logo
بازگشت به صفحه قبل
تحلیل فیلم
نقد روان‌کاوانۀ فیلم بدترین آدم دنیا | The Worst Person in the World (2021)
عنوان انگلیسی: Movie Review: The Worst Person in the World
نویسنده: زهرا نجد
مترجم: -
تخمین کلمه: 6890
تخمین زمان مطالعه: 34 دقیقه
۱۲ آبان ۱۴۰۴
November 3, 2025
نقد روان‌کاوانۀ فیلم بدترین آدم دنیا
متن زیر به قلم زهرا نجد و تحلیلی است بر فیلم The Worst Person in the World (2021) به کارگردانی یواکیم تری‌یر. همچنین دو ضمیمه برای فهم بهتر این متن و نیز کنکاش بیشتر در مضامین فیلم از زاویۀ روان‌کاوی به متن اضافه شده‌است که عبارتند از خلاصه‌ای از مقالۀ Fabricated bodies اثر پی. گولدبرگ و خلاصه‌ای از مقالۀ تحریف ایگو از منظر سلف حقیقی و کاذب از دونالد وودز وینیکات.

داستان فیلم بدترین آدم دنیا

«بدترین آدم دنیا» یک درام نوروژی به کارگردانی یواکیم تری‌یر[1]‌است که در 12 فصل با یک مقدمه و یک پایان به نمایش گذاشته می‌شود. همچنین هر فصل برشی از دوره‌ا‌ی خاص را به تصویرکشیده که این روایت غیر خطی به مخاطب اجازه می‌دهد داستان فیلم را از زوایای مختلفی نگاه کند. این فیلم دربارۀ زندگی زنی در آستانه 30 سالگی با بازی رِناته رَینس‌وِه[2] در نقش اصلی، به نام جولی است. این مسیر 4 ساله از زندگی او نمایشی از یک بحران وجودی برای پیدا کردن هویت و هدف خود بنظر می‌آید. می‌توان گفت جولی رفته‌رفته در زندگی احساس نارضایتی می‌کند و آرام نمی‌گیرد. او در جستجو چیزی است؛ هر چیزی که او را از مشقت‌هایی که به راحتی می‌تواند در آن‌ها غرق شود رهایی بخشد. در این میان روابط و هیجانات عاطفی او هم مانند یک ترن هوایی افت و خیز دارند و به نوعی با دو مرد متفاوت در ارتباط است. در ابتدا با هنرمندی منطقی به نام اکسل (آندرش دانیلسن لی)[3] که با طرح‌های گرافیکی درمورد یک گربه شاخدار شناخته شده است و در ادامه با مردی شوخ به نام ایویند (هربرت نوردرام) که در شیرینی‌فروشی کار می‌کند، در ارتباط است. با همۀاین‌ها، تری‌یر، کارگردان فیلم، مراقب است که قضاوت نکند و روند فیلم مخاطب را دعوت می‌کند که در این سفر با جولی همراه شده و هرکس نتیجه‌گیری‌ خودش را داشته باشد.

نقد روان‌کاوانۀ فیلم بدترین آدم دنیا | The Worst Person in the World (2021) و دو ضمیمه

خط سیر فیلم با یک پیش درآمد فوق العاده شروع شده و به سرعت ما را با خلاصه‌ای از آچه در جریان است آشنا می‌کند. جولی زن جوان و باهوشی است که بنظر می‌آید نمی‌داند می‌خواهد با زندگی خود چه کند. او سابقاً دانشجوی پزشکی بوده و پزشکی رشته‌ای است که کسب نمرات عالی در آن معنا دار است! اما انگار یک جای کار ایراد دارد چراکه ناگهان متوجه علاقه خود به مباحث مرتبط با روان می‌شود. تاجایی که روپوش پزشکی خود را کنار گذاشته و وارد رشتۀ روان‌شناسی می‌شود. در نهایت روان‌شناسی هم راضیش نمی‌کند و همچنان در جمع مشاوران نروژی آینده خودش را غریبه حس می‌کند. بنابراین روان‌شناسی را رها کرده و با پول وام دانشجویی دوربینی خریده و وارد حرفه عکاسی می‌شود. باز همان‌طور که قابل پیش بینی است، در ادامه عکاسی را نیز برای مدتی کنار گذاشته و در کتاب‌فروشی مشغول به کار می‌شود. در واقع می‌توان گفت موقعیت‌ها و جایگاهی که در راستای علایق درونی و نیازهای اصیل جولی نبوده و برای سازگار شدن با انتظارات اجتماعی و بدست آوردن تأئید از بیرون انتخاب شده بودند، بیاناتی از ساختار یک خود کاذب[4] هستند که در نهایت منجر به تجربه‌ای از احساسات نارضایتی درونی، بی‌معنایی و سردرگمی شده است. به بیانی دیگر، زمانی که خود کاذب در انتخاب‌های شغلی راه پیدا می‌کند، فرد احساس می‌کند کاری که به آن مشغول است با خواسته‌ها و ارزش‌های واقعی‌اش همخوان نیست. بنابراین می‌توان جابه‌جائی‌های مکرر جولی را به تلاشی ناهشیار برای پیدا کردن خود حقیقی‌اش[5] تعبیر کرد.

این الگو در روابط عاطفی جولی هم آشکار است. از ابتدای فیلم با دوست‌پسر هم‌دوران دانشگاه پزشکی بهم می‌زند، سپس با استاد روان‌شناسی وارد رابطه شده و بعد او را هم ترک می‌کند. پس از آن با مدلی سر صحنۀ عکاسی آشنا شده و با او ملاقات می‌کنند و باز در همان شب ملاقات، با اکسل، نویسنده کتاب‌های کمیک، ملاقات کرده و به دوست پسر قبلی خیانت می‌کند. قضیۀرها کردن روابط به همینجا ختم نشده و به واسطه خیانت به اکسل، با ایوند وارد رابطه می‌شود.هرچند، همان‌طور که قابل‌حدس است، با ایوند نیز به ‌هم می‌زن.. به عبارتی، انگارکه بروز چنین مواردی در روابط عاطفی جولی را نیز می‌توان از دیگر نشانه‌های خود کاذب دانست. در واقع زمانی که فرد از درک و ابراز خود حقیقی خود ناتوان است، ارتباطات او سطحی می‌شوند و از درونیات واقعی‌اش دور می‌مانند و این مسئله در روابط او ایجاد آشفتگی می‌کند. 

از طرفی هم می‌توان گفت این تغییرات برای جولی سریع و پشت سرهم اتفاق می‌افتد. از حرفه‌ای به حرفۀ دیگر، از آغوشی به آغوش دیگر. حتی رنگ موهایش هم به صورت نمادین از بلوند به صورتی و سپس قهوه‌ای عوض می‌شود. اما هیچ کدام از این تغییرات آرامش نمی‌کند؛ گویی که گمشده‌ای دارد و بی‌قرار است! انگار که در پس موقعیت‌های شغلی، روابط و آرزوهای مختلف به دنبال روایت شخصی و هویت خودش می‌گردد. شاید هم در جستجوی پیدا کردن تصویر خودش در نگاه مردان است. اما هر کدام از آن‌ها او را در قالب‌های متفاوتی می‌خواهند؛ همسر باشد، پارتنر جنسی باشد،، مادری کند یا دختری باشد که پدرش هیچ وقت او را نخواسته. اما خودش می‌خواهد چه کسی باشد؟ جولی نمی‌داند! برای توضیح بهتر این موضوع از زاویه‌ای دیگر، می‌توان از مفهوم آینه‌سازی[6] هم کمک گرفت. این مفهوم به فرایندی اشاره دارد که طی آن یک دیگری، احساسات و ویژگی‌های درونی فرد را مانند یک آینه به روشی نشان دهد که به او کمک کند خودش را در این انعکاس پیدا کند. همچنین یکی از کلیدی‌ترین موضوعات مرتبط با آینه‌سازی در زمینۀ رشد کودک است. در واقع اگر مادر یا مراقب اولیه در این ارتباط به تجربه‌های درونی کودک، پاسخ‌های مرتبط و در دسترس ارائه کند، کودک این شانس را پیدا می‌کند که درک شفاف‌تری از خود پیدا کرده و در سایۀ بازتابی که از دیگران به دست می‌ورد، هویتی مستقل برای خود شکل بدهد. از این منظر، اگر این فرایند به صورت درست با ابژه‌های اولیه شکل نگرفته باشد، فرد در پیدا کردن خودانگار‌اش همواره دچار سردرگمی است و سعی دارد در روابط بعدی، خودش را در نگاه دیگران پیدا کند. 

