درباره مردمان بدوی نیز با این تبیین سازگار است. از آنجا که دانش ما درباره همه‌توانیِ کودکان عمدتاً بر برون‌یابی[67] از داده‌های به‌دست‌آمده از بزرگسالان یا کودکان بزرگ‌تر استوار است، باور دارم که این داده‌ها را بدون شواهد تکمیلی نمی‌توان برای اثبات وجودِ خودشیفتگی اولیه به‌کار برد. این داده‌ها صرفاً گواهی بر وجودِ خودشیفتگی ثانویه‌اند.

پدیده بالینی بعدی که فروید برای اثبات وجود خودشیفتگی مطرح می‌کند، خواب است و جالب اینجاست او آن را در فهرست پیش‌تر نقل‌شده‌اش ذکر نکرده است. او به خواب احتمالاً به‌عنوان یک یادآوری یا ملاحظه ثانوی، در پایان بحث خود درباره تغییرات در توزیع لیبیدو در جریان بیماری‌های ارگانیک اشاره می‌کند. در آن‌جا می‌گوید: «در هر دو حالت، اگر هیچ چیز دیگری هم نباشد، ما نمونه‌هایی از تغییرات در توزیع لیبیدو داریم که پیامد تغییر در ایگو هستند.»[68] این توصیف بالینی بی‌نقص نشان می‌دهد که این حالات خودشیفتگی، ماهیتی ثانویه دارند.

خواب، چه از دیدگاه زیستی و چه از دیدگاه روان‌شناختی، بی‌تردید شماری از ویژگی‌های بسیار ابتدایی را نشان می‌دهد. از زمان انتشار کتاب تعبیر خواب، خواب همواره یکی از نمونه‌های پرارجاعِ پس‌روی[69] بوده است. بارها استدلال شده که خواب، به‌ویژه خواب عمیق و بی‌رویا، باید به‌عنوان یکی از نزدیک‌ترین حالت‌ها در فرد سالم به وضعیت فرضی خودشیفتگی اولیه در نظر گرفته شود، نمونه دیگر این حالت، وضعیت پیش تولد (زندگی جنینی) است. فروید، فرنزی[70] و بسیاری دیگر اشاره کرده‌اند که این دو حالت ویژگی‌های مشابه فراوانی دارند و در کنار هم، استدلالی بسیار چشمگیر را تشکیل می‌دهند.

گرچه هیچ‌کس نمی‌تواند ماهیت پس‌رونده‌ی خواب را انکار کند، باید پرسید نقطه تثبیتی که فرد در وضعیت خواب می‌کوشد به آن نزدیک شود چیست؟ خودشیفتگی اولیه یک پاسخ ممکن است. اما آیا این تنها امکان است؟ پاسخ من نقل‌قول از کتابی بسیار جالب و مهییج، اما متأسفانه مهجور و تقریباً فراموش‌شده است، نخستین بند فصلی با عنوان «آمیزش و خواب»به‌سببِ قیاسِ دامنه‌دار میان کشش‌هایی که در آمیزش و در خواب به تحقق می‌رسند، ما بارها و به‌تأکید بدان اشاره کرده‌ایم و اکنون نمی‌توانیم از بررسی دقیق‌تر این دو سازگاریِ زیست‌شناختیِ به‌غایت مهم شباهت‌ها و تفاوت‌هایشان شانه خالی کنیم. در کتاب مراحل رشد حسّ واقعیت، نخستین خوابِ نوزاد، که به‌واسطه جداسازیِ مراقبانه و قنداق گرمِ مادر یا پرستار فراهم می‌شود، به‌عنوان بازآفرینیِ حالت درون‌رحمی توصیف شده است. کودکی که وحشت‌زده، گریان و از تجربه آسیب‌زای زایمان لرزان شده است، به‌زودی در این وضعیتِ خواب‌آلود آرام می‌گیرد، وضعیتی که در او احساسی  از یک سو بر پایه واقعیت، و از سوی دیگر به‌شکل خیالی[71]، یعنی موهومی ایجاد می‌کند، گویی هیچ شوک عظیمی رخ نداده است. فروید در درس‌گفتارهای مقدماتی گفته است که «در حقیقت، انسان به‌طور کامل متولد نمی‌شود، او به معنای واقعی کلمه متولد نشده است، چرا که با رفتن شبانه به بستر، گویی نیمی از عمر خود را در رحمِ مادر می‌گذراند.»

به‌نظر می‌رسد که تجربه اُرگاسم در آمیزش، و به‌خواب‌رفتن، تنها زمانی حاصل می‌شود که حالتی از هماهنگی یا دست‌کم آرامش میان فرد و محیط برقرار شده باشد. یکی از شرایط این حالتِ آرامش، موفقیت محیط در محافظت از فرد در برابر هرگونه تحریک آزارنده­ی بیرونی و جلوگیری از ورود محرک‌هایی است که بی‌دلیل هیجان‌انگیز یا آشفته‌کننده‌ هستند. این نکته با این واقعیت بالینی هم‌خوانی دارد که یکی از نخستین علائم نارضایتی جنسی، بی‌خوابی است. بنابراین، نقطه‌ای که فرد خوابیده می‌کوشد در پس‌روی خود به آن نزدیک شود، به‌نظر می‌رسد نه خودشیفتگی اولیه، بلکه گونه‌ای حالت ابتداییِ آرامش با محیط باشد که در آن، به‌بیان امروزی، محیط «فرد را در بر می‌گیرد.[72]»

از ادبیات بسیار غنی درباره خواب، من به مارک کنزر[73] اشاره می‌کنم که مشاهداتش با موضوع مورد بحث بی ارتباط نیست. او می‌گوید: «به‌خواب‌رفتن یک بازگشتِ خودشیفتگیِ ساده نیست… فرد در وضعیت خواب در واقع به‌راستی تنها نیست، بلکه با ابژه‌های خوبِ درونی‌‌شده خود می‌خوابد. این موضوع در عادات خوابیدن افراد مشهود است، نیازهای جسمانی کودک به والدینش، نیاز بزرگسال به شریک جنسی، و نیاز نوروتیک به چراغ، اسباب‌بازی‌ها و آیین‌های خاص، به‌عنوان شرایط مقدماتی خواب.»[74] کنزر، فهرستی از آیین‌های درونی‌شده اضافی نزد بزرگسالان را ارائه می‌کند که شامل خوردن، نوشیدن، بلعیدن قرص‌ها و حمام‌کردن است و در میان کودکان: نیاز به شیر خوردن، تکان داده‌شدن، و شنیدن لالایی، و همچنین «پرده رؤیا»[75] که برترام لووین[76] مطرح کرده، به‌روشنی با شریک رویا برابر دانسته می‌شود. کنزر چنین جمع‌بندی می‌کند: «خواب دست‌کم پس از اوایل نوزادی، پدیده‌ای نیست که با  خودشیفتگی اولیه بلکه بیشتر با خودشیفتگی ثانویه درارتباط است، و شخص در وضعیت خواب، خواب خود را با یک ابژه درونی‌شده شریک می‌شود.»[77]

بنابراین خواب که در ابتدا به‌عنوان استدلالی بسیار قوی برای وجود خودشیفتگی اولیه به نظر می‌رسید، اکنون به استدلالی تا حدی مبهم تبدیل می‌شود. درسته که فرد هنگام به‌خواب‌رفتن از دنیای ابژه‌ها کناره‌گیری می‌کند و به ظاهر تنهاست و اگرچه این کناره‌گیری و تنهایی پیش از این به‌عنوان خودشیفتگی تفسیر می‌شد، اما بررسی‌های دقیق‌تر از این حکایت می‌کنند که هدف واقعی شخص خوابیده، فرار از فشارهای روابط عادی‌ و بازگشت به شکل ابتدایی‌تر و رضایت‌بخش‌تری از ارتباط با ابژه‌هایی است که علاقه‌مندی‌هایی مشابه با او داشته‌اند. نمونه‌ای از چنین ابژه‌هایی شامل تخت‌های راحت، بالش‌ها، خانه‌ها، اتاق‌ها، کتاب‌ها، گل‌ها، اسباب‌بازی‌ها و ابژه‌های انتقالی[78] هستند،[79] این‌ها نمایندگان یا نمادهایی از ابژه‌های درونی‌اند که خودشان از تماس‌های اولیه با محیط، تغذیه‌های رضایت‌بخش، پیچیدن‌های گرم و نرم، در آغوش گرفتن یا نوازش مادر، تکان دادن و لالایی ناشی می‌شوند. مشاهدات ذکر شده نشان می‌دهند که در وضعیت خواب فرد به این جهان واپس روی می‌کند، نه به خودشیفتگی اولیه که در آن محیطی برای ارتباط وجود ندارد.

