
در ادامه مروری میکنیم بر 10 تا از بهترین درمانگران تاریخ سینما. مرور درمانگران مشهو بر پردهٔ نقرهای و قاب سینما به ما نشان میدهد که چگونه جادوی سینما و داستانپردازی این هنر ناب، مرز میان تخصص حرفهای و اغراق در نمایش را جابهجا میکند. در نتیجه ما با موقعیتی روبهرو خواهم شد که جلسۀ روانکاوی، هم ابزار فهم انسان است و هم منبعی تمامنشدنی برای درام، طنز و گاه وحشت. لیست انتخابی ما عبارت است از:
Frasier (۱۹۹۳–۲۰۰۴)
که به ترتیب به آنها خواهیم پرداخت.
دکتر ملفی (با بازی لورین براکو) از محبوبترین رواندرمانگرانِ سینما و تقریباً محبوبترین درمانگر اعضای انجمن روانکاوی آمریکاست. برخلاف بسیاری از درمانگرانِ سینما، او معمولاً مهربان، حرفهای و اخلاقمدار است. البته این تصویر تا قسمت ماقبل پایانی سریال دوام دارد؛ (اخطار اسپویل) یعنی درست تا قسمتی که که پس از خواندن پژوهشی درباره اثرات منفی درمان بر جامعهستیزان، تونی را کنار میگذارد.
با این حال، دکتر ملفی در بیشتر سریال موفق میشود «زنی همدل و معمولی» باقی بماند؛ عبارتی که خودش وقتی تونی ناگهان به او ابراز عشق میکند، برای توصیف خویش به کار میبرد.
دومین درمانگر معروف سینما، روانکاو حاضر Shrink است. کوین اسپیسی در این فیلم نقش درمانگری را بازی میکند که بهشدت تأثیرگذار و البته بههمریخته است. او در برنامههای تلویزیونی از کوره در میرود، با مواد مخدر «خوددرمانی» میکند و گاهی هم مشتی حوالۀ دیگران میکند.
اگر اغلب درمانگران سینما قرار است نشان دهند که رواندرمانگران در واقع از آنچه به نظر میرسند ناپایدارترند، شخصیت اسپیسی در این فیلم نمونۀ عالی این ایده است. هرچند دیدن چنین تصویر آشفتهای از این حرفه میتواند آزاردهنده باشد، اما دستکم تماشای این درمانگر دیوانهوار، باهوش و خودانتقادگر میتواند جالب باشد زیرا چیزی شبیه یک هملتِ روانپریش است.
دکتر پل وستون (با بازی گابریل برن) نمونهای از درمانگرِ بااستعداد اما مسئلهدار است چون برای مثال او کسی که از کارش برای فاصله گرفتن از همسر و خانوادهاش استفاده میکند. در فصل اول، پل سادهلوحانه عاشق یکی از بیماران زنش میشود. خوشبختانه سوپروایز حرفهایاش، جینا، که حتی از او هم باهوشتر است، مراقبش هست. جینا بهخوبی میداند وستون بیش از حد مشتاق نجات دیگران است و همین میل افراطی، او را در برابر مشکلات حلنشدنی بیمارانش درمانده و افسرده میکند. با وجود برخی لغزشها، او شنوندهای فوقالعاده است.
دکتر کنستانس پترسن با بازی اینگرید برگمن، زنی سرد و جذاب است که دانشش از زندگی بیشتر از کتابها آمده تا تجربه. البته همین کتابها را بهخوبی خوانده و همیشه پاسخهایی کاملاً دانشگاهی برای روانپزشکان مردِ عاشقپیشهای دارد که میخواهند احساسات انسانی را «عملاً» به او بیاموزند.
برخلاف بسیاری از درمانگران تاریخ سینما، او کاملاً خونسرد و مسلط است و نه افسارگسیخته. علاوه بر این، آنقدر باهوش است که با تعبیر درست یک رؤیا، راز یک قتل را حل میکند.