همچنین در این حین من به عنوان فیلم هم فکر می‌کنم: «بدترین آدم دنیا». فارغ از اینکه جولی می‌خواهد چه کسی باشد، مسلماً او بدترین فرد جهان نیست. درست است که رفتارهای جولی تظاهری از روابط آشفته، خیانت، به پایان نرساندن کارها و... است اما در پشت این نمای بیرونی، چیزی جز انسانی آسیب پذیر و شکننده نیست. ندانستن داستان خود از آشناترین دردهای بشری بوده و زندگی جولی روایتی است از بحران گم‌گشتگی هویتی فرد با همه نقص‌ها و کمبودهایش برای کشف مسیر خود. شاید عنوان «بدترین آدم دنیا» حاکی از حسی است که ممکن است آدمی در زمان گم کردن خود حقیقی‌اش با خودش تجربه ‌کند. 

در ادامۀ این بحث می‌توان به سکانسی بی‌نظیر از فیلم اشاره کرد. یک‌ روز صبح، اکسل در حال ریختن قهوه است که جولی کلید چراغ آشپزخانه را می‌زند. گویی با زدن کلید، به ناگهان همۀ اجزای دنیا از حرکت می‌ایستند. جولی از خانۀ اکسل بیرون زده و انگار که تمام افراد اطرافش، بچه‌های مدرسه‌ای در خیابان، ماشین‌ها و موتورسواران تبدیل به مجسمه هایی ثابت شده‌اند و فقط جولی را می‌بینیم که با هیجان زیادی در خیابآن‌های اسلو برای رسیدن به ایوند و دیدار با او می‌دود. این صحنه مرا به یاد کارتون ساعت برنارد زمان کودکی‌ام می‌اندازد: قصۀ پسرکی که ساعت خاصی داشت و هر زمان که نیاز داشت، دکمه آن را می‌زد و جهان متوقف می‌شد! پس هر کجا که دلش می‌خواست می‌رفت، خرابکاری ها را اصلاح می‌کرد و مسیر آینده را رقم می‌زد. بعد دوباره با زدن دکمۀ ساعت جریان زندگی به راه می‌افتاد. فارغ از اینکه این فانتزی با مولفۀ پررنگ همه‌توانش[7] هیچ وقت مانند فیلم‌ها و کارتون‌ها در دنیای آدمی به وقوع نمی‌پیوندد، اما گویی از نوعی واقعیت بیرونی به خیال و دنیای درون روانی ما پل می‌زند. آیا برای ما هم لحظاتی پیش آمده که بخواهیم موقعیت یا شرایطی را رها کنیم و به سمت زندگی که میل خود حقیقی ما در ان است، بدویم؟ یا به قول جولی از خودمان بپرسیم: پس زندگی کی قرار است شروع شود؟ موهبت بزرگی است اگر بتوانیم  دمی مکث کرده، این خیال‌ورزی را دوام بیاوریم و قبل از اینکه زمان رو به اتمام برود، ببینیم که چقدر خود حقیقی‌مان را زندگی می‌کنیم... 

تحلیل فیلم بدترین آدم دنیا

از طرف دیگر اگر بخواهیم دربارۀ روابط جولی هم صحبت کنیم، ناگریز باید در ابتدا به رابطۀ او با ابژه‌های اولیه[8] بپردازیم. والدین جولی سال‌ها قبل طلاق گرفته‌اند. پدرش آن‌ها را ترک کرده و سال‌هاست که نسبت به جولی سرد و بی‌تفاوت است. تا جایی که برای جشن تولد او هم در دسترس نیست و به بهانۀ بیماری حضور پیدا نمی‌کند! بعدا معلوم می‌شود که در همان روز به دیدن مسابقۀ دختر دومش رفته است. بنابر روایت فیلم، انگار که پدر لیستی از بهانه‌های مختلف، از کمردرد و پیدا نشدن جای پارک گرفته تا باز نشدن ایمیل مقاله جولی، برای توجیه غفلت خود نسبت به جولی در آستین دارد. بااین‌حال مادر که متوجه این موضوع بوده، مسئله را متذکر می‌شود. اما جولی تحمل دیدن خشم طبیعی خود را نسبت به پدر ندارد و احساساتش را دربارۀ غیاب او انکار می‌کند.

بدین‌ترتیب بنظر می‌رسد رد پای تجربۀ‌ زیسته جولی با پدر و تاریخچۀ خانوادگی او بعداً در روابط با پارتنر‌های عاطفی‌اش نمایان می‌شود. جولی در کافه‌ای جذب یک هنرمند موفق به نام آکسل می‌شود که در زمینۀ کتاب‌های کمیک زیرزمینی فعالیت می‌کند. شاید دیدن ثبات مردی که 14 سال از او مسن‌تر بوده و برخلاف جولی در ابعاد مختلف زندگی جایگاه مطمئن‌تری دارد و می‌داند از زندگی چه می‌خواهد، همان ویژگی‌ای باشد که جولی را جذب می‌کند زیرا خبر از چیزی می‌دهد که خودش آن را ندارد و امید است که با این رابطه و به واسطۀ شخص دیگری بتواند آن را بدست بیاورد. بااین‌حال بعداً همین موضوع، همان‌طور که اکسل پیش‌بینی می‌کرد، به نقطۀ چالش رابطۀ آن‌ها تبدیل می‌شود.

همچنین اشتیاق اکسل برای ساختن خانواده‌ای شاد و بچه داشتن، چیزی نیست که در دوران کودکی جولی از آن الگو برداری کرده باشد و به همین دلیل است که در مهمانی خانوادگی، اکسل خودش را با تصور داشتن یک خانواده و سرو کله زدن با شیطنت کودکان غریبه می‌بیند. از سوی دیگر هم مادر شدن و بزرگ کردن یک کودک تعارضات عمیقی را برای جولی به بار می‌آورد. در سکانس عروسی غریبه، زمانی که مادری از در آغوش کشیدن نوزاد خود صحبت می‌کند، جولی به حالتی عصبانی می‌گوید در آغوش کشیدن نوزاد مثل معتاد کردن او به دوپامین است!

آیا این دلبستگی عمیق با ابژه‌های اولیه همان چیزی نیست که جولی از آن محروم بوده و حال از امکان تجربۀ این رابطۀ امن در دیگری حس حسادت را تجربه می‌کند؟ و انگار که برای آرام کردن خودش دست به دامن  فرضیه‌های منطقی و پزشکی برای زیر سوال بردن آن می‌شود؟ درواقع می‌توان گفت بااینکه جولی از کودکی تا به بزرگسالی به طور واضح در رابطه با پدر رها شده است، به طور متناقضی، آغوش مراقبت‌کننده را به اعتیاد تعبیر می‌کند و این موضوع، نشانۀ ترس او از وابستگی است. به بیان دیگر، فرد با یک دلبستگی ناایمن_دوسوگرا[9] از وابستگی به   دیگران ترس دارد و همزمان دائما نگران است که دیگران او را ترک کنند. در واقع این افراد ممکن است در روابط خود به علت ترس از دست دادن دیگران به شدت به آن‌ها وابسته شوند. ولی در عین حال، این وابستگی می‌تواند با احساسات دلهره‌آور همراه بوده، زیرا آن‌ها در عین تمایل به وابستگی، از این وابستگی احساس عدم امنیت می‌کنند.