اسکیزوفرنی و اختلالات مرتبط

یکی از آخرین مشاهدات بالینی که فروید برای توجیه معرفی مفهوم خودشیفتگی ارائه داد، واپس‌روی اسکیزوفرنیک بود. همه بر سر این موضوع توافق دارند که بیماران اسکیزوفرنیک علاقه‌شان را نسبت به دنیای بیرونی کنار می‌گذارند، حداقل چنین برداشتی از آنها وجود دارد. هنگام بحث درباره پویایی‌های واپس‌روی اسکیزوفرنیک، فروید معمولاً بحث خود را این‌گونه آغاز می‌کرد: «لیبیدویی که به‌دنبال تجربه ناکامی آزاد می‌شود، در خیال[80] به ابژه‌ها متصل نمی‌ماند، بلکه به سمت ایگو بازمی‌گردد.»[81] هر بار که فروید به مسئله اسکیزوفرنی نزدیک می‌شد این فرمول تکرار می‌شد. چند سال پس از معرفی مفهوم خودشیفتگی، جمله‌ای دیگر هم مطرح شد که اغلب همراه با جمله قبلی ذکر می‌شد. فروید در درسگفتارهای مقدماتی به نقاط تثبیتی[82] اشاره می‌کند که در نوروزهای مختلف به این نقاط واپس روی می‌شود و بیان می‌کند که در اسکیزوفرنی «احتمالاً به مرحله خودشیفتگی اولیه بازمی‌گردیم، مرحله‌ای که در نهایت منجر به زوال عقل زودرس[83] می‌شود.»[84] این یک بیان نظری است که البته با تمام تناقضات ذاتی نظریه خودشیفتگی اولیه همراه است. اما مشاهدات بالینی چه می‌گویند؟

درباره امکان بهبود اساسی بیماران اسکیزوفرنیک از طریق فن روان‎کاوی دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد، اما توافق عمومی بر این است که بهبودی این بیماران قابل دستیابی است، به شرطی که تکنیک‌های روان‎کاوی استاندارد به‌طور قابل توجهی اصلاح شده باشند تا برای درمان آن‌ها قابل اجرا باشند. به زبان نظری، این تجربه بالینی مستند به این معناست که: الف) این برداشت از بیماران اسکیزوفرنیک که بطور کامل از دنیای بیرونی دست برداشته‌اند  فقط تا حدی درست است، آن‌ها از دنیای روابط معمول و عادی کناره گرفته‌اند،[85] اما ب) آن‌ها قادر به برقراری نوع دیگری از رابطه هستند که تمام اصلاحات تکنیکی روان‎کاوی تلاش دارند این نوع رابطه را فراهم کنند.

قادر نیستم تا ادبیات بسیار غنی درمورد این موضوع را بررسی کنم، اما همین کافی است که بگوییم این نوع رابطه یا تکنیک، از روانکاو چیزی بسیار بیشتر از تکنیک استاندارد صرف را می‌طلبد. این به معنای آن نیست که روانکاو باید تمام نیازهای بیمار را فوراً و بدون قید و شرط برآورده کند، بلکه به این معناست که باید توانایی درک بیمار و کار کردن هماهنگ با او را به اثبات برساند.

این موضوع برای تمام بیمارانِ دچار واپس‌روی[86]، از جمله اسکیزوفرنیک‌ها، صدق می‌کند. به نظر می‌رسد که همه آن‌ها به حالات روانکاو بسیار حساس هستند و هر چقدر بیمار بیشتر دچار واپس‌روی باشد، حساسیت او نیز بیشتر می‌شود. آنچه را که بیمار نرمال یا نوروتیک معمولاً متوجه آن نمی‌شود، اغلب بیمار دچار واپس روی را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد یا به بیان دقیق‌تر، ناراحت می‌کند. برای جلوگیری از این اختلال، روانکاو باید کاملا «هماهنگ[87]» با بیمار باشد. تا زمانی که این هماهنگی حفظ شود، روند کار تحلیلی به‌صورت پیوسته و قابل مقایسه با رشد ثابت ادامه می‌یابد، اما اگر روانکاو نتواند «هماهنگ» باقی بماند، بیمار ممکن است واکنش اضطرابی، بروز علائم پرخاشگرانه پر سر و صدا، یا ناامیدی نشان دهد.

این «هماهنگی» یا «هماهنگ بودن» باید کل زندگی بیمار دچار واپس‌روی را فرا بگیرد، نه صرفاً رابطه‌اش با روانکاو. ماهیت وضعیت تحلیلی چنین است که این هماهنگی را فقط برای دوره‌های کوتاه‌مدت می‌توان حفظ کرد، روانکاو باید به‌صورت دوره‌ای از بیمار فاصله گرفته و وضعیت را «به‌طور عینی» مرور کند و شاید تفسیر دقیق و سنجیده‌ای ارائه دهد. به طور معمول، این بیماران فقط برای دوره‌های کوتاهی می‌توانند رابطه با یک ابژه واقعی خارجی را تحمل کنند، بنابراین این دوره‌ها باید برای کار تحلیلی محفوظ باقی بمانند. اگر محیط، یعنی زندگی روزمره، تقاضاهای زیادی از بیمار داشته باشد، بخش زیادی از لیبیدوی قابل استفاده‌ی او از بین خواهد رفت و برای تحلیل کافی باقی نخواهد ماند. از این رو، گاهی اوقات روانکاوان مسئول چنین بیمارانی تقاضاهای بیش از حدی دارند که محیط باید کاملاً با بیمار «همراهی» کند و او را «نگه دارد» تا بیمار بتواند تمام لیبیدوی باقی‌مانده‌اش را در یک رابطه‌ی درمانی‌ ابژه‌ای و مشخص‌تر با روانکاو متمرکز کند.

زمانی که اهمیت این شرایط درک شود، می‌توان فهمید چرا بسیاری از گزارش‌های درمان بیماران اسکیزوفرنی با جملات غم‌انگیزی مانند این‌ها به پایان می‌رسد: «در این نقطه به دلیل شرایط خارجی مجبور به توقف درمان شد» یا «متأسفانه خانواده‌ها دخالت کردند و درمان باید قطع می‌شد.»

یکی از جنبه‌های نظری این وضعیت «هماهنگی» «مادرِ اسکیزوفرنوژنیک» است که نمی‌تواند در حالت هماهنگی با کودک خود باشد. یک روانپزشک با تجربه و دانا می‌نویسد: «این مادران فرزندان خود را که به اسکیزوفرنی مبتلا می‌شوند، نه تنها به شکل افراطی بلکه به‌صورت مشروط دوست دارند. شرط محبت آن‌ها چیزی است که کودک اسکیزوفرنیک نمی‌تواند آن را برآورده کند... این مادران تنها پوسته بیرونی طبیعی کودکان را می‌دیدند و نسبت به آنچه در درون آن‌ها می‌گذرد بی‌تفاوت بودند.»[88]توصیف بالینی بسیار جالبی از اهمیت این محیط هماهنگ برای درمان بیماران اسکیزوفرنیک در کتابی از استنتون و شوارتز[89] آمده است که به‌طرز قانع‌کننده‌ای نشان می‌دهد هرگونه ناهماهنگی در محیط، یعنی بین اعضای مختلف کادر درمان که با درمان بیمار سروکار دارند، منجر به وخامت وضعیت بیمار می‌شود.

بنابراین به نظر می‌رسد که مشاهده‌ی بالینیِ پذیرفته‌شده‌ی کناره‌گیری بیماران اسکیزوفرنیک را نمی‌توان به عنوان شاهدی بر وجود حالت خودشیفتگی اولیه به کار برد. در واقع درست‌تر است که بگوییم اسکیزوفرنیک نسبت به محیط خود رابطه‌ای بسیار نزدیک‌تر و وابستگی به نسبت بیشتری دارد تا فرد به اصطلاح طبیعی یا نوروتیک. اگرچه درست است که مشاهده‌ی سطحی رفتار او چنین پیوند نزدیک و وابستگی شدید‌ی را آشکار نمی‌کند بلکه برعکس، این برداشت را ایجاد می‌کند که او کناره‌گیری کرده و هیچ تماسی ندارد. از این نظر، واپس‌روی اسکیزوفرنیک می‌تواند معادل مرحله‌ی نوزادی یا جنینی باشد که در آن نیز همین وضعیت دقیقاً دیده می‌شود: ظاهری بیرونی از استقلال خودشیفته‌وار، ناآگاهی از دنیای بیرون، تماس‌های گذرا و به نظر بی‌اهمیت با ابژه‌های جزئی، که تحقیقات مدرن[90] مانند پژوهش‌های اسپیتز درباره‌ی تأثیر محرومیت‌های زودهنگام، نشان داده‌اند که این‌ها تنها پوششی نازک بر وابستگی شدید و نیاز بسیار شدید به هماهنگی است.

پس از بحث درباره تناقضات عجیب رفتار اسکیزوفرنیک‌ها نسبت به محیطشان، باید اضافه کنم که این تنها نمونه‌ای اغراق‌شده از نگرش‌هایی است که به طور کلی در افراد خودشیفته دیده می‌شود. اگرچه توجه آنها به «ایگو» یا به تعبیر هارتمن «خودشان» متمرکز است و ظاهراً عشق کمی برای دیگران دارند، اما به هیچ وجه آدم‌های امن یا مستقلی نیستند، همچنین نمی‌توان آنها را ثابت‌قدم، خوددار یا خودکفا توصیف کرد. معمولاً به هر گونه  قصور و کوتاهی محیط در رفتار با خودشان به نحوی که انتظار دارند، بسیار حساس‌اند، به راحتی آزرده‌خاطر و رنجیده می‌شوند و این آزردگی‌ها برای مدت طولانی باقی می‌مانند.

افراد خودشیفته به ندرت قادرند به‌تنهایی زندگی کنند. معمولاً آنها بهمراه جفت‌های جداشده خود زندگی می‌کنند، همانند زوج‌های مشهوری مثل «فاوست و مفیستوفلس»[91]، «دون کیشوت و سانچو پانزا»[92]، و «دون ژوان و لپورلو»[93]. در همه این موارد که بارها در ادبیات تحلیلی از اتو رانک[94] تا هلن دویچ[95] به آنها اشاره شده است، شریک بی‌زرق و برق و غیرخودشیفته که قادر به عشق ورزیدن به ابژه است، در واقع فردی است که فارغ از خطرات زندگی روزمره، می‌تواند با آنها مقابله کند، شریکی که بدون کمک و مراقبت او، فرد خودشیفته با ظاهری مستقل و جذاب، به‌طور رقت‌باری نابود خواهد شد. در زندگی واقعی، اغلب این شریک بی‌زرق و برق مادر خود قهرمان خودشیفته است.

