
داستان در مورد پیرمردی به نام آنتونی (Anthony) با بازی آنتونی هاپیکنز است که سالهاست در یک خانهی بزرگ در لندن زندگی میکند. او دچار زوال عقل است و از کمک دیگران سر باز میزند. دختر او به نام آن (Anne)، بعد از اینکه آنتونی با پرستار خود به مشکل بر میخورد و او را از خانه بیرون میکند، به پدر خود سر میزند تا متوجه شود چه اتفاقی بین آنها افتاده است. آنتونی اصرار دارد که نیازی به پرستار ندارد و میتواند از پس نیازهای خود بربیاید. اما زمانی که آن به او می گوید که تصمیم به ترک انگلیس و رفتن به فرانسه را دارد تا در آنجا با دوستپسر جدید خود زندگی کند، آنتونی با کمارزندهسازی و دلیلتراشی تلاش میکند او را از تصمیمش منصرف کند.
بعد از رفتن آن از خانه، داستان به شکل غریبی پیچیده میشود. به نظر می رسد کارگردان سعی داشته، بیننده هم به اندازهی شخصیت اصلی فیلم که دچار بیماری آلزایمر است، سردرگم شود و دائماً همراه با آنتونی در زمان، مکان، رویارویی با افراد و حتی در میان وسایل خانه احساس گم گشتگی کند. در واقع فیلم به مخاطب نشان میدهد که چطور هر روز و هر ساعت افرادی که دچار زوال عقل هستند، پر از اتفاقات تکاندهنده و ناگهانی است. این فیلم برای مخاطب این امکان را فراهم می کند که به تجربهی ذهنی فرد مبتلا به آلزایمر نزدیک شود و از نگاه او ببیند که در حال تجربه کردن چه زندگی است و چقدر توضیح دادن چنین تجربیاتی به دیگری برای فرد میتواند دشوار باشد.
دمانس یا زوال عقل اصطلاحی است که برای توصیف علایمی استفاده می شود که در اثر آلزایمر یا بیمار های عروقی و ... ایجاد می شود: زوال عقل شرایطی است که زندگی شخصی فرد، مفهوم خویشتن و دنیای بیرونی به شدت دچار تغییر میشود. در واقع دمانس تنها از دست دادن حافظه به صورت پیشرونده نیست بلکه همزمان، از دست دادن مهارتهای عملکردی دیگر فرد است که منجر به از دست دادن استقلال بیمار میشود.
زوال عقل که فراموشی را به همراه دارد شامل سه مرحله ابتدایی، میانی و پایانی است که در ادامه به توضیح آنها در بستر فیلم میپردازیم:
اضطراب یکی از معمولترین علایمی است که با شروع زوال عقل در افراد دیده می شود. فروید توضیح داده است که چطور از دست دادن ابژه میتواند موجب اضطراب شود. حتی تهدید به از دست دادن هم منجر به اضطراب هشداری می شود که ذخایر ایگو را برای اجتناب از خطر به حرکت وا می دارد. .به همین خاطر، این از دست دادن آشکار پیوستگی و ماندگاری ابژه در بیماران مبتلا به زوال عقل باعث رفتارهایی میشود که برای مراقبتکنندگان شرایط را سختتر میکند. در واقع، فقط ایگو میتواند اضطراب را احساس کند و در مقابل آن از مکانیسمهای دفاعی استفاده کند. بنابراین، زمانی که فرد در مرحله ابتدایی بیماری قرار دارد و ایگو همچنان حضور دارد، در اثر تجارب غریبی که از محیط پیرامون خود دارد، احساس میکند که مورد حمله قرار گرفته و به از دست دادن ابژه تهدید شده است.
آنتونی در فیلم زمانی که دخترش به او میگوید که میخواهد به فرانسه برود و در آنجا زندگی کند، دچار اضطراب میشود و به دخترش میگوید: «تو منو رها میکنی و چه بلایی قراره سر من بیاد؟» که نشان از احساس تهدید به ترک شدن و رهاشدگی است. زمانی هم که آنتونی متوجه تغییر افراد، دکوراسیون خانه و زمان میشود، میتوان اضطراب را در او دید اما در ابتدا، تلاش میکند که خود را با شرایط جدید وفق دهد. مانند جایی که مردی غریبه را در خانه میبیند و آن مرد به او میگوید که همسر دخترش است و افکار پارانوییدی به ذهنش میآید که آنها قصد دارند او را از خانهاش بیرون کنند.