همچنین بنظر می‌آید چالش‌های او برای داشتن فرزند و تردید‌هایی که از مدل مادری‌ کردن خودش دارد،  از نگرانی‌هایش برای تکرار الگوی رها کردن و آسیب دیدن در رابطۀ خودش با کودک خبر می‌دهد؛ تاجایی‌که می‌خواهد از اکسل درباره اینکه مادر خوبی هست یا نه تأیید بگیرد. به بیان دیگر، آیا جولی کودکی خود را در فرزندش تجسم می‌کند و خود بزرگسالش را در نقش پدر قرار داده و از اینکه خودش هم با نوزادش همان کاری را بکند که زمانی پدرش با جولی کوچک کرده، می‌ترسد؟ چه بسا که در جایی واقعاً همان داینامیک تکرار شده و در زمان بارداری‌اش جنین را سقط و رها می‌کند. شاید بتوان گفت این سقط نمادی از الگوی رها شدنی است که برای خودش در رابطه‌های اولیه رخ داده. 

از طرفی دیگر با اینکه پدر برای جولی پاسخگو و در دسترس نیست و جولی از لحاظ عاطفی فضایی خالی را در این ارتباط تجربه می‌کند، همچنان در بزرگسالی خودش را در موضعی که دائماً توسط پدر رد بشود قرار می‌دهد، تاجایی‌که به اکسل می‌گوید: مدام من باید به دنبالش بروم! همان‌طور که پیش‌تر بیان شد، تعارضات حل نشده‌ای[10] که در رابطۀ با پدر وجود دارد، خودش را در روابط مختلف جولی با پارتنر‌هایش نشان می‌دهد. در واقع جولی به جای اینکه از رابطۀ آسیب‌زا با پدر بیرون بیاید، مکرراً پارتنرهایش را ترک می‌کند. این موضوع را در صحنه‌ای که تصمیم به ترک اکسل می‌گیرد هم می‌بینم و اکسل در این گفتگو اشاره می‌کند: همان کاری جرات نداری با پدرت بکنی را می‌خواهی با من بکنی! در واقع انگار که جولی خشمش را از پدر سرکوب کرده و رفتاری که تمایل دارد با او انجام بدهد را روی مردان دیگر جابه‌جا می‌کند. منظور از دفاع جابه‌جایی[11] مکانیسمی است که در آن، فرد احساسات یا تمایلات ناخوشایند خود را نمی‌تواند به طور مستقیم و در مواجهه با منبع اصلی آن (مانند فرد یا موقعیتی که باعث ایجاد این احساسات شده است) ابراز کند  و به همین علت آن‌ها را روی هدف یا فرد دیگری که کمتر تهدیدآمیز به نظر می‌رسد جابه‌جا می‌کند. 

همچنین اگر همین سکانس را از زاویۀ اتفاقی که برای اکسل می‌افتد بررسی کنیم، می‌توانیم ببینیم که دقیقاً در نقطۀ عطف جدا شدن این زوج از همدیگر –که متعاقباً هیجانات زیادی با خود دارد– اکسل از دفاع عقلانی‌سازی استفاده می‌کند؛ به این معنا که در جایی که احساسات شدیدی بالا می‌آید، اکسل به جای همراه شدن با حس‌های خود از دادن تعبیر و تحلیل در رابطه با جولی استفاده می‌کند. به بیانی دیگر دفاع عقلانی‌سازی [12]به فرد کمک می‌کند تا با موقعیت‌های استرس‌زا و احساسات ناخوشایند ناشی از آن کنار بیاید. این مکانیسم در مواقعی استفاده می‌شود که فرد نمی‌تواند به طور مستقیم با هیجانات خود روبه‌رو شود؛ بنابراین با استفاده از توجیهات منطقی، احساسات یا رفتارهای خود را قابل‌تحمل می‌کند. از طرفی با اینکه بنابر روایت فیلم این دفاع، دفاع غالب اکسل است ولی در برهه‌ای که با مسئلۀ بیماری و نزدیک شدن به مرگ خودش روبه‌رو می‌شود، این مکانسیم دیگر مثل گذشته برایش کار نمی‌کند. بنابراین در پی این مواجهه و چشم در چشم مرگ ایستادن، کم‌کم احساسات خودش را می‌تواند احساس کند و به جولی ابراز می‌کند که: از تظاهر به اینکه اوضاع خوب است خسته شده‌ام. این همه درد داشتن خیلی سخت است!

در واقع نقش اکسل در این فیلم یک عنصر کلیدی در به تصویر کشیدن بحران مرگ و چگونگی برخورد انسان با آن است. از نگاه روان‌کاوی این روبه‌روشدن می‌تواند خودش را به شکل اضطراب مرگ[13] نشان بدهد. بااین‌حال اکسل نمی‌تواند از مرگ فرار کند و احساس می‌کند فرصت رو به اتمام است و به همین علت به بازبینی دستاوردها، خاطرات و ارتباطات گذشته می‌پردازد. همچنین اکسل در این زمان از جولی می‌خواهد که بیشتر در کنار او باشد؛ نه به عنوان یک معشوقه، بلکه به عنوان انسانی همراه برای اینکه بتواند این روزهای سخت پایانی را تاب بیاورد. از طرفی جولی هم باید با سوگ از دست دادن اکسل کنار بیاید و هم با وجود ترس‌های درونی خودش با این حقیقت تغییرناپذیر زندگی روبه‌رو شود. در واقع رویارویی با مرگ، بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربۀ بشری است و در سایۀ این پذیرش است که فرد به رشد و تکامل دست یافته و می‌تواند به‌عنوان فهم عمیق تری از معنای زندگی برسد. 

انگار فقدان اکسل برای جولی به عنوان تلنگری تکان‌دهنده باعث شد او دربارۀ مسیر زندگی و انتخاب‌هایش بیشتر فکر کند. چراکه اتفاق تلخ و دردناکی که با فرا رسیدن زمان مرگ ممکن است برای آدمی اتفاق بیفتد، تجربۀ حسرت زندگی نزیسته است. بنابراین پذیرش مرگ و تفکر دربارۀ آن به ‌عنوان نوعی تجربۀ تغییردهنده، نه تنها یک پایان نیست بلکه فرصتی است برای بازنگری در زندگی و شروع دوباره. چه بسا در انتهای فیلم، گذر از دل این بحران برای جول کمک کننده بوده است تا ثبات بیشتری را تجربه کند، مشغول عکاسی شود و حتی از رابطه آسیب‌زا با پدر بیرون بیاید و جای متفاوتی با خودش و زندگی بایستد!