به این نتیجه رسیده‌ایم که مردان و زنان واقعاً خودشیفته در حقیقت نقش بازی می‌کنند. آنها به‌شدت به محیط خود وابسته هستند، خودشیفتگی‌شان تنها در صورتی حفظ می‌شود که محیط‌شان مایل باشد یا بتوان آن را وادار کرد که از آنها مراقبت کند. این موضوع به‌طور کلی درمورد بزرگ‌ترین دیکتاتورها گرفته تا فقیرترین کاتاتونیک‌ها[96] صدق می‌کند.

یکی از بهترین موقعیت‌ها برای مشاهده‌ی تغییرات سریع بین روابط موضوعی بزرگسالانه، خودشیفتگی، و سپس بازگشت به نوعی رابطه‌ی ابتدایی‌تر، تحلیل افرادی است که به الکل اعتیاد دارند، به‌ویژه کسانی که به‌صورت دوره‌ای مصرف می‌کنند. روابط موضوعی این افراد معمولاً شدید اما شکننده و ناپایدار است. در نتیجه این افراد به‌راحتی تعادل خود را از دست می‌دهند، و شایع‌ترین علت آن تعارض منافع بین خودشان و یکی از ابژه‌های مهم عشقی‌شان است. این برخورد به‌سرعت برایشان آن‌قدر شدید به نظر می‌رسد که احساس می‌کنند کاملاً ناتوان از رفع وضعیت هستند، سپس عملاً همه‌ی لیبیدوی ابژه‌ای خود را پس می‌گیرند. هیچ‌کس دیگر برایشان اهمیتی ندارد، تنها خودشیفتگی‌شان باقی می‌ماند. از یک سو، خود را مرکز همه توجهات، چه دوستانه و چه خصمانه، احساس می‌کنند و از سوی دیگر، کاملاً درمانده و رها شده‌اند.

معمولاً افراد در همین وضعیت شروع به نوشیدن می‌کنند، البته ممکن است عوامل دیگری هم باعث شروع مصرف بشوند. هرچه باشد، اولین تأثیر مستی به طور معمول ایجاد احساسی است که گویی همه چیز بین آن‌ها و محیط‌شان خوب و هماهنگ است. بر اساس تجربه من، اشتیاق به این احساس هماهنگی، مهم‌ترین علت اعتیاد به الکل یا به طور کلی هر نوع اعتیادی است. در این مرحله، فرآیندهای ثانویه‌ای آغاز می‌شوند که این هماهنگی را تهدید می‌کنند و فرد الکلی ناامیدتر شده و بیشتر و بیشتر می‌نوشد تا این هماهنگی را حفظ کرده یا دست‌کم بخشی از آن را نجات دهد.

یکی از ویژگی‌های بسیار مهم این حالت هماهنگی که فرد مست را احاطه کرده، این است که در این دنیا هیچ‌کس به عنوان ابژه عشق یا نفرت وجود ندارد، مخصوصا هیچ فرد یا ابژه‌یِ درخواست کننده‌ای. این هماهنگی تنها تا زمانی حفظ می‌شود که فرد مست بتواند تمام چیزها و کسانی را که ممکن است از او خواسته‌ای داشته باشند را کنار بگذارد. بسیاری از افرادی که بصورت دوره‌ای مست می‌کنند، یا خود را در خانه حبس می‌کنند و تنها می‌نوشند یا از دنیای آشنای ابژه‌های خود و مردم فرار می‌کنند و به محیطی می‌روند که قبلاً با آن‌ها هیچ تماسی نداشته‌اند، جایی که از آن‌ها هیچ توقعی وجود ندارد، به‌ویژه هیچ تعهد لیبیدویی پایداری. نمایش قابل توجهی از این دو دنیا، دنیای عادی با تعهدات لیبیدویی پایدار و دنیای مستی با نیروگذاری‌های گذرا، در فیلم «چراغ‌های شهر» اثر چارلی چاپلین به تصویر کشیده شده است. افراد در این دنیای تازه تنها تا زمانی تحمل می‌شوند که همدل و دوستانه باشند، کوچک‌ترین انتقاد یا تعارض منافعی واکنش‌های شدید فرد مست را به دنبال دارد، زیرا او به شدت نیازمند حفظ هماهنگی با دنیای ساخته شده توسط الکل است.

خلاصه این بخش (بخش چهارم) چنین است: برخلاف انتظارهای نظری، افراد اسکیزوفرنیک حتی در عمیق‌ترین مراحل واپس‌روی‌شان هم قادرند به محیط خود پاسخ دهند و بنابراین مناسب درمان روانکاوانه هستند. اما این پاسخ‌دهی شکننده و ناپایدار است، زیرا آن‌ها نیاز شدیدی به ایجاد روابط هماهنگ با محیط دارند. این مسئله نشان می‌دهد که کناره‌گیری خودشیفته‌وار آن‌ها، نوعی واکنش ثانویه است که پس از تجربه ناکامی به وجود می‌آید. سایر حالات مورد بررسی در این بخش مانند اعتیاد به الکل و اختلالات شدید یا حالات خودشیفته،  تصویر مشابهی ارائه می‌دهند: نیاز بنیادین به هماهنگی با محیط، احساس ناکامی به دلیل خواسته‌های سخت‌گیرانه شریک یا به‌ویژه روانکاو، و در نهایت عقب‌نشینی به سمت خودشیفتگی ثانویه.

مراحل پیش از تولد[97] و  اوایل تولد

بعد از مرور واقعیت‌های بالینی که فروید برای اثبات مفهوم خودشیفتگی به کار برد، به این نتیجه می‌رسیم که به جز دو مورد، همه موارد نمونه‌های واضحی از خودشیفتگی ثانویه بوده‌اند. تنها دو پدیده یافت شد که نمی‌توانستند صرفاً بر اساس خودشیفتگی ثانویه توضیح داده شوند: حالات واپس‌روی در اسکیزوفرنی و خواب عمیق بدون رویا. با این حال، حتی در این موارد نیز مشخص شد که نقطه تثبیت یا هدف واپس‌روی، لزوماً خودشیفتگی اولیه نیست، بلکه نوع بسیار ابتدایی‌ای از رابطه است که در آن محیطی احتمالاً نامتمایز با شدت زیادی مورد نیروگذاری روانی قرار گرفته است.

با این حال نباید فراموش کنیم که این دشواری پیش‌تر توسط فروید، به عنوان یک روانپزشک، به درستی پیش‌بینی شده بود. او در سال ۱۹۱۴ اظهار کرده بود: «… خودشیفتگی اولیه کودکان که ما آن را فرض کرده‌ایم و به عنوان یکی از اصول نظریه‌های لیبیدویی ما مطرح است، کمتر از طریق مشاهده مستقیم قابل فهم است و بیشتر باید از طریق استنتاج‌های غیرمستقیم تأیید شود.»[98] فروید به عنوان نظریه‌پرداز، با خوش‌بینی به تدوین نظریه‌هایش ادامه می‌دهد، اما او به عنوان بالینگر در این زمینه حداقل محتاط و شاید حتی دچار شک و تردید بود.

در این بخش، فروید درباره خودشیفتگی اولیه کودکان صحبت می‌کند، در حالی که نظریه روان‎کاوی رایج ما را ملزم می‌کند تا خودشیفتگی اولیه را در مرحله پیش از تولد در نظر بگیریم. این تمایل به عقب‌انداختن فرض‌ها به مراحل بسیار ابتدایی‌تر، در نظریه روان‎کاوی نسبتاً رایج است. اگر یک فرضیه با مشاهدات بالینی سازگار نباشد، به جای رد کردن آن به عنوان فرضی ناپایدار یا دست‌کم بازنگری در آن، آن فرض به مراحل پیشین‌تری از رشد نسبت داده می‌شود، مراحلی آن‌قدر ابتدایی که فراتر از دسترس هرگونه مشاهده بالینی قرار دارند.

من عمدتاً به ایده‌های گرین‌اکر[99] در این زمینه می‌پردازم، زیرا او یک مرجع شناخته‌شده در این حوزه است و به‌طور گسترده درباره این موضوع نوشته.[100] برای ساده‌سازی، این ایده‌ها را به سه گروه تقسیم کرده‌ام: ۱. آن‌هایی که مربوط به زندگی جنینی هستند، ۲. آن‌هایی که مربوط به تغییرات ناشی از تولد می‌شوند، و ۳. آن‌هایی که مربوط به نخستین مرحله زندگی پس از تولد هستند.