او دچار وحشت زیادی میشود که چطور برای او دسیسه چیدهاند تا خانهاش را از دست بدهد. زمانی هم که دخترش وارد خانه میشود و او را نمیشناسد این هراس و سردرگمی برای او بیشتر میشود که چه اتفاقی در حال حاضر دارد برای او میافتد.
این اضطراب او را می توان به وحشت وصفناپذیری که بیون از آن صحبت کرده است مرتبط بدانیم که در مورد حالات ابتدایی ذهن نوزاد در اثر تجربه ناراحتی و سختی است. در این شرایط، مادر وظیفه دربرگرفتن و تبدیل هراس و تجربه های تکه پاره به یک فکر ابتدایی و ظرفیتی برای تفکر دارد. در زوال عقل اولیه هم معمولا افراد توانایی آرام کردن خودشان را ندارند اما در حضور افراد دیگر راحت تر میتوانند به حس آرامش برسند. بحرانهایی که برای افراد مبتلا به زوال عقل پیش میآید، بسیار کوتاه است اما با پیشرفت بیماری دربرگرفتن و آرام کردن بیمار برای مراقبان کاری دشوارتر به حساب میآید. در فیلم زمانی که آنتونی از نشناختن دخترش و اتفاقات پیرامون آن وحشت کرده بود، دخترش تلاش میکرد که او را آرام کند و شرایط را برایش توضیح دهد. در مقابل، آن به دلیل بیماری آنتونی نسبت به او احساس جداافتادگی و دور بودن دارد و این مساله به شدت او را ناراحت میکند.
خیالپرستی که در زوال عقل اولیه اتفاق میافتد، روش دیگری است که بیماران میتوانند مشکلات خود را تقریبا برای خود و دیگران پنهان کنند. این عمل در واقع جایگزین کردن و پر کردن شکافهایی در حافظه است که از طریق بیان داستانهای ساختگی دربارهی واقعیتها و تجارب خیالی اتفاق میافتد. برخی از آنها ادعاهایی دارند که قابلتوجه هستند و کیفیت شیدایی دارند؛ دفاع واضحی در برابر اضطراب و افسردگی ناشی از ترس از دست دادن که کلاین آن را مطرح کرده است. این حالت وقتی که آنتونی با پرستار جدید خود در مورد دخترش و رقصنده بودن خودش در جوانی صحبت می کرد، در او دیده می شود.
در اینجا دفاع دوپاره سازی را میتوان در او مشاهده کرد که چطور دختر دیگرش لوسی را یک ابژه خوب میداند و میگوید که فرزند مورد علاقهی اوست. در مقابل، آن دختری که از او مراقبت می کند را ابژه بد میداند. او به پرستار میگوید که من 30 سال است که در این خانه زندگی میکنم و آن را دوست دارم و حالا دخترم میخواهد آن را از من بگیرد. آنتونی حتی از آرزوی مرگ دخترش صحبت میکند که میخواهد در روز خاکسپاری آن به دیگران بگوید که چقدر او دختر فریب کاری بوده که تلاش داشته خانهاش را از او بگیرد.

از دست دادن و افسردگی از ویژگی های بارز این مرحله از بیماری ست. همانطور که زوال عقل بیشتر پیشرفت میکند، فرد مبتلا اغلب از کاهش عملکرد خود آگاهی بیشتری پیدا میکند. با حادتر شدن اختلال، ناراحتی که فرد برای کاهش عملکرد خود باید داشته باشد کمتر میشود که این مساله احتمالاً به دلیل تضعیف ایگو در روان فرد است. بنابراین با شدت بیماری اضطراب فرد کمتر میشود. با پیشرفت بیماری آنتونی، او در پوشیدن لباسهایش هم به مشکل بر میخورد اما این کاهش عملکرد در او دیگر موجب آشفتگی و اضطرابش نمیشود. زمانی که آنتونی همراه دخترش از مطب پزشک بر میگردند، نگاه او به بیرون تاکسی به شکلی است که انگار از درون خالی شده و دیگر وجود ندارد که میتواند نشان از تهی شدن از خویشتن باشد.