از زوایۀ دیگر اگر بخواهیم به رابطه جولی با ایویند اشاره کنیم، نقطه شروع این رابطه را می‌توان در فصل‌های ابتدایی فیلم پیگیری کرد. در واقع ما درحالی‌که  شاهد شکوفایی آکسل هستیم، در پس زمینه جولی را میبینیم که فقط در یک کتابفروشی مشغول است. در قسمتی از داستان مراسم رونمایی از کتاب اکسل برگزار می‌شود و علاقه مندان برای چاپ کتاب جدیدش از او امضا می‌گیرند. در انتها مراسم، جولی با بیقراری محل را ترک می‌کند، گویی که به این جمع هنری و نویسندگان هم احساس تعلقی ندارد. در یک غروب دلگیر به سمت خانه قدم زده و گریه میکند، انگار که واقعا تنهاست! در میانه مسیرش به سمت خانه از یک جشن عروسی محلی سر در می‌اورد. با اینکه در این عروسی هیچ کسی را نمی‌شناسد، وارد می‌شود. دنبال چه چیزی می‌گردد؟ شاید امیدی از اینکه در جمع غریبه دیگری، اشنایی پیدا کند. و به همین ترتیب شرکت در این مراسم منجر به ملاقات با یک باریستا به نام ایویند می‌شود. گرچه هردو انها در روابط ثابتی هستند، اما یک شب نامتعارف را در مهمانی باهم می‌گذرانند. بااین‌حال اصرار دارند که  خیال یکدیگر را راحت کنند که هیچ کدام از اتفاقات بینشان در مهمانی به خیانت منجر نمی‌شود.

 در مجموع، جولی به عنوان یک شخصیت با احساسات متناقضی دست و پنجه نرم می‌کند و با تردیدهای عمیقی در زمینه تعهدات در روابطش مواجه است. همچنین می‌توان دید همان‌طور که پدر با بی مسئولیتی تعهدش را در ازدواج اول حفظ نکرده، جولی هم تحمل یک رابطه دوتایی را ندارد و با خیانت یک فضای 3 نفره ایجاد می‌کند. در ادامه فیلم و بعد از مهمانی ان شب، جولی و ایویند به صورت تصادفی در کتابفروشی همدیگر را دوباره ملاقات می‌کنند.بعد از این دیدار جولی احساس می‌کند که سست می‌شود، و این زمانی است که مجددا مدل تکانشی او برای تصمیم گیری ظاهر شده و به آکسل می‌گوید که او را ترک می‌کند و سپس وارد رابطه با ایویند می‌شود. بنظر درحالی‌که از آستانه‌هایی به سمت آینده‌ای نامطمئن رد میشود، تازه به حالتی دلخراش احساس زنده بودن پیدا می‌کند. با همه این‌ها شاید بهتر باشد ماهم در جایگاه مخاطب مثل جولی این سوال را مطرح کنیم که، چه چیزی خیانت محسوب می‌شود؟ و چطور مرزش را مشخص می‌کنیم؟ طبیعتا برای پیدا کردن پاسخ به این سوال پیچیده مجموعه‌ای از عوامل را باید در نظر گرفت و درباره‌اش بحث کرد. و چه بسا هر‌کس جایگاه و مرز‌های خودش را با جواب این سوال پیدا کند.

از سوی دیگر چالش‌های ایویند و دوست دختر سابقش (سانیوا) با مسائل بدنی و محیط زیست جالب توجه است. سانیوا بعد از دیدن یک گوزن شمالی در سفر طبیعت‌گردی، دگرگونی‌ای در خودش احساس می‌کند و در جستجوی هویت جدیدی در قبیله سامی‌ها است و پس از آن، با انواعی از دغدغه‌های به‌خصوصی مشغول است: مصرف مواد باز‌کنندۀ ذهن، رعایت رژیم‌های غذایی خاص تا مرز استفراغ و پاکسازی بدن، اجرای مراسم آئیینی عجیب، نگرانی بابت آسیب تغیرات آب‌و‌هوایی، از بین رفتن فک‌ها، آب شدن یخ‌ها و خراب شدن مراتع گوزن شمالی، سرطان پوست بومی‌ها به واسطۀ سوراخ شدن لایۀ اوزون، چک کردن بیش از حد مواد تشکیل‌دهنده خرید‌های سوپر مارکتی، تخریب کنگو به علت استخراج کبالت، چگونگی حمل و نقل ماهی‌های نروژی با کشتی، خطرکشنده بودن باتری‌های موبایل، تشنگی مردم شیلی به علت مصرف بالای آب برای آبیاری آوواکادو و ... . 

فارغ از اینکه مراقبت از محیط زیست و سلامت بدنی امری مفید است، به نظر می‌رسد این سطح از نگرانی وسواس‌گونه درخصوص محافظت از طبیعت و بدن، موضع متفاوتی را روایت می‌کند. در این موضع، انگار که در بیرون خطر از هم پاشیدن دنیا وجود دارد و حال باید با رعایت جدی موارد بخصوص از اتفاق افتادن آن جلوگیری کرد.اما آیا این خطر فروپاشی که به دنیای بیرونی فرافکنی می‌شود همان چیزی نیست که در دنیای درونی در معرض وقوع است؟ گویی دنیا و بدن با انجام شرایطی خاص به عنوان دژ محکمی برای محافظت از روانی که در معرض فروپاشی است، قرار داده می‌شود. شاید هم بتوان گفت در جایی که کارکرد نگهدارندۀ مادر[14] برای کودک در مراقبت‌های اولیه وجود نداشته است و انسجام درونی رخ نداده، با ایجاد یک مکانیسم دفاعی، مادر طبیعت به عنوان ظرفی برای نگه داشتن و حفظ روان یکپارچه نشده[15] استفاده می‌شود. در واقع صحبت از مفهوم محفظه[16] است که به‌ویژه توسط نظریه‌پرداز بریتانیایی دونالد وینیکات[17] مطرح شد. و بیان می‌شود که در این زمینه، مادر یا مراقب اولیه نقش محفظه‌ای را ایفا می‌کند که قادر است احساسات اضطراب‌آور و پیچیده کودک را در خود نگه دارد و آن‌ها را به گونه‌ای منعطف و متعادل بازتاب دهد تا کودک بتواند آن‌ها را تحمل کند. در شرایطی که مراقب اولیه به درستی  این نقش و کارکرد را ایفا نکند، کودک ممکن است نتواند احساسات خود را به شیوه‌ای سالم تنظیم کند. و بنابراین می‌تواند به بروز اضطراب و حس وحشت از فروپاشی منجر ‌شود. 

ضمیمۀ اول: مقالۀ Fabricated bodies اثر پی. گولدبرگ 

برای توضیح بیشتر این مبحث، مایلم به مقالۀ Fabricated bodies اثر پی. گولدبرگ[18] اشاره کنم که خصوصاً هم دربارۀ شرایط یک بدن کاذب نوشته شده است:  این مقاله توجه را به نوع خاصی از استفاده از بدن جلب می‌کند که در آن امنیت روانی اولیه از طریق جداشدگی از سرزندگی بدن به دست می‌آید و این امر نیازمند ایجاد نوعی رژیم اجباری از کنترل روان‌تنی و خودتحریکی برای اهداف احیای مصنوعی خود است.وقتی شخصیت عمدتاً در امتداد خطوط تفکیک سیستماتیک قلمروهای ذهنی و جسمی زندگی روانی سازماندهی می‌شود، روان-تن دستخوش دگرگونی گسترده‌ای می‌شود: بدنی که میل دارد، محو شده و با بدنی ساختگی جایگزین می‌شود.

من مایلم نوع خاصی از استفاده دفاعی از بدن را بیان کنم، استفاده‌ای که در خدمت یک خود کاذب جسمانی است. در حقیقت، ویژگی سازمان‌دهی خود کاذب بدنی موفق این است که بدن طبیعی و سازگار با خود، مطابق با هنجارهای اجتماعی پنهان می‌شود. بدن آرزوکننده به بدن دفاعی تبدیل می‌شود، که در آن پدیده‌های بدنی ابتدا و قبل از هر چیز برای تأمین پناهگاه روانی غیرقابل دسترس به‌کار گرفته می‌شوند. بدین ترتیب تصویر بالینی، وضعیتی است که در آن سرزندگی لیبیدینال با تاکتیک‌های شبه‌زند‌گی جایگزین می‌شود: پدیده‌های جسمانی به گونه‌ای بسته می‌شوند که به یک حس همه توانی مطلق از مهار روانی دست یابند. فعال کردن روان-تن و واداشتن بدن به واکنش در زمان مناسب به منظور ایجاد حس شبه سرزندگی پیش‌بینی‌شده کلید خودسازی بدن کاذب است. بدین ترتیب بدن به بدنی ساختگی تبدیل می‌شود، به‌طوری‌که ریتم‌های طبیعی و تکانشی بدن باید سرکوب شده و سپس تحت کنترل کامل قرار گیرند تا با اشکال تحمیلی و منظم از سرزندگی بدنی جایگزین شود. 