گرین‌اکر می‌گوید: «از دیدگاه زیستی، خودشیفتگی می‌تواند به‌عنوان مولفه لیبیدویی رشد تعریف شود.»[101] او سپس در پیروی از فروید، بیان می‌کند: «خودشیفتگی در تمام طول زندگی وجود دارد... لیبیدوی خودشیفته در واقع در هر جایی که جرقه‌ای از زندگی باشد یافت می‌شود»[102]، یا دقیق‌تر اینکه، «در جنین، خودشیفتگی به ساده‌ترین شکل خود کاهش می‌یابد و تقریباً یا بصورت کامل فاقد هرگونه محتوای روانی است.»[103]

گفته‌های گرین‌اکر قابل قبول و کلیت آن‌ها منطقی به نظر می‌رسد، اما این گفته‌ها مبتنی بر فرضیاتی است که نمی‌توان آن‌ها را با مشاهده اثبات یا رد کرد. او و بسیاری از روانکاوان معتقدند که این گونه اظهارنظرها، تعمیم‌های قابل قبول از مشاهدات بالینی و زیستی مختلف‌اند، اگرچه بدون شک خود او نیز قبول دارد که ما تنها دیدگاه‌ها و ایده‌های مبهمی داریم و هیچ داده محکم و موثقی درباره توزیع لیبیدو در زندگی داخل رحمی، «ابعاد لیبیدینال رشد» یا «خودشیفتگی کاملاً عاری از محتوای روانی» نداریم. می‌دانم که استفاده از عبارات جداگانه و خارج از متن برای یک نویسنده کمی ناعادلانه است، اما معتقدم که به‌کارگیری چنین عبارت‌هایی بدون بیان صریح این موضوع که این‌ها صرفا گمانه‌زنی‌اند و ادعای توصیف یافته‌های بالینی را ندارند برای خواننده منصفانه نیست.

گرین‌اکر در کتابش شرحی دقیق و گویا از تصاویری ارائه می‌دهد که افراد برای بیان احساسات یا شاید «خاطرات» خود از تولد به کار می‌برند؛ تصاویری که ممکن است به‌عنوان نمونه احساس شوند مانند «یک پل میان دو حالت وجود…کیاسما (یک نقطه تقاطع)[104]… یک وقفه یا شکاف[105]… نوعی خاموشی که بسیار شبیه به مرگ است»[106] و مواردی مشابه.

گرین‌اکر چنین نتیجه‌گیری می‌کند که تجربیات تولد احتمالاً شامل تمامی این تصاویر ذهنی به عنوان عوامل بیش تعیین‌کننده می‌باشند، اما مهم‌ترین ویژگی آن ممکن است تغییر ناگهانی ولی موفقیت‌آمیز از یک شکل زندگی به شکل دیگر باشد. او می‌نویسد: «فکر می‌کنم اختلالی که در سیستم کلی لیبیدوی خودشیفته جنینی هنگام تولد رخ می‌دهد همین است، یعنی گذر از وابستگی تقریباً کامل در زندگی داخل رحم به مراحل اولیه فردیت، حداقل به وابستگی نسبی در خارج از بدن مادر به جای وابستگی کامل در داخل آن».[107]

او مجددا گفته‌ فروید را تکرار می‌کند که تجربیات زمان تولد به نظر می‌رسد الگوهای اضطرابی افراد را سازماندهی می‌کند و اضافه می‌کند: «گرچه شکل‌گیری الگوهای اضطرابی به عنوان محافظی در برابر خطر عمل می‌کند، سازمان خودشیفتگی وسیله‌ای برای حمله مثبت و نیروی محرکه‌ای تهاجمی ایجاد می‌کند.»[108]

تمام این توصیفات را می‌توان با کمی دقت و تأمل به عنوان نشانه‌هایی از حالت خودشیفتگی اولیه تفسیر کرد، و گرین‌اکر نیز همین برداشت را دارد. اما به عقیده من، این توصیفات را می‌توان بدون نیاز به تفسیرهای پیچیده، به عنوان دلایل محکمتری برای فرض تعامل اولیه و شدید میان جنین- نوزاد و محیط اطرافش دانست. تولد به معنای قطع ناگهانی رابطه‌ای رضایت بخش با محیطی است که فاقد شی مشخصی است و بیشتر شبیه به یک اقیانوس بی‌ساختار است.

قصد دارم تاکید کنم که تمامی توصیفات بالینی گرین‌اکر که به تأثیرات رویدادهای پس از تولد می‌پردازند را می‌توان به عنوان شواهدی مبنی بر ثانویه بودن خودشیفتگی تلقی نمود، به عنوان پیامد ناکامی در مواجهه با محیط. برای روشن شدن این نکته، بخشی از مقاله او تحت عنوان «الگوهای پیش تناسلی» را نقل می‌کنم: «بازگشت به پرسش افزایش خودشیفتگی اولیه ناشی از تحریک مکرر و بیش‌ازحد نوزاد در مراحل نخستین، چنین افزایشی در خودشیفتگی نخستین به معنای طولانی‌تر شدن و شدت یافتن تمایل به همانندسازی‌های اولیه است که پیش‌تر نیز به آن اشاره شد، و همینطور همراه با تضعیف حس در حال رشد واقعیت و علاوه‌براین افزایش توانایی بدن برای پاسخ‌دهی و ثبت محرک‌ها.»[109]

اوایل نوزادی معمولاً به‌عنوان مرحله‌ای نامتمایز توصیف می‌شود که در آن هنوز مرز مشخصی بین فرد و محیط وجود ندارد. توصیف دیگری که به‌طور موازی مطرح می‌شود، اوایل نوزادی را مرحله‌ای از خودشیفتگی اولیه و همانندسازی اولیه می‌داند که اغلب به‌عنوان جنبه عملکردی خودشیفتگی اولیه تعریف می‌شود. اما باید تأکید کنم، مشروط بر اینکه واژه «همانندسازی» همان معنای رایج خود را داشته باشد، پذیرفتن هم‌زمان این دو حالت با یکدیگر تناقض منطقی دارد. همان‌طور که قبلاً اشاره شد، فروید به این نکته کاملاً آگاه بود و در فصل سوم کتاب «ایگو و اید» به آن پرداخته است. هر نوع همانندسازی به معنای تغییر در «ایگو» تحت تأثیر یک شیء خارجی یا بخشی از محیط است که پیش‌تر به شدت مورد نیروگذاری قرار گرفته است. حتی  بیشترین همانندسازی‌ اولیه نیز با چیزی بیرون از فرد صورت می‌گیرد و برای اینکه تغییر در «ایگو» بر اساس الگویی خارجی صورت بگیرد، آن الگو باید برای فرد اهمیت زیادی داشته باشد. بنابراین استدلال من این است که همانندسازی اولیه وجود ندارد؛ زیرا تمامی همانندسازی‌ها به‌طور ذاتی ثانویه‌اند و متکی به نیروگذاری بر شیء یا محیط هستند. در نتیجه، خودشیفتگی اولیه و همانندسازی اولیه نمی‌توانند هم‌زمان وجود داشته باشند، اگر که آنها اصلاً وجود داشته باشند.

استدلال‌ رایج دیگر درباره خودشیفتگی اولیه این است که نوزاد در روزهای نخست زندگی‌اش از دنیای بیرون آگاهی ندارد. از آنجا که برای او دنیای بیرونی‌ وجود ندارد که بتواند روی آن نیرو‌گذاری کند، باید فرض کنیم که او در حالت خودشیفتگی اولیه به سر می‌برد. اگر این استدلال با حقایق مشاهده شده در تناقض باشد، معمولاً تقلیل پیدا می‌کنند، مثلاً نوزاد یا به خواب می‌رود و بنابراین از تأثیر جهان دور است، یا اگر بیدار باشد، فرض می‌شود، مانند آنچه دکتر دبلیو. هوفر بیان کرده، که محیط- مادر به حمایت از خودشیفتگی اولیه کودک کمک می‌کنند و بنابراین هنوز «ایگو» شکل نگرفته و هیچ درکی از خطر، اضطراب یا دفاع وجود ندارد… بنابراین، آنچه لازم است، وجود عاملی است که وضعیت خودشیفتگی اولیه را حفظ کند، عاملی معادل کیفیت‌های حمایتی مادر، پیش از تولد.[110]

دکتر هوفر در همان مقاله اشاره می‌کند که ممکن است فروید در شکل‌گیری نظریه‌هایش درباره وضعیت‌های اولیه تحت تأثیر روش‌های مراقبت از نوزادان در زمان خود، مانند قنداق کردن قرار گرفته باشد. به گفته هوفر، پارچه‌های قنداق مانند «پوسته‌ای خودشیفته‌وار برای ایگوی در حال رشد» عمل می‌کنند، زیرا نوزادان را از تحریکات محیطی محافظت می‌کنند و در نتیجه ممکن است شکل‌گیری ارتباط با ابژه آن‌ها به تعویق بیفتد. او می‌گوید: «با برداشتن پارچه‌های قنداق، خودشیفتگی اولیه نوزاد نیز به خطر می‌افتد، البته نه به صورت واقعی، بلکه صرفا برای ناظری که شروع به مشاهده ارتباطات موضوعی کرده که خودشیفتگی اولیه را تحت‌تاثیر قرار داده است». همچنین او اضافه می‌کند: «تعجب می‌کنم آیا ما آنچه را که به عنوان پیشرفت در علم روان‎کاوی می‌دانیم، در واقع صرفاً تطبیق نظریه‌هایمان با شرایط جاری (یعنی عادات مراقبت از نوزادان) نیست.»[111]

تمام این استدلال‌ها تقریباً چیزی بیش از یک دور باطل نیستند. در ابتدا چنین فرض می‌شود که حالت خودشیفتگی اولیه‌ای وجود دارد و برای حفظ این فرض، به‌طور هم‌زمان موارد زیر نیز فرض می‌شود: (الف) محیط- مادر باید نوزاد را «نگه دارد» تا حالت خودشیفتگی اولیه حفظ شود. (ب) کودک نباید از هرگونه تغییری در این «نگهداری» آگاه شود و (ج)  مشاهده هرگونه رابطه با محیط یا هر نوع واکنش به تغییر در «نگهداری» (مثل نبود قنداق) باید به عنوان امری نادرست نادیده گرفته شود، در غیر این صورت کل ساختار نظری فرو می‌پاشد.

