
فیلم Whiplash با صحنهای بدون نور و در تاریکی شروع میشود که در آن اندرو نیمن در تنهایی خودش بدون آنکه تماشاگری داشته باشد درام میزند. فلچر پا به صحنه میگذارد و از همان ابتدا شخصیت خودشیفته او خودش را نشان میدهد. از اندرو میپرسد: «میدونی من کیام؟» «پس میدونی دنبال نوازنده هستم؟. گویی همه به دنبال خواستهها و افکار او هستند. این را نیز باید گفت که این پرسشها نه به شکل سؤالی بلکه با لحن دستوری بیان میشوند، امری که آغازگر رابطۀ ارباب/برده یا سادومازوخیستی میان آنها است.
طولی نمیکشد که فلچر در یکی از تمرینهای معمولی کلاسی که اندرو در آن است شرکت میکند و اندرو را که درامر جایگزین است برای پیوستن به گروه خود انتخاب میکند. وقتی اندرو انتخاب شد باور نداشت و فکر میکرد فلچر به درامر اصلی اشاره میکند. بعد از این دیده شدن اندرو در خود میبیند که دختری به نام نیکول را به شام دعوت کند. اندرو در تمرین اول میبیند که فلچر شاگردان خود را سرزنش و تحقیر میکند. در رفتار او ذرهای همدلی دیده نمیشود. دیگران باید به ساز او کوک شوند و او کوچکترین تحملی نسبت به ضعف هماهنگی با مترونوم شخصی خودش نشان نمیدهد. اندرو نیز در یکی از جلسات تمرین، استعداد موسیقی خود را برای فلچر پیشکش میکند اما فلچر مدام میگوید «گام من نیست»، «یا تند میزنی یا کند یا رو گام من». اندرو چه تندتر میزند و چه آرامتر، هیچکدام گامی نمیشود که فلچر میخواهد و در نهایت کندی و تندی در ذهن اندرو معنایش را از دست میدهد و فقط آنچه فلچر میخواهد معنا پیدا میکند.

اندرو چنان نیازی به کامل بودن دارد که به بیرحمی فلچر سرمیسپارد تا جایی که آنقدر تمرین میکند که دستانش خون میآید. او میخواهد استانداردهای عجیبوغریب و غیرممکن ارباب خود را برآورده کند. این میل شدید به کامل بودن از کجا میآید؟ در صحنهای که فلچر به حالتی سلطهگرانه دستش را روی دیوار گذاشته و از اندور در مورد والدینش میپرسد اندرو به این موضوع اشاره میکند که مادرش در کودکی او و پدرش را ترک کرده است. شاید بتوان گفت این «غفلت مادرانه» و ردپای غیاب او در روان اندرو، دفاع «همهتوانی» را در «لباس مبدلِ» کمال و خلاقیت در موسیقی شکل داده است. شاید شوریدگی اندرو هنگام نواختن درام تلاشی برای بیدار کردن مادر خفته در روانش باشد.
در صحنهای که اعضای خانواده دور میز غذا نشستهاند به نوعی میتوان گفت اندرو در نقش طرف دیگر رابطۀ سادومازوخیستی میرود و جای فلچر مینشیند. در او نوعی «خودبزرگبینی» میبینیم. او انتظار دارد دیگران از او تعریف و تمجید کنند. وقتی آنقدری که میخواهد توجه نمیبیند یا موفقیتهای دو پسر دیگر همتراز با او تمجید میشود در حالتی از شرم و غیظ فرو میرود. سعی میکند دستاوردهای آن دو را مثلاً با گفتن اینکه تیم بازی آنها در دسته اول نیست، تحقیر کند. در نهایت نیز به شکلی حق به جانب میز غذا را ترک میکند. او برای رسیدن به آنچه میخواهد تا جایی پیش میرود که انسانیت و روابطی را کنار میگذارد که مانع رابطۀ میان او و موسیقی یا به نوعی رابطۀ میان او و فلچر خواهند شد. او به انزوایی فرو میرود که در آن تشک خواب خود را پای درامش میگذارد تا ثانیهای را بدون تمرین هدر ندهد. هویت او چنان به جاهطلبی گره خورده است که حتی بعد از تصادف و ضربه به سر در حال خونریزی سعی میکند در کنسرت شرکت کند.
اندرو بهترین تلاش خود را میکند و این «بهترین» هیچگاه برای فلچر به اندازۀ کافی خوب نیست. اندرو مدام و مدام به واسطۀ ناامید ساختن مربیاش ناکام میگردد. با ناامیدی بیشتر فلچر اندرو بیشتر و بیشتر تلاش میکند. نگاه فلچر به شاگردان خود بر اساس بهرهجویی استثمارگرانه است. او بیش از هر چیز به نام خود فکر میکند و به شاگردانش میگوید: «اگر بخواهی از روی عمد گروه من رو خراب کنی ...». تمام آنچه برایش اهمیت دارد عملکرد گروهی است که او رهبری میکند. احتمالاً شان کیسی شاگرد قدیمی فلچر نیز تحت همین فشارها و تحمل ناکامی زیاد، معطوف ساختن خشم فلچر به خود و عدم تحمل شرمی که حاصل از تحقیر و شکست بوده دست به خودکشی زده است.
فلچر به واسطه شهادت بینام اندرو از شیفر اخراج میشود و اندرو نیز به دلیل از دست دادن کنترل خود و کتک زدن فلچر. مدتی بعد از آنکه اندرو از شیفر اخراج میشود، به طور اتفاقی نام فلچر را به عنوان نوازندهای افتخاری روی تابلوی وروی کلوپ میبیند. اندرو علیرغم آسیبهایی که از رابطه با فلچر خورده است وسوسه میشود تا بار دیگر او را ببیند. او ترجیح میدهد ابژهای بد را بار دیگر در زندگی خود راه دهد تا آنکه دستش از تمجیدی که میخواهد خالی بماند. هرچه باشد به قول فربرن داشتن ابژهای بد بهتر از نداشتن ابژه است. فلچر نیز با پیشنهاد اجرا در کنسرت پیش رو او را برای بازگشت به رابطه سادومازوخیستیشان اغوا میکند. فلچر بار دیگر بذر هذیان خودبزرگبینی را در روان او آب میدهد. فلچر قبل از شروع اجرا به اندرو میگوید که میداند او باعث اخراج شدنش است. سپس با حرکتی که به نظر انتقامجویانه میآید گروه را آماده اجرای قطعهای میکند که اندرو به هیچ وجه بر آن مسلط نیست. اندرو سعی میکند از پس این تله به خوبی برآید اما نمیتواند و فرار میکند. اندرو به طور موقت از این بیرحمی فلچر آشفته میگردد اما جاهطلبیاش او را به صحنه باز میگرداند. با اعتماد به نفسی بینقص شروع به نواختن قطعهای میکند که بر آن مسلط است. او با چنان اقتداری عمل میکند که اعضای دیگر گروه از او پیروی میکنند. فلچر در اینجا متوجه میشود که اندرو از بیرحمی بدوی او جان سالم به در برده است. او تحت تأثیر خودانگیختگی اندرو قرار میگیرد و لبخندی رضایتبخش میزند. شاید بتوان گفت خودانگیختگی اندرو به رسمیت شناخته میشود و سرزندگی در او تظاهر پیدا میکند. همزمان فلچر از دنیای بیرحمی درونی خود رها میگردد، دنیایی که بیرحمی او ابژه را نابود نکرده است.
در اینجا و بنابراین در پایان فیلم، هم اندرو و هم فلچر، هر دو به دنیایی بینفردی از بودن پا میگذارند.