با ضعیف شدن ایگو، عملکرد سرکوبی آن هم کاهش مییابد و به همین خاطر ممکن است برخی از ویژگیهای شخصیتی فرد به شکل برجستهای تغییر کند. ممکن است فرد بازدارندگی کمتری داشته باشد و بیشتر شبیه به چیزی شود که همیشه زیر پوشش اجتماعی شدن و سوپرایگو بوده است. به عنوان مثال پارانویا و حسادت ناامنی هایی هستند که قبلا به رسمیت شناخته نمی شدند، اما حالا که ایگو تضعیف شده است، دوباره ظاهر میشوند یا اینکه برای اولین بار به شکل هشیاری توسط فرد تجربه میشود.
حالتهای پارانوییدی در آنتونی دیده می شود که چطور دیگران را متهم به دزدی، توطئه و فریبکاری می کند. در واقع، به دلیل خطر از دست دادن و تلاش برای کنترل موقعیت، عملکرد ناهنجار ذهن را جدا می کند و به دیگری فرافکنی می کند. برای مثال آنتونی به دلیل فراموشی نمی تواند به یاد بیاورد که ساعتش را کجا گذاشته است، بنابراین این اتفاق را به پرستار خود برمی گرداند و فکر می کند که پرستار آن را دزدیده است یا در فانتزی های خود در دست پل، دوست پسر دخترش، به دنبال ساعت خود است به این دلیل که فکر می کند او ساعتش را برداشته است. فرقی هم نمی کند که چقدر ممکن است این اتفاق غیر محتمل باشد. در عین حال اینکه آنتونی دائماً به دنبال ساعتی است که می تواند به او زمان گمشده را نشان دهد حائز اهمیت است به این دلیل که پیشرفت بیماری در او باعث شده که زمان، مکان و افراد را گم کند. در واقع در اینجا می توان برگشت فرد به موضع پارانویید- اسکیزوییدی که کلاین از آن صحبت می کند را مشاهده کرد که چقدر محیط اطرافش را برای خود تهدید کننده می بیند.
از دست دادن واقعیت سنجی نیز منجر به این می شود که حالت هایی رویامانند برای فرد شکل بگیرد و میزان فانتزی های زندگی با ابژه های درونی در او افزایش یابد. به نظر می رسد آنتونی زمانی که دخترش او را ترک می کند و از خانه اش به خانه سالمندان می رود، ابژه هایی که برایش دوست داشتنی بوده اند تا ارتباطش با دنیای بیرونی را حفظ کند، از دست می دهد و انگار که همین مساله برای او به شکل یک رویداد آسیب زا تجربه شده که بیماریش را تشدید کرده است. او به دنیای درون روانی خود بر می گردد و با فانتزی ها و خاطرات خود زندگی می کند. به نظر می رسد که او دخترش لوسی را جایگزین پرستار جدید خود کرده است که از شباهت او به لوسی صحبت می کند یا در آخر فیلم متوجه می شویم که پرستاری که در خانه سالمندان از او مراقبت می کند را در اوایل فیلم جایگزین آن در فانتزی هایش کرده بود که این تمایز فانتزی و واقعیت را برای او به شدت دشوار می کرد.
وابستگی شدیدی که در این مرحله اتفاق میافتد، در واقع بازگشت فرد به نیازهای دوران نوزادی اولیه و روشهای ارتباطی آن دوره است. ایگو که به طرز وحشتناکی آسیب دیده، به میزان بیشتری از طریق دوپارهسازی و فرافکنی ازخودش محافظت میکند. د رسیر فیلم هم شاهد این هستیم که در ابتدا، به این خاطر که ایگوی آنتونی سالمتر بوده، از دفاعهایی مانند انکار و سرکوبی استفاده میکند اما با از دست رفتن کیفیت ایگو دیگر قادر به استفاده از آنها نیست و از دفاع های موضع پارانویید - اسکیزویید استفاده می کند.