درمانگرِ ازخودراضی و پدرسالار، کری فیشر، حضوری کوتاه اما بامزه دارد. او در جلسهای گروهی برای پدران و پسران، عمداً نام خانوادگی دکتر ایول را غلط تلفظ میکند و با لحنی گرم، تمایل او به کشتن پسرش را مسخره میداند. حتی نطقهای دیوانهوار دکتر ایول هم خوشبینی سادهلوحانۀ او را خدشهدار نمیکند. شاید داشتن رواندرمانی مثل کوین اسپیسی مفیدتر باشد؛ دستکم دیوانهها درک بهتری از رنج دارند.
شخصیت کریس لنگهم در هر جلسه نقش یک درمانگر متفاوت را بازی میکند: یک بار هیپنوتیزم، بار دیگر تمرینهای بدنی برای اعتمادسازی و بعد هم کمی حرفهای روانتحلیلی. او بیشتر شبیه فردی آموزشندیده است که نکاتی پراکنده از فیلم و تلویزیون یاد گرفته. جملات مراجع را کامل میکند، از اعترافات جا میخورد و وانمود میکند چیزهایی را میداند که در واقع نمیداند. با این حال، در حفظ چهرهای بیحالت—حتی وقتی مراجعش با کلاهگیسهای عجیب ظاهر میشود—استعداد دارد و در درمان، گاهی همین بیواکنشی و خنثی ماندن نیز از هر نظریهای مهمتر است.
دکتر لکتر (آنتونی هاپکینز) مهربان نیست اما فوقالعاده تیزبین است. با یک بو کشیدن و نگاهی به کفش و کیف، شخصیت افراد را میخواند. در کمتر از یک دقیقه، با توصیف تجربههای جنسی اولیه، به اعماق روان کلاریس استارلینگ نفوذ میکند.
او خطرناکترین نوع درمانگر است زیرا کسی است که شناختش از انسان را در خدمت شر قرار میدهد. تنها کسی که قادر به تحلیلش نیست، خودِ اوست—نکتهای که کلاریس خیلی زود به آن اشاره میکند.
درمانگرِی به نام جوانا ابرهارت، دست به کاری غیرمعمول میزند: حرفهای بیمار را جدی میگیرد. وقتی جوانا داستانی ظاهراً دیوانهوار درباره جایگزین شدن زنان محله با موجوداتی بیروح تعریف میکند، درمانگر به او توصیه میکند بچهها را بردارد و فرار کند. برای رواندرمانگرانِ حاضر در سالن، این واکنش غافلگیرکننده و تسکیندهنده است، چون برخلاف انتظار، تلاش نمیکند او را متقاعد کند که دچار توهم شده. البته روشن است که چنین رویکردی را نمیتوان همیشه به کار بست.
در حالی که همه به دنبال بلیتهای طلایی هستند، مردی روی کاناپه برای روانپزشکش از کابوسهایش میگوید. دکتر به او میگوید باور به رؤیاها نشانه جنون است. اما وقتی مرد ادعا میکند فرشتهای محل بلیت طلایی را به او گفته، روانپزشک ناگهان مشتاق جزئیات میشود. تناقض رفتار این درمانگر خندهدار است: یک دقیقه رؤیاها مزخرفاند، دقیقه بعد همهچیز مهم میشود. صحنهای دلنشین از شکلی که ما «رواندرمانگر» را روی پردۀ سینما تصویر میکنیم.
دکتر فریژر کرین (کلسی گرمر) نمونهای موفق از درمانگری است که هم انسانی و خطاپذیر است و هم حرفهایبودنش زیر سؤال نمیرود. او روانکاوی فرویدی و معتقد به ناخودآگاه، روشنفکر و در عین حال بسیار بامزه است. اگر پل وستون سوپروایز دارد، فریژر پدر سادهدل و زمینیاش و دافنی را دارد تا به او یادآوری کنند زندگی پیچیده نیست. در حالی که فریژر و برادرش نیلز سعی میکنند از نظر فکری از هم پیشی بگیرند، پدرشان روی صندلی راحتی نشسته و اصرار دارد که زندگی در اصل، آنقدرها هم پیچیده نیست.