این استعمار بدن به‌منظور ایجاد یک حایل روانی برای فرد در برابر منابع خارجی تهدیدآمیزِ احساس‌شده است، اما همچنین در برابر ابژه‌های درونی‌شده‌ای که تهدیدی برای آشوب، افراط یا هرج‌ومرج خود ایجاد می‌کنند نیز هستند. در‌جایی‌که این استراتژی موفقیت‌آمیز باشد، احساس سلامت روانی از طریق تسلط بر فضای درون‌روانی فراهم می‌شود و خود را به‌طور کامل به‌سوی سازگاری اجتماعی هدایت می‌کند. اما سرکوب بدن تکانشی و ابژه‌های لیبیدینال درونی تأثیر فلج‌کننده‌ای دارد: خود، که از منابع حیاتی اروس قطع شده است، دائماً تحت سایۀ تهدیدآمیز مردگی و بی‌معنایی در حال مبارزه باقی می‌ماند. این بدان معنی است که این بیماران برای جلوگیری از بی‌روحی و حتی مسخ شخصیت فاجعه‌بار، باید از زنده بودن بدن خود از طریق برانگیختن تنش، درد یا هیجان در حسگرها و عضلات خود استفاده کنند. بااین‌حال، این فعال‌سازی مصنوعی سرزندگی بدن با هرگونه ارضای واقعی اشتها یا نیاز مخالف است و بنابراین همیشه با احساسی از بیهودگی و فرسودگی اساسی همراه است.

در واقع هنگامی که تجربۀ جسمانی تحت کنترل اجباری است ما با اشتیاق غیر‌صادقانه، احساسات مصنوعی و تخیل ساختگی روبرو می شویم. در پس شخصیت شبه‌طبیعی چنین بیمارانی، با پارادوکسی بی‌رحمانه مواجه خواهیم شد: تلاش برای یافتن حس قانع‌کننده‌ای از سرزندگی بدنی واقعی بی‌نتیجه است و بااین‌حال وقتی به‌دست می‌آید، آسیب‌زا است. تنها چیزی که ممکن است باقی بماند، زندگی کاملاً کنترل‌شده‌ای از سرزندگی کاذب است. در واقع بدن آرزوکننده، پس از برکنار شدن از جایگاه خود به‌عنوان منبع اروس، با بدن ساختگی‌ای جایگزین می‌شود که در آن احساسات و عواطف به‌صورت اجباری به طرقی قابل‌پیش‌بینی فعال می‌شوند (از طریق معرفی محرک‌ها، رفتارهای آیینی، فعالیت‌های وسواسی، خودتحریکی و خودهیپنوتیزم).

به نظر می‌رسد که این بیماران از نظر عملکرد اجتماعی به خوبی مدیریت می‌کنند، بااین‌حال تجربۀ شخصی آن‌ها با بیگانگی عمیقی همراه است؛گویی از جریان طبیعی زندگی احساسی و جسمانی خود جدا شده‌اند. سازمان‌دهی خود کاذب تنها به وضعیت بیگانگی منجر نمی‌شود بلکه اضطراب عمیق وجودی را نیز پرورش می‌دهد؛ زیرا فرد با ترس نهفتۀ دائمی از قرار گرفتن در معرض فروپاشی زندگی می‌کند. این کشمکش درونی اغلب در قالب رفتارهای وسواسی مختلف ظاهر می‌شود که به‌عنوان تلاش‌هایی برای مدیریت یا اجتناب از احساسات طاقت‌فرسا تجربه پوچی عمل کرده اما در عوض تنها بی‌اتصالی را عمیق‌تر می‌کنند. درواقع سرکوب نشاط خود به خودی بدن منجر به وضعیتی می‌شود که در آن فرد به طور فزاینده‌ای از ریتم های طبیعی میل جدا می‌شود و بااین‌حال به‌طور همزمان مجبور است ظاهر نرمال بودن را حفظ کند. این یک تفکیک عمیق بین شخصیت بیرونی و واقعیت درونی آن‌ها ایجاد کرده که در نهایت باعث ایجاد حس بیگانگی و بحران عمیق وجودی می‌شود. در نتیجه، فرد در وضعیتی دفاعی گرفتار شده که هم سخت و هم بسیار سازگار است و درحالی‌که ظاهر پایداری را حفظ می‌کند، در درون با ناآرامی‌هایی عمیق مواجه است. این وضعیت دفاعی درحالی‌که از خود در برابر تهدیدات ادراک‌شده محافظت می‌کند، به طرز متناقضی ساختار خود کاذب را طولانی‌تر می‌کند و این به نوبه خود منجر به علائم بیشتری از اضطراب، افسردگی و احساس قطع ارتباط با دنیا و دیگران می‌شود.

آیا در موقعیتی هستیم که بتوانیم علت‌شناسی این نوع ساختار دفاعی خود کاذب بدنی را ردیابی کنیم؟

حداقل، می‌توانیم موقعیتی را تصور کنیم که در آن یک خود تازه‌کامیاب –که قبلاً به شدت به دنیای بیرونی معطوف بوده اما هنوز به عملکردهای مادرانه وابسته است– با تهدیدی فراگیر و سیستماتیک برای موجودیت خود مواجه می‌شود. باید تأکید کرد که در این مرحله از وابستگی عینی، شکست محیط حامی به معنای تهدیدی برای نابودی خود است. بنابراین در مواجهه با فروپاشی قریب‌الوقوع چارچوب زندگی روانی، ایگو هیچ چاره‌ای جز تغییر تمرکز و بازتخصیص استعدادها و ظرفیت‌های خود ندارد؛ بنابراین از جهت‌گیری اساساً تجربی خود (بازی تخیلی) و کارکرد بنیادی‌اش در کاوش جهان‌های درونی و بیرونی (رشد عاطفی) چشم پوشی می‌کند. 

اکنون، در عوض، ایگو باید خود را با یک کار جدید و فوری برای نجات خود از نابودی با ساختن یک چارچوب قابل اعتماد، از بیرون به درون، به طور همه‌جانبه مشغول کند. اکنون ایگو مشغول دو وظیفۀ جدید است: 1) ایگو باید با صرف توجه زیاد بر اعمال دنیای بیرون تسلط پیدا کند به‌طوری که سطحی از خود بتواند به بهترین نحو ممکن با واقعیت بیرونی تطبیق یابد؛ و 2) همزمان، خود باید همیشه مراقب باشد تا تمام گستره بیان میل دنیای درونی شخصی را انکار کند و سپس بر آن  تسلط یابد و کنترل کند.

در این مرحله، ایگو در درجآ اول به محافظت از سطح خود در برابر تهدیدهای خارجی ادراک شده توجه دارد و بنابراین بر کسب مجموعه‌ای از مهارت‌ها متمرکز است که به او اجازه می‌دهد دنیای بیرون را به طور مؤثرتری مدیریت کند. بااین‌حال، این تطابق بیش از حد با دنیای بیرونی به بهای یک جداشدگی عمیق از دنیای درونی و به‌ویژه از نیروهای عاطفی و لیبیدینال به‌دست می‌آید که ممکن است تعادل شکننده بقای روانی را مختل کنند. بنابراین، تمرکز خود بر تسلط بیرونی به جای تمایلات درونی منجر به نوعی بیگانگی روانی می‌شود؛ جایی که فرد از خواسته‌ها و احساسات خود جدا می‌شود و به جای آن بر رفتارهای سخت و کنترل‌شده تکیه می‌کند تا ثبات روانی را تضمین کند.