فکر می‌کنم پذیرش این ایده که از همان ابتدا رابطه‌ای ابتدایی با محیط وجود دارد و نوزاد می‌تواند تغییرات قابل توجه در آن را درک و به آن پاسخ دهد، بسیار ساده‌تر باشد. این موضوع، با توجه به استدلال هوفر، به این معناست که نظریه خودشیفتگی اولیه عمدتاً مبتنی بر تجربیاتی است که از نوزادانی به دست آمده که به‌طور نادرست و با قنداق‌بندی محکم، برنامه‌ریزی سخت‌گیرانه در تغذیه و روش‌های مشابه مراقبت شده‌اند و در نتیجه مجبور شده‌اند در مرحله‌ای بسیار زودتر از موعد، خودشیفتگی ثانویه را توسعه دهند که عمدتاً به دلیل روابط به‌شدت مختل‌شده با محیط‌شان بوده است.

عشق اولیه

فرضیه خودشیفتگی اولیه، اگرچه نظریه‌ای منظم و منطقی به ما ارائه میکند اما ما را در تناقض‌ها و ابهام‌های حل نشدنی گرفتار کرده است. در ملاحظات نظری، می‌توانیم به‌راحتی منبع لیبیدو را اید معرفی کنیم، اما تاکنون ناممکن بوده که «مخزن بزرگ لیبیدو» یا نقطه تثبیت خودشیفتگی اولیه را به‌صورت مکانی مشخص کنیم. توصیفات مختلف فروید متناقض و ناسازگارند، و پیشنهادات جدید هارتمن، کریس، لوونشتاین و جیمز استراچی هرچند برخی مسائل را حل کرده‌اند، مشکلات جدیدی نیز به وجود آورده‌اند. تناقض حل‌ناشدنی دیگر مربوط به ترتیب زمانی است: روابط‌ موضوعی اولیه، خودکام‌بخشی اولیه و خودشیفتگی اولیه، هریک به نوبه خود و بصورت یکسان و با قاطعیت توسط فروید به‌عنوان نخستین و ابتدایی‌ترین شکل رابطه فرد با محیطش توصیف شده‌اند.

در چنین مخمصه‌ای، نظریه تحلیلی به قرار دادن عملکردهای اولیه در زمان‌های دورتر متوسل شد. در حالی که فروید از خودشیفتگی اولیه کودکان صحبت می‌کرد، نظریه‌های مدرن لازم دانستند که خودشیفتگی اولیه را به جنین نسبت دهند. من تلاش کردم نشان بدهم که حاصل این تلاش چیزی جز یک «نظریه چمدانی»[112] نیست، یعنی در آن فقط همان چیزی را می‌یابی که خودت از قبل در آن گذاشته‌ای.

در طول چهل و پنج سالی که از معرفی مفهوم خودشیفتگی می‌گذرد، هیچ مشاهده‌ بالینی جدیدی ارائه نشده که وجود یا پذیرش خودشیفتگی اولیه را اثبات کند، این یک واقعیت تاریخی بسیار تامل‌برانگیز است. در حالی که ادبیات مربوط به خودشیفتگی اولیه محدود و عمدتاً تکرار همان گفته‌ها و پیشنهاداتی است که فروید مطرح کرده، ادبیات مربوط به خودشیفتگی ثانویه بسیار گسترده و مبتنی بر مشاهدات بالینی دقیقی است.

یک نظریه‌ی خوب باید حداقل چند ویژگی زیر را داشته باشد:

1. باید عاری از تناقض‌های ذاتی باشد. نظریه خودشیفتگی اولیه از ابتدا در این زمینه نقص داشت و تلاش‌های مکرر برای رفع آن بی‌نتیجه مانده است.

2. باید ساختاری زیباشناختی ارائه دهد که به یکپارچگی مشاهدات پراکنده کمک کند تا هر کدام بهتر قابل درک باشند. نظریه خودشیفتگی اولیه در این زمینه نیز موفق عمل نکرده است.

3.  بر اساس نظریه باید بتوان پیش‌بینی کرد، نتیجه گرفت یا استنتاج‌هایی کرد که قابلیت تأیید یا رد شدن داشته باشند. نظریه خودشیفتگی اولیه تنها به حدس و گمان‌های نظری بیشتری منجر شد که یا فراتر از امکان تأیید بودند یا در یک مورد مشخص (عدم دسترسی اسکیزوفرن‌ها به درمان روان‎کاوی) نادرست از آب درآمدند.

پیشنهاد جایگزین من دو بخش دارد. نخست، به نظرم هیچ دلیلی برای پافشاری بر نظریه خودشیفتگی اولیه که خود متناقض و بی‌ثمر بوده است، وجود ندارد. دوم، برای ساختن نظریه‌ای جدید که جایگزین خودشیفتگی اولیه گردد تجربیات بالینی با بیماران باید مورد استفاده قرار بگیرند و بتوان آن را از طریق مشاهده مستقیم، اثبات یا رد کرد. کسانی که با نوشته‌های من آشنا هستند، حدس می‌زنند که پیشنهاد من نظریه‌ای است درباره رابطه اولیه با محیط: به طور خلاصه، عشق اولیه.

برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم، لازم می‌دانم روشن کنم که نام‌گذاری نظریه‌ام به «عشق اولیه» به معنای این نیست که من معتقدم سادیسم[113] و نفرت جایگاهی در زندگی انسان ندارند یا اهمیتشان ناچیز است. برعکس، معتقدم این‌ها پدیده‌هایی ثانویه‌ و ناشی از ناکامی‌های اجتناب‌ناپذیر هستند. هدف همه تلاش‌های انسانی برقراری یا شاید بازسازی یک هماهنگی همه‌جانبه با محیط است تا بتوان در آرامش عشق ورزید. اگرچه سادیسم و نفرت با این خواسته ناسازگارند، پرخاشگری و حتی خشونت ممکن است در مراحل پیش از رسیدن به آن هماهنگی مطلوب مورد استفاده قرار گیرند و حتی لذت‌بخش باشند، اما نه در خود حالت هماهنگی. این‌ها دلایل اصلی هستند که مرا بر آن داشتند نظریه‌ام را «عشق اولیه» بنامم. پس از آن، هر نام‌گذاری مشروع و قابل قبول است.

اگر بخواهم به‌طور خلاصه این نظریه را که حاصل سال‌ها تجربه بالینی است، ارائه دهم، باید بگویم که نخستین بیان‌های اولیه آن را در سال ۱۹۳۲ گزارش کرده‌ام و اکنون آن را به شکل قطعی و قاطع بیان می‌کنم، به‌ویژه که اخیراً به تفصیل درباره‌اش بحث شده است.[114]

 

بر اساس نظریه خودشیفتگی اولیه، فرد هنگام تولد ارتباط کمی یا هیچ نوع ارتباطی با محیط خود ندارد. در این جهان تنها یک شیء وجود دارد، خود، ایگو یا اید، بسته به مورد، و تمام لیبیدو در یکی یا هر سه‌تا‌ی آن‌ها متمرکز است. با واقعیت‌های زیستی شروع کنیم، می‌دانیم که وابستگی جنین به محیط بسیار شدید است، بطور مشخص بیشتر از نوزادان یا بزرگسالان. بنابراین بمنظور سلامت و رشد منظم او ضروری است که محیط همواره تا حد امکان به نیازهای جنین نزدیک باشد. اختلاف‌های زیاد ما بین نیاز و ارضاء، پیامدهای شدیدی به دنبال خواهد داشت و حتی ممکن است جان او را به خطر بی‌اندازد.

اگر این وضعیت زیستی را به عنوان الگویی برای توزیع لیبیدو در دوران جنینی در نظر بگیریم، باید فرض کنیم که نیرو‌گذاری جنین بر محیطش بسیار شدید است، بسیار بیشتر از کودک یا بزرگسال. با این حال، این محیط احتمالاً نامتمایز است، از یک سو، هنوز ابژه مشخصی در آن وجود ندارد و از سوی دیگر، ساختار چندانی نیز ندارد، به‌خصوص مرزهای مشخص و روشنی نسبت به فرد ندارد. محیط و فرد به صورت متقابل در هم نفوذ کرده‌اند و در یک «آمیختگی هماهنگ» با هم وجود دارند. نمونه برجسته‌ای از این نفوذ هماهنگ، ماهی‌های اعماق دریا هستند که از کهن‌ترین و شناخته‌شده‌ترین نمادها به شمار می‌روند. پرسیدن این که آب در آبشش‌ها یا دهان ماهی بخشی از دریا است یا بخشی از ماهی، پرسشی بی‌فایده است. همین موضوع دقیقاً درباره جنین نیز صدق می‌کند. جنین، مایع آمنیوتیک و جفت، یک سیستم پیچیده و درهم‌تنیده از جنین و محیط (مادر) را تشکیل می‌دهند که بررسی‌های بافت‌شناسی و فیزیولوژیکی آن از دشوارترین مسائل پزشکی محسوب می‌شود. شایان ذکر است که رابطه ما با هوای اطرافمان نیز الگوی مشابهی دارد. این عنصر محیطی باید وجود داشته باشد و تا زمانی که به اندازه کافی نیازهای ما را برآورده کند، وجودش بدیهی انگاشته می‌شود و آن را به عنوان ابژه‌ای جدا از خود نمی‌پنداریم. برای مثال، اگر در زندگی بزرگسالی تأمین هوای مورد نیاز مختل شود، این محیط به ظاهر بدون نیرو‌گذاری اهمیت فراوانی می‌یابد و نیرو‌گذاری واقعی و نهان آن آشکار می‌شود.