هدف دربرگرفتن در این مرحله گرفتن فرافکنیها و همانندسازیهای فرافکنانه از آشفتگی و هراس شدید بیمار توسط مراقبین است تا بتوانند حالت تغییر داده شده و خنثی شده آن را به او برگردانند. به عبارت دیگر مراقبین باید بتوانند مواردی را که برای بیمار به سختی درک میشود برایش قابل فهم کنند و به او برگرداند تا رنج او کمتر شود. وابستگی زیادی که آنتونی به دخترش داشت با گریههای او در خانه سالمندان، دلتنگی برای دختر از دست رفتهاش و ناتوانی در درک اینکه آنجا کجاست و بدون آن چطور زندگی کند را میتوانیم ببینیم. برای او بودن در محیطی ناآشنا بسیار غیرقابل تحمل است، به این خاطر که ابژههای آشنای خود را از دست داده و دنیای بیرونی برایش به شدت غیر قابل اعتماد، بیثبات و تهدیدکننده است.
اگر بخواهیم از دیدگاه نظری دلبستگی به آلزایمر پیشرفته نگاهی بیاندازیم، میتوانیم این مساله را مطرح کنیم که در این حالت شدید زوال عقل افراد دلبستگیشان را به افراد واقعی کنار میگذارند و به دنبال پیوند دوباره با ابژههای درونی اولیه دلبستگی شان میروند. به نظر می رسد که در آخر فیلم روند بیماری آنتونی به حدی شدت یافته که از پرستار خود در مورد همه چیز سوال میکند (حتی اینکه خودش چه کسی است؟)
وقتی آنتونی در مورد اسمش و مادرش، دو موردی که در هویت بخشی افراد مهم تلقی میشوند، صحبت میکند، به شکل ناگهانی شاهد واپسروی او به دورههای اولیه زندگی هستیم؛ دورهای که نوزاد برای رفع نیاز ها و خواستههایش کاملا به فرد دیگری نیاز دارد و این دیگری است که میتواند او را آرام کند. در این مرحله از بیماری، وضعیت آنتونی برگشت به وابستگی مطلق را نشان میدهد که به طرز تروماتیکی حس رهاشدگی از سوی ابژه را احساس میکند . این مساله در اینکه چطور به خاطر اینکه مادرش کنارش نیست گریه میکند و به شکل توهم و هذیان دلبستگی به مادر را جایگزین دلبستگی به دختر میکند، دیده میشود.
آنتونی احساس می کند که ابژههایش را از دست داده است و نمیتواند درک کند که چه اتفاقی برای او افتاده. به عبارت دیگر، فانتزی رها شدگی از سوی ابژهها برایش برجسته میشود که ترس از دست رفتن و نابودی خودش در محیطی ناآشنا را در او برانگیخته میکند. پرستار در مقابل تلاش میکند با بغل گرفتن او به شیوهای مادرانه موقعیت غیر قابل درک و هراس آوری را که او تجربه میکند، آرام کند تا آنتونی بتواند در برابر هجوم آشفتگی تسکین پیدا کند.
Dementia زوال عقل
Terror وحشت
Anxiety اضطراب
Depression افسردگی
Abandonment رهاشدگی
Paranoia پارانویا
Attachment دلبستگی
Distress آشفتگی
Internal Object ابژهی درونی
Signal Anxiety اضطراب هشداری
Nameless Dread وحشت وصفناپذیر
Loss of Object از دست دادن ابژه
Trauma تجربه آسیبزا
Fragmented Experience تجربههای تکهپاره
Contain دربرگرفتن
Confabulation خیالپرستی
Projection فرافکنی
Projective Identification همانندسازی فرافکنانه
Splitting دوپارهسازی
Devaluation کمارزندهسازی
Denial انکار
Repression سرکوبی
Regression واپسروی
Hallucination توهم
Delusion هذیان
Dependency وابستگی
Object Constancy ثبات ابژه
Threat of Loss تهدید به از دست دادن
Reality Testing واقعیت سنجی
Paranoid-Schizoid Position موضع پارانویید - اسکیزویید
Attachment Theory نظریه دلبستگی