این فرآیند در خلق خود کاذب جسمانی به اوج خود می‌رسد ، جایی که نشاط طبیعی بدن با مکانیسم‌های مصنوعی و تحمیل‌شده از بیرون برای کنترل جایگزین می‌شود؛ مکانیسم‌هایی که به هر قیمتی برای حفظ تعادل روانی طراحی شده‌اند. خود کاذب جسمانی به عنوان یک ساختار دفاعی عمل کرده که به طور جدایی ناپذیری با نیاز ایگو به کنترل و پیش بینی گره خورده است و به طور فزاینده‌ای از ریتم‌های طبیعی و تکانشی بدن جدا می‌شود. در این حالت، بدن دیگر به خواسته‌ها و نیازهای اصیل خود پاسخ نمی‌دهد، بلکه به ابزاری برای حفظ دفاع روانی و تأمین حس مصنوعی از زنده بودن تبدیل می‌شود. بنابراین، بدن که زمانی منبع نشاط و میل طبیعی بود، به محلی برای کنترل اجباری تبدیل می‌شود؛ مکانی که در آن احساسات بدن به طور مصنوعی فعال و دستکاری می‌شوند تا حس کاذبی از امنیت حفظ شود.

این تغییر از بدن آرزو‌مند به یک بدن ساختگی نه تنها نوعی استراتژی دفاعی است بلکه نمایانگر یک معضل وجودی عمیق‌تر نیز می‌باشد: فرد باید بین تجربۀ کامل زندگی، با خطرات و نااطمینانی‌های ذاتی‌اش و حفظ یک حالت مصنوعی از ثبات که از فروپاشی روانی جلوگیری می‌کند، یکی را انتخاب کند. از نظر بالینی، این اغلب به بیمارانی منجر می‌شود که انگار از نظر عاطفی جداشده و بیش از حد کنترل‌شده هستند اما در زیر این سطح، نوعی اضطراب درونی عمیقی نهفته و دلتنگی برای نشاط وجود دارد و ارتباط واقعی هیچ‌گاه به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد. درواقع، نیروی آرزومند بدن دیگر نمی‌تواند به‌عنوان منبع حیات‌مندی پذیرفته شود و به‌جای آن به‌عنوان منبعی از اختلالات تروماتیک تجربه می‌شود که تهدیدی برای تضعیف یا منفجر کردن حفظ  نگهداری خود است. 

از سوی دیگر شرایط اقتصادی و فرهنگی انواعی از ماسک‌ها را فراهم می‌کنند که ممکن است برای مشروعیت بخشیدن به ساخت بدن کاذب به خوبی تنظیم شده باشند. در حال حاضر به نظر می‌رسد که این امر اغلب تحت حمایت ایدئولوژی سلامت، بهبود خود و خودمختاری اتفاق می‌افتد. خود کاذب تلاش می‌کند خود را نه به‌عنوان بدنی بیمار، بلکه به‌عنوان بدنی کارامد که به‌طور روان و دقیق مثل ساعت کار می‌کند معرفی کند؛ هرچند که نیاز به نگهداری زیادی دارد. پشت این ظاهر ما یک بدن هیپومانیک کنترل‌شده، به‌طور مداوم تحریک‌شده و احساسی مصنوعی می‌یابیم که قادر به آرامش و حیات لیبیدو اصیل نیست.

همچنین این که بسیاری از روش‌هایی که برای نگه داشتن بدن کاذب استفاده می‌شوند، از حمایت اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک برخوردارند و حتی به عنوان ایده‌آل‌های فرهنگی سالم ترویج می‌شوند، به شدت به عادی‌سازی و پنهان‌سازی مؤثر این نوع سازمان‌های دفاعی آسیب‌شناختی کمک می‌کند. مدیریت بدن کاذب به روش‌های مختلفی انجام می‌شود و سبک‌های زندگی معاصر باعث شده‌اند که بدن کاذب معمولاً تحت مراقبت‌های گوناگونی از سوی درمانگران بدن (چیروراکتیک، استئوپاتیک، یوگا، ماساژ، مدیتیشن، تمرینات شخصی و ...) قرار گیرد. به این ترتیب، عملکردهای تسهیل‌کننده محیط نگهدارنده را تقلید می‌کند: در امنیت آغوش او، ما مجبور نیستیم به آغوش مادر توجه کنیم یا نگران آن باشیم بلکه می‌توانیم از روشنایی چهره‌اش لذت ببریم!

بدن کاذب در ساختار خود چیزی از این توهم ایمنی، امنیت در آغوش محکم والدین و حضور فیزیکی همه توانی را در خود دارد اما ایراد دردناک آن است که این حضور جسمانی توانمندساز باید به‌طور مداوم از نو ساخته شود و نیاز به تحریک بی‌پایان بدن برای تقلید از عملکرد آغوش مادری دارد و تنها به این ترتیب است که تأمین محیطی از دست رفته را احیا می‌کند. به نظر می رسد هدف از ساخت بدن کاذب نصب یک محفظۀ بدنی خطاناپذیر برای روان باشد؛ دژهایی که نه تنها برای محافظت در برابر آسیب‌های بیرونی، بلکه به‌ویژه برای جلوگیری از تهدید بی‌هویتی ناشی از جدایی از درون زنده خود طراحی شده است. بنابراین سازمان‌های خود کاذب در واکنش به شکست خاصی در درونی‌سازی به وجود می‌آیند. این عملکردهای محیطی («نگهداری» یا « خود شی ») مادر هستند که اندازه کافی درونی نشده است و بنابراین کودک را مجبور می‌کنند تا در جای آن‌ها مجموعه‌ای از عملکردهای خودساخته را  بسازد.

ضمیمۀ دوم: مقالۀ تحریف ایگو از منظر سلف حقیقی و کاذب از وینیکات

دونالد وودز وینیکات در مقالۀ Ego Distortion in terms of True and False Self (1960) دربارۀ خود حقیقی و خود کاذب اینطور بیان می‌کند:

من آنچه را که به عنوان خود حقیقی و خود کاذب مشخص می‌کنم با تقسیم‌بندی فروید از خود به بخشی که مرکزی است و توسط غرایز نیرو می‌گیرد و بخشی که به سوی بیرون رفته و با جهان مرتبط است، پیوند می‌دهم. و از تکامل این مورد، برای من آسان بود که طبیعت دفاعی خود کاذب را مشاهده کنم. بدین ترتیب عملکرد دفاعی آن پنهان کردن و محافظت از خود حقیقی است و طبقه‌بندی سازمان‌های خود کاذب به موارد زیر امکان‌پذیر می‌شود: 

در یک  افراط: خود کاذب به عنوان خود حقیقی معرفی می‌شود و این همان چیزی است که مشاهده‌کنندگان تمایل دارند آن را شخص واقعی بدانند. اما در روابط زندگی، روابط کاری و دوستی، خود کاذب شروع به شکست می‌کند. در موقعیت‌هایی که انتظار می‌رود یک فرد کامل حضور داشته باشد، خود حقیقی دروغین نقص‌های اساسی دارد و در این حد، خود حقیقی پنهان است.

در حد کمتر شدید: خود کاذب از خود حقیقی محافظت می‌کند؛ اما خود حقیقی به عنوان یک پتانسیل شناخته می‌شود و اجازه دارد یک زندگی پنهانی داشته باشد. در اینجا بارزترین نمونه بیماری بالینی به عنوان یک سازمان با هدف مثبت، حفظ فرد با وجود شرایط محیطی غیرطبیعی است.