بر اساس نظریه من، فرد هنگام تولد در وضعیتی از ارتباط عمیق و نزدیک با محیط خود به دنیا می‌آید، هم از نظر زیستی و هم از نظر لیبیدو. پیش از تولد، خود و محیط به شکلی هماهنگ در هم آمیخته‌اند و در واقع آنها در یکدیگر نفوذکرده‌اند. در این مرحله، همان‌طور که گفته شد، هنوز ابژه‌ مشخصی وجود ندارد و تنها مواد یا فضاهای نامحدود دیده می‌شوند. تولد ضربه بزرگی است که این تعادل را به هم می‌زند، زیرا محیط را به طور بنیادین تغییر می‌دهد و در شرایط تهدید جدی مرگ، فرد را مجبور به سازگاری جدیدی می‌کند. این روند باعث شروع یا حداقل تسریع جدایی فرد از محیط می‌شود. ابژه‌ها، از جمله «ایگو»، از این «ادغام» اولیه و از بین رفتن هماهنگی فضای نامحدود شکل می‌گیرند. این ابژه‌ها برعکس مواد سازگار اولیه، مرزها و شکل‌های مشخص و واضحی دارند که باید به رسمیت شناخته شده و محترم شمرده شوند. لیبیدو دیگر به صورت جریانی یکنواخت از اید به محیط نیست، بلکه تحت تأثیر ظهور ابژه‌ها، تمرکز‌ها و رقیق شدن هایی در جریان آن دیده می‌شود. هرجا که رابطه در حال شکل‌گیری با بخشی از محیط یا ابژه با هماهنگی اولیه تضاد و ناراحتی بوجود آورد، لیبیدو ممکن است به ایگو بازگردد - این رشد شاید به عنوان پیامدی از سازگاری جدیدی باشد که به اجبار تحمیل شده- تا حس یگانگی و وحدت دوران پیش از تولد را مجددا بازیابی کند. این بخش از لیبیدو که قطعاً خودشیفته است، نسبت به نیرو‌گذاری‌های اولیه پیش از تولد ثانویه محسوب می‌شود. بنابراین، نیرو‌گذاری‌های لیبیدویی در دوران نوزادی به سه دسته تقسیم می‌شوند: اول، باقیمانده‌های نیرو‌گذاری‌های پیش از تولد که به ابژه‌های نو ظهور  منتقل می‌شوند؛ دوم، باقیمانده‌هایی از نیرو‌گذاری‌های پیش از تولد که به عنوان تسکین‌دهنده‌های ثانویه در برابر ناکامی به ایگو بازگردانده می‌شوند، یعنی نیروگذاری‌های خودشیفته و خودکام‌بخش؛ و سوم، نیروگذاری‌های مجددی که از خودشیفتگی ثانویه ایگو ناشی می‌شوند. 

در ابتدا بیشتر ابژه‌ها ممکن است بی‌تفاوت یا حتی ناامیدکننده باشند، اما برخی از آن‌ها به منابعی برای رضایت تبدیل می‌شوند. درصورتی که مراقبت از نوزاد بیش از حد ناکافی یا فاقد حساسیت نباشد، بخش‌هایی از محیط جدید ممکن است توسط قسمتی از نیرو‌گذاری‌های اولیه محیط اصلی مورد سرمایه گذاری قرار بگیرند و به ابژه‌های اولیه تبدیل شوند، رابطه فرد با این ابژه‌ها و مشتقات آن‌ها در زندگی بعدی همواره متفاوت خواهد بود، یعنی این نوع روابط در مقایسه با سایر روابط دیگر از ماهیت ابتدایی‌تری برخوردارند. این ابژه‌های اولیه در ابتدا و پیش از همه، مادرِ فرد است و به طور قابل توجهی، در بسیاری از افراد، اکثر چهار «عنصر» طبیعی که نمادهای مادر بسیار کهن به شمار می‌آیند نیز جزو این ابژه‌های اولیه محسوب می‌شوند: آب، زمین، هوا و کمتر از آنها، آتش.

احتمال زیادی وجود دارد که در مراحل ابتدایی زندگی پس از تولد، نهایت ظرفیت نوزاد در حال رشد صرفا محدود به حفظ رابطه‌ای ابتدایی و انحصاری با یک نفر باشد. همان‌طور که در بخش چهارم اشاره شد، این وضعیت احتمالاً همان نقطه‌ای است که در اسکیزوفرنی[115] به آن واپس‌روی می‌شود. سال‌ها تصور می‌کردم تنها یک نوع از این رابطه ابتدایی دونفره وجود دارد که آن را «اکنوفیلیک»[116] نامیده‌ام. در این نوع رابطه، ابژه به عنوان تکیه‌گاهی حیاتی و بسیار مهم تجربه می‌شود و هر تهدیدی برای جدایی از این ابژه اضطراب شدیدی ایجاد می‌کند و رایج‌ترین پاسخ دفاعی، چنگ زدن و چسبیدن به آن است. از سوی دیگر، اهمیت این ابژه بقدری زیاد است که هیچگونه نگرانی یا ملاحظه‌ای نسبت به آن وجود ندارد، ابژه نباید هیچگونه علاقه دیگری داشته باشد بلکه صرفاً باید حضور داشته باشد و در واقع، بدیهی و مسلم انگاشته می‌شود. پیامدهای چنین رابطه‌ای با ابژه عبارت‌اند از: (الف) ارزش‌گذاری بیش از حد نسبت به ابژه، که‌الزاما ناشی از نیرو‌گذاری بیش از اندازه لیبیدوی خودشیفته نیست؛ (ب) ممانعت نسبی از رشد و ارتقاء مهارت‌های شخصی که ممکن است باعث استقلال فرد از ابژه‌های خود بشود. 

طی ده سال گذشته، من نوع دومی از رابطه اولیه با ابژه‌ها یا شاید دقیق‌تر با محیط را کشف کرده‌ام که برای آن اصطلاح «فیلوباتیسم»[117] را پیشنهاد داده‌ام. در این نوع رابطه، ابژه‌ها به عنوان مواردی بی‌تفاوت یا حتی فریبنده و غیرقابل اعتماد دیده می‌شوند که بهتر است از آن‌ها اجتناب شود. برای رسیدن به این هدف، فرد باید برخی مهارت‌های شخصی (ایگو) را پرورش دهد تا آزادی حرکت و هماهنگی خود را با پهناهای فاقد ابژه مانند کوه‌ها، بیابان‌ها، دریا، هوا و تمامی آنچه که  به ابژه‌های بلقوه اولیه تعلق دارد را حفظ یا بازیابی کند، اما همزمان ممکن است روابط فرد با ابژه‌ها به بن‌بست برسد.

 اگر این نظریه درست باشد، باید انتظار داشته باشیم که در هر درمان روان‎کاوی که به مرحله‌ای از واپس‌روی فراتر از حد مشخصی برسد، با هر سه نوع رابطه با ابژه مواجه شویم: درهم آمیختگی هماهنگ و ابتدایی، نوع «اکنوفیلیک» حاکی از وابستگی شدید به ابژه و نوع «فیلوباتیک» که ترجیح به پهنا‌های فاقد ابژه دارد. در واقع، من نظریه خودم را برعکس این مسیر شکل دادم، از طریق مشاهدات بالینی‌ام در فضای تحلیل، این سه نوع رابطه را با خودم و بصورت کلی در ارتباط با محیط اطراف مشخص کردم و سپس نظریه‌ام را بر اساس این مشاهدات بنا نهادم.

به باور من، تمامی اشکال خودشیفتگی، ثانویه‌اند و به ابتدایی‌ترین روابط یعنی همان درهم‌آمیختگی هماهنگ بازمی‌گردند. دلیل بدیهی ثانویه بودنِ خودشیفتگی، همواره اختلالی است که میان فرد و محیطش رخ می‌دهد، این اختلال باعث ایجاد ناکامی می‌شود و در نتیجه فرد شروع می‌کند به تفکیک آنچه که تا پیش از این به عنوان درهم‌آمیزی هماهنگ بین خود و محیط تجربه می‌شد و بخشی از انرژی روانی خود را از محیط پس می‌گیرد و آن را بر ایگوی در حال رشد خود سرمایه‌گذاری می‌کند.

عشق بزرگ‌سالی

در کتاب «درباره خودشیفتگی» فروید چنین نوشته: «هدف و خشنودی در انتخاب ابژه خودشیفته این است که دوست داشته شود».[118] این بدون شک یک مشاهده بالینی دقیق و مهم است، اما از دیدگاه نظری کمی ناسازگار به نظر می‌رسد. انتخاب ابژه خودشیفته به این معناست که فرد، خودش یا کسی که بازنمایی‌کننده یا مشتق از خودش است را به عنوان ابژه عشق انتخاب می‌کند، اما از نظریه خودشیفتگی نمی‌توان چنین نتیجه گرفت که او لزوماً بخواهد توسط دیگران دوست داشته شود. برعکس، چون او انرژی روانی یا همان لیبیدوی خود را از جهان خارج برداشته، یا هنوز آن را بر روی ابژه‌های خارجی نیروگذاری نکرده است و تنها خودش یا شخص بازنمایی‌کننده او  برایش اهمیت دارد، انتظار می‌رود که باقی محیط اطراف او نسبت به او تا حدی بی‌تفاوت باشند. آشکار است که این مورد یکی دیگر از تناقضات بنیادین در نظریه خودشیفتگی اولیه است.