به سمت سلامتی بیشتر: خود کاذب به عنوان دغدغه اصلی در جستجوی شرایطی است که امکان به وجود آمدن خود حقیقی را فراهم می‌کند. اگر شرایطی یافت نشد، پس باید یک دفاع جدید برای مقابله استثمار خود حقیقی سازمان‌دهی شود و اگر شک و تردید وجود داشته باشد، نتیجۀ بالینی خودکشی خواهد بود. خودکشی در این زمینه نابودی کل خود به منظور اجتناب از نابودی خود حقیقی است. وقتی خودکشی تنها دفاع باقی‌مانده در برابر خیانت به خود حقیقی است، آن‌گاه این بر عهده خود کاذب می‌افتد که خودکشی را سازماندهی کند. این البته شامل نابودی خود می‌شود اما در عین حال نیاز به ادامه وجود آن را از بین می‌برد زیرا وظیفه آن محافظت از خود حقیقی در برابر تحقیر است.

در محدوده سلامتی: خود کاذب توسط نگرش اجتماعی مودبانه و رفتارهای موقر بیان می‌شود، چیزی شبیه به این که «آنچه در دل دارید را راحت نشان ندهد»، همان‌طور که ممکن است گفته شود. توانایی فرد برای چشم پوشی از قدرت مطلق و فرآیند اولیه، به طور کلی بسیار زیاد شده است و منفعت، جایگاهی در جامعه است که هرگز نمی‌تواند توسط خود حقیقی به تنهایی به دست آید یا حفظ شود. همچنین یک خطر خاص از ارتباط نه چندان نادر بین رویکرد عقلانی و خود کاذب به وجود می‌آید. وقتی که خود کاذب در فردی که پتانسیل عقلانی بالایی دارد سازمان‌دهی می‌شود، تمایل بسیار قوی‌ای وجود دارد که ذهن به محلی برای خود کاذب تبدیل شده و در این حالت از هم‌گسیختگی بین فعالیت‌های عقلانی و وجود روان‌تنی به وجود می‌آید (در فرد سالم، باید فرض کرد که ذهن چیزی نیست که فرد برای فرار از وجود روانی-تنی از آن بهره برداری کند.)

زمانی که این ناهنجاری رخ داده باشد 2 حالت داریم: 1) خود کاذب سازماندهی‌شده خود حقیقی را پنهان می‌کند و2) فرد تلاش می‌کند تا مشکل شخصی خود را با استفاده از عقل خود حل کند. در نتیجه تصویری بالینی به وجود می‌آید که خاص است زیرا به راحتی می‌تواند فریب‌دهنده باشد. دنیا ممکن است موفقیت تحصیلی بالایی را مشاهده کند و ممکن است باور کردن رنج واقعی فرد مربوطه برایش دشوار باشد، فردی که هرچه بیشتر موفق می‌شود، بیشتر احساس می‌کند که «واقعی نیست». وقتی چنین افرادی به جای تحقق وعده‌ها، به نحوی خود را نابود می‌کنند، این همواره حس شوک را در کسانی که امیدوار به موفقیت فرد بوده‌اند، ایجاد می‌کند.

اصلی‌ترین راهی که این مفاهیم برای روان‌کاوان جالب می‌شود، ناشی از مطالعه روشی است که خود کاذب در ابتدا در رابطۀ نوزاد و مادر توسعه می‌یابد.برای رسیدن به بیان فرایند رشد مرتبط، ضروری است که رفتار و نگرش مادر را در نظر بگیریم زیرا در این زمینه وابستگی واقعی و تقریباً مطلق است. نمی‌توان آنچه اتفاق می‌افتد را تنها با ارجاع به نوزاد بیان کرد. در جستجوی علت‌شناسی خود کاذب، ما در حال بررسی مرحله روابط اولیه با ابژه هستیم. در این مرحله نوزاد بیشتر اوقات یکپارچه نیست و هرگز به طور کامل یکپارچه نمی‌شود؛ انسجام اجزای مختلف حسی-حرکتی به این واقعیت تعلق دارد که که مادر نوزاد را گاهی به صورت فیزیکی و همیشه به صورت مجازی در آغوش می‌گیرد.

همچنین به طور دوره‌ای، حرکت بدن نوزاد یک تکانه خود به خودی را بیان می‌کند. منبع این حرکت، خود حقیقی است و این حرکت وجود یک خود حقیقی بالقوه را نشان می‌دهد. ما باید نحوه برخورد مادر با این همه‌توانی نوزاد را که در یک حرکت (یا گروه‌بندی حسی-حرکتی) آشکار می‌شود، بررسی کنیم. در اینجا ایده خود حقیقی را با حرکت خودجوش مرتبط کرده‌ام. ترکیب عناصر حرکتی و اروتیک در حال تبدیل شدن به یک واقعیت در این دوره از رشد فرد است. بنابراین ضروری است که نقش مادر بررسی شود و در این راستا من آن را راحت‌تر می‌بینم که دو حد افراطی را مقایسه کنم.

 از یک طرف مادر، مادر به اندازه کافی خوب است و از طرف دیگر مادر، مادر به اندازه کافی خوب نیست. مادر به اندازه کافی خوب، با همه‌ توانی نوزاد روبرو می‌شود و تا حدی آن را درک می‌کند. او این کار را مکرر انجام می‌دهد و یک خود حقیقی، از طریق نیرویی که به خود ضعیف شیرخوار از طریق پیاده‌سازی ابرازات همه‌ توانی توسط مادر داده می‌شود، شروع به زندگی می‌کند. مادری که به اندازه کافی خوب نیست، قادر به پیاده‌سازی همه توانی نوزاد نیست و به این ترتیب بارها در مقابله با حرکت نوزاد پاسخ نمی‌دهد و در عوض او حرکت خود را جایگزین می‌کند که باید با تبعیت نوزاد معنا پیدا کند. این تبعیت از سوی نوزاد، نخستین مرحله از «خود کاذب» است و به ناتوانی مادر در درک نیازهای نوزادش تعلق دارد. این بخش اساسی از نظریۀ من است که خود حقیقی، تنها به عنوان نتیجه موفقیت‌های مکرر مادر در مواجهه با حرکت خودجوش یا هذیان حسی نوزاد به واقعیت تبدیل می‌شود.

بدین ترتیب دو مسیر رشد احتمالی در طرح رویدادها طبق فرمول‌بندی من وجود دارد:

در حالت اول، سازگاری مادر، به اندازه کافی خوب است و در نتیجه، نوزاد شروع به باور به واقعیت بیرونی می‌کند که به‌طور جادویی ظاهر می‌شود و رفتار می‌کند (به دلیل انطباق نسبتا موفق مادر با حرکات و نیازهای نوزاد و به شکلی عمل می‌کند که با همه‌توانی نوزاد تضادی نداشته باشد). اکنون نوزاد می تواند از توهم خلق و کنترل همه توانی مطلق لذت ببرد و سپس به تدریج می‌تواند عنصر توهم، یعنی واقعیت بازی و تخیل را تشخیص دهد. بر اساس این مبنا، نوزاد می‌تواند به تدریج همه‌توانی را کنار بگذارد. اینجا اساس شکل گیری نمادی است که ابتدا هم خودانگیختگی یا توهم نوزاد است و هم ابژه خارجی که خلق شده و در نهایت کشف می‌شود.

در حالت دوم، که بیشتر به موضوع مورد بحث مربوط می‌شود، تطبیق مادر با هذیان‌ها و تکانه‌های خودجوش نوزاد ناقص است و به اندازه کافی خوب نیست. بدین ترتیب فرایندی که به  شکل گیری ظرفیت استفاده از نماد منجر می‌شود شروع نمی‌شود (یا در غیر این صورت با کناره گیری متناظر از سوی نوزاد از مزایای به دست آمده از بین می‌رود). هنگامی که تطبیق مادر در ابتدا به اندازه کافی خوب نباشد، ممکن است انتظار رود که نوزاد از نظر فیزیکی بمیرد زیرا فرآیند سرمایه‌گذاری روانی بر ابژه بیرونی آغاز نمی‌شود و نوزاد در انزوا باقی می‌ماند. اما در عمل، نوزاد زندگی می‌کند اما زندگی کاذب دارد. اعتراض به اجبار به یک وجود کاذب را می‌توان از همان مراحل اولیه تشخیص داد. در این حالت دوم، جایی که مادر نمی‌تواند به اندازه کافی تطبیق یابد، نوزاد به تبعیت فریب می‌خورد و یک «خود کاذب» مطیع به خواسته‌های محیطی واکنش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد که نوزاد آن‌ها را می پذیرد. از طریق این «خود کاذب»، نوزاد مجموعه‌ای از روابط کاذب می‌سازد و از طریق درونی‌سازی‌ حتی نشان می‌دهد که انگار واقعی است. به طوری که کودک ممکن است رشد کند و درست مانند مادر، پرستار، عمه، برادر یا هر کسی که در آن زمان صحنه را اداره می‌کند، شود.

در واقع خود کاذب یک عملکرد مثبت و بسیار مهم دارد: پنهان کردن «خود حقیقی» که این کار را با تبعیت از خواسته‌های محیطی انجام می‌دهد. در نمونه‌های افراطی رشد خود کاذب، خود حقیقی آن‌قدر پنهان است که خودانگیختگی ویژگی‌ای در تجارب زندگی نوزاد نیست. در این صورت تبعیت با تقلید به عنوان یک تخصص، ویژگی اصلی او است. زمانی که درجه شکاف در شخصیت نوزاد زیاد نباشد، ممکن است زندگی تقریباً شخصی از طریق تقلید وجود داشته باشد و حتی ممکن است برای کودک ممکن باشد که یک نقش خاص ایفا کند، یعنی نقش «خود حقیقی» همان‌طور که اگر وجود داشت، می‌بود.به این ترتیب، می‌توان نقطه آغاز «خود کاذب» را که اکنون به عنوان یک دفاع، دفاع در برابر چیزی که غیرقابل تصور است، یعنی بهره برداری از خود حقیقی، که منجر به نابودی آن می شود، مشاهده کرد. اگر خود حقیقی مورد استثمار قرار گیرد و نابود شود، این مربوط به زندگی نوزادی است که مادرش نه تنها «به اندازه کافی خوب نبود»، بلکه به طرز فریب‌آمیزی منظم و نامنظم خوب و بد بوده است. 

و در نهایت می‌توان گفت در ابتدایی‌ترین مرحله، خود حقیقی موقعیتی نظری است که از آن حرکات خودانگیخته و ایده‌های شخصی ناشی می‌شود. حرکت خودانگیخته، خود حقیقی در عمل است. تنها خود حقیقی قادر به خلاقیت است و تنها خود حقیقی می‌تواند احساس واقعی بودن کند. درحالی‌که خود حقیقی احساس واقعی بودن دارد، وجود خود کاذب منجر به احساس غیرواقعی یا احساس بی‌فایدگی می‌شود. خود کاذب، اگر در عملکرد خود موفق باشد، خود حقیقی را پنهان می‌کند یا راهی می‌یابد تا به خود حقیقی اجازه دهد که شروع به زندگی کند.چنین نتیجه‌ای می‌تواند از طریق روش‌های مختلف به دست آید، اما ما به دقت به مواردی میتوانیم نگاه کنیم که احساس واقعی بودن یا ارزشمند بودن در طول درمان به دست می‌آید.

در تجزیه و تحلیل یک شخصیت کاذب باید این واقعیت را تشخیص داد که تحلیلگر فقط می‌تواند با خود کاذب بیمار در مورد خود حقیقی بیمار صحبت کند. انگار که یک پرستار کودک را می‌آورد و در ابتدا روان‌کاو مشکل کودک را بحث می‌کند و کودک مستقیماً ارتباطی برقرار نمی‌کند. تحلیل آغاز نمی‌شود مگر اینکه پرستار کودک را با روان‌کاو تنها بگذارد و کودک قادر به ماندن تنها با روان‌کاو شده باشد و شروع به بازی کند. در نقطه گذار، زمانی که روان‌کاو شروع به ارتباط با خود حقیقی بیمار می‌کند، باید یک دوره وابستگی شدید وجود داشته باشد. اغلب این موضوع در کنش تحلیلی نادیده گرفته می‌شود.

همچنین در پایان ساتیا پیشنهاد می‌کند چنان‌چه به بحث «خود حقیقی و خود کاذب» از وینیکات علاقه‌مندید، به مقالۀ خود بی‌بدیل به‌مثابۀ هوش فرم ذاتی: اندیشیدن دربارۀ مقالۀ لارنس جیکوبسن پیرامون آثار کریستوفر بولاس نگاهی بیندازید. این مقاله به تحلیل دیدگاه لارنس جیکوبسن درباره آثار کریستوفر بولاس می‌پردازد و از موضعی روان‌کاوانه، بر مفهوم «خود حقیقی» و «خود بی‌بدیل» تمرکز دارد. بنابراین، در نهایت می‌خواهد بگوید که «خود بی‌بدیل» یا همان Idiom هر فرد ماهیتی ذاتی، ناشناختنی و درعین‌حال تجربه‌پذیر دارد که در ارتباط خلاقانه‌ی او با جهان و دیگری متجلی می‌شود. 

پاورقی‌ها و یادداشت‌ها

[1] Joachim Trier

[2] Renate Reinsve

[3] Anders Danielsen Lie

[4] False self

[5] True self

[6] Mirroring

[7] omnipotent fantasy

[8] primary object relation

[9] Insecure-Ambivalent Attachment

[10] conflicts

[11] Displacement defense

[12] Rationalization defense

[13] Death anxiety

[14] Mother's Holding Function

[15] Unintegrated

[16] containment

[17] Donald Winnicott

به دنبال روان‌درمانگر تحلیلی یا زوج‌درمانگر هستید؟
تیم روان‌درمانگران و متخصصان ساتیا آماده همراهی شما در مسیر شناخت، درمان و سلامت روان هستند. برای مشاهده رزومه و تعیین وقت مشاوره روی دکمه زیر کلیک کنید.
مشاهده لیست روان‌درمانگران
دیدگاه‌ها (0)
دیدگاه خود را ثبت کنید
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که دیدگاه خود را می‌نویسید!
مطالب مشابه
تحلیل روان‌کاوانۀ فیلم هوانورد | The Aviator
نقد روانکاوی فیلم The Aviator
دیدگاه‌ها: 0
۲۳ شهریور ۱۴۰۵
نقد روان‌کاوانۀ فیلم روزهای عالی | Perfect Days
نقد روان‌کاوانۀ فیلم روزهای عالی
دیدگاه‌ها: 0
۱۰ مرداد ۱۴۰۵
نقد روان‌کاوانۀ فیلم 12 مرد خشمگین | 12 Angry Men
نقد روان‌کاوانۀ فیلم 12 مرد خشمگین
دیدگاه‌ها: 0
۲۶ بهمن ۱۴۰۴
آدرس کلینیک: پاسداران، دولت، دیباجی جنوبی، روبه‌روی سازمان آب، تقاطع رحمانی، پلاک 1 (درب مشکی، کنار خشکشویی آرین)
شماره تلفن: +982122793201,+982122793208