تمامی منابع بالینی درباره خودشیفتگی ثانویه همین تصویر را نشان می‌دهند: مشاهداتی دقیق و به‌راحتی قابل تأیید که به سختی با چارچوب سخت‌گیرانه خودشیفتگی اولیه هم‌خوانی دارند. برای مثال، آنی ریچ[119] می‌گوید که ابژه‌ها در سطح جنسی پیش تناسلی[120] به طور خودخواهانه‌ای برای ارضای شخصی مورد استفاده قرار‌ می‌گیرند و هنوز علایق آنها نمی‌تواند مورد توجه قرار بگیرد و اینکه آیا این رفتار را به عنوان تثبیتی در سطوح پیش تناسلی تعریف کنیم یا به عنوان رابطه با ابژه یا خودشیفتگی، صرفا مسأله‌ای اصطلاح شناسی است». او اضافه می‌کند: «در این سطوح اولیه، نگرش‌های منفعلانه بیشتر از تلاش‌های فعال برای دست‌یابی به ابژه دیده می‌شود.»[121]

فکر می‌کنم تردید جدی وجود دارد که بتوان ارتباط منطقی‌ای میان خواسته‌ی دوست داشته شدن به صورت منفعل، استفاده‌ی خودخواهانه از ابژه‌ها، ناتوانی در توجه کردن به علایق آن‌ها، غالب بودن نگرش‌های منفعلانه و انتظار کشیدن نسبت به تلاش فعال برای کسب ارضا، و نظریه‌ی خودشیفتگی اولیه که ادعا می‌کند تمام لیبیدو یا در ایگو متمرکز است یا در اید، یافت.

همچنین، متوجه نمی‌شویم که چطور برای نظریه‌ی ما تفاوتی نمی‌کند که این مشاهدات بالینی را به عنوان تثبیتی در سطوح پیش‌تناسلی، روابط با ابژه، یا خودشیفتگی توصیف کنیم و چرا همه‌ی این‌ها صرفا یک مسئله‌ی اصطلاح‌شناسی است. به جای این عبارت آخر، من مجددا تکرار می‌کنم که تمام این سردرگمی‌ها نتیجه‌ی طبیعی به‌کارگیری یک «نظریه چمدان»درباره‌ی خودشیفتگی اولیه است.

تمام این مشاهدات با نظریه عشق اولیه کاملا هماهنگ هستند و در واقع در چارچوب این نظریه می‌توان آن‌ها را پیش‌بینی‌ کرد و به عنوان شواهدی برای تأیید آن در نظر گرفت. نگرش‌های منفعلانه و نیاز به دوست داشته شدن، بخش جدانشدنی رابطه با ابژه اولیه به شمار می‌آیند، همان‌طور که شکل خودخواهانه‌ی عشق و ناتوانی در توجه به علایق یا سلامت ابژه نیز بخشی از این رابطه است. در هر سه نوع رابطه‌ی ابتدایی، یعنی درهم‌آمیختگی هماهنگ، «اکنوفیلیا» و «فیلوباتیسم»، فرد انتظار دارد که ابژه‌ها یا محیط پیرامونش به عنوان امری مسلم و بدیهی پذیرفته شوند، این ابژه‌ها نمی‌توانند علایق مستقل و جداگانه‌ خودشان را داشته باشند و تنها نگرانیشان باید حفظ همان هماهنگی باشد، حتی اگر هزینه‌ای برایشان داشته باشد.

هدف نهایی تمام تلاش‌های لیبیدینال، حفظ یا بازگرداندن یک هماهنگی اولیه است. آنی ریچ حالت وجد و سرور همراه با ارگاسم را چنین توصیف می‌کند: «در این وضعیت، انگار وجود فردیت زن متوقف می‌شود و او احساس می‌کند که  با مرد یکی شده است.» او این اتحاد عرفانی[122] را با احساس اقیانوسی که فروید شرح داده بود مقایسه می‌کند: «… جریان هم‌آمیزی خود با جهانِ خود و با ابژه اولیه که به معنای کنار گذاشتن موقتی مرزهای جداکننده است»[123] این مشاهده بالینی نیز باید ناچارا به صورت جداگانه درون «چمدان نظریه» خودشیفتگی اولیه قرار داده‌ شود، اما در واقع نتیجه طبیعی نظریه عشق اولیه است.

اتحاد عرفانی، یعنی بازگرداندن هماهنگی اولیه بین فرد و مهم‌ترین بخش‌های محیط او، که درواقع همان ابژه‌های عشق هستند، آرزوی تمام بشریت است. برای دستیابی به این هدف، ابژه‌ بی‌تفاوت یا حتی خصمانه باید از طریق فرایندی که من آن را «عملِ فتح» می‌نامم، به یک شریکِ همکار تبدیل شود. این فرایند باعث می‌شود که ابژه‌ای که اکنون به شریک تبدیل شده، برای مدتی کوتاه تحمل کند که بدیهی و مسلم فرض شود و تنها علایق مشترکی داشته باشد. توانایی افراد در انجام فتح بسیار متفاوت است؛ همه نمی‌توانند به ارگاسم برسند یا رابطه‌ای هماهنگ برقرار کنند. با این وجود، این رایج‌ترین راه برای بازسازی هماهنگی اولیه به شمار می‌آید.

در بزرگسالی چند راه دیگر هم برای رسیدن به این هدف نهایی وجود دارد که تمامشان نیازمند مهارت‌های قابل توجهی هستند. این راه‌ها شامل حالات وجد و شور مذهبی، لحظات الهام‌بخش و اعجاب‌انگیز در خلق آثار هنری و همچنین دوره‌های واپس‌روی در طول درمان روان‎کاوی است که بیشتر بیماران آنها را تجربه می‌کنند. اگرچه در این حالت‌ها فرد ممکن است ظاهراً به نوعی کنارگیری خودشیفته‌وار دچار شود، اما همه آن‌ها یک ویژگی مشترک و مهم دارند: در این لحظات کوتاه، فرد واقعاً احساس می‌کند که تمام ناهماهنگی‌ها برطرف شده و خودش و دنیایش در اتحادی توام با درک و فهمی کامل و هماهنگ مانند درهم‌آمیختگی بی‌وقفه به سر می‌برند.

خلاصه

۱.فروید سه نظریه درباره ابتدایی‌ترین رابطه فرد با محیط خود ارائه کرد: روابط ابژه اولیه، خودکام‌بخشی‌ اولیه، و خودشیفتگی اولیه.

۲.او تلاش کرد این سه نظریه را در قالب نظریه خودشیفتگی اولیه ترکیب کند. خودکام‌بخشی به عنوان رضایتی که در مرحله خودشیفتگی اولیه وجود دارد توصیف شد و هر نوع رابطه با ابژه، ثانویه در نظر گرفته شد. این ساختار نظری دارای تناقضات ذاتی متعددی بود که هیچ‌کدام توسط فروید به رسمیت شناخته نشد. در سال‌های اخیر، هارتمن، کریس و لوونشتاین این تناقضات را مطرح کردند و اصطلاحات جدیدی پیشنهاد کردند که اگرچه برخی از مشکلات قدیمی را حل کرد، اما مسائل جدیدی هم بوجود آورد.

۳. بررسی مجدد استدلال‌های فروید و ادبیات تحلیلی پس از او برای پذیرش خودشیفتگی اولیه، مشخص شد که این استدلال‌ها فقط وجود خودشیفتگی ثانویه را اثبات می‌کنند. تنها دو استثنا که به‌طور کامل با خودشیفتگی ثانویه قابل توضیح نبودند، حالت‌های واپس روی در اسکیزوفرنی و خواب بودند؛ اما حتی در این دو مورد نیز به نظر می‌رسد بازگشت به نوعی رابطه ابتدایی است نه خودشیفتگی اولیه.

۴.از آنجا که مشاهدات بالینی نتوانستند پایه‌ای مطمئن برای پذیرش نظریه خودشیفتگی اولیه فراهم کنند، نظریه‌های تحلیلی به دوره‌های زندگی جنینی متوسل شدند. بررسی دقیق داده‌های موجود نشان می‌دهد که نظریه خودشیفتگی اولیه هرچند با این مشاهدات سازگار است، اما الزاماً از آن‌ها استنباط نمی‌شود. نظریه‌ای جدید به نام «عشق اولیه» ارائه شده  که به نظر می‌رسد با واقعیت‌های مشاهده شده بهتر هماهنگ است.

5. با بهره‌گیری از این نظریه، بسیاری از مشاهدات بالینی بهتر قابل فهم و هماهنگ با یکدیگر می‌شوند و به یک استدلال قوی برای تأیید اعتبار نظریه تبدیل می‌گردند. این مشاهدات شامل تجربه‌های مربوط به بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی، الکلی‌ها، بیماران خودشیفته و نیز تغییرات مختلف در روش‌های درمانی است که توسط چندین پژوهشگر برای ایجاد رابطه درمانی مؤثر در فرآیند تحلیل پیشنهاد شده‌اند.

6.در نهایت، بررسی زندگی جنسی انسان نیز حمایت بیشتری را از نظریه عشق اولیه می‌کند.

 

همچنین پیشنهاد می‌کنیم از مقالۀ واپس‌روی درمانی، عشق ابتدایی و نقص بنیادین به قلم همین نویسنده نیز دیدن کنید. 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] Sexual instinct

[2] Sexual object

[3] Autoerotic

[4] Standard Edition, VII, p. 222 (italics added).

بخش‌های گوناگون این مقاله در نشست افتتاحیۀ انجمن روان‌کاوی پیتسبورگ و نیز برای انجمن‌های روان‌کاوی لندن، مونترآل، نیویورک و واشینگتن، در سال‌های ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۰ ارائه شد. مایلم سپاس و قدردانی عمیق خود را از آقای جیمز استراچی [4]ابراز کنم که با مهربانی به من اجازه داد هرگاه نکته‌ای مبهم پیش می‌آمد، از دانش بی‌نظیر او دربارۀ نوشته‌های فروید بهره‌مند شوم.

 

[5] Narcissistic

[6] Primary object relationship

[7] Sadism

[8] Scoptophilia

[9] Erogenic

[10] Oral component instinct

[11] Anal

[12] Introductory Lectures on Psychoanalysis. London: E. Allen & Unwin Ltd., 1936, Fifth

edition, pp. 276-277 (italics added).

[13] Handwörterbuch der Sexualwissenschaft

[14]M. Marcuse

[15] Standard Edition, XVIII, p. 234

[16] See the Schreber analysis quoted below; Leonardo da Vinci (1910), Standard

Edition, XI, p. 100; and Totem and Taboo (1913), Standard Edition, XIII, pp. 88-90.

[17] Libido

[18] Ego

[19] Standard Edition, XIV, pp. 76-77 (italics added).

[20] Ernest Jones

[21] Jones, Ernest: The Life and Work of Sigmund Freud, Vol. II. New York: Basic Books, Inc., 1955, p. 304.

[22] Alloerotism

[23] Schreber

[24] Standard Edition, XII, pp. 60-61 (italics added).

[25] Object relationships

[26] Anaclitic

[27] Amoeba

[28] Libidinal cathexis

[29] Pseudopodia

[30] Standard Edition, XIV, p. 76.

[31] Ego libido

[32] Standard Edition, VII, p. 218

[33] id

[34] Superego

[35] Int. J. Psa., XXI, 1940, p. 33 (italics added).

[36] Anlehnungstypus

[37] Int. J. Psa., XXI, 1940, p. 356.

[38] Int. J. Psa., XXI, 1940, p. 347.

[39] Introjection

[40] Identification

[41] The Ego and the Id. London: Hogarth Press, 1949, p. 38.

[42] The Ego and the Id. London: Hogarth Press, 1949, p. 38.

[43] James Strachey

[44] I wish to express my thanks for the privilege of seeing this note in typescript. It will

appear in Standard Edition, XIX, now in print.

[45] Hartmann

[46] Hartmann, Heinz: The Ego Concept in Freud's Work. Int. J. Psa., XXXVII, 1956, p. 433.

[47] Kris, and Loewenstein

[48] Anlage

[49] Phylogenetically

[50] Standard Edition, XIV, p. 85.

[51] Edoardo Weiss

[52] Weiss, Edoardo: A Comparative Study of Psychoanalytic Ego Concepts. Int. J. Psa.,

XXXVIII, 1957, pp. 209-222.

[53]همچنین ممکن است ایده خودشیفتگی اولیه تلاشی برای حل یک تعارض روان‌شناختی بوده باشد. فروید در نوشته‌های خود بارها به دلبستگی شدیدش به مادرش اشاره کرده است؛ نوع وابستگی آناکلیتیک در انتخاب ابژه. همچنین می‌دانیم که او دلبستگی عمیقی به مردان داشت، جریانی قوی که در سراسر زندگی‌اش وجود داشت و از حدود دو سالگی یا حتی زودتر، نسبت به برادرزاده‌اش، جان، شروع شده بود؛ نوع خودشیفتانه در انتخاب ابژه. در زندگی فروید نشانه‌های زیادی وجود دارد، از جمله نامزدی طولانی‌مدت و ازدواج دیرهنگام او، که نشان می‌دهد او در پیدا کردن راه‌حلی رضایت‌بخش برای این تعارض دچار مشکلات زیادی شده بود. قابل قبول است که نظریه خودشیفتگی اولیه، جدا از ارزش علمی‌اش، هدف اضافی دیگری نیز داشته باشد؛ یعنی کنار زدن این دو میل متعارض و ایجاد ساختار نظری تسکین‌بخشی که حداقل برای خود فروید بدون تعارض باشد.

[54] Standard Edition, XIV, p. 77.

[55] Schizophrenia

[56] Hypochondria

[57] Erotic life of the sexes

[58] Standard Edition, XIV, p. 82.

[59] Standard Edition, XIV, XIV, p. 87 (italics added).

[60] Standard Edition, VII, p. 145.

[61] Idealization

[62] Ego Ideal

[63] Cf. also The Ego and the Id, Chapter III.

[64] Omnipotence

[65] Illusory

[66] Hallucinatory

[67] Extrapolation

[68] Standard Edition, XIV, p. 83.

[69] Regression

[70] Ferenczi

[71] Hallucinatory

[72] واژه holds  در این‌جا معنایی دارد که بعدها در نظریه دونالد وینیکات، روان‌کاو بریتانیایی، به‌عنوان «نگهداری» یا «در آغوش‌داشتن روانی-عاطفی» (holding environment) مطرح شد؛ مفهومی که به کیفیت مراقبت و حمایت محیطی اشاره دارد که امکان رشد و آرامش روانی را برای نوزاد یا فرد فراهم می‌کند.

[73] Mark Kanzer

[74] Kanzer, Mark: The Communicative Function of the Dream. Int. J. Psa., XXXVI, 1955, p. 261.

[75] Dream screen

[76] Bertram Lewin

[77] Kanzer, Mark: The Communicative Function of the Dream. Int. J. Psa., XXXVI, 1955, p. 265.

[78] Transitional objects

[79] Winnicott, D. W.: Transitional Objects and Transitional Phenomena (1951). In: Collected Papers. Through   Pediatrics to Psychoanalysis. New York: Basic Books, Inc., 1958.

[80] Fantasy

[81] Standard Edition, XIV, p. 86.

[82] Fixation points

[83] Dementia praecox

[84] Standard Edition, XIV, p. 352.

[85] I have described normal relationships as triangular or Oedipal relationships. Cf. Balint, Michael: The Three Areas of the Mind. Theoretical Considerations. Int. J. Psa., XXXIV, 1958, pp. 328-340.

[86] Regressed

[87] In tune

[88] Hill, Lewis B.: Psychotherapeutic Intervention in Schizophrenia. Chicago: The

University of Chicago Press, 1955, pp. 108-109, 113.

[89] Stanton, Alfred H. and Schwartz, Morris S.: The Mental Hospital. New York: Basic

Books, Inc., 1954.

[90] Spitz, René A.: Anaclitic Depression. In: The Psychoanalytic Study of the Child, Vol.

II. New York: International Universities Press, Inc., 1946.

[91] Faust and Mephistopheles

[92] Don Quixote and Sancho Panza

[93] Don Juan and Leporello

[94] Rank, Otto: Die Don Juan-Gestalt. Vienna: Int. Psa. Verlag, 1924.

[95] Deutsch, Helene: Don Quixote and Don Quixotism. This QUARTERLY, VI, 1937, pp. 215-222.

[96] Catatonic 

[97] Antenatal

[98] Standard Edition, XIV, p. 90 (italics added).

[99] Greenacre

[100] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952.

[101] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952. p. 20.

[102] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952. p. 44.

[103] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc.1952. p. 45.

[104] Chiasma

[105] Hiatus

[106] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952. pp. 20-21.

[107] reenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952. p. 45.

[108] Greenacre, Phyllis: Trauma, Growth, and Personality. New York: W. W. Norton & Co. Inc. 1952. p. 19.

[109] Greenacre, Phyllis: Pregenital Patterning. Int. J. Psa., XXXIII, 1952, p. 414.

[110] Hoffer, W.: A Reconsideration of Freud's Concept 'Primary Narcissism'. Paper read to the British Psa. Society, June 1959, pp. 8, 9.

[111] Hoffer, W.: A Reconsideration of Freud's Concept 'Primary Narcissism'. Paper read to the British Psa. Society, June 1959, pp. 10, 11.

[112] Suitcase theory

[113] Sadism

[114] Balint, Michael: Thrills and Regressions. New York: International Universities Press, Inc. 1959.

[115] Schizophrenia

[116] Ocnophilic

[117] Philobatism

[118] Standard Edition, XIV, p. 98.

[119] Annie Reich

[120] Pregenital

[121] Reich, Annie: Narcissistic Object Choice in Women. J. Amer. Psa. Assn., I, 1953, pp. 22-24.

[122] Unio mystica

[123] Reich, Annie: Narcissistic Object Choice in Women. J. Amer. Psa. Assn., I, 1953, p. 27.

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
مسئله ذهن-بدن و پیامدهای آن در اندیشه فروید
دیدگاه دوگانه‌انگار-تعاملی فروید دربارۀ ذهن و بدن
دیدگاه‌ها: 0
۲۹ شهریور ۱۴۰۵
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
یکپارچگی ایگو در جریان تحوّل کودک
دیدگاه‌ها: 0
۳ شهریور ۱۴۰۵
مروری بر مقالۀ آنچه از دست رفته است
نگاهی بر مقالۀ آنچه از دست رفته است نوشتۀ مایکل مک‌اندرو
دیدگاه‌ها: 0
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208